" /> رمان تبار زرین پارت ۴۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۴۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

با این‌حال در آن لحظه باید مقاومت می‌کردم ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرد و گفتم: «قابلت رو نداشت لهن.»

نگاهش گرم شد، سرش دوباره پایین آمد و توانست لب‌هایش را روی پیشانی، شقیقه و بعد روی لب‌هایم بنشاند.

سپس کنارم دراز کشید و آرام در گوشم زمزمه کرد: «استراحت کن عشق من. وقتی خوابی من از تو و خانواده‌مون محافظت می‌کنم.»

باشه، اَه، اَه، اَه، گندش بزنن.

این دیگر از شیرین گذشته بود، زیبا بود.

زمزمه کردم: «باشه.» دستم را دور قنداق‌های کوچکی که روی سینه‌ام خوابیده بودند محکم کردم، نفس آرامی کشیدم و آن را مانند آه آرامی بیرون دادم و چشمانم را بستم.

چند دقیقه بعد، من و خانواده‌ام در امنیت بین بازوان قدرتمند شوهرم به خواب رفتیم.
***

صدای نعره‌اش را شنیدم، نزدیک نبود ولی خیلی هم دور نبود. چشم‌هایم را باز کردم.

نور ملایم شمع‌ها از روی چهار پایه شمعدان به دور تخت‌مان اتاق را روشن کرده بودند. بقیه اتاق در تاریکی بود ولی وقتی کلماتی که فریاد می‌زد را شنیدم، چشم‌هایم به دو قنداق بچه‌ای که روی کمرهایشان چسبیده به من خوابیده بودند نگاه کردم و بعد سرم را روی بالشت گذاشتم.

از توی اتاق‌مان به درهای باز حمام نگاه کردم، شوهرم را دیدم که روی بالکن ایستاده و با نور مشعل‌های خیلی زیاد خیابان روشن شده بود.

لهن فریاد زد: «ملکه جنگجوی زرین شما یه بار دیگه ثابت کرد که تصرف زیباییش به دست من، آغازکننده تبار زرین بوده! اون با قدرت جنگید و وقتی میوه اتحاد ما، آینده امپراطوری‌مون اون رو به مبارزه طلبید، از چشیدن مزه شکست اجتناب کرد. همون‌طور که ملکه زرین من همیشه این کار رو می‌کنه، اون پیروز شد و یکی نه که دو وارثی که من توی رحم زرینش کاشته بودم رو به دنیا آورد!»

هلهله و تشویق‌های شوکه‌شده‌ای هوا را پر کرد ولی لهن به حرف زدن ادامه داد.

«یه شاهزاده جنگجوی قدرتمند که دکس آینده شما خواهد بود و یه شاهزاده خانم زرین زیبا که زیبایی و ثروت رو به تمام کورواک سرازیر می‌کنه!»

یک هلهله پرهیاهو و مهارنشدنی دیگر به راه افتاد ولی لهن باز هم از ورای آن به حرف زدن ادامه داد.

«شاهزاده توناهن و شاهزاده‌خانم ایسیس توی امنیت جادوی ملکه زرین من و قدرت من خوابیدن، اون‌ها بزرگ و شکوفا می‌شن تا وقتی که بتونن تبارمون رو برای مردممون ادامه بدن!»

هلهله‌ای دیگر به راه افتاد و لهن باز هم از ورای آن حرف زد:

«درود به شاهزاده توناهن! درود به شاهزاده‌خانم ایسیس! و درود به ملکه زرین شما!»

این سروصداها شدیدتر شدند و به من و بچه‌هایم درود فرستادند ولی می‌دانستم که همه این‌ها کار لهن بود. طبق معمول در هیجانی که به پا کرده بود، نماند و برگشت و به سمت من آمد.

راه رفتنش را تماشا کردم و فکر کردم که کمی اغراق کرده بود ولی نمی‌توانستم دوستش نداشته باشم.

حس کردم قنداق‌های با ارزشم تکان خوردند و نگاهم را از لهن برداشتم و دو بچه‌ام را دیدم که بیدار بودند و در قنداق‌های محکم‌شان تکان می‌خوردند. تکان‌های توناهن سراسیمه به نظر می‌رسید، حتی پرتوقع. ایسیس انگار داشت اطرافش را کاوش می‌کرد، چشم‌های کم‌بینایش پلک می‌زدند، بیدار و ظاهراً راضی بود.

وزن لهن روی تخت فرود آمد و حتی با این‌که تشویق‌ها همچنان ادامه داشت، زمزمه کرد: «اون‌ها شیر می‌خوان کاه راهنا فونا.»

وای مرد.

سر تکان دادم و به این فکر کردم که باید به این عادت کنم و باید از همین حالا هم شروع می‌کردم، خودم را منقبض کردم، به خودم تکانی دادم و نشستم.

لهن با احتیاط ایسیس را برداشت و بعد از این‌که بند دور گردنم را باز و لباسم را از روی سینه‌هایم شل کردم او را به من داد.

حینی که با احتیاط می‌گرفتمش، لهن زمزمه کرد: «اول شاهزاده‌خانم‌مون.»

دختره را زیر سینه‌ام گرفتم، وقتی سینه‌ام را به سمت دخترم می‌گرفتم، کمی احساس عجیبی داشتم و به شدت خجالت کشیدم و لهن هم توناهن را که نق‌نق می‌کرد، در آغوش گرفت.

سپس درحالی‌که توناهن را در تای یک آرنجش نگه داشته بود، دست دیگرش را دراز کرد و دور کمرم انداخت و آرام من و ایسیس را برگرداند و به بدن درشت و محکم خودش تکیه داد.

همان‌ موقع ایسیس بلافاصله سینه‌ام را گرفت و شروع به مکیدن کرد.

هنگامی که شیر به جریان در آمد، چشمانم را بستم. شیردادن به فرزندم درحالی‌که شوهرم از من حمایت می‌کرد، حسی مانند موجی از آرامش به وجودم جاری کرد.

آرام گرفتم و دخترم را به خودم چسباندم. انگشت‌های لهن به حالت آرامش‌بخشی پهلویم را نوازش کرد.

لهن زمزمه کرد: «پسرمون شکمو می‌شه.»

پسره به پدرش رفته بود.

پیشنهاد دادم: «شاید بعداً باید توناهن اول شیر بخوره. به نظر می‌رسید ایسیس مشکلی با منتظر موندن نداشت.»

لهن جواب داد: «می. اون جای بیشتری توی رحمت گرفته بود، به زور اول به دنیا اومد. حالا باید صبر کردن و سهیم شدن رو یاد بگیره.

این حقیقت داشت که او جای بیشتری توی رحم من گرفته بود. توناهن یه عوضی سالم و تپل بود ولی ایسیس در مقایسه با برادرش ریزه‌میزه بود.

با ملایمت گفتم: «باشه لهن، تو می‌دونی چطوری یه جنگجو به بار بیاری.»

لهن زمزمه کرد: «هوم.» و این هم مانند موجی از آرامش وجودم را در بر گرفت. «و سعی می‌کنم در آینده یاد بگیرم یه شاهزاده‌خانم رو لوس کنم.»

ای وای مَرد.

وای مَرد.

نتوانستم مانع خودم بشوم و این را امتحان نکنم، سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و بعد سرم را چرخاندم و شقیقه‌ام را روی گردنش گذاشتم. با این کارم لهن من را محکم‌تر نگه داشت.

وقتی شیر خوردن ایسیس تمام شد، این لهن بود که عملیات غیر ممکن عوض کردن جای بچه‌ها با هم و نگه داشتن ایسیس وقتی داشتم به توناهن (بلافاصله سینه‌ام را چسبید و محکم شروع به مک زدن کرد. کاملاً حریص بود و می‌دانست چه می‌خواهد. بنابراین مطمئناً پسر پدرش بود.) شیر می‌دادم را انجام داد.

وسط شیرخوردنش درحالی که شقیقه‌ام روی گردن شوهرم قرار داشت و پسرم در آغوشم بود، خوابم برد. بعداً وقتی بیدار شدم که اتاق تاریک بود و لباس خوابم به دور سینه‌ام بسته شده بود و بدنم با آغوش پرقدرت پادشاهم از سرما محافظت می‌شد.

آغوشش را به دورم محکمتر کرد و نجواکنان گفت: «بخواب سرسی، باید قدرتت رو دوباره به دست بیاری.»

با صدای خواب‌آلوده‌ای پرسیدم: «بچه‌ها کجان؟» پلک‌هایم باز و بسته می‌شدند، می‌خواستم به دستورش عمل کنم ولی به همان اندازه هم جواب می‌خواستم.

جواب داد: «توی تخت‌هاشون، جایی که همیشه می‌خوابن. این‌جا تخت ماست ملکه زرین من.» پیش از این که زمزمه‌کنان به حرفش ادامه بدهد چشمانم بسته شدند ولی شنیدم که گفت: «مگه این‌که ایسیس زرین ما توی دردسر بیفته. اون وقت پدرش رو خواهد داشت.»

درحالی‌که فکر می‌کردم وای مرد، به خواب رفتم.

پایان فصل

فصل سی و سوم
تجدید حیات

شش هفته بعد…

دییندرا جیغ کشید: «سرسی! اصلاً نمی‌دونم باید باهات چی کار کنم!» با بی‌صبری آشکاری به من چشم دوخته بود و دستم را بالا بردم سر پر از موهای تیره نوزاد کوچکی که بسته شده به سینه‌ام خوابیده بود، را گرفتم.

با صدای آرامی گفتم: «دییندرا! هیس!» نگاهم در بازارچه شلوغ به گردش در آمد و گروهم هم در اطرافمان قدم می‌زدند. «توناهن رو بیدار می‌کنی، یا مردم می‌شنون.»

هرهر آرامی شنیدم و نگاهم به سمت سابین افتاد که خیلی نزدیک به زاهنین قدم برمی‌داشت و همین‌طور صدای خنده ناریندا را شنیدم که ایسیس را در بالای شکم قلنبه کوچک خودش روی سینه‌اش بسته بود. بعد نگاهم به سمت کلودین، ناهکا، آناستیسی، اوآسی، چار و ونتوس برگشت که سریع روی‌شان را برگرداندند و لب‌هایشان را به همدیگر فشردند و نگاه رقصانشان را به سمت دیگری برگرداند و وانمود کردند حواسشان به غرفه‌ای بود که انواع و اقسام نوارهای چرمی داشت که مردها می‌توانستند روی سینه ببندند.

دییندرا به من نزدیک شد و دستش را روی دستم به روی سر توناهن گذاشت و با صدای هیس‌هیس مانندی جواب داد: «نمی‌خوام مزاحم جنگجوی کوچولوت بشم ولی برام مهم نیست که دیگران بشنون! این نمی‌تونه ادامه داشته باشه.»

بعد از اظهار نظر نه چندان مهربانانه دییندرا، شک داشتم که به او و دوستانم بگویم که با وجود صحنه‌های احساسی پس از به دنیا آمدن بچه‌هایمان، همه چیز هنوز هم بین من و لهن به همان شکل بود.

بیشتر هم به خاطر این بود که من ناگهان در دنیایی بدوی مادر دو بچه شده بودم و تصمیم گرفته بودم که حتی با این‌که برده‌هایی داشتم که حتی حاضر بودند برای مراقبت کردن از فرزندانم با همدیگر کتک کاری کنند ولی باز هم خودم از آن‌ها مراقبت کنم.

نیازی نیست به این اشاره کنم که چون از هر دوی آن‌ها نگهداری می‌کردم و به نظر می‌رسید که توناهن می‌خواست دائماً شیر بخورد، هیچ چاره‌ای به جز نگه‌داری دائمی از او نداشتم.

بنابراین همیشه خسته بودم، دائماً این طرف و آن طرف قدم می‌زدم و تقریباً تمام مدت هم یک یا هر دو بچه در آغوشم بودند (یا به بدنم بسته شده بودند.). حتی در نیمه شب. و وقتی هم که در حال قدم زدن با بچه‌ها نبودم، سعی می‌کردم کمی بخوابم یا برای غذا خوردن پایین بروم چون، بچه‌داری مضطربت می‌کند.

بنابراین شوهرم را زیاد نمی‌دیدم، کمی به خاطر این‌که سرم خیلی شلوغ بود و کمی هم به خاطر این‌که تمام تلاشم را می‌کردم تا از او دوری کنم (بنابراین با دوستانم و همراه فرزندهایم به بازارچه رفته بودم و در بین مردمم قدم می‌زدم.). چون وقتی او با بچه‌هایمان بود، مخصوصاً آن‌قدر که عاشق ایسیس بود (و هر دوی آن‌ها، واقعاً و خیلی سریع هم آژیرهای این‌که شاهزاده‌خانم ایسیس دختر بابایی‌اش بود به صدا در آمد.) چنان گرمای شیرینی به وجود می‌فرستاد که متعجب بودم چطور می‌توانستم سرپا بمانم.

و این در برابر علاقه شدیدی که به من داشت حتی به حساب نمی‌آمد.

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

دوستان که به تلگرام دسترسی دارن حتما عضو کانال نویسنده بشن

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام

اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

http://dl.neginmusic.com/98/12/20/Yousef%20Zamani%20-%20Cafe%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود آهنگ جدید یوسف زمانی کافه دانلود کنید

حمایت از سایت موزیک ما یادتون نره هرروز آهنگ جدید به روز و عالی نگین موزیک

نوشته رمان تبار زرین پارت ۴۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا