" /> رمان تبار زرین پارت ۳۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۳۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

ادامه داد: «و حالا هر بار که بهت نگاه می‌کنم این رو توی تو می‌بینم.» دستش را بلند و انگشت‌هایش را روی میز در هم قفل کرد و قبل از این‌که ادامه بدهد، به صندلی‌اش تکیه داد. «پس دیگه من رو خر فرض نکن. بگو… چی شده؟»

زمزمه کردم: «بابا.»

بابا به خشکی گفت: «سرسی.»

به تندی گفتم: «بابا!»

بابا هم با همان لحن گفت: «سرسی!»

گندش بزنند!

به او خیره شدم. نگاه خیره‌ام را گرفت و با نگاه خیره و ابرویی بالا انداخته به آن پاسخ داد.

سپس سرم را تکان دادم. «نمی-»

حرفم را قطع کرد. «عاشق اون عوضی هستی.»

پلک زدم. درد مانند یک چاقو در وجودم فرو رفت. به سمت دیگری نگاه کردم.

بعد از یک دقیقه پدرم زیر لب گفت: «گندش بزنن. هستی. عاشق اون عوضی هستی.»

دوباره به او نگاه کردم.

می‌دانست. آره، می‌دانست.

هیچ وقت در این مورد حرف نزده بودیم. آن یکی سرسی تمام داستانش را برایم گفته بود. (و این خیلی بدتر از آن چیزی بود که هیچ وقت می‌توانستم تصور کنم.) من داستان خودم را برایش تعریف نکرده بود. پافشاری نکرده بود. ولی راه و رسم کورواک را می‌دانست و مثل یک عقاب چشمش به من بود، مانند پدرم از وقتی که سرسی این‌ها را برایش تعریف کرده بود. (نیازی نبود به این اشاره شود که من چند ماهی ناپدید شده بودم و او مانند یک سگ شکاری عصبی و مضطرب بود.) ولی سرسی پافشاری نکرد. آن‌ها را بارها و بارها دیده بودم که با سرهایی نزدیک به هم حرف می‌زدند و وقتی من به خانه برمی‌گشتم بحث‌شان را عوض می‌کردند. این اتفاق اخیراً زیاد و مکرر رخ می‌داد.

آن‌ها در این مورد با هم دست به یکی کرده بودند. جای تعجب داشت که او همراه پدرم من را بازجویی نمی‌کرد.

به هر جهت، نسخه دیگر من می‌توانست اعصاب خردکن باشد. شیرین و بامزده بود ولی جداً اعصاب خردکن هم بود.

بابا به من هشدار داد: «سرسی، حرف بزن وگرنه من برات حرف می‌زنم.»

به تندی گفتم: «این‌طوریه؟ تو و سرسی، هر دو فکر می‌کنین فهمیدین چی شده، آره؟»

«چیزی که من فهمیدم اینه بچه که تو اولین باره توی پنج ماه گذشته عصبانی می‌شی. سرسی من باد از کنارش رد می‌شد قاطی می‌کرد. با لری دعوا می‌کرد، با کسی که صد و هشتاد، نود سانتی‌متر قدشه و سیصد پوند وزن و یه مشت بزرگ اندازه سر خودش داره. می‌تونست کارکنان من رو که از قضا دوازده نفر هم هستن مدیریت کنه، اون هم بدون این‌که خودشون متوجه بشن. اون دختر آتیشی حالا رفته. من، سرسی و دوستت مارلین فکر می‌کنیم که این به خاطر…» حرفش را قطع کرد، آرواره‌اش با فکر این‌که توسط کسی به من تجاوز شده بود، منقبض شد و دوباره شروع کرد: «ولی این‌طور نیست. اینطوری نیست. اصلاً به خاطر خاطراتی که عذابت دادن توی چشم‌هات درد نمی‌بینم. نوع دیگه‌ای از درد می‌بینم عزیز من. دردی که تشخیصش می‌دم، دردی که می‌شناسمش، دردی که در وجودم زندگی می‌کنه.»

با صدای آرامی پرسیدم: «می‌تونیم در این مورد حرف نزنیم؟»

«نه، حدود پنج ماهه که در این مورد حرف نزدیم و تو هم نمی‌تونی از زیرش در بری. حالا بهم بگو دختر، عاشقش شدی؟»

لب‌هایم را تر کردم و چشم‌هایم را بستم.

سپس بازشان کردم و با صدای آرامی گفتم: «بله.»

سرش را عقب انداخت و به سقف نگاه کرد و زمزمه کرد: «گندش بزنن. سرسی بهم هشدار داده بود که این اتفاق افتاده.»

شروع کردم: «بابا-» ولی او سرش را بالا آورد.

«پس چرا لَشت رو آوردی خونه؟»

پلک زدم. «چی؟»

«رفتی دکتر، وقتش بود. می‌تونستی از شر اون بچه‌ توی شکمت خلاص شی…» وقتی به من اشاره کرد، می‌دانستم که چشمانم با این اشاره صریح به سقط جنین برق زد. «همینه. درست همین‌جا توی چشم‌هاته. این بچه رو می‌خوای. اون عوضی به زور باردارت نکرده، اون بچه رو به خاطر اون نگه داشتی. اون بچه رو درست کردین و تو هم از انجام دادنش خوشحالی. اشتباه می‌کنم؟»

وای خدا. واقعاً که. اصلاً دلم نمی‌خواست با پدرم در این مورد صحبت کنم.

«بابا-»

«جواب من رو بده، اشتباه می‌کنم؟»

با خشم گفتم: «نه.»

با عصبانیت گفت: «خیلی خوب می‌دونستم.»

«بابا-»

دوباره حرفم را قطع کرد. «پس چرا برگشتی؟»

به تندی جواب دادم: «این مهم نیست.»

«خیلی هم اهمیت داره، چون تو، سرسی دخترم، تو… بچه من و مادرت هستی. من قبل از مرگش و از مرگش تا حالا به دلایل احمقانه‌ای عاشقش نموندم. این کار رو کردم برای این که تو عشقی به دست بیاری که… نمرده. و عزیزم دارم بهت می‌گم که اگر من به جای اون گلوله خورده بودم، اون الان با همین نگاه مرده‌ای که داری به من نگاه می‌کنی به تو نگاه می‌کرد. ما کویین‌ها عاشق نمی‌شیم، بلکه در عشق غرق می‌شیم. و تو دختر، عاشق هستی بنابراین چیزی که می‌خوام بدونم اینه که چرا از تمام قدرت جادوییت، پودر پریان و تمام این مزخرفاتت استفاده کردی تا برگردی خونه، اون هم وقتی یه بچه توی شکمت داری و می‌دونستی که دیگه هیچ وقت نمی‌تونستی برگردی؟»

در برابر حرف‌هایش نتوانستم مقاومت کنم، بنابراین مقاومت هم نکرد. به او گفتم چون باید خودم هم با همه این‌ها کنار می‌آمدم.

«اون فهمید که من از دنیای خودش نبودم.»

«خب؟»

«فکر کرد من… بدم. یه موجود تغییرشکل دهنده هستم. فکر کرد من اون رو جادو کردم. اون‌ها متفاوت هستن، بدوی هستن. ولی حتی این‌جا… فقط به خاطر این‌که تو خودت هستی، بابای من هستی و اون طوری که دوست داری عشق می‌ورزی با سرسی و اتفاقی که برای من افتاده بود، کنار اومدی. هر مرد دیگه‌ای با اومدن اون یکی سرسی وحشت می‌کرد. ولی تو نه، اون خیلی خوش‌شانس بود. من…» نفس عمیقی کشیدم و حرفم را پایان دادم. «اون‌قدرها هم خوش‌شانس نبودم.»

«به حرف‌هات گوش نکرد؟»

«گوش کرد، ولی حرف‌هام رو باور نکرد.»

بابا پرسید: «خب بهش گفتی و بعدش چی شد؟»

«من… خب، خودم رو منتقل کردم.»

بابا پافشاری کرد: «همون موقع؟» و من دوباره پلک زدم.

«نه، اوم… شاید چند ساعت بعدش بود.»

سرش را تکان داد. «درسته، خب، بیا این‌طوری بگیم دختر، ذره‌ای هم به اون عوضی فکر نمی‌کنم ولی می‌تونم این رو درک کنم. این مزخرفات… واقعاً دیوانه کننده‌ست. وقتی سرسی به من گفت که قضیه از چه قرار بوده چند روزی طول کشید تا بتونم درکش کنم. یه بار دیگه بهش فکر کن، اگه می‌تونستی یه بار دیگه به اون‌جا بری و قبل از این‌که با… بارداریت فرار کنی، برای یکی دو روزی به اون عوضی وقت بدی که با همه این مزخرفات کنار بیاد… این کار رو می‌کردی؟»

به او خیره شدم و این کار را کردم چون نه، نه این کار را نمی‌کردم.

سرش را تکان داد ولی نگاهش هرگز چشمانم را ترک نکرد. «نه، نمی‌کردی. سرسی من این کار رو نمی‌کرد.» به سقف نگاه کرد و دوباره پیش از این‌که نگاهش به من برگردد، گفت: «گندش بزنن. هیچ وقت عوض نمی‌شی. همیشه قلبت تو رو راهنمایی می‌کنه، می‌ذاری احساساتت بهت غلبه کنه و با سرت فکر نمی‌کنی.»

این رو قبلاً هم شنیده بودم.

«بابا-»

دوباره به جلو خم شد. «دختر به حرف پدرت گوش کن.»

گندش بزنن. وقتی چیزی برای گفتن داشت، از دییندرا هم بدتر می‌شد.

ادامه داد: «نمی‌خوام از دستت بدم. همین الان این رو بهت می‌گم، اگه دوباره بری دلم می‌شکنه. ولی می‌ری، می‌دونم می‌ری و اون نوه من، تو و باباش رو با هم خواهد داشت… تو هم اون رو خواهی داشت. و من با این نگاه مرده توی چشم‌هات می‌تونم بگم که تو برمی‌گردی، تو همون چیزی رو تجربه می‌کنی که من با مادرت داشتم، اون چیزی که تمام این سال‌ها برای من ارزشمند بوده، چیزی که قبل از این‌که مادرت ما رو ترک کنه باهاش تجربه کردم. و این رو می‌دونم عزیزم که اگه می‌دونستم به یه دنیای دیگه‌ای می‌رفتم، روی درخت‌ها جیش می‌کردم و توی رودخونه شکمم رو خالی می‌کردم ولی مادرت اون‌جا بود، همون‌جا جایی بود که من جنازه‌م رو نگه می‌داشتم.»

چشم‌هایم پر از اشک شدند و زمزمه کردم: «بابا.»

«و باز هم بهت می‌گم که این سفر سختی خواهد بود، سخت‌ترین سفر زندگیم، ولی اگر بخوای تو رو تا پیش اون جادوگر می‌برم و پیش از این‌که بری محکم بغلت می‌کن. ولی این بار می‌دونی که من با این که خیلی دلم برات تنگ می‌شه ولی به خاطر تو خوشحالم، می‌دونم که تو چیزی رو که من از دست دادم رو به دست میاری.»

چشم‌هایم را بستم و رویم را برگرداندم.

بعد رو به دیوار گفتم: «متوجه نمی‌شی. اون… این… همه این ماجرا خیلی سخت بود، بودن با اون، تطبیق پیدا کردن با اون دنیا، ولی من به اون چسبیدم.» به پدرم نگاه کردم. «با تمام بلاهایی که سرم اومد بهش چسبیدم و وقتی این رو می‌گم بابا منظورم اینه که به چشمم دیدم که زن‌ها توی شکمشون چاقو می‌زدن. مردی رو دیدم که از زانو پاهاش قطع کشد، سرهایی رو دیدم که از بدنشون جدا شدن.»

چشم‌های پدرم درشت شدند ولی من ادامه دادم: «و من زندگی مردی رو گرفتم… خب، در واقع زندگی یک نفر و نصفی ولی… حالا هرچی. من به اون چسبیدم به لهن چسبیدم. با وجود همه چیزهایی که اون دنیا داشت و اون به سمت من روانه می‌کرد. اون فقط یه امتحان داشت بابا، یکی و مجبور هم نبود شاهد هیچ اتفاقی باشه که دلش رو آشوب کنه، مجبور نبود برای اولین بار قتلی مرتکب بشه، توسط کسی که براش اهمیت قائل بود بهش خیانت نشد و نزدیک نبود زندگیش رو از دست بده. فقط کافی بود حرفم رو باور کنه. فقط کافی بود من رو باور کنه. ولی نکرد. اون همه احساسی که بهش داشتم رو کشت. کشت و نابود کرد. من قدرت برگشتن به اون‌جا رو ندارم، سرسی هم نیرویی برای برگردوندن من به اون‌جا نداره و قرار نیست برم پیش اون جادوگر بابا. هیچ وقت برنمی‌گردم. دلم برای اون‌جا تنگ می‌شه، دوست پیدا کرده بودم، یه ماده ببر کوچیک داشتم که می‌تونست با من حرف بزنه و ناسلامتی ملکه کوفتی اون‌جا بودم. زندگی عجیب و دیوانه‌وار بود ولی خوب هم بود. ولی برنمی‌گردم. هیچ وقت. اگه چیزی که در درونم کشته هیچ وقت دوباره به زندگی برنمی‌گرده، پس بذار همین‌طوری بمونه. من چیزی که تو تجربه کردی رو تجربه می‌کنم، خودم می‌سازمش. بچه‌ش رو خواهم داشت، مثل تو و این برای من به اندازه کافی خوبه.»

بابا به من خیره شد و من در چشمانش نگاه کردم.

سپس متوجه شد وقتی که من تصمیمم را در مورد چیزی می‌گرفتم، وقتی قلبم من را به راهی می‌برد، مصمم می‌شدم که انجام بدهمش و او هم هیچ وقت نمی‌توانست منصرفم کند.

وقتی سؤال پرسید این را می‌‌دانستم: «ملکه بودی؟»

چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم و بعد بازشان کردم. «بله، ملکه حقیقی زرین و جنگجوی کشور کورواک.»

پلک زد و زمزمه کرد: «نه بابا!»

در جواب زمزمه کردم: «دقیقاً.» لعنت به من این حرفم را با غرور گفته بودم.

به خیره شدن به من ادامه داد و بعد پرسید: «دختر، چطوری تونستی یه نصفه مرد رو بکشی؟ اون‌ها اون‌جا نصفه مرد هم دارن؟»

خیالم راحت شد و نیشم را برایش باز کردم.

گفتم: «من رو ببر مهمونی سرسی و من همه داستان رو برات توی راه تعریف می‌کنم.»

حینی که بلند می‌شد، سرش را تکان داد و زیرلب گفت: «مطمئن نیستم که بخوام بدونم.»

احتمالاً عاقلانه بود.

نگاهش به سمت من برگشت.

با ملایمت گفت: «ولی می‌شنوم.»

آره، این بابای من بود. همیشه گوش می‌کرد.

با آرامش گفتم: «پس من برات تعریف می‌کنم.»

سرش را جنباند و گفت: «اسمش لهن بود؟»

دندان‌هایم را به هم فشار دادم و با دردش جنگیدم. وقتی کنترلش کردم، سرم را جنباندم. «دکس لهن، پادشاه کورواک و قدرتمندترین جنگجوی قبیله کورواک.»

لب‌های پدرم تاب برداشتند و گفت: «دختر تورت رو عجب جایی پهن کردی. بهت افتخار می‌کنم که چشم یه پادشاه رو گرفتی.»

چشم‌هایم را در کاسه چرخاندم.

بابا به سمت در به راه افتاد و من کشابی را باز کردم و کیفم را برداشتم. همان‌طور که بلند می‌شدم متوجه شدم که او داشت به راهش ادامه نمی‌داد و من هم ایستادم و به او نگاه کردم.

با صدای آرامی گفت: «مطمئنی عزیزم؟»

سر تکان دادم. مطمئن بودم. خیلی مطمئن. درد داشت، هر روز و تمام روز برایم دردآور بود.

ولی مطمئن بودم.

سرش را تکان داد و حینی که بیرون می‌رفت، گفت: «یک ساعت دیگه میام دنبالت.»

پشت سرش تاتی‌تاتی‌کنان بیرون رفتم.

راستش آن‌قدرها هم چاق نبودم. یوگا انجام می‌دادم و هر روز پیاده‌روی می‌کردم و درست غذا می‌خوردم چون یک جنگجوی صد و هشتاد نود سانتی‌متری داشت در درونم رشد می‌کرد و به مواد غذای مناسب نیاز داشت.

درست همان‌طور که یه دختر زرین نیاز داشت.

بنابراین از خودم مراقبت می‌کردم.

جنسیتش را نفهمیده بودم، نخواسته بودم که بدانم، حتی نگاهی هم به صفحه نمایش دستگاه سونوگرافی نینداخته بودم و از شنیدن هر خبری به جز به سلامت رشد کردنش اجتناب می‌کردم.

به خودم اعتراف کرده بودم چرا ولی می‌دانستم به خاطر این بود که اگر در کورواک بودم من و لهن تا دقیقه نود چیزی در این مورد نمی‌فهمیدیم.

بنابراین، من هم در این‌جا نمی‌خواستم بدانم.

به سمت در رفتم، چراغ‌های دفتر را خاموش کردم و پیش پدرم رفتم که در را برایم باز نگه داشته بود.

سپس به خانه رفتیم و پیراهن بارداری جدیدم را پوشیدم و رفتم تا با منِ دیگر که داشت می‌رفت تا زندگی‌اش را در دنیای جدیدش شروع کند، خداحافظی کنم.
***

وقتی بهترین دوستم مارلین در جلوی رویم نفس عمیقی کشید، از پنجره به بیرون نگاه کردم.

پرسید: «شوخی نمی‌کنی؟»

نگاهم به سمتش برگشت و سرم را تکان دادم.

تازه تمام حرف‌هایی که درباره عاشق لهن بودن و این‌که چرا از آن‌جا رفته بودم، به پدرم گفته بودم را برای او هم تعریف کرده بودم. این شامل داستان‌های با او سواری کردنم، داستان‌های گوست، دییندرا، ناریندا، زاهنین و سابین، به مبارزه طلبیده شدن دکس و جنگ خونین توی چادرم می‌شد.

به همراه همه چیزهای دیگر.

وحشت کرده بود و حسابی هم در نوشیدنی خوردن زیاده‌روی کرده بود.

به این نتیجه رسیدم که تاکتیکم برای صحبت کردن در این مورد اصلاً باعث نمی‌شد حس بهتری به من دست بدهد و همین‌طور به این نتیجه رسیدم که باید او را تا خانه‌اش برسانم. (همین‌طور بابا را، کلیدهای ماشینش را مصادره کرده بودم و توی کیفم بودند.)

مارلین نفسش را بیرون داد: «وای، پس… جذاب بود؟»

از پنجره به بیرون نگاه کردم: «خیلی جذاب بود.»

شروع کرد به حرف زدن: «و کارش توی-»

بدون این‌که نگاهش کنم، حرفش را قطع کردم: «خیلی.»

با چنان لحن کشداری آن کلمه را گفت که انگار هفت بخش داشت. «دختر!»

آه کشیدم.

دستش بازویم را لمس کرد و حس کردم به من نزدیک‌تر شد، بنابراین به او نگاه کردم تا صورتش را ببینم که حالت ملایمی به خود گرفت.

خدایا، عاشق مارلین بودم.

با صدای آرامی پرسید: «عسلم، مطمئنی که نمی‌خوای بری پیش اون جادوگره؟»

فقط این‌که در آن لحظه مشخص خیلی هم دوستش نداشتم.

«بهت که گفتم، نه.»

«سرسی، واقعاً نمی‌دونم. تو یه بچه توی راه داری.»

«می‌دونم و جوابم هنوز نه‌ست.»

ابروهایش بالا پریدند. «شاید اون هم برای تو احساس ناراحتی می‌کنه و یه اردنگی جانانه برای این‌که به همه چیز گند زده به خودش زده، شاید می‌خواد که برگردی. شاید نگرانت باشه، نگران باشه که کجایی، که بچه‌ش کجاست، برای سلامتی جفت‌تون نگران باشه. این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

نه، فکر نمی‌کردم. حتی نگرانی لهن هم برایم خنده‌دار بود. احتمالاً الان داشت تجاوز و غارت می‌کرد، یا شاید هم آدم‌ها را با شمشیرش می‌کشت.

و زاکتوها را هم داشت که پیششان برود.

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

دموی آهنگ زیبا و شاد و جدید راغب در صورت پسندیدن برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا