" /> رمان تبار زرین پارت ۳۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۳۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

فصل بیست و نهم
خانه

شنیدم اسمم صدا زده می‌شد، به شکل عجیبی صدایی که مرا می‌خواند شبیه صدای خودم بود.

چشم‌هایم پلک زدند و من درون آینه‌ای نگاه کردم.

انعکاسم که مشخص شد روی من که توی تختی خوابیده بودم، خم شده بود به من گفت: «حالت خوبه دوقلوی شیرین من.» و حس کردم دستم محکم فشرده شد. «به خاطر این ضعفی که داری نترس، جادو همه نیروت رو بیرون کشیده. چند روزی طول می‌کشه تا خوب شی. ما از تو مراقبت می‌کنیم. استراحت کن شیرینم.»

پلک‌هایم بسته شدند، چون با چیزی که به من گفته شده بود، موافق بودم. ضعف داشتم، شدیداً و به شکل باورناپذیری خسته بودم. توی کل عمرم تا این حد خسته نبودم.

ولی به زور چشم‌هایم را دوباره باز کردم و خودم را دیدم که به رویم خم شده بود.

به خودم لبخند زدم ولی این خودم نبود که به من لبخند می‌زد.

سپس نجوا کردم: «جات امنه سرسی شیرینم، توی خونه هستی.» ولی کسی که زمزمه می‌کرد من نبودم.

پلک‌هایم دوباره پرپر زدند و چشم‌هایم بسته شدند.

و آن چشم‌ها واقعاً مال خودم بودند.
***

«اون یک روزی همین‌طوری می‌مونه هارولد شاید هم دو روز.»

با شنیدن آن حرف‌ها با صدای خودم ولی بیرون نیامدنشان از بین لب‌های خودم، سعی کردم چشم‌هایم را به زور باز کنم.

هارولد.

بابایی‌ام!

«حالش خوبه؟»

وای خدا. بله. بابایی‌ام!

سعی کردم چشمانم را باز کنم و به سمت صدایش برگردم، صدایی که فکر نمی‌کردم دیگر هرگز بشنوم، ولی نمی‌توانستم با خواب بجنگم.

«اون…» صدا تردیدی کرد و بعد ادامه داد: «خوبه.»

«سرسی عزیزم، اگه برنمی‌گشتی، نمی‌تونستی جلوی من رو بگیری که…» هشدار بابایی‌ام رفته رفته قطع شد و با صدای آهی را شنیدم.

«متأسفم پدر دوست‌داشتنی من، اون‌ها ضعیفن ولی حسم به من می‌گه که اون بارداره.»

نفس پر سر و صدا و خشمگینی که پدرم حبس کرد را شنیدم.

بعدش بیهوش شدم.
***

«با من هستی عشق من؟»

چشم‌هایم آرام باز شدند و تختم و از ورای آن اتاق‌ خوابم را دیدم.

توی سیاتل.

شگفتا!

روی کمرم دراز کشیدم و به کنار تختم نگاه کردم. پشت یکی از صندلی‌های اتاقم، من نشسته بودم.

یا… سرسی دیگر نشسته بود.

نجوا کردم: «سرسی؟» لبخند زد.

در جواب نجوا کرد: «بشین دوقلوی من.» از روی صندلی بلند و به سمت من خم شد و کمک کرد روی بالشت‌هایی که در پشتم مرتب می‌کرد، تکیه بدهم.

شوکه شده به او خیره شدم.

کاملاً شبیه خودم بود. رسماً تصویری از من بود. لباس‌های من را به تن داشت ولی در این چند ماه گذشته موهایش را کوتاه کرده بود.

نشست و خودش را کمی نزدیک کشید و دستم را گرفت.

پرسید: «می‌دونی که من، تو نیستم؟»

سر تکان دادم.

ادامه داد: «می‌دونی من کی هستم؟»

دوباره سر تکان دادم و او لبخند زد.

زمزمه کرد: «فهمیدی که چه اتفاقی افتاده بود.»

سرم را دوباره تکان دادم و او هم برایم سر تکان داد.

پرسید: «حالت چطوره؟»

تکانی به خودم دادم که ببینم چطور بودم. یک تکان کامل.

«اوم…»

ادامه داد: «هنوز خسته‌ای؟»

سرجنباندم.

«گرسنه‌ای؟ تشنه‌ای؟»

با این که بودم ولی سر تکان دادم. هم گرسنه بودم و هم تشنه.

شروع کردم به حرف زدن: «چطور…؟» این بار او سرش را برایم تکان داد.

«نمی‌دونم. با این‌حال معلومه که مثل من قدرهایی داری. ولی هارولد به من گفته که هیچ وقت چنین قدرت‌هایی نداشتی. در واقع به من گفته که توی این دنیا هیچ‌کسی چنین قدرت‌هایی نداره. ولی اشتباه می‌کنه، کسایی که توی این‌جا جادو دارن، از من وقتی که توی خونه بودم خیلی باهوش‌تر هستن. این رو مخفی نگه می‌دارن، بیشتر مثل یه راز پنهانش می‌کنن. کار کاملاً عاقلانه‌ایه. با این خستگی زیادی که داری معلومه که به تازگی متوجه شدی که چطور خودت رو به خونه‌ت برگردونی، من هم همین‌طوری بودم…» تردید کرد، حالت صورتش ملایم و در عین حال محتاط شد. «وقتی خودم رو به این‌جا منتقل کردم.»

می‌دانستم. خودش، از آن‌جا رفته بود.

خوش به حال او شده بود و بد به حال من.

ادامه داد: «داشتیم تحقیق می‌کردیم که یه راهی برای برگردوندن تو به خونه پیدا کنیم. جادوی من ته کشیده، هرچند قبلاً هشدارش داده شده بود ولی حرکت کردن بین دنیاها نیروی خیلی زیادی می‌طلبه، نیروی عظیمی می‌خواد. دوباره زیاد شدنش رو توی وجودم حس می‌کنم ولی هنوز ضعیفه. سال‌ها طول می‌کشه، شاید حتی چندین دهه طول بکشه تا نیرویی که داشتم جایگزین بشه. ولی یه جادوگر توی این دنیا پیدا کردیم که فکر می‌کرد می‌تونه کمک کنه. پیش از این‌که بتونیم امتحانش کنیم، خودت برگشتی.» لبخند کوچکی زد. «این خوبه و برای پدرمون آسودگی زیادی فراهم کرده.»

نجوا کردم: «پدرمون؟» و او شانه‌اش را به شکل آرام عجیبی بالا انداخت. هنوز هم لبخند می‌زد.

«به خاطر کاری که با تو کردم من رو بخشیده، مخصوصاً وقتی که تمام تلاشم رو کردم تا این جادوگر رو پیدا کنم و هم زمان تمام تلاشم رو کردم تا قدرتم رو بازیابی کنم تا تو رو برگردونم به خونه. وقتی خیلی بچه بودم پدرم به دست پادشاهم کشته شد، بنابراین اون می‌تونست اوم… خب…» حرفش را قطع کرد و بعد ادامه داد: «خیلی با پدرت صحبت کردم. همه چیز رو براش توضیح دادم و به هم نزدیک شدیم.» نگاهش گرم شد. «مرد خوبیه و قلب بزرگی داره. می‌گه چون کاملاً شبیه پدر منه، البته با خاطراتی که من از وقتی کوچک بودم یادم می‌آد پس به نوعی واقعاً پدر منه.» دوباره لبخند زد. «ولی من هنوز هم هارولد صداش می‌کنم.»

به او خیره شدم. یا در واقع به خودم خیره شدم.

لبخندش محو شد و نگاهش مشتاق شد.

زمزمه کرد: «حالا باید همون چیز رو از تو هم بخوام، که اگه بتونی توی قلبت پیداش کنی اون رو بهم ببخشی.»

در جواب زمزمه کردم :«چه چیزی رو؟»

«بخشش.»

دوباره به او چشم دوختم و او به جلو خم شد و دستم را فشار داد.

با ملایمت گفت: «می‌دونستم، می‌دونستم که تو وجود داری.» پیش از این‌که به حرفش ادامه دهد چشم‌هایش را محکم باز و بسته کرد. «می‌دونستم داشتم چی کار می‌کردم… می‌دونستم در تلاش برای محافظت از خودم دارم با تو چی کار می‌کنم. ولی… ولی…» لب‌هایش را به همدیگر فشرد و آن‌ها را پیش از این‌که با صدایی که به سختی می‌شد شنید ادامه دهد آن‌ها را رها کرد. «دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم.»

می‌دانستم. می‌دانستم. لعنتی. این را می‌دانستم.

صدایش کردم: «سرسی.»

جواب داد: «سال‌ها پادشاهم…» سرش را تکان داد. «بعد اون دزدهای دریایی به نوبت. بعدش هم اون مأمورها من رو گرفتن. در مورد رسوم کورواک می‌دونستم. در مورد شکارشون می‌دونستم. متأسفم، دوقلوی عزیزم.» دستش دستم را محکم فشرد و اشک چشم‌های قهوه‌ای روشنش را پر کرد که برای اولین بار متوجه شدم طلایی به نظر می‌رسیدند ولی هیچ وقت متوجه رنگ طلایی‌شان در چشم‌های خودم نشده بودم. «دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. اون افسون رو بلد بودم، در موردش شنیده بودم و اغلب بهش فکر می‌کردم. ولی تنها افسونی که بلد بودم عوض کردن جاها بود، نه این که خودم رو از دنیایی به دنیای دیگه منتقل کنم. ولی اگه جای خودم رو با تو عوض می‌کردم، نمی‌تونستم به خاطر انجام دادن چنین کاری با تویی که نمی‌شناختمت زندگی کنم. ولی وقتی اون‌جا توی اون آغل در حالی ایستادم که داشتن برای شکار آماده‌مون می‌کردن، دیگه هیچ قدرتی برای انجام دادن کارهای شرافتمندانه نداشتم و به جاش کاری خودخواهانه کردم و جای خودم رو با تو عوض کردم و می‌دونم که چرا این کار رو کردم. می‌دونم چرا. ولی با شناختنت، با بودن در کنار کسانی که تو رو دوست داشتن، باید بدونی که از کارم پشیمونم.»

دستش را فشردم. «نباش.»

با تعجب پلک زد و به من نگاه کرد. «چی؟»

«بالدور رو دیدم.» چشمانش درشت شد و من ادامه دادم و با محبت گفتم: «در مورد اون دزدهای دریایی شنیدم. همه چیز رو کنار هم گذاشتم و فهمیدم چرا این کار رو کردی پسر…» بهترین لبخندی که می‌توانستم را زدم. «درک می‌کنم.»

سرش را تکان داد و نگاهش به شکمم افتاد و بعد دوباره به من نگاه کرد. «می‌دونم که درک می‌کنی. وای سرسی، چه وحشت‌هایی رو که به خاطر من تحمل نکردی.»

دستش را دوباره فشردم. «این کار رو هم دیگه نکن. دیگه همه چیز گذشته.»

سر تکان داد. «همین‌طوره.»

آره، همین‌طور بود.

زمزمه کردم: «اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. و چیزی که در آینده اتفاق می‌افته…» حرفم را قطع کردم، چشمانم پر از اشک شدند و برخلاف نسخه دیگری که از من وجود داشت، نتوانستم آن‌ها را عقب نگه دارم.

من را در آغوش کشید و زمزمه کرد: «اوه دوقلوی من.» پهلوی من روی تخت نشست و من را تمام مدتی که گریه می‌کردم در آغوشش نگه داشت. بازوهایم به دورش پیچیده شدند، صورتم را روی گردنش گذاشتم و هق‌هق کردم.

و به خاطر از دست دادن سرزمینم هق‌هق کردم. برای گوست از دست رفته‌ام. برای دییندرای از دست رفته‌ام، ناریندا، دخترهایم و گروه دوستانم. برای محافظین از دست رفته‌ام.

برای پادشاه از دست رفته‌ام.

این یعنی خیلی شدید و به مدتی خیلی خیلی طولانی گریه کردم.

و وقتی گریه‌ام بند آمد، دوقلویم من را روی تخت خواباند و یک جعبه دستمال‌کاغذی برایم آورد. سپس وقتی داشتم چشم‌ها و صورتم را پاک و توی دستمالم فین می‌کردم، موهایم را از صورتم کنار زد.

بعد گفت: «برات قهوه و صبحانه میارم، باشه؟»

سر تکان دادم.

«و با پدرت تماس می‌گیرم.»

آن وقت بود که سرم را تکان دادم و لبخند لرزانی به او زدم.

سر جنباند و جواب داد: «دومی رو اول انجام می‌دم.» برای آخرین بار پیش از این‌که من را تنها بگذارد و از اتاق برود، دستم را فشرد.

به پشت سرش چشم دوختم.

آره، لباس‌های من را پوشیده بود. انگار وقتی آن لباس‌ها را می‌خریدم اشتباه نکرده بودم. آن شلوار جین خیلی به او می‌آمد.

سپس به این فکر کردم که آیا دلم برای سارونگ‌هایم تنگ می‌شد؟

یا برای خورشید.

یا خاک، ماسه و شن‌ها.

می‌دانستم دلم اصلاً برای آن لگن‌های دستشویی تنگ نمی‌شد.

لعنت به من، قرار بود دلم برای همه آن‌ها تنگ شود.

کاملاً روی تخت دراز کشیدم و خودم را مثل یک توپ جمع کردم و نفس‌هاس عمیقی کشیدم.

دیگر گریه نمی‌کردم.

تمام شده بود.

حالا باید خودم را جمع و جور می‌کردم.

من توی خانه بودم.

پایان فصل

فصل سی‌ام
برگشت

پنج ماه بعد…

چراغ‌های گاراژ یکی یکی خاموش می‌شدند، تنها چراغی که روشن ماند چراغ جلوی در بود و من می‌دانستم که بابایی‌ام داشت برای شب شرکت را تعطیل می‌کرد.

در دفترم در انتهای شرکت نشسته بودم و آخرین صورت‌حساب را توی یک پاکت گذاشتم، آدرسی که روی پاکت دیده می‌شد را بررسی کردم و بعد لبه پاکت را لیس زدم و چسباندمش.

بابایی‌ام از در وارد شد و من به او لبخند زدم.

«فقط باید این یکی رو مهر کنم و بعد می‌رم خونه که لباس‌هام رو عوض کنم. توی مهمونی می‌بینمت.»

آن یکی سرسی رفته بود و ما هم داشتیم می‌رفتیم که با هم جشن بگیریم. او پولی که پدرم و من به او داده بودیم و پولی که پسرها برایش جمع کرده بودند را پذیرفته بود. (با کمی تمرین موفق شده بود وقتی من نبودم از دفتر مراقبت کند و توی این کار هم خیلی خوب بود و همه چیز آن طور که نگران بودم به هم نریخته بود.) و داشت به نیواورلئان می‌رفت. داشت به آن‌جا می‌رفت چون در موردش مطالعه کرده بود و می‌خواست آن‌جا را ببیند. در واقع زمانی که داشت به دنبال راهی برای برگرداندن من به خانه نمی‌گشت و توی دفتر هم کار نمی‌کرد، در مورد دنیای جدیدش خیلی مطالعه کرده بود و می‌خواست تا جایی که می‌توانست آن را کشف کند و همه چیزهایی که می‌توانست را ببیند. از آن‌جایی که به نظر او مسافرت جاده‌ای به شدت شگفت‌انگیز بود، سفر از سیاتل تا نیواولئان برای او انتخاب خوبی بود. (اتفاقاً بابا هم به او رانندگی یاد داده بود.)

و به این خاطر هم داشت به آن‌جا می‌رفت چون یکی از دوست‌های قدیمی بابایی در شرکت حمل و نقل وسایل نقلیه‌اش برای او یک جای خالی باز کرده بود. بابا او را معرفی کرده بود (یا به شکل دقیق‌تر من را معرفی کرده بود) و از دوستش خواسته بود که لطف کند و او را استخدام کند.

متأسفانه وقتی جوان‌تر بودم چند باری این دوست قدیمی بابا را دیده بودم و وقتی قدم در شرکتش می‌گذاشتم (البته من واقعی که نبود) و با او برای اولین بارملاقات می‌کردم و او مجبور می‌شد سرسی‌ای داشته باشد که واقعاً سرسی نبود، حسابی غافلگیر می‌شد.

بابا گفته بود که وقتی این اتفاق بیفتد همه چیز را برای دوستش توضیح خواهد داد و رفیقش با سرسی خودمانی خواهد شد. فکر می‌کرد این کار عاقلانه بود. دوقلوی من هم موافقت کرده بود. من حتی به خودم زحمت بحث کردن در این مورد را نداده بودم. آن دوتا رسماً شبیه دوتا لوبیای توی یک غلاف بودند و مرتباً هم بر علیه من دست به یکی می‌کردند. من هم دیگر این قدرت را در خود نمی‌دیدم که سر به سرشان بگذارم. می‌خواستند کاری کنند که آن رفیق یک حمله قلبی داشته باشد؟ من جلوی‌شان را نمی‌گرفتم.

مهر را روی پاکت گذاشتم، چهار پاکت دیگری که آماده کرده بودم را برداشتم و توی سبد بیرون بر روی میزم گذاشتم. حالا دیگه کسی نبود که آن را ببرد بلکه خودم باید با این باسن گرد و قلنبه‌ام از گاراژ بیرون می‌رفتم تا آن‌ها را توی صندوق پست آخر خیابان می‌انداخم تا فردا صبح پست شود. هنوز هم از این پست‌های کاغذی خوشم می‌آمد، حتی با این که باید بیرون می‌رفتم و پست‌شان می‌کردم.

دانلود فول آهنگ آرون افشار

شروع به خاموش کردن کامپیوترم کردم ولی پدرم را دیدم که روی یکی از صندلی‌های پلاستیکی روبه‌رویم نشست.

شروع به حرف زدن کرد: «عزیزم.»

گندش بزنن.

نمی‌خواستم این کار را بکنم. در واقع در این پنج ماه گذشته با موفقیت از زیر این کار در رفته بودم. امیدوار بودم پنج ماه دیگر یا شاید هم پنجاه سال دیگر هم می‌توانستم تحمل کنم.

با موس روی گزینه خاموش کامپیوترم کلیک کردم و به او گفتم: «حالا نه، داره دیرمون می‌شه.»

«همین حالا سرسی. اوه… اون یکی سرسی درک می‌کنه.»

جداً عجیب بود که دوتا از من وجود داشت.

به او نگاه کردم. سپس نگاهش را دیدم. از آن نگاه‌های مصممش بود.

خب، من هم مصمم بودم که در این مورد حرف نزنم، نه حالا و نه هیچ وقت دیگر.

«بابا-»

دقیقاً مثل وقتی بچه بودم عزمش از من جزم‌تر بود. مثل همان موقع‌هایی که پدرم مصمم بود تا حرفی که باید را به من بگوید و حرفی که من باید می‌گفتم را بشنود.

به سمت من خم شد. «سرسی عزیزم، چی شد؟ حالت خوبه؟»

صفحه نمایش کامپیوترم را خاموش کردم و گفتم: «خوبم.»

وقتی داشتم از روی صندلی‌ام بلند می‌شدم حرف‌های پدرم غافلگیرم کرد.

«دختر، فکر می‌کنی درد قلب رو وقتی ببینم نمی‌شناسم؟ لعنتی، عزیز دل، بیست و پنج سال تمام با زل زدن توی آینه این رو دیدم.»

باسن چاقم (جدیداً چاق شده‌ام) دوباره روی صندلی فرود آمد و به پدرم خیره شدم.

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

دانلود فول آهنگ آرون افشار

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا