" /> رمان تبار زرین پارت ۳۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۳۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

دستم را پایین انداختم، شانه‌هایم را صاف نگه داشتم و در چشمان شوهرم خیره شدم و آن بیرون در بالای خانه‌مان، بدون این‌که هیچ کدام ببینیم رعد و برقی آسمان را شکافت.

گفتم: «می‌دونم که باورنکردنی به نظر می‌رسه. چون باور کردنی نیست. خارق‌العاده‌ست. غیرطبیعیه. عجیب و غریبه. ولی… این…» به جلو خم شدم. «حقیقته!»

دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی من پیش از این‌که بتواند حرف بزند، ادامه دادم.

«همین‌ الان همین‌جا، چیزی که داری حس می‌کنی، من هم حس کردم و این احتمالاً صدها برابر بدتر از چیزی بود که تو الان داری احساس می‌کنی لهن، چون در دنیای من اون‌ها زن‌ها رو شکار نمی‌کنن. بهشون تجاوز نمی‌کنن. توی دنیای من اگر این کار رو بکنی برای یه مدت خیلی خیلی طولانی می‌افتی توی زندان. همه چیز، همه چیز…» دستم را به اطرافم تکان دادم. «متفاوت بود. لباس‌هاتون. زبان‌تون. سرزمین‌تون. خانه‌هاتون. غذا، اثاثیه مراکز خریدتون. و من منظورم یه خورده تفاوت نیست. مثل این‌که این‌جا جنگجوها لنگ می‌پوشن و توی شمال زره، منظورم تفاوت خیلی خیلی زیاده. توی دنیای من، ما سوار اسب نمی‌شیم، سوار ماشین می‌شیم. توی دنیا من لگن نداریم، توالت داریم. برده نداریم. سال‌ها پیش منسوخ شده. بیشتر کشورها دیگه پادشاه یا ملکه ندارن!» حالا فریاد می‌زدم، رعد برق هم به سرعت و پشت سر هم در پشت پنجره‌مان می‌زد. «و اگر هم داشته باشن، هیچ قدرتی ندارن و دست‌نشانده هستن.»

چپ‌چپ به من نگاه کرد. ترسناک بود ولی اهمیت نمی‌دادم. خیلی عصبانی شده بودم. فقط ادامه دادم.

«وقتی به این‌جا رسیدم وحشت کردم. حتی نمی‌دونستم چطور باید نفس بکشم، یا حرکت کنم و حرف بزنم. توی دنیای من از این اتفاق ها نمی‌افته. این‌که جامون عوض بشه من جای اون رو بگیرم و اون جای من رو بگیره، اتفاق نمی‌افته. ولی فکر می‌کنم اون سرسی قدرتمند به اندازه کافی از دست مردها کشیده بود، از دست اون پادشاه، دزدهای دردیایی، مأمورهای تو و می‌دونست اگه توی اون آغل می‌موند توی اون شکار لعنتی چه بلایی سرش می‌اومد. بنابراین به سرعت گورش رو از اون‌جا گم کرد! و وقتی دنیای خودش رو ترک می‌کرد، جاش رو با من عوض کرد. من هیچ کنترلی ندارم و بهت می‌گم لهن، توی ماه‌های گذشته چند بار آرزو کردم، چند بار دعا کردم که به خونه‌م برگردم چون تو و مردمت و راه و روش زندگی‌تون من رو می‌ترسوندین، حالم رو بد می‌کردین.»

گفت: «متأسفم سرسی که از حرف‌هایی که می‌زنی نمی‌تونم بفهمم که داری حقیقت رو می‌گی.»

هیس هیس کردم: «بله، همین‌طوره و حدس بزن چیه گنده‌بک، حتی من هم نمی‌دونم که حقیقت داره یا نه. تنها چیزی که می‌دونم اینه که من این‌جا هستم و اون نیست. این تمام چیزیه که من می‌دونم. و تمام چیزهایی دیگه رو فقط حدس می‌زنم.»

«چون حتی با این‌که ما این‌جا ایستادیم تو باز هم داری به آسمان‌ها فرمان می‌دی، من هم حدس می‌زنم که تو قدرت خارق‌العاده‌ای داری. پنهانش نمی‌کنی، تحت فرمان توئه و چون این‌طوریه، من فقط می‌تونم به این فکر کنم که چه قدرت‌های دیگه‌ای داری و نتایج‌شون چی می‌تونه باشه.»
به تندی گفتم: «این تحت فرمان من نیست لهن.» یک دستم را به سمت پنجره که حالا با رعد و برقی روشن شده بود و صدای خروشش به گوش می‌رسید و رگبار بارانی به زمین می‌بارید، تکان دادم. «این خودش اتفاق می‌افته و هر اتفاقی که می‌افته به خاطر احساساتیه که دارم. و تو…» انگشتم را به سمتش نشانه رفتم. «خودت خیلی خوب این رو می‌دونی.»

«همین‌طور می‌دونم که گفتی حالت از رسم و روش زندگی مردم من به هم می‌خورد. ولی خیلی برای من طول نکشید که بهت پیروز بشم، مگه نه همسر؟ سه روز، فقط سه روز طول کشید که خودت رو بهم بچسبونی و باهام بخوابی.» متأسفانه کاملاً داشت حقیقت را می‌گفت. «برای همسر زاهنین چندین ماه تلاش صرف شد تا زاهنین بتونه به همسرش پیروز بشه. ولی تو نه.» یک دستش را پیش از این‌که دوباره آن را برگرداند و روی سینه‌اش با دست دیگرش قفل کند، به سمت من دراز کرد. «نه، عروس زرین من نه، اون نه تنها وقت بودن با من ناله‌های رضایت سر می‌داد که حتی برای این‌که دست از زاکتوها بکشم قبول کرد من رو با دهانش ارضا کنه. وقتی داشت روی من کار می‌کرد تا به میل خودش رفتار کنم، هر کاری کرد تا من رو مست جذابیت‌هاش نگه‌داره.»

به همراه رعد و برق مهیبی جیغ کشیدم: «این دیوونگیه!»

در جواب فریاد زد: «وقتی برای غارت رفته بودم نه با هیچ زن برده‌ای و نه هیچ زن آزادی نخوابیدم سرسی، چون تو این رو خواسته بودی!»

با صدایی به همان اندازه بلند جواب دادم: «به خاطر این‌که این برای من مهم بود!»

«بله مسحور نگه داشتن من به هر دلیلی که داشتی برای تو مهم بود. دست‌کم این چیزیه که من باور دارم حقیقته.»

سرم را تکان دادم و ساکت شدم.

نمی‌توانستم این را باور کنم.

باور کردنی نبود.

همین‌طور دلم را می‌شکست.

نخیر، در این مورد اشتباه می‌کردم.

این روحم را نابود می‌کرد.

نفس عمیقی از بینی‌ام کشیدم و به سمت دیگری نگاه کردم، سعی کردم خودم را آرام کنم و رعد و برق‌ها و ساعقه‌ها آرام گرفتند ولی باران به باریدن ادامه داد.

سپس نفس عمیقی کشیدم و دوباره به شوهرم نگاه کردم.

با صدای آرامی شروع به حرف زدن کردم: «از یه دنیا به خاطر تو دست کشیدم.»

چپ‌چپ به من نگاه کرد و هیچ جوابی نداد.

به حرف زدن ادامه دادم: «فکر می‌کردم شاید، وقتی فهمیدم چه قدرت‌هایی دارم، ممکنه بتونم از اون‌ها برای رفتن به خونه استفاده کنم.» نگاهش برق زدند ولی این تنها واکنشی بود که از او گرفتم، بنابراین ادامه دادم: «ولی نه برای منفعت خودم. پدرم نمرده.» چشمانش یک برق دیگر زد. «اون زنده و توی خونه‌ست و شاید داره با یه سرسی تقلبی زندگی می‌کنه. هرچند تفاوت‌ها رو متوجه می‌شه، این رو می‌دونم. از نگرانی دیوانه شده، این رو هم می‌دونم. کنجکاوه که من کجا هستم و این‌که حالم خوبه و چطور می‌تونه من رو برگردونه. این رو هم می‌دونم. این رو می‌دونم و این رو هم می‌دونم که زندگیم توی اون‌جا خوب بود. عاشق زندگیم بودم. عاشق خونه‌م بودم. عاشق شغلم بودم. آدم‌های زیادی بودن که من رو دوست داشتن و من هم دوستشون داشتم.» نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم: «ولی هرچقدر هم که دنیای تو من رو می‌ترسوند، به همون اندازه که رسم و رسوم‌تون من رو پس می‌زد، ولی باز هم من تو رو انتخاب کردم.»
بالاتنه‌اش تکانی خورد، تقریباً نامحسوس بود ولی من آن را دیدم.

به حرف زدن با او ادامه دادم: «از دنیای خودم به خاطر تو دست کشیدم. در کنارت نشستم و چیزهایی رو تماشا کردم که مردم من منفور می‌دوننشون و این کار رو هم با سر بالا گرفته انجام دادم. حتی احساس غرور داشتم که می‌تونستم تحمل کنم، که می‌تونستم ملکه خوبی برای تو باشم. نمی‌دونستم چطور باید ملکه باشم ولی هر روز که بین مردمت قدم می‌زدم، وقتم رو گوشم رو و توجهم رو به اون‌ها می‌دادم، امیدوار بودم که این کاری باشه که باید انجام بدم. هر کاری که توی این جای لعنتی انجام دادم، حتی پیش از این‌که عاشقت بشم، فقط به خاطر… توی… لعنتی بود.»

بعد از آن، نفس‌های عمیقی کشیدم و او حتی یک کلمه هم نگفت، فقط به زل زدن به من با آن صورت سنگ مانند و غضبناکش ادامه داد.

نتوانسته بودم رویش تأثیری بگذارم. نه حتی یک ذره.

حتی یک ذره هم موفق نشده بودم.

رگبار بیرون قطع شد و جایش را باران ملایمی گرفت، آرام‌تر شد، با آرام‌تر شدن روحم باران هم آرام‌تر شده بود.

زمزمه کردم: «از دنیای خودم به خاطر تو دست کشیدم و اگه همین الان نیای پیشم، من رو بغل نکنی و بهم نگی که حرفم رو باور می‌کنی، تا وقتی که یه راهی برای برگشتن پیدا نکنم هیچ چیزی من رو متوقف نمی‌کنه.»

بلافاصله جواب داد: «پیشت نمی‌آم سرسی. از حالا قرنطینه می‌شی، نگهبان‌ها با قدرتمندترین جادوگرهامون مراقبت هستن تا ببینن آشوبی به پا نمی‌کنی. قرنطینه می‌مونی، تنها توی این خونه، بدون برده‌ها، دوست‌ها و حیوانت. تا وقتی که بارداری به انتها برسه و ببینیم چه موجودی برای من به دنیا میاری. افرادی از ما که جادو دارن به من گفتن که به وقت زایمان نمی‌تونی این رو پنهان کنی و این موجود هم وقتی به دنیا می‌آد قدرت پنهان کردن حقیقت وجودش رو نداره.»
وای خدای من.

آن موقع بود که ضربه کشنده‌اش را زد.

«فقط اون موقعست که پیشت می‌آم تا حکمم رو روت اجرا کنم و یا بهت اجازه بدم به تختم برگردی.»

همین بود.

کار من دیگر با او تمام بود.

لهن دقیقاً همان‌طوری که زنجیری که دورتک به وقت تصاحب به گردنبندم بسته بود را قطع کرد، با این حرف‌هایش رابطه ما را هم به همان شکل… قطع… کرد.

زمزمه کردم: «ترکت کردم.»

«چی؟»

«من درست همین‌جا ایستادم ولی بهت قول می‌دم، حتی اگه فقط توی ذهن خودم باشه هم، تو رو ترک کردم. من رفته‌م. من رو تا ابد از دست دادی.»

دست‌هایش را به کمر زد. «یه جنگجو یا یه دختر زرین برای من به دنیا بیار، اون وقت می‌بینیم.»

سرم را تکان دادم. «نه.» اشک‌هایم را پس زدم. «نه. همینه. تو خیلی از من دور شدی. ما کارمون تموم شد. من رفتم. دیگه هرگز من رو برنمی‌گردونی لهن. هرگز.»

«اگه چیزی که می‌گی حقیقت داشته باشه، قبلاً بهت پیروز شدم سرسی. و اگه تو همون چیزی هستی که می‌گی، دوباره هم می‌تونم بهت پیروز بشم.»

در چشم‌های دوست داشتنی تیره‌اش خیره شدم و چشمانم پر از اشک شدند و آن روح زرین و درخش

ان ناشناخته توی چشمانش که همیشه هم این‌قدر نزدیک به سطح چشمانش نبود، پیچ و تاب خورد و درخشید. سپس برق تندی زد و کاملاً ناپدید شد.

سپس زمزمه کردم: «نه نمی‌تونی.»

به او پشت کردم و نور سریع رعد و برقی که صورتش را روشن کرد را از دست دادم.
به سمت پنجره رفتم و به بیرون خیره شدم، بازوهایم به شکل محافظت‌کننده‌ای به دور شکمم پیچیده شدند، قلب پاره‌پاره شده‌ام خون گریه کرد و هنگامی که اشک‌هایم در سکوت روی صورتم ریختند، احساس کردم ریه‌هایم خالی از هوا بودند.

لهن صدایم زد: «سرسی.» ولی من نگاهش نکردم. نمی‌توانستم نگاه کنم. و حتی می‌دانستم اگر دوباره او را می‌دیدم هم دیگر هرگز به نظرم مثل سابق نبود.

می‌دانستم که این دیوانه‌وار بود، تمام چیزهایی که گفته بودم همین‌طور بودند، ولی می‌دانستم که من خودم بودم. و ماه‌ها بود که همین خود من بودم.

و او عاشق من شده بود.

ولی باید در بدی‌ها و خوبی‌ها حرفم را باور می‌کرد.

همان‌طور که من باورش می‌کردم. گاهی اوقات خیلی سخت بود ولی من لعنتی باورش می‌کردم.

ولی او نه.

و من به اندازه کافی کشیده بودم. لعنتی، خیلی بیشتر از کافی هم کشیده بودم.

دیگر تمام شده بود.

امر کرد: «سرسی، به من نگاه کن.»

به باران خیره شدم و پیش از این‌که دوباره حرف بزند مدتی طولانی هم به خیره شدنم ادامه دادم.

«اگه از خودت و اون موجودی که حمل می‌کنی مراقبت نکنی، به من گزارش داده می‌شه.»

موجودی که حمل می‌کردم.

خوب بود.

وقتی هیچ جوابی نگرفت ادامه داد: «و سرسی، اگه این‌طوری بشه اون‌ها دستور دارن که مطمئن بشن از خودت مراقبت می‌کنی و سر در بیارن چه چیزی توی رحمت هست.»

با خشم رو به باران گفتم: «من هیچ وقت… به هیچ‌وجه کاری نمی‌کنم که به بچه‌م آسیب برسه.»

لهن ساکت شد.

حینی که اشک‌هایم روی گونه‌هایم سرازیر می‌شد، نگاهم را روی باران نگه داشتم.
سپس صدایش دوباره به گوشم رسید، این بار آرام‌تر و تقریباً شیرین بود ولی کاملاً لهن من نبود.

«سرسی-»

حرفش را قطع کردم، صدایم صاف و مثل مرده‌ها بود و به صدایی که تا به حال از من شنیده‌ بود هیچ شباهتی نداشت.

«خداحافظ لهن.»

پیش از این‌که صدای مشت‌هایش را روی در بشنوم، چند ثانیه‌ای هیچ صدای نشنیدم، کلون در برداشته و در باز شد و سپس در و کلونش دوباره از بیرون انداخته شد و من را در اتاق زندانی کرد.

چشم‌هایم را بستم و اشک‌های تازه روی گونه‌هایم سرازیر شد.

منتظر ماندم، وقتی سرانجام احساس کردم انرژی‌اش اتاق را ترک کرد، برگشتم و نگاه کردم.

تنها بودم.

تاجم را از سرم بیرون کشیدم و آنقدر شکستمش که دیگر چیزی جز تکه‌هایی از آن باقی نماند.

باقیمانده‌هایش را پرت کردم و روی باسنم به روی زمین کاشی‌کاری شده نشستم. زانوهایم را روی سینه‌ام جمع کردم و صورتم را روی آن‌ها گذاشتم، بازوهایم محکم به دور ساق‌پاهایم گره شدند و صدای هق‌هق فضای اتاق را پر کرد. باران دیگر ملایم نمی‌بارید بلکه بی‌امان به روی شهر می‌بارید.

خودم را به عقب و جلو تاب دادم و شکسته‌شکسته روی ران‌هایم زمزمه کردم: «من رو ببر خونه، من رو ببر خونه، من رو ببر خونه، باید برم خونه. خواهش می‌کنم خواهش می‌کنم، هر جادویی که اون بیرون برای من هست، اجازه بده تحت فرمانم باشه من رو ببره خونه.»

به خانه نرفتم.

نه، همان‌طور در خود پیچیده و خسته از اشک‌هایی که ریخته بودم، روی کاشی‌ها به خواب رفتم. آن بیرون باران هنوز بی‌وقفه می‌بارید.
***
باران ناگهان قطع شد و لهن صدایش را شنید.

تمام شب به صدای باریدن غم و اندوه ملکه‌اش به روی شهر گوش سپرده بود، چنان خیسی‌اش را احساس می‌کرد که انگار داشت به روی پوست خودش می‌بارید و احساساتی را در وجودش برمی‌انگیخت که درکشان نمی‌کرد و در دل با آن‌ها می‌جنگید. احساساتی که درکشان نمی‌کرد تا بعدها که فهمید دو دلی و عذاب وجدان بودند. نه خوابیده بود و نه می‌توانست بخوابد، به سرعت از روی تختش بلند شد، به راهرو دوید و بوهتان و فیتاک که جلوی در اتاق سرسی ایستاده بودند را نادیده گرفت.

کلون در را برداشت، به سرعت وارد شد و دید اتاق خالی بود.

بعد از جستجوی همه خانه، فهمیدند که همه اتاق‌ها خالی بودند نه تنها اتاقی که با همسرش سهیم بود.

هیچ چیز به جز تاج پَر شکسته‌ای که روی زمین افتاده بود، از همسرش به جا نمانده بود.

نرده‌های آهنی جلوی پنجره سر جای‌شان بودند، دست کاری نشده بودند و لهن می‌دانست که حتی سرسی ظریفش هم نمی‌توانست خودش را به زور از بین فضایی رد کند که حتی یک بچه کوچک هم نمی‌توانست از آن بگذرد.

و حتی اگر می‌توانست هم، خانه در لبه یک درّه ساخته شده بود، هیچ چیزی هم نبود که بتواند روی آن بپرد و سرعت سقوطش را کم کند و ارتفاع هم زیاد بود و این او را می‌کشت.

با این حال به جنگجوهایش دستور داد که انتهای درّه را جستجو کنند.

آن‌ها بدون هیچ نشانه‌ای از مرده یا زنده بودن سرسی برگشتند، حتی ردپایی از این‌که جادویش باید او را نجات داده باشد و توانسته باشد فرار کند هم وجود نداشت.

همسرش رفته بود.

از دنیای خودم به خاطر تو دست کشیدم.

هنگامی که این خبرها در وجودش جریان پیدا کردند، دکس لهن، فرمانده سوه‌توناک، پادشاه کل کورواک سرش را عقب انداخت و نعره بلندی سر داد.

پایان فصل

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا