" /> رمان تبار زرین پارت ۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۶

رمان تبار زرین

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

زبان بزرگ و صورتی‌اش را به دور پستانکش پیچید و شروع کرد به خوردن.

آره. کاملاً عاشق شده بودم.

با چشم‌هایی براق به سمت دییندرا برگشتم و زمزمه کردم: «عزیزم، به شکل کاملاً دیوانه‌واری عاشق شدم.»

نگاه دییندرا روی صورتم حرکت و بعد به شینا نگاه کرد و گفت: «وای… عزیزم.»

شینا هرهر خندید.

سرم را پایین انداختم و به توله نگاه کردم. دختر کوچولو را در آغوشم جابه‌جا کردم و آرام از یک سمت به سمت دیگر تکانش دادم.»

امتحانی صدایش کردم: «کَسپر؟» توله فقط با چشم‌های بسته به مکیدن شیر ادامه داد. صدایش کردم: «گوست؟» چشم‌های توله باز شد و بعد دوباره بسته شده. با صدای آرامی گفتم: «پس همینه. تو گوست من هستی.»

پنج دقیقه بعد، وقتی شیر توی بطری تقریباً تمام شده بود، صدای کوبش سم‌هایی را شنیدم، سرم را بلند کردم و با تأخیر متوجه شدم که جو بازارچه تغییر کرده بود.

سرم را برگرداندم و دلیلش را فهمیدم.

لهن سوار بر اسب کَهَرش که یال‌ و دم مشکی داشت و پاهایش از سم تا نیمه ساق سیاه بودند، به تاخت به سمت ما می‌آمد.

هنگامی که به سرعت به سمت من آمد قدمی به عقب برداشتم. در آخرین لحظه افسار اسبش را به پهلو کشید تا بتواند بیشتر به من نزدیک شود، سرش را برگرداند و از بالای بینی‌اش به من نگاه کرد.

در زیر نور روز به شوهرم نگاه کرد، این منظره‌ای بود که تا به حال از او ندیده بودم.

سینه پهن و معرکه‌ای داشت. بزرگ و کاملاً توی چشم بود و می‌توانستم جای ناخن‌هایم را در زیر شانه‌اش ببینم. وقتی به شانه‌هایش می‌رسیدیم آن بخش معرکه، بزرگ و کاملاً توی چشم بودن هم به جای زخم‌ها اضافه می‌شد. عضلات ران‌هایش از بین لنگی که به تن داشت قابل دیدن بود. پوست زیبای برنزه تیره در همه‌جای تنش به چشم می‌خورد. موهای ضخیم و مشکی صورتش در قسمت چانه بلند بودند و با نواری طلایی بسته شده بودند، که عجیب و در عین حال خیلی باحال بود. موهای مشکی و بلند سرش که حالا روی شانه‌های پهن و بزرگش رها شده بودند هم معمولاً با نواری طلایی در پشت سرش بسته می‌شد و تا نزدیکی‌های کمرش می‌رسید. ابروهای پهنی هم داشت که به شکل جذابی در بالای چشمانش جا خوش کرده بودند. ابروهای پهن و سیاه. گونه‌های برجسته و معرکه. یک جفت چشم قهوه‌ای تیره و نافذ. لب‌های برجسته‌ای که با ریش‌هایش احاطه شده بود.

شدیداً جذاب بود.

و آن نگاهی که به می‌انداخت کاملاً بد و وحشیانه بود.

واضح بود که به خاطر این‌که در میان هر کاری که شاه یک قبیله وحشی در طول روز انجام می‌داد مزاحمش شده و او را به بازارچه فراخوانده بودند، اصلاً خوشحال نبود. آن هم فقط به خاطر این‌که تازه عروسش عاشق یک بچه ببر شده بود.

یک قدم دیگر به عقب برداشتم.

بعد به یاد آوردم چه کسی بودم.

در دنیای خودم، من سرسی کای کویین مدیر دفتر شرکت فیلم سازی پدرم بودم. بد شانس در عشق (چیزی که دوبار امتحانش کردم، با دو نفر رابطه طولانی مدت داشتم و بعد هر به پایان رسیده بودند، بنابراین می‌دانستم در عشق بدشانس بودم.) ولی خانواده و دوستانم عاشقم بودند.

اینجا دیگر مدیر دفتر نبودم. اینجا ملکه زرین جنگجو بودم و ماده ببر. لباس خیلی خفنی هم به تن داشتم.

پس باید خودم را جمع و جور می‌کردم و از این یارو نمی‌ترسیدم. می‌توانست به من آسیب بزند، قبلاً هم این کار را کرده بود، بیشتر از یک بار هم این کار را کرده بود و من زنده مانده بودم.

پس… گور بابایش.

نفس عمیقی کشیدم و هم زمان چانه‌ام را بالا گرفتم و توله ببر را دو سه سانتی‌متری بالا گرفتم.

دختر کوچک را معرفی کردم: «این گوسته. حیوان خونگی جدید ماست.»

لهن به من اخم کرد.

«اِهم.» دییندرا قدمی جلو گذاشت و بعد چیزهایی گفت که من متوجه نمی‌شدم ولی حدس می‌زدم داشت حرف‌های من را ترجمه می‌کرد.

چشمان لهن از صورتم برداشته نشدند و خشمش هم از بین نرفت.

«من میارمش خونه. باید به این مرد یه مقدار… اوم، سکه بدی.» سرم را به عقب برگرداندم و به مرد ببرفروش اشاره کردم.

دییندرا دوباره چیزهایی گفت و لهن به اخم کردن ادامه داد.

اعلام کردم: «اون با ما توی تخت می‌خوابه» دییندرا این بار با کمی مکث ترجمه کرد و اخم دکس عمیق شد یا بهتر است بگویم عمیق‌تر شد.

اخمش را برای مدتی طولانی تحمل کردم. بعد نفس عمیق دیگری کشیدم و وقتی توله ببر در آغوشم به خواب رفت، حس کردم وجود پشمالویش سنگین‌تر شد.

یا مسیح یه بچه ببر سفید توی بغل من خوابیده بود، من رو مامان صدا زده و من هم صدایش را شنیده بودم.

قدمی به لهن نزدیک‌تر شدم، یک دستم را از دور بچه ببر برداشتم، روی ران عضلانی‌اش گذاشتم و سرم را عقب بردم تا بتوانم در چشمان خشمگینش نگاه کنم.

زمزمه کردم: «خواهش می‌کنم.»

چشم‌غره‌ای به من رفت و بعد یک بار دیگر هم این کار را کرد.

رانش را فشار دادم.

یک ثانیه دیگر نگاه تندش را روی من نگه داشت و بعد افسار اسبش را به یک طرف کشید. اسب دو قدم به پهلو برداشت بعد لهن دستانش را پایین آورد، من و بچه ببر را با هم روی دست‌هایش بلند کرد و بالا کشید و باسنم را در جلوی خودش روی اسب گذاشت.

یعنی او…؟

فریادزنان چیزی به مرد ببر فروش گفت، مرد لبخند زد و سرش را خم و تعظیم کرد، بعد لهن با اسب دور زد و ما داشتیم چهار نعل از بازارچه بیرون می‌رفتیم.

درسته! او اجازه می‌داد بچه ببر را داشته باشم!

هورا!

برگشتم و از پشت بدن بزرگ او همان‌طور که هنوز بچه‌ جدیدم را در آغوشم نگه داشته بودم، با احتیاط برای دییندرا و شینا دست تکان دادم.

آن‌ها هم برایم دست تکان دادند. هر دو لبخند می‌زدند و لبخند‌هایشان هم حسابی گل و گشاد بود.

بعد صاف نشستم، سرم را بلند کرد و به لهن نگاه کردم که بدون نشان دادن هیچ حسی به دوردست چشم دوخته بود. باید نگاهم را حس کرده باشد چون با نگاه خیر و اخم‌آلودش من را میخکوب کرد.

لبخندی به رویش زدم.

وقتی نگاهش به دهانم افتاد، اخمش غلیظ‌تر شد.

رو به جلو برگشتم، روی اسب راحت نشستم و گوست را محکمتر در آغوشم نگه‌داشتم.

می‌خواست بداخلاق باشد، خب بگذار باشد.

هر چقدر که می‌خواست.

من یه بچه ببر داشتم که با من حرف می‌زد و فکر می‌کرد من لولایش هستم!

نیازی به اشاره کردن به النگوهای خوشگلم نبود.

هورا!

فصل هفتم
بازی‌ها

لبه ورودی چادر باز شد، من از جا پریدم و سر گوست بلند شد. تیترو، جیکاندا، پکا و گال و بیتس (وقتی کمی پیش من و گوست همراه با لهن تا چادر چهار نعل آمدیم، او پیاده شد و من را پایین کشید و بعد دوباره بدون هیچ حرف یا نگاهی سوار شد و رفت، همه حتی تیترو با دیدن گوست از ذوق جیغ کشیدند.) همه روی تخت به دور من نشسته بودند و با گوست بازی می‌کردند. گوست حالا سرش را بلند کرده بود و به لهن که خم و وارد چادر شد نگاه می‌کرد.

یک قدم داخل آمد. گوست از تخت پایین پرید و به تاخت و با تن پشمالو و پنجه‌های بزرگش به سمت لهن دوید. بچه ببر خودش را به بابای جدیدش رساند، پرید و پنجه‌های جلویی‌اش به لُنگ لهن چنگ انداخت.

لهن به موجود چشم دوخت، دست به سینه ایستاد و بعد چپ چپ به من نگاه کرد.

وای لعنتی.

غرغرکنان به من گفت: «وایو.» اصلاً نمی‌دانستم یعنی چی ولی تیترو و جیکاندا شروع به بلند کردن من از روی تخت کردند.

شب بود، شامم را خورده بودم و حدس می‌زدم زمان بازی‌ها باشد.

از تخت بیرون و با قدم‌های شمرده به سمت شوهرم رفتم و خم شدم تا گوست را که حالا به قالیچه‌ پنجول می‌کشید را بردارم. سنگین بود بنابرین محکم بالا کشیدمش و با او چشم در چشم شدم.

هشدار دادم: «بچه خوبی باش.»

خودش را جلو کشید و سرش را به چانه‌‌ام مالید و صدای بامزه‌ای از خودش در آورد که می‌دانستم همان لولا بود و من خندیدم و او را جلو کشیدم تا بغلش کنم.

ولی ناگهان از بغلم بیرون کشیده شد، سرم برگشت و لهن را دیدم که بچه ببر را روی زمین انداخت.

به تندی گفتم: «لهن!» ولی دستش جلو آمد و دستم را در خود غرق کرد.

من را به سمت ورودی چادر کشید و به تندی گفت: «وایو لَنِساهنا سرسی، بوه.»

زیر لب گفت: «اوه، خیلی‌خب.» بعد به سمت دخترها برگشتم و همان‌طور که دست تکان می‌دادم به بچه ببر اشاره کردم و گفتم: «شب بخیر خانم‌ها. مراقب گوست باشین.» و در جواب چند لبخند و تکان دست و سر گرفتم.

بعد لبه چادر کنار زده شد و من به دنبال لهن از آن گذشتم. یا صحیح‌تر این بود که به دنبالش کشیده شدم.

همان‌طور که سعی می‌کردم خودم را به قدم‌های بلندش برسانم، صدایش زدم: «دارم میام، دارم میام، آروم‌تر.»

جواب داد: «مایو.»

به پشت سرش گفتم:‌ «مایو نمی‌تونم، لهن، خدایا تو صد و هشتاد، نود سانتی‌متر قد داری. نمی‌تونی انتظار داشته باشی که پا به پات بیام. هر قدمت حداقل دو قدم منه.» ناگهان ایستاد و من نزدیک بود به او برخورد کنم.

برگشت و چپ‌چپ به من نگاه کرد و یک چیزهایی گفت که نمی‌فهمیدم ولی به اندازه کافی دور و بر مرد جماعت بودم که بدانم وقتی حرفش تمام می‌شد با یک سؤال ادامه می‌داد، احتمالاً داشت از من چیزی در مورد خانم‌ها می‌پرسید که حتی اگر می‌توانستم بفهمم چه می‌گفت باز هم نمی‌توانستم جوابی به او بدهم.

بنابراین دستم را روی سینه‌اش گذاشتم، به سمتش خم شدم و سرم را عقب گرفتم و با ملایمت گفتم: «همینه که هست گنده‌بک.» دستم را از روی سینه‌اش برداشتم و کف دستم را رو به زمین گرفتم. «پس آرومتر برو.»

نگاهش به دستم دوخته شد و انگار اصلاً خوشحال نبود. به شکل عجیبی عصبانی به نظر می‌رسید.

ای وای.

خیلی‌خب، شاید داشتم این‌جا یاد می‌گرفتم که ماده ببر باشم ولی وقتی ببر مشتاق بود به تماشای تا حد مرگ کتک‌کاری کردن یک دسته جنگجو بنشیند، فقط باید می‌دویدم و خودم را به او می‌رساندم.

هنگامی که به نگاه کردن با عصبانیت به دست‌هایم ادامه داد، با احتیاط قدمی به عقب برداشتم، نگاهش در چشمانم نشست و بعد خیلی سریع حرکت کرد. بازویش جلو آمد، انگشتانش به دور مچ دستم بسته شدند، من را محکم به سمتش کشیده شدم و او کف دستم را درست در همان‌جایی که خودم چند لحظه پیش گذاشته بودم روی سینه‌اش فشرد.

به او چشم دوختم، به دستم خیره شده بود که روی سینه‌اش و درست در زیر جای زخمی قدیمی قرار داشت و قلب من شروع به محکم کوبیدن کرد.

به من نگاه کرد.

دستم را محکم‌تر به سینه‌اش چسباند و زمزمه کرد: «کای آهنای سی.»

می‌دانستم این یعنی چه.

داشت می‌گفت این را دوست دارد.

وای خدای من.

نجوا کردم: «اوه… خوبه.»

نجوا کنان گفت: «خوبه.» سرم را به یک سمت کج کردم و لبخند مرددی به او زدم.

«آره… خوبه.»

نگاهش به دهانم افتاد و دست دیگرش بالا آمد، پوست خشن و پینه بسته‌اش روی آرواره‌ام نشست و انگشت شستش محکم روی لب‌هایم فشرده شدند.

با صدای آرامی تکرار کرد:‌ «کای آهنای سی.» نفس توی گلویم گیر کرد.

اوه. وای!

لبخندم را دوست داشت.

وای. او لبخندم را دوست داشت!

سرم را بلند کردم و به همسر جنگجویم چشم دوختم.

سرش را کاملاً خم کرده بود تا به من نگاه کند، پوستش در زیر دستم خشک و گرم بود، بدنش دقیقاً در پیش رویم بود و صورتش، خدایا… جذاب بود.

بدون فکر بیشتر به سمتش خم شد، دستم از روی سینه‌اش بالا و بالاتر رفت و به دور گردنش پیچیده شد و دست او هم پایین افتاد و شروع به پیچیدن به دور کمرم کرد، وقتی سرم را عقب کشیدم، دست دیگرش از قبل دور کمرم بود. هنگامی که لب‌هایش نزدیکم شدند، چشمانم را آرام بستم و بعد صدای کسی را شنیدیم.

«پویاه، دکس لهن! پویاه، راهنا داکشانا!»

ای بخشکه این شانس!

چشمانم باز شدند تا او را ببینم که هنوز هم به من نزدیک بود، سرش را به سمت مرد چرخانده بود ولی هنوز صاف نشده و از من دور نشده بود. به جهتی که داشت چشم‌غره می‌رفت، نگاه کردم و جنگجویی را دیدم که داشت به ما نزدیک می‌شد. این همان جنگجویی بود که در مراسم عروسی حسابی نیشش باز و به خاطر عروسش خیلی خوشحال بود. حالا هم نیشش باز بود، حتی ذره‌ای کمتر خوشحال به نظر نمی‌رسید، در واقع به شکل بی‌نهایتی خوشحال بود.

کسی بود که چیزی برای خودش به دست آورده بود و خیلی هم دست‌آوردش را دوست داشت.

وقتی حس کردم لهن صاف ایستاد و حرف‌های ناخشنودی به جنگجو زد، بدنم منقبض شد. با وجود این ناخشنودی لهن، جنگجو نه قدمی به عقب برداشت و نه حتی نیش بازش متزلزل شد. در واقع لبخندش پهن‌تر شد و بعد سرش را عقب انداخت و از ته دل قهقهه‌ای زد.

خنده‌اش را قطع کرد و به سمت ما آمد و همان‌طور که یک چیزهایی می‌گفت با سرش به من اشاره کرد.

لهن جوابش را داد و علاوه بر آن به من هم اشاره‌ای کرد.

ابروهای جنگجو ناباورانه بالا پریدند و بعد با ناباوری چیزی گفت ولی اگر اشتباه نمی‌کردم، یکی از آن ناباوری‌هایی بود که می‌گفت: «نه بابا!» هنگامی که مرد برگشت و با ناباوری من را برانداز کرد و به سمت لهن برگشت و حرفش را با تکان سر تأیید کرد، مطمئن شدم که حق با من بود.

یک نه بابای حسابی بود.

اوم.

یعنی شوهرم دقیقاً پیش روی خود من داشت در مورد ماجراجویی‌هایش با من لاف می‌زد؟

خودم را از بین بازوهایش بیرون کشیدم و دست به کمر زدم.

صدا زدم: «اوه… عزیزم.» و هر دو مرد به سمت من برگشتند، هر دو توی صورتم نگاه کردند، مشخص بود که هر دو حالت صورتم را خواندند و پیش از این‌که بتوانم چیزی بگویم، لهن حرف زد- نه با من بلکه با جنگجو.

و من به زبان کورواک صحبت نکرده بودم ولی منظورم واضح بود. نمی‌دانم لهن چه به جنگجو گفت ولی حالتش شبیه این بود: «بهت چی گفته بودم؟» و باعث شد جنگجو یک بار دیگر قهقهه بزند.

مسئله این بود که این‌بار لهن هم با او خندید.

همان‌جا ایستادم و به آن‌ها خیره شدم.

هرگز شوهرم را نبوسیده بودم و هیچ وقت هم خندیدنش را ندیده بودم. حتی لبخندش را هم ندیده بودم.
تا آن موقع.

یا عیسی مسیح، چقدر عجیب بود؟

خنده بلندی داشت و خیلی هم خوب می‌خندید.

لبخندی با دندان‌هایی خیلی سفید هم داشت.

خنده‌شان قطع شد، جنگجوی دیگر چیزی گفت و سرش را به سمت من تکان داد. لهن سر تکان داد، لبخند زد و ناگهان بازویم را محکم گرفت و بدنم را به حرکت واداشت. بعدش اصلاً نمی‌دانم چطور این کار را کرد ولی من را پرت کرد روی پشتش و بازویم را به دور گردنش گذاشت، ران‌هایم را روی پهلوهایش بالا کشید، دست‌های بزرگش زیر باسنم قرار گرفتند و او همان‌طور که من را کول کرده بود، با جنگجوی دیگر که در کنارش راه می‌رفت شروع به صحبت کرد.

پاهایم را کاملاً به دورش پیچیدم تا خودم را محکم نگه دارم، دست دیگرم به دور سینه‌اش پیچید و حسی در مورد این حالت ما وجود داشت. حسی شیرین، حسی صمیمی. حسی که دوستش داشتم.

وای مرد.

وارد اردوگاه سربازها شدیم و نگاه هر کسی را که از کنارش می‌گذشتیم را به خود جلب می‌کردیم. متوجه شدم که لهن لبخند نزد و یا سرش را تکان نداد. متوجه شدم که دستش به روی باسنم و من که روی پشتش بودم و جنگجویی که در کنارش بود تنها چیزهایی بودیم که رویشان تمرکز داشت. افرادی که از کنارشان می‌گذشتیم برای او وجود خارجی نداشتند. به هیچ شکلی هیچ اعتنایی به آن‌ها نمی‌کرد.

برعکس من، برای هر کسی که به چشمم می‌خورد سر تکان می‌دادم و لبخند می‌زدم و خیلی از آن‌ها هم همین کار را برایم می‌کردند.

انگشت‌های لهن به گوشت تنم فشار آوردند، سرش را برگرداند و چیزی به من گفت.

مشخص بود که نفهمیدم چه گفت بنابراین چانه‌ام را روی شانه‌اش گذاشتم و زمزمه کردم: «نمی‌فهمم چی می‌گی عزیزم.»

چشمان تیره‌اش در چشم‌هایم نگاه کردند. «لنساهنا سرسی… خوبه؟»

وای مرد!

آره، من خوب بودم. به خاطر تلاش لهن به ارتباط برقرار کردن با من با زبان خودم خیلی هم خوب بودم.

آره، کاملاً خوب بودم.

چشمانم را بستم و کمی با بازوهایم او را فشردم. سر تکان دادم، چشمانم را باز کردم و نجوا کردم: «خوبه.»

وقتی لهن دوباره به روبه‌رو نگاه کرد و جنگجویش چیزی به او گفت، فشار دیگری روی باسنم احساس کردم.

من هم به جلو نگاه کردم و آه کشیدم. او را محکم گرفتم و از سواری‌ام لذت بردم.
***

خیلی‌خب، اگر می‌گفتم از همان لحظه‌ای که وارد چادر عظیمی شدیم که قرار بود بازی‌ها در آن برگذار شود، می‌دانستم قرار نبود از آن خوشم بیاید، حرف درستی زده بودم.

به خاطر این بود که یک عالم مرد گنده‌بک دور چادر و به روی نیمکت‌هایی نشسته بودند، آن‌جا بوی مرد و الکل می‌داد و دو مرد هم داشتند در مرکز حلقه نیمکت‌ها دمار از روزگار همدیگر در می‌آوردند. این به معنای دو مرد عرق‌کرده و خون‌آلودی بود که غرش‌کنان به حد مرگ همدیگر را کتک می‌زدند.

نگاه چند نفر همان‌طور که حواسشان به مسابقه بود به سمت ما برگشت. در یک طرف چادر یک نیمکت بزرگ کاملاً خالی بود. جنگجویی که همراهمان بود از ما جدا شد، لهن مستقیم به سمت نیمکت خالی رفت و من را از پشتش پایین کشید. (وقتی این کار را کرد، شانه‌ام درد گرفت. این گنده‌بک خیلی خشن بود ولی کم کم داشتم حس می‌کردم خودش این را نمی‌داند.) من را به سمت خودش کشید. نشست و پاهایش را کاملاً باز کرد، دستم را کشید و یک بار دیگر باعث شد شانه‌ام درد بگیرد. زانوهایم از زیرم در رفتند و من بین پاهایش روی زمین نشستم. تمام تلاشم را کردم تا راحت باشم و به اطرافم نگاه کنم.

جنگجوهای زیادی آن‌جا بودند ولی نمی‌توانستم جنگجویی که ناریندا را تصاحب کرده بود، پیدا کنم. کاملاً هم مطمئن نبودم چهره‌اش را به یاد داشته باشم. آن‌جا هیچ زن دیگری به جز دو زنی که به سرعت این سمت و آن سمت می‌رفتند و با کوزه‌هایی لیوان‌های پوشیده شده از چرمی که مردها از آن می‌نوشیدند را پر می‌کردند، دیده نمی‌شد. یکی به سمت لهن دوید و لهن لیوان پری که زن به او تعارف کرده بود را پذیرفت. آن را روی لب‌هایش گذاشت جرعه خیلی بزرگی ازآن خورد. بعد صاف نشست و چشمانش را به دو جنگجوی در حال مبارزه دوخت.

زن پیش از این‌که عقب‌عقب دور شود هیچ نوشیدنی‌ای به من تعارف نکرد.

هوم. ظاهراً با نوشیدنی از زن‌ها پذیرایی نمی‌شد.

فهمیدم.

برای راحت‌تر بودن، بین پاهایش کمی جا به جا شدم و یک بازویم را روی ران لهن گذاشتم. نمی‌دانستم این کارم درست بود یا نه ولی متوجه شدم که اگر کار درستی نبود هم به زودی می‌فهمیدم.

او بازویم را کنار نزد بنابراین تکیه دادم و جنگجوهایی که فریاد می‌زدند، هلهله می‌کردند و پا می‌کوبیدند را تماشا کردم.

مردها، آن‌ها عاشق این جور چیزها بودند. رسماً دیوانه‌اش بودند.

بعد به مبارزها نگاه کردم. یکی از آن‌ها نزدیک بود بیفتد. این هم خوب بود و هم بد. خوب برای من چون به این معنی بود که این مبارزه داشت تمام می‌شد. بد برای او چون مسابقه هیچ ضربه فنی‌ای نداشت و به نظر می‌رسید که او شدیداً به چنین چیزی نیاز داشته باشد.

حق با من بود. پنج دقیقه بعد، او زمین خورده و بیهوش شده بود.

یک دقیقه بعد وقتی مبارز دیگر با خوشی به سینه خودش مشت می‌زد، دست‌هایش را در هوا بلند کرد، پاهای مثل کنده درختش را به زمین می‌کوبید و فریاد پیروزی سر می‌داد، مبارزه شکست خورده را بدون هیچ تشریفاتی روی زمین سنگی کشیدند و بردند. بعد جنگجوی پیروز لیوان چرمی نوشیدنی‌ای از خدمه‌ای در حال گذری گرفت و بیشترش را با یک جرعه سر کشید و بقیه‌اش را روی بدنش ریخت. سرش را تکان داد و خون، عرق و الکل به همه جا پاشید و دوباره فریاد کشید.

هورا.

«لنساهنا سرسی.» شنیدم لهن اسمم را صدا زد و من به عقب خم شدم و به او نگاه کردم.

«بله؟»

لیوانش را تا روی لب‌هایم بالا آورد و دستور داد: «گینگو.» برای فهمیدن منظورش نیازی به استاد بودن در زبانش نداشتم و می‌دانستم منظورش این بود که بنوشم.

دهانم را باز کردم و او لیوانش را کج کرد. متوجه شدم که داشت با کنجکاوی زیادی تماشایم می‌کرد.

چون داشتیم یک واقعه ورزشی را تماشا می‌کردیم، انتظار نوشیدنی‌ای مانند آبجو داشتم.

شبیه آبجو نبود. یک نوشیدنی قوی، جگرسوز و کاملاً خالص بود که گلویم را سوزاند و پایین رفت ولی مزه‌اش خیلی هم بد نبود. لیوانش را از جلوی دهانم برداشت و من لبخند دندان‌نمایی به او زدم.

گفتم: «کای آهنای سی.» لحظه‌ای به من خیره شد، چانه پوشیده از ریشش از تعجب عقب رفت و بعد سرش را عقب انداخت و نعره‌زنان قهقهه زد.

نمی‌دانستم چه چیزی این‌قدر خنده‌دار بود.

سرش پایین آمد، نگاهش در چادر چرخید و پیش از این‌که فریادزنان حرف بزند، مشتش چند بار به سینه‌اش کوبیده شد. «کاه لنساهنا آهنای سی!» بعد لیوانش را بالا گرفت و نوشیدنی از آن لب پر زد و ریخت، صدای نعره تشویق‌ها را شنیدم و سرم را با تأخیر برگرداندم تا ببینم نگاه تمام جنگجوها روی من بود. بعضی‌ها پا می‌کوبیدند. بعضی‌ها کف می‌زدند. همه هم در حال لبخند زدن بودند.

جنگجویی فریاد کشید: «لنساهنا هاهلا!» و همه آن‌ها دوباره شروع به هلهله و تشویق کردند.

حس کردم لهن پشت سرم را لمس کرد، سرم را بلند و دوباره به او نگاه کردم و او لیوان را دوباره جلوی لب‌هایم نگه داشت. با ملایمت دستور داد: «گینگو کاه فونا.» بعد لیوان را کج کرد و من جرعه دیگری نوشیدم. وقتی لیوان از دهانم فاصله گرفت جنگجوها دوباره تشویق کردند و لهن لبخندی به من زد. نجوا کرد: «هاهلا.» هنوز هم لبخند می‌زد.

تکرار کردم: «هاهلا.» اصلاً نمی‌دانستم چه گفته بودم ولی به خاطر این‌که توانسته بودم چیزی بگویم که او همان‌طور به من لبخند بزند خوشحال بودم.

چیزی که می‌خواستم گرفتم ولی او چیزی بهتر به من داد. لبخندش پهن‌تر شد و دندان‌های سفید کورکننده‌اش را به نمایش گذاشت.

هنگامی که دو جنگجوی دیگر به میدان آمدند، سرش را بلند کرد و توجهش را به آن‌ها معطوف کرد.

من هم به خودم لبخند زدم و برگشتم. با خودم فکر کردم، خیلی‌خب، خیلی هم بد نبود.

جنگجوها بدون هیچ سر و صدا و هیاهویی سر وقت همدیگر رفتند. بلافاصله متوجه شدم کاری که می‌کردند شبیه ورزش بوکس دنیای خودم نبود. البته من خیلی هم مسابقه بوکس تماشا نمی‌کردم ولی اولاً که این رفقا دستکش نداشتند. ثانیاً هیچ داوری هم در کار نبود. علاوه بر این‌ها فکر نمی‌کنم بوکسورها اجازه گلاویز شدن، لگد انداختن، هدف گرفتن کشاله ران (که گاهی هم ضربه به هدف می‌خورد.) و کارهایی مثل این را داشته باشند.

این کار ‌آن‌ها بی‌رحمانه نبود، بلکه وحشیانه بود.

و در این مسابقه، بلافاصله یک جنگجوی مورد علاقه پیدا کردم. نمی‌دانستم چرا، فقط از او خوشم می‌آمد. شاید به خاطر این بود که رقیبش پشت هم تلاش می‌کرد به کشاله رانش لگد یا مشت بزند و من فکر می‌کردم که حریفش منصفانه نمی‌جنگید.

بنابراین وقتی به نظر رسید که پسر من در حال بردن بود، هیجان زده شدم.

بدون این‌که متوجه شوم تشویقش کردم. هنگامی که نبرد داغ‌تر شد و شدت بیشتری گرفت من هم با صدای بلند و شدیدتر تشویقش کردم.

هنگامی که آدم بده به زمین خورد، بازوهایم را بالا گرفت و روی باسنم در بین پاهای لهن بالا و پایین پریدم و جیغ کشیدم: «ووو هووو! دمارش رو در آوردی! ایول! دمت گرم!»

پیروز پا به زمین نکوبید، فریاد نزد و مشت به سینه‌اش نکوبید یا یک نصفه لیوان نوشیدنی ننوشید.

نگاهش به من افتاد.

بعد هنگامی که جنگجوی شکست خورده را بیرون می‌بردند، حس کردم نگاه همه روی من نشست.

دست‌هایم پایین افتادند.

ای وای. گند زده بودم.

دست بزرگ لهن محکم به دور گردنم پیچیده شد.

ای وای!

جنگجوی پیروز دو قدم به سمت من برداشت، خودم را منقبض کردم و او هم ایستاد.

بعد به سمتم خم شد و وقتی شروع به فریاد زدن کرد، خودم را عقب کشیدم. «سوه راهنا داکشانا!»

فریاد دیگری طنین انداز شد: «سوه راهنا داکشانا!»

بعد وقتی همه بلند شدند و ایستادند، پا کوبیدن‌ها شروع و شد و در هوا مشت انداختند و شعار دادند. «راهنا داکشانا! راهنا داکشانا! راهنا داکشانا! راهنا داکشانا!»

خیلی‌خب، اوم… همین‌طور ادامه پیدا کرد، این‌ها مرض داشتند. بدرفتاری را دوست داشتند. ظاهراً این رفقا خوششان می‌آمد همسرهایشان چنین کتک‌کاری خونینی را تشویق کند.

دانستنش خوب بود.

با تردید به پسرها لبخند زدم و بعد فشاری را روی گردنم حس کردم. سرم را به عقب برگرداندم و لهن را دیدم که به من نگاه می‌کرد، صورتش کاملاً بی‌احساس بود.

لبم را گاز گرفتم، چشمش به دهانم افتاد و بعد نگاهش را بلند و در چشمانم قفل کرد.

نجوا کرد: «خوب.»

حس کردم صورتم شکل لبخند به خود گرفت.

سرش را تکان داد، گوش لب‌هایش بالا رفت و لیوانش را جلوی لب‌هایم گرفت. جرعه بزرگ دیگری خوردم، لیوان را از جلوی دهانم عقب برد، فشار دیگری به گردنم داد و دستش را برداشت. توجهش دوباره به میدان نبرد برگشت و توجه من هم همین‌طور. پسرها آرام شدند، رقیب‌های جدید وارد میدان شدند و بازی‌ها ادامه پیدا کرد.
***

می‌دانستم وقتی دورتک در حالی که تازه عروس کبود و وحشت‌زده‌اش را که پای چشمانش گود رفته بود و به اندازه یک گاو درشت شده بودند را کشان کشان همراه خودش آورد، دیگر اوضاع خوب پیش نمی‌رفت.

برخلاف وقتی که من و لهن رسیدیم، لحظه‌ای که دورتک زنش را توی چادر کشید، نگاه‌ها به سمت او برگشت و جو حاکم تغییر کرد. هنوز هم جنگجوها پا می‌کوبیدند و تشویق می‌کردند و دو جنگجوی تو میدان نبرد از هر فرصتی برای ضربه زدن به همدیگر استفاده می‌کردند، ولی حسی مرگبار و نهفته در چادر خزید، اصلاً حس خوبی نبود.

وقتی زن را دیدم، بدون فکر دستم سریع گشت و دست لهن را پیدا کرد و در آن فرو رفت. هیچ فشار اطمینان بخشی به دستم نداد. دستم را روی رانش گذاشت و انگشتانم را به دور ماهیچه برجسته رانش پیچید و دستم را رها کرد.

خیلی‌خب، نمی‌دانستم چطور این حرکتش را تفسیر کنم. شاید فقط از آن مردهایی نبود که وقتی داشت له و لورده کردن جنگجوها را تماشا می‌کرد دست کسی را نگه دارد. ولی حدس می‌زدم که این نشانه آن بود که من راهنا داکشانای او بودم و باید خودم را جمع و جور می‌کردم. این‌جا دنیای آن‌ها بود من توی دنیای آن‌ها بودم.

و ناگهان انگار به همه چیز گند زده شد.

آن شب یک جورهایی خوش گذشته بود، می‌دانستم که بیشتر به خاطر مشروبی بود که لهن به من داده بود و من کمی شنگول بودم. برای اولین بار از وقتی به این دنیا آمده بودم، رها و خوشحال بودم. (خب، اوضاعم از شنگول بودن کمی بدتر بود… ولی خب.)

حالا دیگر خوش نمی‌گذشت و هر چقدر هم تلاش می‌کردم نمی‌توانستم نگاهم را از دورتک و عروسش بردارم.

یک کاری باید صورت می‌گرفت. آن دختر به وضوح بدبخت بود و دورتک با او بد رفتاری می‌کرد. مسئله فقط کبودی‌هایش نبود، حالت شکست خورده توی صورتش بود.

باید با شوهرم صحبتی می‌کردم. ولی مشکل این بود که او فقط دو کلمه از حرف‌های من را می‌فهمید و من کلمات خیلی بیشتری از زبان او را نمی‌فهمیدم.

گونه‌ام را روی دستم که روی رانش بود گذاشتم و بدون هیچ علاقه‌ای جنگجوهای در حال نبرد را تماشا کردم. ولی مرتباً به سمت دورتک برمی‌گشت و وقتی یکی از جنگجوها به سمت دورتک خم شد نگاهم به آن‌ها افتاد. جنگجو سرش را به سمت من تکان داد و لبخندزنان چیزی به او گفت، چیزی که به نظر دورتک حتی ارزش لبخند زدن را نداشت و باعث شد اخم آتشینش را به سمت من نشانه برود. بنابراین متوجه شدم که جنگجو خبر تشویق کردن و نوشیدنی خوردن من را به او داده بود. دورتک اگر هم بود یکی از آن جنگجوهایی نبود که عنوانم را با ستایش فریاد بکشد.

نفس عمیقی برای آرام کردن خودم کشیدم تا به تنفری که به سمتم روان بود عکس‌العملی پیدا نشان ندهم و نگاهم دوباره به سمت جنگجوهای در حال مبارزه برگشت.

چند دقیقه بعد، صدای فریادی از سمت او شنیدم که به یک جنگجو تعلق نداشت. چشمانم به سمتش برگشت و بالاتنه‌ام صاف شد.

دورتک به موهای همسرش چنگ انداخته بود، سرش را به سمت خودش می‌کشید و هم زمان پایین تنه‌اش را از زیر لنگش بیرون می‌آورد.

نه، قصد نداشت…

صورت زن را به سمت پایین‌تنه‌اش کشید و خودش را به دهانش تحمیل کرد.

روی پاهایم پریدم و پروازکنان قدمی به جلو برداشتم ولی دو دست پولادین به دورم حلقه شد، یکی به دور شکم و دیگری به دور سینه‌ام. دهان لهن به گوشم نزدیک شد و با صدای آرامی چیزی گفت، حتی لحنش با محبت بود ولی من هنگامی که با تنفر و تعجب به دورتک نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم از نگاهم زهر به او بچکانم (صرف نظر از این حقیقت که احتمالاً متوجه حرف‌هایش نمی‌شدم.) حتی یک کلمه از حرف‌هایی که می‌زد را نفهمیدم. دورتک هم در نگاه عصبانی‌ام خیره مانده بود و با چنگ نفرت انگیزش سر همسرش را به زور عقب و جلو می‌برد.

هنگامی که لهن من را عقب کشید و نشست، نجوا کردم: «جلوش رو بگیر.» این بار من را روی زمین ننشاند، بلکه روی پاهایش نشاند. دوباره و این بار بلندتر تکرار کردم: «جلوش رو بگیر.» من را در آغوشش چرخاند و صورتم را روی گردنش قرار داد. این طوری دیگر نمی‌توانستم ببینم. به تندی روی گردنش گفتم: «کای می آهنو!»

نجوا کرد: «رایلو کاه فونا.» و همان‌طور که سرم را نگه داشته بود، صورتم را روی گردنش و با بازوی قدرتمند دیگرش بدنم را روی پاهایش نگه داشت.

دستم را بلند کردم و دور سمت دیگر گردنش انداختم. به او گفتم: «کای می آهنو.» و بازوی او فشاری به بدنم داد. با زمزمه آرام‌تری گفتم: «کای می آهنو.» و او هیچ کاری به جز این حقیقت که رهایم نکرد، انجام نداد.

هنگامی که دستش سرم را رها کرد و پایین افتاد تا به دور بدنم بپیچد، می‌دانستم که کارشان تمام شده بود.

لهن هنوز هم من را رها نکرده بود یا من را از روی پاهایش بلند نکرده و بین پاهایش ننشانده بود. فقط من را همان‌جایی که بودم و روی پاهایش نگه داشته بود. محتاطانه صورتم را از روی گردنش برداشتم و نگاهی به نیمرخش انداختم. در سکوت داشت مبارزه را تماشا می‌کرد. بعد نگاهی به دورتک انداختم. عروسش هنوز هم بین پاهایش بود، بدنش به سمت مبارزها ولی صورتش به سمت کمر او، گونه‌هایش آتش گرفته و چشمانش به زمین دوخته شده بودند.

برگشتم و صورتم را روی گردن لهن گذاشتم.

حس کردم سینه‌اش با نفس خیلی بزرگی که کشید و آرام آرام رهایش کرد، بالا آمد.

دیگر نمی‌خواستم آن‌جا باشم. خودم را گلوله کردم و به او چسباندم. سعی کردم هیچ چیزی را نبینم و نشنوم و امیدوار باشم خیلی زود همه چیز تمام شود.

هنگامی که حرف‌هایی بلند و طعنه‌آمیز شنیدم که انگار به سمت ما زده می‌شد این کار برایم غیر ممکن شد. سرم را از روی گردن لهن بلند کردم و سرم را چرخاندم. دورتک را دیدم که جلوی ما ایستاده بود و لهن را ریشخند می‌کرد. موقع حرف زدن تف از دهانش پرت می‌شد، صورتش سرخ بود و مشتش به سینه‌اش کوبیده می‌شد. نگاهم به سرعت به سمت همسرش برگشت. همان‌جایی که او رهایش کرده بود، روی زمین نشسته بود ولی حالا خودش را گلوله کرده و بازوهایش محکم به دور پاهای پیچیده شده بودند و از بالای زانوهایش دزدانه نگاه می‌کرد.

نوشته رمان تبار زرین پارت ۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا