" /> رمان تبار زرین پارت ۳۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۳۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

«وظیفه من این هستش که همه چیز رو ببینم و بدونم. وظیفه من این هستش که از سوه‌توناک محافظت کنم، از دکسم و بعلاوه از کورواکم. و بنابراین بعد از این‌که ملکه‌م تصاحب شدن، وظیفه من بود که مراقبشون باشم و تعقیبشون کنم. یک غریبه بود و من باید می‌آزمودمشون.» مکث کرد و لبخند کوچکی زد. «اسمم رو از من پرسیدن، اسمی که فقط شوهرشون من رو باهاش خطاب قرار می‌داد و حتی با این‌که رسم و رسوم ما برای ایشون عجیب بود، ولی ایشون در برابر شوهرشون خوددار و صادق باقی موندن.» در چشمانم نگاه کرد و نجوا کرد: «ایشون آزمون رو قبول شدن.»

پلک زدم و به او نگاه کردم.

وای خدای من!

کاریم وقتی برای حیرت کردن به من نداد و به حرف زدن ادامه داد: «از این رو، حالا به خاطر خبرهایی که می‌گن ایشون، ملکه جنگجوی ما، ملکه زرین ما روح‌شون درهم شکسته به شدت نگرانم. به خاطر این‌که ایشون شکوه‌شون رو از شوهرشون پنهان می‌کنن. نگرانم ‌که چنگال‌هاشون رو که شوهرشون از جنگیدن با اون‌ها به شدت لذت می‌بردن غلاف کردن.»

وای مرد.

ساکت ماندم و نگاهم را به او دوختم. حتی وقتی دییندرا جابه‌جا شد.

می‌دانستم معنای آن حرکتش چه بود. این یعنی دخترها حرف زده بودند، دییندرا هم به حرف‌هایشان گوش کرده و حالا می‌خواست دخالت کند.

گندش بزنند.

کاریم با ملایمت گفت: «نعره‌ غمگین ایشون اون شبی که ناپدید شدین توی سراسر کورواهن شنیده شد.» و من حس کردم بدنم کاملاً بی‌حرکت شد. «به همراه قطع ناگهانی طوفان که همه می‌دونستن تحت فرمان شما بود. خیلی‌ها فکر کردن که ایشون فرزندشون رو از دست دادن. اون صدا اون‌قدر جگرسوز بود که فکر کردن شاید حتی شما رو هم از دست دادن. همه از این‌که شنیدن شما بهبود پیدا کردین، خوب هستین و فقط باید استراحت کنین، خوشحال شدن.»

لب‌هایم را به هم فشردم تا این‌که حرف‌هایش را که حالا داشت توی مغزم رژه می‌رفتند را انکار کنم. حرف‌های خوبی بودند. خیلی خوب بودند.

حرف‌های خطرناکی بودند. برای آرامش ذهن و قلبم خطرناک بودند.

کاریم ادامه داد: «و اون روز من احضار شدم. لشکر داشت می‌رفت و من معمولاً به پادشاهم می‌پیوستم تا مطمئن بشم که پیام‌ها و دستوراتشون فرستاده می‌شن و پیام‌های جنگجوهایی که در جناح‌های مختلف می‌جنگیدن رو دریافت می‌کردیم. ولی ایشون دستور دادن که وقتی به مارو حمله می‌کردیم، من همراه لشکر نباشم. با اعتماد خیلی زیادی که به من داشتن به من گفتن که دنیای دیگه‌ای هست، شما، الهه ایشون از اون دنیا پیش ایشون اومدید و اون شب ایشون شما رو از دست دادن و شما به دنیای خودتون برگشتین. و به من دستور دادن که این زمین رو به دنبال پیدا کردن جادوگری جستجو کنم که بتونه شما رو به خونه برگردونه و به اینجا محدود کنه. فرمان دادن که هر هزینه‌ای که نیاز باشه پرداخت بشه. اگر مجبور بشم اعماق یخبندان سرزمین لانوین رو جستجو کنم، باید این کار رو بکنم. اگر مجبور بشم از روی دریای سبز بگذرم و سرزمین‌های دوردست رو جستجو کنم باید این کار رو بکنم. تا وقتی جادویی رو پیدا نکنم که تو رو به خونه برگردونه و همین‌جا نگه داره دست از جستجو نکشم.» یک بار سرش را تکان داد: «و این کار رو هم کردم.»

حالا نفس‌هایم سنگین شده بود.

لهن این کار را همان روزی کرده بود که من ناپدید شده بودم. لهن این دستور را بلافاصله داده بود. لهن یک زمانی توی این پنج ماهی که نبودم تصمیم نگرفته بود که حرفم را باور کند، به دنبال کارش نرفته بود.

لهن بلافاصله برای برگرداندن من نقشه کشیده بود.

وای خدا.

«خوشبختانه من قادر بودم این خدمت رو به پادشاهم بکنم. به سرعت تاختم، اسب‌های زیادی عوض کردم، ثروت زیادی خرج کردم. نه تنها جادوگری پیدا کردم که بتونه شما رو برگردونه بلکه شاهزاده‌خانم موسپیدی از شمال رو هم پیدا کردم که توی کشتی جنگی شوهرش زندگی می‌کرد، کشتی‌ای که متوجه شدم وقتی در یکی از قصرهای یخی‌اش در لانوین زندگی نمی‌کرد، توی آن ساکن می‌شد. و به من اعتماد داد که او هم از دنیای شما اومده بود.»

نه بابا!

به جلو خم شدم و زمزمه‌کنان پرسیدم: «واقعاً؟»

سر تکان داد و دوباره لبخند زد. «واقعاً. او و شوهرش خیلی در مورد شما کنجکاو شدن چون هیچ وقت نشنیده بود که یک نفر دیگه مثل خودش از دنیای دیگه‌ای اومده باشه. اون‌ها به خاطر گفتگوی طولانی‌ای که با من داشت و چیزهایی که در مورد دنیای شما به من گفت و سوال‌هایی که پرسیدم هیچ پولی درخواست نکردن. فقط درخواست کردن که وقتی برگشتین یه قاصد برای اون‌ها بفرستم. سفرهای دور و درازی می‌کنن و اصلاً نمی‌دونم پیامم کی به دستشون می‌رسه، ایشون قصد داشتن شما رو ملاقات کنن ملکه زرین من.»

وای. وای. وای.

نفسم را بیرون دادم و گفت: «وای.» لبخندش پهن‌تر شد و من صدای هرهر خنده دییندرا را دیدم، بنابراین به او نگاه کردم. فراموش کردم که یک عوضی تمام عیار بودم، لبخند زدم و پرسیدم: «دییندرا عزیز دلم، باحال نیست؟»

لبخندزد و چشمانش برق زدند. زمزمه کرد: «واقعاً همین‌طوره عشق من، خیلی… باحاله.»

در چشمانش نگاه کردم و حس کردم چشم‌های خودم هم برق زدند.

بعد درد فشار مانند دیگری در شکمم احساس کردم، ابروهایم در هم گره خوردند و به شکمم نگاه کردم ولی کاریم دوباره شروع به حرف زدن کرد.

«همه این‌ها رو دارم به شما می‌گم ملکه زرینم چون نمی‌تونم بفهمم چه اتفاقی بین شما و دکس ما افتاده و چرا این شکاف بین شما همچنان وجود داره. ولی ای کاش می‌دونستین که-»

وقتی درد دوباره محکمتر و عمیق‌تر برگشت و من ناله‌ای سر دادم و ناخودآگاه به جلو خم شدم، دستم را از روی گوست برداشتم و دور شکم ورقلمبیده‌ام فشردم، حرفش را قطع کرد.

دییندرا صدایم زد: «سرسی؟» هنگامی که درد ناپدید شد، دست از فشردن دندان‌هایم به هم برداشتم.

نفس عمیقی کشیدم و اجازه دادم بازدمم از بین لب‌هایم که به شکل O به هم فشرده‌ای در آمده بود به بیرون دمیده شود.

سپس به دوستم نگاه کردم. «من خوبم فقط-»

حرفم را قطع کردم و کاریم ناگهان از روی صندلی‌اش پرید، گوست هم پرید و روی چهار دست و پایش ایستاد و دییندرا به سرعت به سمتم آمد.

همه این‌ها به خاطر این بود که کیسه آبم ناگهان پاره شده بود.

وای مَرد.

به دییندرا نگاه کردم و حرفم را تمام کردم: «من خوبم فقط دارم بچه دنیا میارم.»

لبخندی به صورتم پاشید.

کاریم به طرف راه‌پله‌ دوید و به سمت پایین راه پله فریاد زد: «دکس رو فوراً خبر کنین! بچه‌شون داره دنیا میاد!»

عالی بود.

کاریم دهان بزرگی داشت.

دییندرا من را با احتیاط از روی صندلی بلند کرد و با صدای آرامی گفت: «بیا تا وقتی هنوز می‌تونی تو رو از پله‌ها ببریم پایین.»

فکر کردم این فکر خوبی بود. بنابراین بعد از این‌که روی پاهایم ایستادم به دنبالش رفتم و کاریم به سرعت به سمت ما برگشت. من را تا راه پله بردند و هر کدام یکی از بازوهایم را چنان محکم نگه داشتند که انگار من یک معلول بودم، نه یک زن باردار.

این را نادیده گرفتم و به دییندرا گفتم: «باید حرف بزنیم.»

سر تکان داد: «بله عزیزم ولی شاید الان صحبت نکنیم.»

به بالای راه‌پله رسیدیم. «باید توضیح بدم.»

«مطمئنم که این کار رو می‌کنی.» من را رها کرد، یک پله پایین رفت و بعد برگشت و دستم را گرفت و در حالی که کاریم من را از پشت نگه داشته بود، پایین برد. «ولی بعداً.»

شروع کردم: «دلیلی داشتم که-» وسط راه ایستاد و دستم را محکم فشار داد.

«سرسی، می‌شه لطفاً روی پایین رفتن از پله‌ها و به دنیا آوردن جنگجویی که موفق می‌شه دکس بشه تمرکز کنی؟ بعدش می‌تونیم درباره این‌که چرا خودت رو زندانی کرده بودی و زخم‌هات رو می‌لیسیدی و برای از دست دادن دنیای خودت عزاداری و به آینده‌ت فکر می‌کردی، صحبت کنیم… درباره همه‌شون. من و همه دوست‌هات همین حالا هم درکت می‌کنیم. این به نظرت به اندازه کافی خوب هست؟»

نیش را برایش باز کردم: «آره عزیز دلم. به نظرم خوبه.»

سرش را هوشمندانه تکان داد و زیر لب گفت: «دوهنو.» و او و کاریم من را از پله‌ها پایین و به جایی بردند که دخترها به جز تویینکا از هیجان بالا و پایین می‌پردند.

گندش بزنند.

فصل سی و دوم
خدا و الهه

درمانگر که پشت من توی استخر حمام ایستاده، زیربغلم و شانه‌هایم را نگه داشته بود، توی گوشم زمزمه کرد: «زور بزن ملکه زرین من.»

چشم‌هایم به لهن خیره مانده بودند. «درسته.»

کاملاً جدی بودم. من دیگر هرگز بچه دیگری به دنیا نمی‌آوردم. به دنیا نمی‌آوردم چون به حد مرگ درد داشت.

و اصلاً هم دلم نمی‌خواست در مورد این‌که زایمان به روش کورواکی‌ها چطور بود داد بی‌داد کنم. همین بود که بود. من یک لباس خواب کورواکی پوشیده و توی استخر بودم. درمانگر و یکی از (سه تا! انگار واقعاً این همه همراه نیاز داشتم!) دستیارهایش یک سمتم را نگه داشته بودند و دیگری هم سمت دیگرم و من را سرپا نگه داشته بودند، سومی هم به دلیلی که اصلاً قصد پرسیدنش را نداشتم، بیرون از استخر بود و از همه بهتر (البته که نه!» مچ پاهایم روی شانه‌های پهن لهن قرار داشتند. به هر حال این‌طوری بود و لهن که لنگش را به پا داشت و کف استخر زانو زده و آماده بود که تنها بچه‌ای که قرار بود رنگش را ببیند، در هوا بگیرد.

ظاهراً اشتباه می‌کردم. کاه تینکاه توناکان از این‌که جایش تنگ بود شکایتی نداشت. آن تو بودن را دوست داشت و همان‌جا هم مانده بود.

فقط بدنم با ماندن اون در داخلش مشکل داشت.

مشکل این بود که هر چقدر هم که تلاش می‌کردم، هرچقدر هم که محکم زور می‌زدم ولی نمی‌توانستم بچه را به دنیا بیاورم.

و این مدت خیلی مدیدی طول کشید. خیلی طولانی. دمار از روزگارم درآمده بود.

بنابه تقاضای دوستان زمان آپدیت رمان به ۲ روز کاهش داده شد

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

http://dl.neginmusic.com/98/12/14/Armin%20Zarei%20-%20Raft%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

در صورت پسند برای دانلود کامل آهنگ فوق از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ آرمین زارعی ۲AFM به نام رفت+متن آهنگ

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا