" /> رمان تبار زرین پارت ۳۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۳۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

همین‌طور مردم کورواهن و مسافرینی که از کورواهن می‌گذشتند و خبرهای استراحت اجباری من را می‌شنیدند به امید این‌که من به سلامت وارث تبار زرین را به دنیا بیاورم، جلوی در گل می‌گذاشتند.

این هم خوب بود.

دکسشی تا زمان بازگشتش به کورواهن کوچ کرده بود تا برای زمستان در کورواهن ساکن شوند. تا دکس برای زایمان نزدیک داکشانایش باشد.

فکر می‌کنم کورواهک در این دنیا نزدیک خط استوا قرار داشت چون زمستان این‌جا مانند تابستان‌های سیاتل بود. زمستانش مانند هر چیز دیگری به دنیای من شباهت داشت. روزها دیرتر سپیده می‌زدند و غروب خورشید زودتر فرا می‌رسید ولی فقط یک کمی. روزهای ابری و باران‌های نم‌نم هم داشتند که هیچ ربطی به وضعیت روحی من نداشت. (یا من فکر نمی‌کردم داشته باشد.) خیلی زیاد هم نمی‌بارید، شاید یک بار در هفته. هوا کمی سردتر بود، بیشتر هم روزهای ابری این‌طور بود. غروب‌ها هم قطعاً سردتر بودند. لهن و من حالا یک پتوی پشمی نرم و پرزدار روی ملحفه ابریشمی‌مان می‌انداختیم تا ما را گرم نگه دارد و با بدن گرم لهن در زیر آن اصلاً لرز نمی‌کردم.

این‌که لهن چه وقت تصمیم گرفته بود حرفم را باور کند را نمی‌دانستم و معلوم بود که دخترها هم نمی‌دانستند. تمام داستانی که گفته شد، این بود که او از جنگ برگشته و با دکسشی سفر کرده بود.

به بیان دیگر دکس لهن وظایفش را انجام می‌داد، چه ملکه‌اش ناپدید شده باشد چه نشده باشد.

ولی جیکاندا تک تک روزها و شب‌هایی که نبودم را برایم تعریف کرد، یکی از دخترها مأمور شده بود که در اتاق من بماند تا شاید من برگردم (فقط پکا با لهن و دکسشی رفته بود.) و چهار نفر از نگهبان‌هایم هم تمام مدت در خانه بودند. یک جادوگر هم به آن‌جا آمده بود. این‌طوری بود که دخترها می‌توانستند به نگهبان‌ها خبر بدهند که من برگشته بودم. اگر برمی‌گشتم نگهبان‌ها می‌توانستم من را از نظر جسمی محدود کنند و جادوگر هم از نظر جادویی. و دستور داشتند که بلافاصله لهن را خبردار کنند. (یا به سریع‌ترین شکلی که یک قاصد می‌توانست با اسب به او برسد به او خبر دهند.)

همه این‌ها به خاطر این بود که لهن هیچ فرصتی را از دست نمی‌داد، مخصوصاً وقتی من فرزند واقعی‌اش را حمل می‌کردم نه یک هیولا را، یا به خاطر این‌که او حرفم را باور کرده بود و می‌خواست برگردم. اصلاً نمی‌دانستم.

و برایم اهمیت نداشت.

دوباره سر این برگشته بودم که باید راهی برای زندگی کردن در دنیایی پیدا می‌کردم که اصلاً دوست نداشتم بخشی از آن باشم و دوباره به آن دورانی برگشته بودم که لهن هیچ اختیاری به روی زندگی خودم به من نمی‌داد.

چیزی که مثل قبل برایم اهمیت نداشت این بود که حتی این هم ذره‌ای برایم مهم نبود.

تمام آن جنگیدن‌ها و تقلا کردن‌ها از وجودم رخت بربسته بود و هیچ قدرتی هم برای دوباره به دست آوردنش نداشتم.

پس چیزی که شده بود، دیگر شده بود و آینده همانی می‌شد که من می‌ساختمش.

فقط باید می‌فهمیدم که قرار بود آینده‌ام را به شکلی بسازم.

درد عجیب و منقبض کننده‌ای در شکمم احساس کردم و حینی که دستم به سمت نقطه دردناک رفت، ابروهایم در هم گره خوردند.

این تازگی داشت.

به شکمم نگاه کردم. حالا سارونگی به تن داشتم که آن را دور گردنم گره زده بودم، درست مثل تویینکا. جیکاندا به من گفته بود که این برای زن‌های کورواکی غیرعادی بود و آن‌ها در زمان بارداری هم مثل همیشه سارونگ‌ها و نیم‌تنه‌هایشان را می‌پوشیدند و شکم‌هایشان از بالای کمربندها بیرون می‌زد. می‌توانستم این کار کورواکی‌ها را بفهمم. آن‌ها کورواکی بودند، تمام مدت کارهای عجیب و غریبی می‌کردند. ولی اصلاً امکان نداشت وقتی شکم بزرگم توی چشم بود، این‌طرف و آن طرف پرسه بزنم. مقداری وزن اضافه کرده بودم ولی شکمم فوق‌العاده بزرگ شده بود، آن بچه خیلی بزرگ بود.

دستم را زیر شکم بزرگم گذاشتم و او را در آغوش گرفتم و زمزمه کردم: «الان داری چی کار می‌کنی کاه تینکاه توناکان؟»

سر گوست بلند شد و به بالای راه‌پله نگاه کرد. مسیر نگاهش را دنبال کردم و وقتی دییندرا را درست در بالای راه‌پله دیدم، نفسم بند آمد. سپس وقتی خواجه را دیدم که به دنبالش بالا آمد، نفسم را با فشار بیرون دادم.

نگاهم دوباره به سرعت به سمت دییندرا برگشت و ساکت ماندم. نگاهش گرم بود و روی من به حرکت در آمد ولی صورتش بی‌حالت بود.

فهمیدم.

من بی‌معرفت بودم، به شکل غیرقابل تحمل و بخشش‌ناپذیری با دوست خوبی که در همه شرایط سخت و غیرقابل تحمل در کنارم ایستاده بود، بی‌معرفتی کرده بود. قصد داشتم حرف‌هایی مناسبی پیدا کنم تا همه چیز را برایش توضیح بدهم و چیزی که در عین حال هم خوب بود و هم باعث می‌شد احساس گناه داشته باشم این بود که او درکم می‌کرد و من را می‌بخشید.

چیزی که مطمئن نبودم لیاقتش را داشته باشم.

ولی حالا، همراهی خواجه با دییندرا از بین این همه آدم باعث می‌شد ساکت بمانم و حفاظم را با قدرت بالا نگه دارم.

نگاه خواجه روی صورتم به حرکت در آمد، سپس به راه افتاد و به سمت میز و صندلی‌ها رفت و دو صندلی برداشت و آورد و جلوی صندلی راحتی من گذاشت و تا زمانی که دییندرا روی آن بنشیند و دو لایه سارونگش را روی پاهایش مرتب کند (فکر خوبی بود، دو سارونگ با رنگ‌ها متناسب با هم برای دور نگه داشتن سرما. باید این را به یاد می‌سپردم.) و شالش را محکم روی بالاتنه‌اش پیچید. بالاتنه‌اش دیگر با نیم‌تنه بندی و یا رکابی نه که با نوعی تیشرت پشمی چسبانی پوشیده شده بود و شکمش را هم می‌پوشاند، صندلی‌اش را برایش نگه داشت.

فقط زمانی که دییندرا حسابی جاگیر شد خواجه روبه‌روی من نشست.

نگاه هر دو روی من بود.

حتی یک کلمه هم چیزی نگفتم.

سرانجام خواجه به زبان کورواکی به حرف درآمد. «مطمئن باشم که حالتون خوبه ملکه زرین حقیقی من؟»

پلک زدم.

صدایش آرام بود، ته نگرانی‌ای در صدایش بود و من را ملکه زرین حقیقی‌اش صدا زده بود نه فقط ملکه‌اش.

هوم.

جواب دادم: «خوبم.»

تکانی به سرش داد و به من اطلاع داد: «‌پادشاه‌مون حقیقت رو می‌گفتن. زیبایی‌تون به شکل با شکوهی با رشد کردن بچه ایشون شکوفا شده.»

واقعاً که، دلم می‌خواست لهن این‌قدر شیرین نباشد، نه تنها با من خوب بود که حالا می‌شنیدم که این طرف و آن طرف می‌رفت و از من تعریف هم می‌کرد. این داشت اعصابم را به هم می‌ریخت.

زیر لب گفتم: «شاهشا.» نگاهم به سمت دییندرا برگشت و دیدم که سرش را کمی به یک سمت کج کرده بود، آن‌قدر نگران بود که حالا نمی‌توانست آن را از چهره اش پاک کند.

گندش بزنند.

خواجه گفت: «متوجه شدم که شما به زن‌ها اجازه نمی‌دین به حضورتون برسن.» و من به او نگاه کردم.

جواب دادم: «مدتی… روحیه درستی نداشتم.»

سرش را خم کرد.

سپس به نرمی گفت: «برای از دست دادن دنیاتون عزا گرفته بودید.»

با تعجب پلک زدم و به او نگاه کردم.

می‌دانست.

غافلگیرکننده بود.

خب حالا هر چی. اگر لهن این‌قدر احمق بود که به این یارو اعتماد کند، پس بگذار همین کار را بکند. هیچ ربطی به من نداشت.

تصمیم گرفتم سؤالی نپرسم.

به شکل عجیبی بحث را تغییر داد: «فقط یک نفر توی کورواک هست که من رو کاریم صدا می‌کنه.» و من حتی یک کلمه هم نگفتم ولی نگاهم را هم از او برنداشتم. با صدای آرامی حرفش را پایان داد: «پادشاهم.» و من دوباره منتظر ماندم.

گوست بدن نرمش را به صندلی‌ام تکیه داد. این کارش نمایشی از حمایت و محافظت بود.

دستم از روی شکمم حرکت کرد و روی پشتش نشست و او را نوازش کرد.

کاری که انجام ندادم حرف زدن بود.

«بعد از…» پیش از این‌که ادامه دهد لحظه‌ای مکث کرد. «اتفاقی که برای من افتاد، این مردانگیم نبود که از دستش دادم.» منتظر ماند و وقتی هیچ جوابی ندادم (که باید بگویم به خاطر این بحث کاملاً غافلگیر شده بودم.) ادامه داد: «لشکرم بود. چون از وقتی که می‌تونستم به یاد بیارم، پدرم با من از آینده‌م به عنوان یه جنگجو حرف می‌زد. از وقتی تونستم دست‌ها و پاهام رو به اختیار خودم حرکت بدم، اون من رو برای جنگجو شدن آموزش داد. یه جنگجو بود. این توی خونش بود و به من هم منتقل شد. برای من از اون روزی که دکس توی پنج سالگیم کف دستش رو رو به زمین پایین آورد و من برای اولین بار برای خدمت به لشکر زانو زدم، هیچ روزی زیباتر نبود.»

وای. جالب بود.

به حرف زدن ادامه داد: «بنابراین، هیچ روزی برای من بدتر از اون روزی نبود که از لشکر طرد شدم.»

«متأسفم.» چون واقعاً باید در حضور این یارو احتیاط می‌کردم ولی احساس می‌کردم که باید یک چیزی می‌گفتم، صدایش از حجم زیاد احساسات می‌لرزید و نمی‌توانستم باور کنم این لرزش صدا دروغین باشد.

سرش را دوباره برایم خم کرد. «پس می‌تونم امیدوارم باشم که بتونین خوشحالیم رو وقتی که دکس جدید من رو احضار کرد و از من درخواست کرد که به خدمت برادرانم در بیام، تصورکنین. توانایی جنگیدن نداشتم، قدرتم دیگه مثل سابق نبود. ولی می‌تونستم با استعدادها و مهارت‌هام خدمت کنم. این دکس جدید قدرتمندترین کسی بود که تا به حال دیده بودم چون برای حکمرانی کردن از چیزی بیشتر از عضلاتش استفاده می‌کرد. می‌دونست که قدرت هر جنگجویی توی شمشیرش نیست بلکه جایی دیگه‌ست. و به من اجازه داد که از اون استفاده کنم، قدرتی که من داشتم هنوز تحت فرمانم و هنوز هم مثل همیشه قدرتمند بود تا با اون به سرزمینم خدمت کنم. ایشون از من خواستن که نه تنها مسئول مراسم شکار همسر، انتخاب و کوچ دکسشی باشم که چشم و گوش ایشون هم باشم و در مواقع حیاتی به جای ایشون دست به کار بشم. و من این بودم و هستم. این کاریه که انجام دادم و می‌کنم. با افتخار به لشکرم خدمت می‌کنم ولی بیشتر از هر چیزی به دکس قدرتمندی خدمت می‌کنم که تبار زرین رو آغاز کرده.»

وقتی ساکت شد، من سر تکان دادم و او ادامه داد.

بنابه تقاضای دوستان زمان آپدیت رمان به ۲ روز کاهش داده شد

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

http://dl.neginmusic.com/98/11/12/Sina%20Lovent%20&%20Aylin%20Star%20-%20Ghese%20o%20Ghose%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

برای دانلود کامل آهنگ فوق از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ دیس لاو سینا لاونت و آیلین استار به نام قصه و غصه

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا