" /> رمان تبار زرین پارت ۳۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۳۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

دوباره سعی کردم چیزی بگویم: «سابین-» ولی به حرف‌زدن ادامه داد.

«ولی، نمی‌دونم… نگرانم. اگه بهش آسیب زده باشم چی؟ قوی و سالم به نظر می‌رسید ولی نمی‌خواستم…»

تمام تلاشم را کردم و موفق شدم از فکر این‌که سابین ریزه‌میزه شیرین به زاهنین بزرگ و قدرتمند آسیب بزند، قهقهه نزنم و تصمیم گرفتم که وقتش بود و باید به حرفم گوش می‌کرد.

صدایش زدم و دستش را گرفتم: «سابین، به پشت‌بوم برگرد و از اتاق خوابت بیا بیرون دوست شیرین من.»

چشمانش روی من تمرکز کردند.

دستش را فشردم. «اون حالش خوبه. کاملاً خوبه. نگرانش نباش. به شکلی که نیاز داره احتیاجاتش رو برطرف کردی. اون از پنج سالگی آموزش دیده که بدونه بدنش چه کارهایی می‌تونه و چه کاریی رو نمی‌تونه انجام بده. بذار اون تصمیم بگیره چه کاری رو می‌تونه انجام بده و فقط… اوه…» نیشم را برایش باز کردم. «از سواریت لذت ببر.»

چشمانش درشت شدند، صورتش چنان سرخ شد که می‌توانستم در زیر نور مشعل‌ها ببینم و بعد هرهر خندید و وقتی خندید به این نتیجه رسیدم که حالا خندیدن مجاز بود و به او و ناریندا که می‌خندیدند پیوستم.

بعد از فشار دیگری، دستش را رها کردم و او دوباره به آسمان بالای پشت‌بام نگاه کرد که حالا به رنگ آبی نیمه شب در آمده بود و با ستاره‌های زیاد و اشعه‌های صورتی رنگی می‌درخشید.

رو به آسمان شب گفت: «شوهر جنگجوی من صبور و مهربونه. هیچ وقت اصلاً فکرش رو نمی‌کردم…» حرفش را قطع کرد و نگاهش به سمت من برگشت. «اولش مثل یه کابوس شروع شد ولی حالا شبیه شیرین‌ترین رویاهاست.» سرش را به یک سمت کج کرد و لبخند زد. وقتی داشت زمزمه‌کنان حرف می‌زد لبخند گیجی روی لب‌هایش بازی می‌کرد. «چطور چنین چیزی ممکنه؟»
با احساس زمزمه کردم: «نمی‌دونم عزیز دلم، ولی این پسرها به یه شکلی می‌تونن این کار رو بکنن.»

ناریندا موافقت کرد: «مطمئناً می‌تونن.» هر سه به همدیگر نگاه کردیم و بعد دوباره هرهر زدیم زیر خنده.

آن موقع بود که غرشی هشداردهنده از اعماق گلوی گوست شنیدم. سرم را برگرداندم تا به سرش نگاه کنم که حالا برگشته و به بالای راه‌پله نگاه می‌کرد. سپس دست و پاهایش را جمع کرد ولی به حالت مراقب و محافظه کارانه‌ای به تماشا کردن ادامه داد. این باعث شد برگردم و به راه‌پله نگاه کنم.

بوهتان و بین از راه‌پله بالا آمدند. خواستم لبخند بزنم ولی نگاه روی صورت‌هایشان را دیدم. لرزش غرش دوباره گوست را حس کردم و صدایش را شنیدم و متوجه شدم یک خبرهایی بود.

وقتی بین شروع به حرف زدن با دخترها کرد کاملاً مطمئن شدم. «ملکه‌تون رو برای به تخت نشستن آماده کنین. یه کار رسمیه. سریع انجامش بدین نمی‌تونیم معطل کنیم.». نگاهش به سمت من آمد و گفت: «با زفیر جلوی در منتظر شما هستیم.»

پیش از این‌که هر دو جنگجو برگردند و در پله‌ها ناپدید شوند، هیچ چیز دیگری نگفتند.

چه خبر شده بود؟

هنگامی که هر پنج دختر با عجله به سمت من دویدند و پارچه‌هایشان را همان‌جایی که بودند رها کردند، سابین با صدای آرام و نگرانی پرسید: «چه اتفاقی داره می‌افته سرسی؟»

نمی‌دانستم.

چیزی که می‌دانستم این بود که به زودی سر درمی‌آوردم.

و من ملکه بودم پس باید خیلی زود به سر و وضعم می‌رسیدم.

بنابراین روی پاهایم بلند شدم و زمزمه کردم: «مطمئنم که همه چیز روبه‌راهه ولی باید عجله کنم.»

بدون نگاهی به پشت سرم با عجله رفتم.
***
بین دستور داد: «اون حیوان این‌جا می‌مونه.» و من به گوست نگاه کردم که در جلوی خانه و درکناری ایستاده بود تا من سوار زفیر شوم.

شروع به حرف زدن کردم: «من-»

بین فرمان داد: «بهش دستور بده بره توی خونه.» به خاطر لحن حرف‌زدنش گیج شدم، این لحنی بود که او هیچ وقت در برابر من از آن استفاده نمی‌کرد. سپس سرم را تکان دادم و به گوست نگاه کردم.

«گوست، برو توی خونه عزیزم.»

به شکل ترسناکی غرید که من آن را شبیه «می.» یا همان «نه» شنیدم ولی حرکت نکرد.

دستور دادم: «خونه، همین حالا گوست.» دوباره با مخالفت غرش کرد و باز هم تکان نخورد.

بوهتان زمزمه کرد: «برای این کارها وقت نداریم برادر.»

بین جواب داد: «خیلی‌خب.» چانه‌اش را برای بوهتان تکان داد و بعد افسارش را کشید و اسبش برگشت. جلو افتاد. من و زفیر پشت سرش رفتیم و گوست هم در کنارم دوان دوان آمد. بوهتان هم پشت سر ما می‌آمد.

صدا زدم: «بین، می‌تونی-»

دستور داد: «حرف نزنیم ملکه زرین من.» لبم را گاز گرفتم.

یک اتفاقی افتاده بود. بین مثل همیشه نبود. نه با من.

لعنتی.

به همراه محافظین و ماده‌ببرم در سکوت تا محوطه خلوت تاختیم. یک سارونگ طلایی با خط‌های سفید و یک رکابی سفید به تن داشتم. بازوبندهای طلا و النگوهای طلا بسته بودم و گوشواره بزرگی از طلا به گوش داشتم. گرد طلا روی گونه‌ها و شقیقه‌هایم داشتم و تاج طلای پر مانندم را هم روی سر گذاشته بودم.

قطعاً مثل همیشه ملکه زرین بودم.

همان‌طور که به سمت بالای سکو می‌راندیم، نفس‌های غیر ملکه‌واری می‌کشیدم
به خاطر این بود که در دور دست و در آن سمت از سکو می‌توانستم مردم و دریایی از جنگجوها را ببینم. آنقدر زیاد بودند که نمی‌توانستم بشمارمشان، هزاران نفر شاید هم ده‌ها هزار نفر. با این‌که هوا تاریک بود ولی می‌توانستم آن‌ها را ببینم چون مشعل با خودشان داشتند و آتش‌هایشان هم خیلی کوچک نبود و زمین را روشن کرده بود. نمی‌توانستم آن‌ها را بشناسم ولی می‌دانستم که کورواهک نبودند چون پرچم‌هایی داشتند که در زیر نور مشعل‌ها در باد و هوای تاریک شب تکان می‌خوردند.

جنگجوهای کورواک زحمت حمل پرچم و الم به خود نمی‌دادند یا دست کم من هیچ وقت چنین چیزی ندیده بودم.

و در قسمت بالایی محوطه تجمعات امور رسمی کورواهن گروهی از جنگجوها جمع شده بودند، شاید دویست نفر بودند، هیچ کدام‌شان هم هیچ رنگی به جز رنگ نگهبان‌های من روی خود نداشتند.

همه آن‌ها با حالی که فقط می‌شد پریشانی توصیفش کرد آن‌جا ایستاده و تا دندان مسلح بودند.

همان‌طور که از گوشه محوطه تجمعات می‌گذشتیم، لهن را دیدم که روی سکویی تراشیده شده از سنگ به روی تختش نشسته بود. سکو دست کم یک متر و نیم از سطح زمین بلندتر بود. خواجه در کنارش بود، تخت سفید ساخته شده از شاخ‌های سفید من هم در سمت دیگرش قرار داشت. هنگامی که به جلوی سکو رسیدیم، با دیدن صندلی بزرگی که حدود یک قدم با آخرین پله سکو فاصله داشت، نفس عمیق دیگری کشیدم.

روی آن مردی نشسته بود که زرهی فولادی به تن داشت. روی زره‌اش تصویر سیاه و قرمزی از اژدهایی کشیده شده بود. کلاهخود فولادینی هم در کنار پاهایش گذاشته شده بود که پرهای سیاه و سرخی از بالای آن بیرون زده بود. ولی شلوار و پوتین به پا داشت و روی سرش هم تاجی قرار داشت که خیلی پایین کشیده شده و تقریباً روی پیشانی‌اش بود. تاج از طلا ساخته شده و رویش الماس و یاقوت سرخ کار شده بود.

مرد خوش‌قیافه با صورتی گرد، صاف و گونه‌هایی سرخ بود و چشم‌های ریزی داشت. شکم بزرگی داشت که مجبور شده بودند زره سینه‌اش را هم به همان شکل مدل بدهند و این باعث شده بود مضحک به نظر برسم.

نخندیدم، حتی لبخند هم نزدم.

و این به خاطر این بود که چشم‌های نخودی‌اش به من که افتادند برق زدند.

در کنار او، جفری ایستاده بود و قلبم با دیدنش فشرده شد، خیلی لاغرتر و رنگ‌پریده‌تر به نظر می‌رسید ولی خیلی تمیزتر بود.

نگاه او روی من بود و چشم‌های او هم می‌درخشیدند.

قبلاً فکر می‌کردم که همه‌ این‌ها هر دلیلی که داشتند، حس نمی‌کردم چیز خوبی باشد ولی حالا واقعاً احساس خیلی بدتری پیدا کرده بودم.

در نهایت هشت مرد قد بلند مسلح و زره پوشیده در پشت مرد تاج‌دار به صف ایستاده بودند.

بوهتان یورتمه به کنارم آمد و با صدای آرامی گفت: «پیاده نمی‌شید. پاتون رو از اون سمت زین بردارین و یک طرفی روی زین بشینید. زاهنین شما رو به پادشاه‌مون می‌رسونه.»

تکان کوچکی به سرم دادم، نگاهش را اصلاً از مردی که بر روی صندلی نشسته‌ بود برنمی‌داشت.

هنگامی که بوهتان این را به من گفت، زاهنین جلو آمد و من را از روی زفیر پایین کشید و به همراه گوست که با فاصله کمی در کنارم می‌آمد، تا تخت سلطنتی‌ام همراهی کرد و به شکل مبهمی متوجه شدم که تمام زیردستانش وقتی می‌گذشتیم پشت سر ما صف می‌بستند.
سپس زمزمه کردم: «چی؟»

چشم‌هایم ریز شدند. «سؤال خوبیه سرسی شیرین. ولی این چیزی که دوست دارم بدونه اینه که انتظار داشتی با این بازی‌ای که راه انداختی چی به دست بیاری؟»

با صدای آرامی پرسیدم: «بازی؟» ذهنم داشت به سرعت کار می‌کرد و به دنبال پیدا کردن راه چاره بودم.

«می‌دونی که مال من هستی. از وقتی شش سال بودی مال من بودی. وقتی چهارده‌ ساله شدی…» با حالت وسوسه‌گری به جلو خم شد. «کاملاً مال من شدی.»

بدون فکر جواب دادم: «مزخرفه.» و اضافه کردم: «و حال‌ به هم زنه.» چون، واقعاً که، چهارده‌ سالگی؟ اصلاً نیاز نبود به این اشاره کنم که هرگز اجازه نداده بودم این مرد من را لمس کند. اولاً که پیر بود، دوماً که خیلی چندش بود.

ابروهای مرد بالا پرید و تکیه داد: «مزخرفه؟»

جواب دادم: «کاملاً من هرگز شما رو توی عمرم ندیدم.»

به من چشم‌غره رفت. جفری در کنار او جابه‌جا شد. سعی کردم جلوی نفس نفس زدنم را بگیرم.

سپس نگاهش به سمت لهن برگشت. «از این خسته شدم. می‌دونی چرا این‌جا هستیم.»

خواجه ترجمه کرد (بدون این‌که نیاز باشد.) و لهن غرید: «مینا.»

خواجه گفت: «بله.»

«پس شرایط‌مون رو می‌گم. توی صحرای پیش روی خودم و خودت می‌بینی که من با خودم سی‌ هزار سرباز از سرزمین میانه‌ آوردم. البته می‌دونم که وحشی‌های تو بدون ذره‌ای تردید به اون‌ها حمله می‌کنن. همین‌طور می‌دونم پیش از این‌که این کار رو بکنن، سربازهای من به کورواهن هجوم میارن و احتمالاً اصلاً دقت نمی‌کنن که شمشیرشون روی کی فرود میاد… زن‌ها، همسرها، جنگوهای آینده.»

به خاطر تهدیدهای شنیعش دوباره نفسم را حبس کردم ولی او ادامه داد.«اصلاً نیازی نیست به این اشاره کنم که جنگجوهای خودت توی این مسیر کشته می‌شن، اون هم شب پیش از حمله‌ت به مارو. مطمئنم که این کاری نیست که دلت بخواد پیش از این‌که لشکرت رو برای جنگ رهبری کنی انجام بدی.»

من هم شک داشتم.

به حرف زدن ادامه داد: «در ازای گرفتن ساحره من و در ازای حمله نکردنم به کورواهن، چهار صندوق طلا، چهار صندوق نقره، چهار صندوق از الماس‌هاتون، همون قدر از یاقوت‌های سرخ‌، زمرد و یاقوت‌های کبودتون…» مکث کرد و نگاهی به جفری انداخت و بعد دوباره به لهن نگاه کرد. «یک صندوق دیگه طلا برای کاری که با مورد اعتمادترین سفیرم کردین می‌پذیرم.»

نگاهم به جفری افتاد که با نفرت آشکاری به من نگاه می‌کرد. کمی به جلو خم شد و دهانش را کاملاً برایم باز کرد. بلافاصله به عقب تکیه دادم. حتی در آن نور کم مشعل‌ها و آتش‌دان‌ها دیدم که هیچ زبانی در کار نبود.

وای خدا. لهن او را گرفته بود و زبانش را به خاطر حرف زدن با من در روز مراسم انتخاب قطع کرده بود.

هیچ تعجبی نداشت که او این‌قدر نحیف و رنگ‌پریده شده بود.

وای خدا.

نگاهم را از جفری برداشتم و به مرد تاجدار نگاه کردم.

لهن جواب نداد.

بنابراین مرد دوباره به حرف در آمد. «معطل کردنت مایه تأسفه. باید بدونی که به راحتی می‌تونم علامت بدم که لشکرم حمله کنه. مطمئنم تا حالا به مردانت هشدار داده شده و آماده دفاع هستن. تحمل هیچ معطلی رو ندارم.»

لهن به زبان کورواک حرف زد و خواجه ترجمه کرد. «روی زمین کورواهک هستی پادشاه بالدور، مراقب حرف زدنت باشه. تو اینجا فرمان نمی‌دی.»
پس این پادشاه بالدور بود. وای.

خیلی عوضی بود.

سینه‌اش را سپر کرد. «و من هم بهت یادآوری می‌کنم که تو تنها پادشاه این‌جا نیستی.»

لهن بعد از این‌که خواجه برایش ترجمه کرد گفت: «من تنها پادشاه مهم این‌جا هستم.» و با شنیدن جوابش پادشاه بالدور کنترلش را از دست داد و مشتی به دسته صندلی‌اش زد.

«گستاخ! به تاجی که سرم گذاشتم احترام نمی‌ذاری، سفیر من رو شکنجه کردی و ساحره من رو دزدیدی. هیچ شرافتی نداری. می‌دونم وحشی هستین ولی نمی‌تونی انتظار داشته باشی توی یه ملاقات بین‌المللی چنین رفتاری داشته باشی و هیچ تلافی‌ای هم در کار نباشه.»

لهن جواب داد: «شاید شما توی شمال با ارعاب، خواسته‌های نامعقولانه و هارت و پورت‌های پرهیزکارانه کارهاتون رو انجام می‌دین ولی دیگه توی شمال نیستی.» دوباره به زبان کورواکی حرف زده بود.

پادشاه بالدور پیش از این‌که فریادزنان جواب بدهد، روی صندلی‌اش جابه‌جا شد. «این کارت اهانت‌آمیزه! زنی که کنارت نشسته به من تعلق داره!»

سیخ نشستم ولی لهن به جلو خم شد، یک آرنجش را روی زانویش گذاشت، اصلاً عصبانی به نظر نمی‌رسید و کاملاً عادی جواب داد: «ملکه زرین من شما رو نمی‌شناسه، چطور ممکنه به شما تعلق داشته باشه؟»

بالدور با دستش به من اشاره کرد و فریاد کشید: «دروغ می‌گه!» گوست غرشی کرد و روی دست‌های جلویی‌اش بلند شد و نشست.

لهن با صدای آرامی گفت: «بهت هشدار می‌دم مرد چاق،» وقتی حرفش ترجمه شد، صورت پادشاه بالدور از خشم سرخ شد. «به ملکه من توهین نمی‌کنی.» دهانش را باز کرد تا جواب بدهد ولی لهن به حرف زدن ادامه داد. «این مردی که کنارت ایستاده یه سفیر نیست. جاسوسه. توی جنوب، با این فعالیت‌ها با خشونت برخورد می‌شه. سال‌های زیادی بین ما بود. چیزهای زیادی از راه و رسم ما می‌دونست. رفتارش احمقانه بود و مجازاتش بدون معطلی انجام شد. اگه بدو بدو مثل یه دختر گریه کرده و پیشت اومد پس اصلاً نباید سوار کشتی می‌شد، از روی دریای ماراک می‌گذشت و اینجا روی خاک‌های کورواک پیاده می‌شد.»

اگر مایل به خواندن دیگر آثار از نویسنده این رمان هستید ما به شما رمان رویا های سرکش از اینجا کلیک کنید را پیشنهاد میکنیم اثری جدید از نویسنده رمان تبار زرین

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

رمان های پیشنهادی

رمان خانزاده دلربا

عروس ارباب زاده

دانشجوی مغرور من

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا