" /> رمان تبار زرین پارت ۳۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۳۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

با تمام توانی که برایم مانده بود زور دادم، که واقعاً خیلی هم نبود، سپس تسلیم شدم، سرم به عقب و روی شانه درمانگر افتاد، چون دیگر نمی‌توانستم آن را بالا نگه دارم، برای اولین بار از وقتی که این بی‌صاحب‌مانده شروع شده بود، چشمانم ارتباطشان با چشمان لهن را از دست دادند (البته به جز وقت‌هایی که چشمانم را محکم می‌بستم تا زور بدهم.)

دییندرا تشویقم کرد: «سرسی عزیز دلم لطفاً لطفاً زور بزن.»

به همراه گوست که خرخر می‌کرد در بیرون از استخر قدم می‌زد، تماشا می‌کرد و دست‌هایش را در هم می‌پیچاند و همین‌طور که دقیقه‌ها می‌گذشتند، به وضوح هیجان قدم‌هایش بیشتر و بیشتر می‌شد و حالا دیگر از نشان دادن وحشتی که نمی‌توانست پنهانش کند، ابایی نداشت.

زمزمه کردم: «نمی‌تونم.» درد جانم را گرفته بود، دیگر نمی‌توانستم زور بزنم و در عین حال نمی‌توانستم با درد مقابله کنم. بچه به دنیا نمی‌آمد.

درمانگر با صدای آرامی گفت: «پادشاه من باید بِبُرم.»
لهن با خشم غرید: «می.»

درمانگر چشم‌بسته غیب گفت و با صدای آرامی زمزمه کرد: «داره به دنیا نمی‌آد.»

لهن فریاد زد: «نه!» و دست‌های درمانگر به دور من محکم‌تر شدند.

درمانگر در گوشم زمزمه کرد: «ملکه من، خواهش می‌کنم باید زور بدین.»

با ضعف سر تکان دادم، سرم را بلند کردم و دوباره تلاش کردم. توان کمی برایم باقی مانده بود، تمام توانم را جمع کردم، چشم‌هایم را محکم به هم فشردم، پاشنه‌های پایم را روی شانه‌های لهن فشار دادم و زور زدم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.

بین بازوانی که من را نگه داشته بودند رها شدم.

درمانگر با اضطرار و هیس‌هیس‌کنان گفت: «دکس من، باید بِبُرم.»

لهن غرید: «اگه این کار رو بکنی، من ملکه‌م رو از دست می‌دم.» و من چشم‌هایم را که همان موقع هم بسته بودند، محکم بستم.

درمانگر پیشنهاد داد: «شاید بتونم بدوزمش، همون‌طور که ایشون اون جنگجو رو دوختن.»

وای مرد، یه جراحی ابتدایی و بدون تجربه.

خیلی عالی بود.

لهن دوباره غرید: «نمی‌بُری.» و من انگشتانش را حس کردم که به دور مچ پاهایم بست. با صدای ملایمی صدایم کرد: «عشق من، به من نگاه کن.»

با درد مقابله کردم، نفسی کشیدم و با تلاش زیادی سرم را بلند کردم.

سپس به چیزی که می‌دیدم نگاه کردم. دیدم مه‌آلود بود ولی دیدمش.

بله، مطمئنم که آن را دیدم. واضح و پنهان نشده.

لهن ترسیده بود.

انگشتانش به دور مچ پاهایم فشرده شدند و به من گفت: «ماده ببر من شکست رو قبول نمی‌کنه. جنگجوی زرین من شکست رو قبول نمی‌کنه.» چشم‌هایم آرام بسته شدند و انگشتانش فشار دیگری به مچ پاهایم داد و من چشمانم را باز کردم. زمزمه کرد: «زور بده عزیزم.»

در چشمانم خیره ماند و درست مثل همان روز حمله در چادرم، چیزی در وجودم به حرکت در آمد. چیزی که نمی‌دانستم آن را دارم، در وجودم خروشید و وجودم را از خودش لبریز کرد و دندان‌هایم را به هم فشردم، سرم را تکان دادم و چشمانم را بستم. پاشنه پاهایم را روی شانه شوهر فشار دادم و زور زدم.

محکم.

بعد دوباره.

و دوباره.

و دوباره و دوباره.

یه دستیار نجوا کرد: «اون پسر تاج به سر می‌ذاره.»

درمانگر نفسش را بیرون داد: «مادر حقیقی رو شکر.»

بعد دوباره زور دادم.

و دوباره.

لهن تشویقم کرد: «همینه، سرسی من.» انگشتانش دیگر به دور مچ پاهایم پیچیده نشده بودند، بلکه دست‌هایش گوشت ران‌هایم را مالش می‌دادند.

دوباره زور زدم و دست‌های لهن از روی ران‌هایم برداشته شد و بین پاهایم رفت و من به دنیا آمدن پسرم را حس کردم.

دییندرا از خوشحالی جیغ کشید: «وای سرسی!»

درمانگر سریع فریاد زد: «شمشیر پادشاه رو بیارین!»

در بین دست‌هایی که من را نگه داشته بودند، وا رفتم و آب به بدنم برخورد کرد.

خدا را شکر. بیرون آمده بود!

لب‌هایم را لیس زدم و سرم را برگرداندم. آخرین دستیار را دیدم که او هم حالا توی آب بود و با لهن داشتند یک کارهایی بین پاهایم می‌کردند.

بعد صدای بم و حالا خش‌دارش را شنیدم که من را صدا زد: «سرسی من.» و من سرم را برگرداندم تا او را ببینم که یک نوزاد پسر کوچک محشر با سری پر از موهای مشکی را بالا نگه داشته بود.

و او عالی بود. قطعاً عالی بود. از بالای سر پشمالویش تا نوک انگشت‌های فسقلی‌اش محشر بود.

همین‌طور داشت جیغ‌های کرکننده می‌کشید.

هنگامی که اشک چشم‌هایم را پر کرد، تصویر بچه‌ام را از دست دادم.

بعد بدنم ناگهان از جا پرید و با پیچیدن دردی جدید در شکمم جیغ گوش‌خراشی کشیدم.

درمانگر فریاد زد: «بچه رو بگیر!» هنگامی درد جدیدی به جانم افتاد، بدنم از جا پرید و به لرزه افتاد. آب به دورم به شدت موج افتاد و همه دوباره سر جایشان قرار گرفتند و لهن فریاد زد: «چی شده؟»

چند دقیقه بعد، وقتی شکمم و همین‌طور بین پاهایم تیر می‌کشید، درمانگر با خوشحالی جواب داد: «یکی دیگه داره میاد. زور بزن ملکه من، زور بزن.»

یکی دیگه؟

سرم را به سمتش چرخاند تا او را ببینم که دوباره پشت سرم جای گرفته بود.

«یکی دیگه؟ یکی دیگه از چی؟»

به من گفت: «دوقلو دارید، زور بدین ملکه زرین حقیقی من.»

دوقلو؟

چشم‌هایم به سرعت به سمت لهن برگشت و به تندی گفتم: «توی خانواده‌تون دوقلو دارین؟»

به من خیره شد و امر کرد: «سرسی، زور بزن.»

جیغ کشیدم: «بهم بگو!»

با خشم جواب داد: «بله! پدرم با خواهری به دنیا اومد که رحم مادرش رو باهاش شریک بود.»

وای خدای من!

جیغ کشیدم: «و تو بهم نگفتی؟»

دییندرا جیغ زد: «سرسی، عشق من زور بزن!»

به لهن چشم‌غره رفتم.

بعد دندان‌هایم را به هم فشردم، چشمانم را بستم، پاشنه پاهایم را روی شانه‌های پادشاه فشار دادم (محکم.) و زور زدم.

دخترم خیلی راحت به دنیا آمد.

روی سرش کرک‌های طلایی داشت.
***

حس کردم تخت تکان خورد و درست به موقع وقتی لهن خودش را به پهلویم فشرد، چشمانم را باز کردم. دیدم سرش را بالا گرفته بود و برای کسی سر تکان می‌داد، بنابراین سرم را برگرداند و دییندرا و درمانگر را دیدم که کنار تخت ایستاده بودند و هر کدام هم یک قنداق کوچک در آغوش داشتند.

دییندرا اول با پسر تیره مویم خم شد و او را روی سینه‌ام گذاشت. درمانگر هم بعدش آمد و دختر مو طلایی‌ام را کنار برادرش گذاشت. هم‌زمان بازوی لهن به دور بچه‌های تازه متولد شده‌اش و من بسته و دست من هم دور بچه‌هایم قرار گرفت.

دییندرا و درمانگر آرام رفتند و در پشت سرشان بسته شد.

هنگامی که لب‌های لهن را روی شقیقه‌ام احساس کردم، نگاهم به سمت او برگشت. تخت جابه‌جا و خم شد و لب‌هایش سرهای کرکی هر دو بچه را لمس کرد.

ضمناً با هر بوسه‌ای که می‌گذاشت، قند در دلم آب می‌شد.

سرش بلند شد و صورتش به صورتم نزدیک شد.

سپس با صدای ملایم شیرینش گفت: «اسمش رو می‌زارم توناهن، یعنی اسب. همون‌طور که پدرم اسم من به نام خدای ببر گذاشت، مغرور، درنده، مکار. من روی جنگجومون اسم خدای جنگ رو می‌ذارم، قدرتمند، زیرک و وفادار.»

بله همین بود، لهن بدون این‌که حتی نظرم را بپرسد روی فرزندمان اسم می‌گذاشت.

هرچند، یک جورهایی از اسم توناهن خوشم می‌آمد و مطمئناً دلیلی که پشت انتخابش بود را خیلی دوست داشتم.

زمزمه کرد: «حالا، کا تینکاه توناکاسا اسم دخترمون رو چی می‌ذاری؟»

اوه، نوبتی بود.

خیلی‌خب، می‌توانستم با این کنار بیایم.

به دلیلی که خودم هم نمی‌دانستم چه بود، از دهانم پرید: «ایسیس.»

زمزمه کرد: «ایسیس.» نگاهش به سر طلایی دختره افتاد و آن‌طور که او آن دو سیلاب را تلفظ کرده بود، تصمیم گرفتم که اسمش همین باید همین باشد. دختر من ایسیس بود. بعد نگاهش بالا آمد و به من نگاه کرد. «چرا اسم شاهزاده‌خانم زرین ما رو این گذاشتی؟»

وقتی متوجه شدم که من و شوهرم داشتیم چیزی عجیب، خیلی زیبا و معرکه‌ای را با هم تجربه می‌کردیم، سرم را کمی به یک سمت کج کردم.

سپس با صدای آرامی گفت: «پدر و مادرت اسم یه خدا رو روی تو گذاشتن و پدر و مادر من هم اسم یه الهه رو روی من گذاشتن. سرسی الهه جادو بود. ایسیس هم همین‌طور اون هم یه الهه‌ست. الهه مادری و جادو.»

لهن نیشش را به همان ‌شکلی که خیلی دوستش داشتم برایم شل کرد.

زمزمه کرد: «این اسم خوشحالم می‌کنه.»

من را هم خوشحال می‌کرد و لعنت به همه چیز، خوشحال بودم که این اسم خوشحالش کرده بود.

در چشمانش خیره شدم و زمزمه کردم: «دوهنو.»

دست بلند و قدرتمندش به دور خانواده‌اش محکم شد و نگاهش به دهانم افتاد. قلب گرمم وقتی نفسم بند رفت و نگاهم به دهان او افتاد گرمتر شد. داشت به سمت لب‌هایم می‌آمد و زمانی که لب‌هایمان همدیگر را لمس کردند، دهانم را باز کردم و برای بوسیدن و چشیدن طعم شیرینش معطل نکردم. گرما قوی و به شکلی باورنکردنی در وجودم ریشه دواند.

سرش را بلند کرد و من با یک نگاه در چشمانش فهمیدم که او هم همین حس را داشت.

نجوا کرد: «خیلی بهت افتخار می‌کنم عشق زرین من.»

زمزمه‌کنان جواب دادم: «شاهشا.»

لب‌هایش تاب برداشتند. «هرچند، فکر می‌کنم آخرین باری که پاشنه پاهات رو روی شونه‌هام فشار دادی، بیشترش به خاطر به دنیا آوردن دخترمون نبود، به خاطر یه چیز دیگه بود.»

در این مورد اشتباه نمی‌کرد.

نگاهم به سمت دیگری برگشت.

صدایم زد: «سرسی.» چشم‌هایم به سمتش برگشتند، سپس با ملایمت گفت: «فقط یک وقت دیگه بود که من از الانم خوشحال‌تر بودم و اون وقتی بود که تو زیبایی جادویی که خلق کرده بودی رو با من سهیم شدی و بهم گفتی عاشقم هستی.» بازویش فشار دیگری به من دادند. «ممنونم عزیزم.»

حینی که حسی گرم، شیرین و خیلی خوب در وجودم ریشه می‌دواند، لبم را گاز گرفتم.

خیلی‌خب، در دردسر افتاده بودم. نمی‌توانستم در برابر تا این حد خوب و خواستنی بودن او مقاومت کنم.

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام

اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا