" /> رمان تبار زرین پارت ۴۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۴۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

دکس لهن به خانواده‌اش افتخار می‌کرد و اصلاً هم این را پنهان نمی‌کرد. همان‌طور که اصلاً این را که من برای انتقام گرفتن پاشنه پاهایم را در آن لحظه سخت روی شانه‌هایش محکم فشارد داده بودم را پنهان نمی‌کرد. فراموش کرده بودم که مادرِ مادرم هم دوقلو به دنیا آورده بود و من باید در این زمان عهد دقیانوسی تحقیق می‌کردم که چنین چیزی در آینده برای من چه معنایی داشت و می‌فهمیدم که زن‌ها به صورت وراثتی مستعد دوقلو زایی بودند یا نه.

بنابراین دوقلوشدن بچه‌ها تقصیر من بود یا بیشتر می‌شد گفت که موهبت من بود.

این اطلاعات را با هیچ‌کسی در میان نگذاشتم و بنابراین همه فکر می‌کردند که دکس‌شان نه تنها قدرتمندترین جنگجو بود که چنان مردانگی زیادی داشت که با آن شمشیرش دو بچه به من داده بود. اصلاً نمی‌دانستند که این من بود که مستعد دوقلوزایی بودم و دو تخمک آزاد کرده بودم که جنگجوهای او شناکنان توانسته بودند به آن‌ها برسند و بارورشان کنند. حتی اگر توضیح می‌دادمش هم این را نمی‌فهمیدند و باید بگویم که لهن خودش هم چنان از نتیجه‌ای که اتحاد ما با هم به وجود آورده بود، رضایت داشت که دلش را نداشتم این را برایش توضیح بدهم.

همه‌اش همین بود. به خودم اعتراف نمی‌کردم که در برابر شوهری که عمیقاً به من آسیب زده بود، ولی حالا داشت با محبت بی‌دریغش زخمی که به من زده بود را درمان می‌کرد، سیستم دفاعی‌ام در حال از هم پاشیدن بود. همان زخمی که من با کله‌شقی اجازه درمان شدنش را نمی‌دادم.

ولی حالا، او را بخشیده بودم فقط نمی‌دانستم این را به او بگویم یا نه. همه چیز تغییر کرده بود. هرچه بیشتر تعلل می‌کردم، برایم بی‌اهمیت‌تر می‌شد که به او بگویم بخشیده بودمش و به خاطر این‌که اجازه داده بودم کله‌شقی‌ام کنترلم را به دست بگیرد، عذرخواهی کنم.

چرا من همیشه همین کار را می‌کردم؟

خدایا، خیلی احمق بودم!

و حالا، چون احمق بودم، از حدود سه هفته پیش مهربانی و آرامش لهن کم کم به بی‌صبری و عصبانیت تبدیل شده بود و روز به روز هم بدتر می‌شد و حالا دیگر خشمش به تیزی شمشیر شده بود.

بله، خیلی خیلی احمق بودم.

«دکس اخلاق درست و حسابی ندارن.» توجهم را از حماقتم به خودش جلب کرد و به نتایج حماقت من اشاره کرد. «و این اخلاق بدشون هم باید با ایشون به خونه هم بیاد و همین‌طور هم دارن بدتر و بدتر می‌شن. به عنوان یه پادشاه وقتی این‌طوری بداخلاق و بی‌اعصاب باشن عواقب خیلی زیاد و گسترده‌ای داره. می‌تونم بهت اطمینان بدم که اگر این پریشانی‌شون رو سر تو توی خونه خالی کنن، می‌تونی تصور کنی که صد برابر بدتر با جنگجوهاشون رفتار می‌کنن و همه هم به اندازه کافی بهش نزدیک هستن که نیش زبان ایشون رو بچشن.» به سمتم خم شد. «می‌تونم در این مورد بهت اطمینان بدم چون سیریم به من گفته که پادشاه لهن با هاله سیاهی احاطه شدن و همه، از جنگجو گرفته تا کارآموز، مردم آزاد و یا برده‌ها طعم خشمش رو چشیدن و این هاله همین‌طوری داره بزرگتر می‌شه.»

وای مرد.

مثل همان دییندرای همیشگی ادامه داد: «و من می‌گم از اون‌جایی که ایشون دکس لهن هستن، به احتمال خیلی زیادی تا این حد عصبی هستن چون تو زیبایی و جذابیتت رو از ایشون دریغ می‌کنی. این مرد رسماً داره می‌میره برای درگیری یا به هر دلیلی داری می‌میره برای این‌که این بی‌صبریش رو سر یه نفر خالی کنه و تنها چیزی که می‌دونم، اینه که اون یه نفر تو نخواهی بود.»

وای مرد!

پیش از این‌که بتوانم دهانم را باز کنم، دوباره به حرف زدن ادامه داد: «چیزی که دوست دارم بدونم این هستش که تو دوست داری مسئول این باشی که یه جنگجو یا یه کارآموز برای این‌که خوب زینش رو برق ننداخته یا شمشیرش رو برق جلا نداده مجازات بشه؟»

نه، هیچ ‌کس نمی‌توانست بگوید که چنین چیزی می‌خواستم. ابداً چنین خواسته‌ای نداشتم.

هرچند از این‌که لهن زینش را برق می‌انداخت غافلگیر شدم. فکر نمی‌کردم یک مرد وحشی به چنین چیزی اهمیت بدهد.

زمزمه کردم: «نه دییندرا.» و دستم را محکم تر زیر سر پسرم نگه داشتم چون من واقعاً… به شدت… احمق بودم!

دستش پایین افتاد ولی فاصله خیلی کمی که با من داشت را بیشتر نکرد.

«درک می‌کنم عزیز من، بعد از این‌که بهم گفتی ایشون چطور به این‌که کی هستی و از کجا اومدی واکنش نشون دادن… حرف‌هایی که زدن، اون طور که اون دفعه کبودت کردن همه این‌ها رو درک می‌کنم. می‌دونم که حرف‌ها از مشت‌ها زخم‌های خیلی عمیق‌تری به جا می‌ذارن، مدت طولانی‌تر باقی‌ می‌مونن و حتی هیچ وقت هم از بین نمی‌رنن. ولی خواجه بهت گفت که دکس لهن برای این‌که تو رو به خونه برگردونن و کنار خودشون نگه دارن دست از تلاش نکشیدن. و من اون ترس رو دیدم…» چشم‌هایش ریز شدند و به چشم‌های درشت شده من نگه کرد. «… اون بله عزیزم، وقتی داشتی بچه‌هاتون رو براش به دنیا می‌آوردی اون رو از دست ندادم و اون فکر می‌کرد تو طوری اون رو تنها می‌ذاری که هیچ جادویی قادر به برگردوندنت نخواهد بود.» نفسی کشید و دوباره ادامه داد: «من دوستت دارم دوست زیبای من، ملکه زرین من، می‌دونی شدیداً عاشقت هستم، ولی همه این‌ها دیگه زیادی طول کشیده. به محض این‌که با هم صحبت کردیم فهمیدم که برای تو صحبت کردن با کسانی که دوستشون داری و احساس می‌کنی در حقشون کار بدی کردی، سخته…» خدایا من را ترساند، کاملاً من را می‌شناخت. «ولی این رو هم می‌دونم که تو ملکه جنگجوی ما هستی، قلبت به همون‌ اندازه‌ای که گرمه، درنده و قدرتمند هم هست و تو می‌تونی کلماتی رو پید اکنی که زخم های قلبت رو درمان کنه، می‌تونی بخشش رو توی وجودت پیدا کنی.»

دستش دوباره روی دست من که روی سر توناهن بود نشست و نگاهش را عمیقاً در چشمانم دوخت.

«اون حرف‌ها رو پیدا کن سرسی. زخم های ازدواجت رو درمان کن. شوهرت رو ببخش و بذار اون هم تو رو ببخشه. این کار رو برای خودت، برای اون و برای بچه‌هات و محض رضای خدا برای همه ماها انجام بده.»

لبم را گاز گرفتم.

بعد نگاهی به دوستانم انداختم.

سپس نگاهم بالا رفت و یکی یکی به زاهنین و به بین نگاه کردم.

زاهنین چانه‌اش را بال گرفت. حرف‌های ما را شنیده و با دییندرا موافق بود.

عجیب بنود.

بین نیشش را برایم باز کرد. او هم شنیده بود. ذهنش حالا در بین بخش‌های سخت و همین‌طور بخش‌های خوب ماجرا در رفت و برگشت بود.

و هر کسی به راحتی می‌توانست بگوید که من مطمئناً دلم برای آن قسمت‌های خوب زندگی تنگ شده بود.

بنابراین چنین چیزی از طرف بین خیلی هم غافلگیرکننده نبود.

سرم را برای بین تکان دادم و بعد نگاهم را پایین آوردم و به دییندرا نگاه کردم، دستش را کنار زدم و سر کرکی پسرم را بوسیدم.

سپس صدای هیاهوی حرکتی را شنیدم، سرم را بلند کردم و هنگامی که دیدم زاهنین جلوی حرکت پسر جوانی را گرفت و دستش را دور شانه‌اش انداخت، دستم سر توناهن را رها کرد و یک بازویم را با حالت محافظت‌کننده‌ای به دورش پیچیدم.

پسر که به خاطر دویدن از نفس افتاده بود، نفس‌نفس‌زنان و به سرعت گفت: «دکس فرمان دادن ملکه زرین به خدمتشون برن. ضروریه. به ایشون دستور داده شده که معطل نکنن.»

وای گندش بزنن.

نگاهم به سمت زاهنین رفت و او را دیدم که چانه‌اش را به سمتم بالا گرفت و همان‌کاری را کرد که فرمان داده شده بود، آن هم بدون معطلی. دوستانم به راه افتادند، حینی که با عجله از بازارچه بیرون و در خیابان کورواهن به سمت خانه من و لهن می‌رفتیم زاهنین جلو رفت و بین هم از عقب آمد.

به زحمت از در وارد شده بودیم و وقتی لهن را دیدم که دست به سینه با پاهایی باز به عرض شانه در حیاط ایستاده بود و صورتش که به سختی سنگ بود، سر جایم خشکم زد. در کنارش زنی ایستاده بود که از تمام دنیا پیرتر بود. تمام موهایش سفید شده و تارهای ضخیمش به دور گردنش ریخته و تا روی شانه‌ها و از آن‌جا تا روی سینه‌هایش رسیده بودند. حتی از تویینکا که پشت سرش ایستاده بود هم خمیده‌تر و چین و چروک‌تر بود. جیکاندا هم پشت سر تویینکا ایستاده بود.

لهن فریاد زد: «بچه‌ها رو بگیرین، حالا.» بدنم با فریادش از جا پرید و تویینکا و جیکاندا به جلو پریدند. (با این‌که تویینکا هنوز هم از من خوشش نمی‌آمد و اصلاً هم زحمت پنهان کردنش را به خودش نمی‌داد ولی شدیداً بچه‌هایم را می‌پرستید. باید حواسم به او می‌بود وگرنه قسم می خورم که آن برده روانی بچه‌هایم را از من می‌دزدید.)

تویینکا به سمت ناریندا رفت و جیکاندا به سمت من آمد، هر دو شروع کردند به باز کردن گره‌های پارچه‌ای که بچه‌ها را با آن به خودمان بسته بودیم. و لهن به دستور دادن ادامه داد.

«بقیه حالا برن، نمی‌خوام کسی بشنوه.» نگاهش به سمت تویینکا برگشت. «بچه‌ها توی اقامت‌گاه شما نگهداری بشن، تا وقتی که اجازه ندادم وارد این خونه نمی‌شین.» سرش را برای تویینکا بالا گرفت که او هم سر تکان داد و با عجله همراه ایسیس رفت و جیکاندا هم همراه توناهن پشت سرش راهی شد. لهن حرفش را تمام کرد: ‌«زاهنین می‌مونی که وقتی جادوگر بیرون اومد همراهیش کنی.»

به زنی با موهای آشفته و قوز کرده‌ای که به دقت من را برانداز می‌کرد پلک زدم. رنگ پوست و موی کورواکی‌ها را داشت ولی چشمانش آبی روشن بودند.

عجیب بود.

یک جادوگر بود.

و این عجیب‌تر بود.

نمی‌دانستم قضیه از چه قرار بود. چیزی که می‌دانستم این بود که او هر کاری در این‌جا داشت، لهن از آن خوشش نمی‌آمد.

فکر نمی‌کردم چیز خوبی باشد.

دوستانم بیرون رفتند. زاهنین سر جای همیشگی‌اش در داخل حیاط و جلوی درهای جلویی ایستاد. و وقتی لهن دست‌هایش را پایین انداخت و وارد یکی از اتاق‌های طبقه پایین شد که شبیه اتاق نشمین بود، جیکاندا و تویینکا هم خیلی وقت بود که همراه توناهن و ایسیس رفته بودند. ولی خب همه آن اتاق‌ها یک جورهایی نشیمن بودند، همه‌شان قالیچه و مخده داشتند به جز اتاقی که میز غذاخوری داشت.

زمانی که جادوگر و من به دنبالش رفتیم، بعد از ورودمان به اتاق در را محکم کوبید و بست. برای این‌که برگردد، با پاهای باز از هم و دست به سینه بایستد و فریادزنان دستور بدهد، وقت تلف نکرد. «پیامت رو به ملکه من برسون.»

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ مجتبی مصری

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام

اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

نوشته رمان تبار زرین پارت ۴۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا