" /> رمان تبار زرین پارت ۱۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۱۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

فصل چهاردهم
نقطه جوش

شب بود و همان‌طور که با دییندرا در بین چادرها قدم می‌زدم، صحبت می‌کردیم. چون در هوای خنک بودن حس خوبی داشت، پایه‌های مشعل با فاصله‌های دو سه متری در زمین فرو رفته بودند و مسیر بین چادرها روشن و بود چنان نور دلنشین و آرامش‌بخشی داشت که دلم می‌خواست بنشینم و پاهایم را دراز کنم.

روز خوبی بود. یک روز دیگر در بین کورواکی‌ها، یک روز دیگر بیدار شدن در این دنیا، یک نشانه دیگر از این‌که شاید این زندگی من بود، زندگی گذشته‌ام شاید ممکن بود تا ابد برای من از دست رفته باشد مگر این‌که می‌توانستم غیرممکن را ممکن کنم. بفهمم چه اتفاقی افتاده بود آن را معکوس کنم و برگردم ولی تا آن موقع باید به این زندگی عادت می‌کردم.

و در این راه حالا ناریندا و ناهکا را هم داشتم. ما زمان بیشتری در چادر ناریندا ماندیم، جایی که او سؤال‌های بیشتری از دییندرا پرسید و دییندرا هم به تمام سوال‌هایش پاسخ و چندین درس زبان کورواکی به ما یاد داد. بعد صدایی از بیرون از چادر شنیدیم: «پویاه» و ناهکا وارد چادر شد، مادر بچه‌ای که داشت خفه می‌شد آمده بود تا ما را برای شام دعوت کند.

چون دییندرا ناهکا را می‌شناخت و به ما گفت زن دوست‌داشتنی‌ایست دعوتش را پذیرفتیم. به خاطر این‌که کاملاً غیر ممکن بود که ناریندا بتواند از این دنیا خارج شود، بنابراین خوب بود که همسایه‌هایش را بشناسد. چون تازه داشتم می‌فهمیدم که ممکن بود تا ابد این زندگی من باشد و این‌ها مردم من، بنابراین باید آن‌ها را می‌شناختم.

حتی با وجود مانع زبان و دییندرا که ترجمه می‌کرد، شام با ناهکا دقیقاً همان شامی بود که دخترها همیشه همه جا با هم تدارک می‌دیدند، کلی غذا، کلی شراب، کلی گفت و گو در مورد شوهرها و زندگی‌هایمان. (ناهکا هم یک عروس جنگجو بود و اسم شوهرش بوهتان بود.) ناهکا در مورد پسرش (همان بچه‌ای که داشت خفه می‌شد.) و دختر تازه متولد شده‌اش صحبت کرد، ناریندا و من در مورد سرزمین‌هایمان حرف زدیم، حسابی هم خندیدیم.

هنگامی که داشتیم می‌رفتیم قول دادیم به زودی دوباره دور همدیگر جمع شویم. ناریندا بعد از این‌که به چادرش برگشتیم، من و دییندرا را در آغوش گرفت و من به دییندرا گفتم قدم زنان برگردیم و او هم موافقت کرد بنابراین راه معمول‌مان را در زیر نور مشعل‌ها طولانی‌تر کردیم. نزدیک به هم قدم برمی‌داشتیم و من دستم را در تای آرنج او انداختم و دست دیگرم را هم روی انگشتان دستم به دور آرنجش گذاشتم.

صدایش کردم: «اوه… دییندرا؟»

جواب داد: «بله عزیز من؟»

«تمام کورواکی‌ها فکر می‌کنن روح دارن یا فقط جنگجوها این‌طور هستن؟»

پاسخ داد:‌ «تمام کورواکی‌ها معتقدن که یه روح دارن.»

«پس… او، اون‌ها مذهبی هستن؟»

دستش دست من را فشار داد و رفت سر اصل مطلب: «واقعاً چی می‌خوای بپرسی سرسی؟»

به زنی که در بیرون یک چادر کنار یک آتشدان ایستاده بود، لبخند زدم و جواب دادم: «به خدا اعتقاد دارین؟»

«خدا؟»

برایش توضیح دادم: «بله خدا. یه موجود برتر، یه قادر مطلق، موجودی روحانی و همچین چیزی.»

پرسید: «فقط یکی؟» و من به او نگاه کرم.

«ببخشید؟»

او هم با حالت گیجی به روی صورتش به من نگاه کرد. «شما توی سرزمین‌تون فقط یه خدا دارین؟»

به راه‌مان نگاه کردم و سرم را تکان دادم. «بله و نه. مردم متفاومت به چیزهای متفاوتی هم اعتقات دارن و بعضی از اون‌ها بیشتر از یک خدا رو می‌پرستن ولی من… فقط به یه خدا اعتقاد دارم.»

زیر لب گفت: «غیر عادیه.»

دست دیگرم را بلند کردم و روی دست او گذاشتم و فشار دادم. «خب؟ کورواکی‌ها به یه خدا اعتقاد دارن یا چند خدا؟»

«بله اعتقاد دارن. اون‌‌ها چندتا خدا دارن و تصمیم می‌گیرن که برای هر آدم کدوم اوم… موجود برتره. یه خدای شیر وجود داره، یه مار، یه خدای اسب، یه خدای شغال، خدای ببر و مادر حقیقی. بیشتر زن‌ها خدای مادر حقیقی رو پرستش می‌کنن. فکر می‌کنم که…» با دستش چند ضربه آرام به دست من زد. «پادشاه تو خدای ببر رو پرستش می‌کنه.»

من هم به همین شک داشتم.

به صحبت کردن ادامه داد: «زیارتگاه ندارن، تغییر چهره نمی‌دن و معبد هم ندارن. هیچ روحانی مرد یا زنی ندارن و هیچ جادو و جنبلی هم در کار نیست. اون‌ها از هر چیزی که توی روح افراد، اشیاء یا مکان مطلع می‌شن. روح درون بدن فرده و پرستش‌کننده‌ها ساکت هستن، نیایش‌ها هم شخصی و کاملاً خصوصی هستش. بزرگسال‌ها باهم در موردشون بحث نمی‌کنن. این پدر و مادرها هستن که راه و رسم نیایش کردن رو به فرزندهاشون یاد می‌دن و بعد اجازه می‌دن بچه خودش خدای خودش رو انتخاب کنه.»

جالب بود. و یک جورهایی هم باحال بود.

پرسیدم: «پس، اگر همه یه جورهایی علم غیب دارن، اوم…»

دییندرا تشوقم کرد: «بله؟»

گندش بزنن.

هر چه باداباد.

«خب، می‌تونی پیش از این‌که چیزی رو خودم بدونم، بهم بگی؟ یه چیزی که اوم… ثابت کنه که کورواکی‌ها علم غیب دارن. قبلاً به این اشاره کرده بودی که لهن یه دختری رو توی یه غارت به دست آورده بود-»

هنگامی که او ناگهان در وسط راه رفتن مکث کرد و به سمت من برگشت ولی دستم را رها نکرد، حرفم را قطع کردم.

وای مرد. می‌دانستم که این کارش معنای خوبی نداشت.

در چشم‌هایش نگاه کرد و او شروع به حرف زدن کرد.

با ملایمت گفت: «لشگر محترمه. حتی بیشتر از هر خدایی. این به خاطر اینه که اون‌ها از ملت کورواک محافظت می‌کنن و به خاطره اینه که برای قبیله مال و ثروت میارن و این کار رو با غارت کردن انجام می‌دن.»

آره، این خوب نبود.

نجوا کردم: «غارت؟»

سر تکان داد. «کورواک یه سرزمین پهناوره، مثل مارو، کینهاک و ملت‌های همسایه دور و نزدیک دیگه. ولی کورواک ثروت‌هایی داره که بقیه ندارن. رگه‌های طلا و نقره. مقدار خیلی زیادی الماس توی زمین. معادن زمرد و یاقوت. سرزمین‌های دیگه به این‌ها طمع دارن و هر چند وقت یه بار برای تصاحب کردن‌ اون‌ها جنگ راه می‌ندازن. لشکر در برابر این سپاه‌هایی که به سرزمین‌ما تجاوز کردن مردم کورواک رو به قتل رسوندن و به زن‌هامون تجاوز کردن می‌تازه. و لشکر توی عقب روندن این دشمن‌ها و دوباره صلح برقرار کردن به سرزمین ما هیچ وقت شکست نخورده سرسی، هیچ وقت. کورواک به خونی که جنگجوها می‌ریزن خیلی مدیونه.

با ملایمت گفتم: «که این‌طور.»

نفسی گرفت و ادامه داد: «هیچ قانون و قضایی وجود نداره به جز درست و غلط و مجازات سهمگینی که برای کار غلط اعمال می‌شه، یا به دست دکس و یا کسی که در سفرها و لشکرکشی‌ها از مقام بالاتری برخورداره. بنابراین، بدون هیچ حکومت سازمان‌یافته‌ای هیچ جاده‌ای ساخته نمی‌شه و خداماتی ارائه داده نمی‌شه. دکس از مردم‌شون مالیات نمی‌گیرن و لشکر کورواک برای بدست آوردن ثروت مورد نیازشون به سرزمین‌های همسایه حمله می‌کنن.

خیلی‌خب، حدس می زدم که این بخش بد ماجرا باشد.

با تردید گفتم: «ادامه بده.» نیاز داشتم بدانم ولی هم‌زمان دلم هم نمی‌خواست چیزی بدانم.

او ما را به سمت جاده برگرداند و دوباره شروع به راه رفتن کردیم. با ملایمت گفت: «این کار وحشیانه‌است، قبول دارم. ولی اگه لشکر حمله کنه و یه روستا بفهمه که اون‌ها دارن میان، اگه باهوش باشن، پیشکش‌هایی براشون آماده می‌کنن، این‌طوری دیگه لشکر روستای اون‌ها رو غارت نمی‌کنه. لشکر پیشکش‌ها رو برمی‌داره و می‌ره. اگه روستایی عقل به خرج نده یا پیشکش‌هایی که آماده کردن به نظر دکس خیلی کم باشه، لشکر به روستای اون‌ها حمله می‌کنه و چیزی که فکر می‌کنن حقشونه رو از اون‌ها می‌گیرن.»

گلویم را صاف کردم و به راه رفتن ادامه دادم ولی چیزی نگفتم.

دییندرا دستم را فشرد و با صدای آرامی به حرف‌زدن ادامه داد: «و اون‌ها غارت می‌کنن عزیز من و غارت همان‌طوری که فکرش رو می‌کنی یه لشکرکشی خشونت‌بار و پر خطره. می‌دونم وقتی دارم در موردش صحبت می‌کنم ازش خوشت نمی‌آد ولی این راه و رسم اون‌هاست، همیشه هم بوده.» لحظه‌ای ساکت ماند و بعد وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد، صدایش آرام‌تر بود. «این‌طور که من دارم می‌شناسمت، می‌دونم که ذهنت الان گیج شده.»

باید می‌گفتم که در این مورد اشتباه نمی‌کرد.

«ولی باید بهت بگم این‌که پادشاه قبول کردن زاکتوها رو کنار بذارن من رو به شدت غافلگیر کرد. این هم از وقتی که هر کسی بتونه به یاد بیاره رسم اون‌ها بوده. این امتیاز قابل توجهیه عزیز من و باید حسابی برات ارزشمند باشه. ولی بهت می‌گم، اگه بر علیه رسوم مردمشون صحبت کنین که حالا باید قلباً مردم خودتون بدونینشون، می‌ترسم که هیچ پیامد خوبی در برنداشته باشه.»

هیچ جوابی ندادم، بیشتر هم به خاطر این بود که خودم هم همین ترس را داشتم.

دییندرا آه کشید و به توضیحش ادامه داد: «اون‌ها این ثروت رو با خودشون به قبیله میارن. سکه، برده و همه چیزها. برده‌ها فروخته می‌شن. برای چادر زدن، کار کردن توی معادن، خدمت به خانواده‌ها و فراهم کردن یه زندگی بهتر برای کورواک. سکه و غنائم دیگه هم توی تجارت استفاده می‌شن، به همسرها داده می‌شن تا چیزهایی که تجار از مزارع و صنعت‌کارها میارن رو خریداری کنن. این کارها پایه زندگی کورواکه. هرچه لشکر ثروت بیشتری برای مردمش بیاره، زندگی کورواکی‌ها بهتر می‌شه و مردم به اون‌ها احترام بیشتری می‌ذارن. این جرخه بین اون‌ها، سنت و راه و روسمشونه.»

با صدای لرزانی گفتم: «باشه. ولی با تجاوز کردن به زن‌ها و دخترها، کشتن مردم و دزدیدن اموالشون؟»

به سادگی گفت: «این روش زندگی اون‌هاست.»

پرسیدم: «تجاوز کردن به زن‌ها و دخترها؟» سرم را تکان دادم. «لهن داره این کار رو می‌کنه دییندرا، باید بگم که این کار حالم رو بهم می‌زنه.»

«پس جلوش رو بگیر.»

ایستادم، دییندرا هم ایستاد و به سمت من برگشت.

پرسیدم: «ببخشید؟»

پیش از این‌که شروع به حرف زدن کند، لبخند کوچکی به من زد. «ممکن نیست بتونی با ایشون صحبت کنی و متقاعدشون کنی که راه و رسم لشکر رو تغییر بده. حتی اگه بتونی ایشون رو متقاعد کنی، اگر سعی کنه جنگجوهاش رو مجبور کنه که این کارها رو نکنن، تا کشتار و غارت نکنن اون‌ها این رو به عنوان یه ضعف می‌بینن. بنابراین و درست و غلط این کارها بین اون‌ها تعریف شده‌ست، این‌ها قوانین پایه‌ای هستن که تمام کورواکی‌ها دوست دارن بهش عمل کنن. نمی‌دونم به چشم کسایی که اون سمت دریای سبز یا دریای ماراک هستن چه طور به نظر میاد یا فکر می‌کنن که وحشیانه‌‌ست یا نه و شاید هم واقعاً باشه، ولی برای کورواک، این کار منفعت داره. اگه یه لشکری در حرکت باشه ملت احساس امنیت می‌کنن، لشکر حرکت می‌کنه و گه گاهی هم توقف‌های کوتاه می‌کنه. همه‌ش همینه. برای دورتک و عروسش هم همین‌طوره. جنگجوها و خیلی‌های دیگه می‌دونن که اون به زنش تعرض می‌کنه، می‌تونم بهت اطمینان بدم که فکر می‌کنن این کار تحقیرآمیزیه. ولی اون یه جنگجوئه، آموزش دیده، برای مردمش و قبیله‌اش مثل بارون خون داده. هر کاری که داره می‌کنه توی چادرشه و تمام وظایفش در قبال لشکر رو انجام می‌ده. بنابراین دیگران هیچ قضاوتی در موردش نمی‌کنن. هیچ ربطی به اون‌ها نداره و تا وقتی هم که به لشکر خدمت می‌کنه هیچ حرکتی بر علیه‌ش نمی‌کنن.»

«باشه، پس چطور جلوی لهن رو بگیرم-؟»

لبخند زد و یک دستش را بلند کرد، روی گونه‌ام گذاشت و صورتم را به سمت خودش کشید. «من هم با نحوه زندگی اون‌ها به سختی کنار اومدم. این، دقیقاً کنار اومدن با همین بخش زندگی اون‌ها برای من خیلی سخت بود و این تنها چیزی بود که زمان خیلی زیادی برد تا تونستم باهاش کنار بیام. خوشم نمی‌اومد که لشکر این کار رو می‌کرد، ولی بیشتر از همه از این خوشم نمی‌اومد که می‌دونستم شوهر خودم داشت این کار رو می‌کرد. سرسی عزیزم اون این کار رو می‌کرد، حتی بعد از ازدواج‌مون.»

چشم‌هایم را بستم.

دییندرا به حرف زدن ادامه داد: «بنابراین یه راهی برای این‌که جلوی این کارش رو بگیرم پیدا کردم.»

چشم‌هایم را باز کردم.

نجواکنان پرسیدم: «چطوری؟»

دستش را پایین انداخت. «سریم همیشه وقتی لشکرکشی داشتن به من می‌گفت. در بیشتر مواقع، همسرها هم با جنگجوها می‌مونن. همسرها معمولاً نزدیک نگه داشته می‌شن. بنابراین، شب پیش از اون صبح موعود کاملاً مطمئن می‌شدم که اون همه چیزی که نیاز داشت رو داشته باشه. همه نیازهایی که داشت و هر چند دفعه‌ای که می‌خواست، این طوری دیگه نیازی احساس نمی‌کرد که از یک نفر دیگه به دست بیاردش.»

چیزی که داشت می‌گفت را فهمیدم.

با لبخند جواب دادم: «به بیان دیگه، ترتیب مغزش رو می‌دادی.»

«اوم…» با نیش باز زمزمه کرد: «اگه درست متوجه منظورت شده باشم، پس بله، ترتیب مغزش رو می‌دادم.»

موضوع حرفمان مزخرف بود ولی آن طور که دییندرا آن را گفته بود، نتوانستم جلوی هرهر خندیدنم را بگیرم.

بعد دست از هرهر خندیدن برداشتم و زمزمه کردم: «آفرین.»

لبخندش پهن‌تر شد و جواب داد: «واقعاً هم. و تاکتیک من جواب هم داد. در این مورد حرف نزد ولی وقتی از لشکرکشی برمی‌گشت بوی خاک، عرق، خون و هر چیز دیگری می‌داد به جز زن.» سرش را هوشمندانه تکان داد: «برای این‌که چیزی که می‌خوای رو از جنگجوت بگیری راه‌هایی هست. فقط باید به اندازه کافی باهوش باشی تا اون راه‌ها رو پیدا کنی.»

آینده چیزیست که من می‌سازمش.

نجوا کردم: «درسته.» پیش از این‌که دوباره هوشمندانه سر تکان بدهد و دوباره به راه بیفتیم، لحظه‌ای طولانی در چشمانم نگاه کرد.

با توجه به دور و برم که حالا برایم آشنا بود، می‌توانستم بگویم که داشتیم به چادرم برمی‌گشتیم و کنجکاو بودم زمانی که کوچ کردیم، چطور باید دوباره الگوی دیگری برای اردوگاه را یاد بگیرم و این که خواجه همیشه دکسشی را به یک شکل برپا می‌کرد یا نه.

سپس در مورد سریم و سن و سالش کنجکاو شدم.

از دییندرا پرسیدم: «سریم هم الان با لشکر می‌تازه؟»

«گاهی‌اوقات، به وقت یورش‌ها و اگر تصمیم بگیره که دلش می‌خواد این کار رو بکنه. ولی مسئول آموز جنگجوهای جوانه و این کار نیازمند بیشتر زمان و توجه اون هستش. بعد از مراسم انتخاب ده‌تا پسر جوان بهش سپرده شده که باید در کنار دوازده پسر دیگه‌ای که بهشون آموزش می‌ده روی اون‌ها هم کار کنه. حسابی سرش با این کار شلوغه و این شغل خیلی مهمیه. تنها جنگجوهای مفتخر هستن که بعد از پا به سن گذاشتن برای آموزش دادن به جنگجوهای جوان مورد استفاده قرار می‌گیرن. که به خاطر این هستش که دکس به مهارت‌های اون‌ها تمایل دارن و می‌خوان که جنگجوها به دست افراد خُبره آموزش داده بشن. این بزرگترین نوع مورد تحسین قرار گرفتنه.»

با افتخار حرف می‌زد و وقتی که چادرم در دیدم قرار گرفت، دستش را فشردم و با ملایمت گفتم: «آفرین به سریم.»

با حواس‌پرتی جواب داد: «واقعاً همین‌طوره.» به او نگاه کردم و مسیر نگاهش را دنبال کردم.

تازه آن موقع بود که چیزی که قبلاً متوجه نشده بودم را دیدم. دو جنگجو در بیرون از چادرم ایستاده بودند. فیتاک و همان جنگجویی که نیشش همیشه باز بود، همان کسی که لهن در شب مسابقات با او صحبت کرده بود.

حالا دیگر لبخند نمی‌زد، اخم کرده بود، فیتاک هم همین‌طور و به محض این‌که نگاهشان به ما افتاد به سمت چادر برگشتند و خم شدند و داخل رفتند.

از دییندرا پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟» نزدیکتر رفتم.

با صدای آرامی جواب داد: «نمی‌دونم. ولی می‌فهمم. به زودی سر در میاریم.»

به چادر رسیدیم و من اول وارد شدم. شمع‌ها روشن بودند و چادر پر از جنگجو بود. فیتاک و آن جنگجویی که لبخند می‌زد، یک جنگجویی که دیده بودم گهگاهی با لهن صحبت می‌کرد، سریم و لهن.

نگاهم به لهن افتاد که اصلاً به نظر نمی‌رسید اعصاب درست و حسابی داشته باشد. با تردید لبخند زدم و گفتم: «سلام.»

با عصبانیت دو قدم به سمتم برداشت، دستش پایین رفت و پیش از این‌که بتوانم متوجه هدفش شوم، دستش را تاب داد و با پشت دستش محکم به استخوان گونه‌ام کوبید.

این کار را با همه قدرتی که داشت کرد، بنابراین جرقه‌هایی از نور سفید در جلوی چشمانم منفجر شد و دردی جانکاه در گونه‌ام به جا گذاشت که تا چشم‌ها و کل صورتم تیر می‌کشید و مغزم توی جمجمه‌ام نبض می‌زد و من به پهلو به پرواز در آمدم و روی قالیچه خاب‌دار روی زمین فرود آمدم.

پلک زدم و سعی کردم از ورای درد طاقت‌فرسا تمرکز کنم و وقتی کمی آرام گرفت، صدای دییندرا را شنیدم که شروع به حرف زدن کرد. «سرسی، تو-؟» سرم را برگرداندم و لهن را دیدم که با همان قدرتی که من را زده بود، ضربه‌ای هم به او زد و او را به سمت شوهرش پرت کرد. سریم او را گرفت، انگشتانش بازوهای او را گرفتند و او را سرپا نگه داشتند ولی هیچ ملایمتی در کار نبود. از ورای دردی که مشخص شد قرار نبود از بین برود، به طور مبهم و با مکثی خیلی طولانی متوجه شدم که او هم به شدت عصبانی بود.

لهن با عصبانیت چیزهایی گفت و نگاهم به سمت او برگشت و دیدم که به خشم به من چشم دوخته بود. دستم آرام روی گونه‌ام نشست و گیج و مبهوت به او چشم دوختم.

دییندرا با مکث گفت: «ایشون… می‌خوان که… که… ترجمه کنم.» بعد با خشم چیزهایی به زبان کورواکی گفت.

هیچ چیزی نگفتم، فقط به شوهرم خیره شدم.

وقتی لهن غرش‌کنان کلمات دیگری گفت، نگاه خشمگینش از من برداشته نشد و دییندرا شروع کرد به حرف زدن.

«ایشون… دکس… می‌گن که نمی‌دونستن شما کجا بودین. می‌گن که داشتن دنبالت می‌گشتن. می‌گن که هرگز بدون محافظ نباید از چادر خارج بشین.» مکث کرد و لهن به فریاد زدن ادامه داد و دییندرا گفت: «می‌گن تو ملکه هستی و باید این رو بفهمی که ممکنه خطری تهدیدت کنه و هرگز هیچ وقت نباید چادر رو بدون نگهبان ترک کنی.» ساکت شد و بعد گفت: «سرسی خیلی عذر می‌خوام، من نمی‌-»

دستم را از روی صورتم برداشتم و کف دستم را به سمت او بالا گرفت و او حرفش را قطع کرد

لهن هم دیگر چیزی نمی‌گفت ولی چشمان تیره‌اش هنوز چنان پر از خشم و غضب بود و درون چشمانم را می‌سوزاند که انگار می‌توانستم واقعاً آتش را احساس کنم.

ولی ذره‌ای به این اهمیت نمی‌دادم.

روی پاهایم بلند شدم و روبه روی او ایستادم.

سپس شروع به صحبت کردم و دییندرا هم هم‌زمان با من شروع به ترجمه کرد.

«پدرم عاشق مادرم بود. عمیقاً عاشقش بود، می‌گفت برای هم ساخته شده بودند. وقتی ده ساله بودم مادرم به قتل رسید.» دییندرا حرفش را قطع کرد و صدای حبس شدن آرام نفسش را شنیدم ولی بعد ادامه داد چون من حرفم را پایان نداده بودم. «هیچ وقت قدرت‌نمایی نکرد. هیچ وقت زورش رو به رخ اون نکشید. هیچ وقت. تمام عشقی که می‌تونست به اون بده رو نثار من کرد. فکر می‌کرد من با ارزش هستم و به همین شکل هم با من رفتار کرد. به خاطر این بود که من دخترش بودم ولی به خاطر این هم بود که من با ارزش‌ترین چیزی بودم که مادرم بهش داده بود و من تنها چیزی بودم که از اون به جا مونده بود.» آب دهانم را قورت دادم و نفوذ کردن حرف‌هایم در خشم او را دیدم ولی اهمیتی ندادم و به حرف زدن ادامه دادم. «و به خودم قول دادم، قسم خوردم، مردی رو پیدا کنم که مثل پدرم باشه و من رو عمیقاً دوست داشته باشه و بیشتر از هر چیز دیگه‌ای توی دنیا برام ارزش قائل باشه.»

وقتی بدن لهن بی‌حرکت ماند حرفم را قطع کردم.

بعد دوباره ادامه دادم.

زمزمه کردم: «بهم تجاوز کردی.» دییندرا با صدای آرامی ترجمه کرد. «و من یه جوری تونستم یه راهی پیدا کنم که ببخشمت. با این که بهت گفته بودم آفتاب بهم صدمه می‌زنه، من رو ساعت‌ها زیر نور خورشید نگه داشتی و باعث شدی پوستم بسوزه و من باز هم بخشیدمت. این دنیای توئه، این راه و رسم شماست و من تمام تلاشم رو کردم که بپذیرمش.» نفسی کشیدم و ادامه دادم: «ولی با این کاری که الان کردی، این‌که خشمت رو روی من خالی کردی او هم وقتی که من تقصیری نداشتم، نه می‌تونم و نه می‌خوام که ببخشمت. اندازه قدرتت رو نمی‌دونی ولی خیلی زیاد و رعب انگیزه، اون قدر زیاده که مردها رو هم به ترس می‌اندازه. ولی من مرد نیستم. من یه زن هستم، زن تو هستم و تو از تمام قدرتت با خشونت بر علیه من استفاده کردی و کاه دکس، این غیرقابل بخششه.»

توی چشم‌هایم خیره ماند و هم‌زمان تمام بدنش بی‌حرکت شد.

با صدای آرامی حرفم را تمام کردم: «پدرم مرد قابل احترامی بود و آرزو داشت که من عزیز داشته بشم. اگر این‌جا بود، اون و همه مردانش با تمام توان برای آسیبی که تو می‌تونی به من بزنی به لشکرت حمله می‌کردن. این کار رو می‌کردن، و پیش از این‌ کار… حتی… پلک هم نمی‌زدن. و به خاطر این، به خاطر همه چیزهایی که به من داده بود و همه عشقی که به من نشون داده بود، در عوض اون رو بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوست دارم. بهش احترام می‌ذارم. بیشتر از هر مردی که تا به حال دیدم براش ارزش قائلم. ولی اون از من دوره، از دستش دادم و به همین دلیل نمی‌تونه این‌جا باشه تا از من محافظت کنه ولی پادشاه من، باید این رو بدونی که… اگه تو رو می‌شناخت، اصلاً از تو خوشش نمی‌اومد.»

وقتی حرفم را تمام کردم، متوجه شدم که سینه‌ام به سرعت بالا و پایین می‌رفت و در چشمانش که انگار داشت چشمانم را می‌سوازند، خیره ماندم.

بعد او فریاد زنان چیزی گفت: «تاهکو تان! *» و به محض این‌که این را گفت، حس کردم چادر خالی شد ولی نگاهم را از لهن برنداشتم.

بعد از این‌که تنها شدیم، پیش از این‌که لهن با صدای آرامی چیزی بگوید، چند لحظه دیگر هم به هم دیگر زل زدیم. لهن همان‌طور بی‌حرکت و من که تند تند نفس نفس می‌زدم. «وایو آنشا.*»

*«ما رو تنها بذارین!»
*«بیا اینجا.»

سرم را تکان دادم گفتم: «هرگز. برای حالا و همیشه دیگه من رو از دست دادی. نا می لاپای کاه لهن*. دیگه نه. »

او را تماشا کردم که با این حرفم بدنش منقبض شد ولی دیگر برایم اهمیت نداشت.

هنگامی که دوباره خودش را جمع و جور کرد و شروع به حرف زدن کرد صدایش ملایم بود. «وایو آنشا، کاه راهنا فونا.»

سرم را دوباره تکان دادم و به راه افتادم. او را دور زدم و به سمت صندوق‌های لباس رفتم و روی زانوهایم نشستم و یکی از آن‌ها را باز کردم و یک لباس خواب برداشتم و به این فکر کردم که هیچ راه فراری نداشتم. هیچ جایی نداشتم که بروم. حتی یک اتاق کوفتی دیگر نداشتم که بتوانم در آن پنهان شود و بگذارم اشک‌هایی که داشت گلویم را می‌سوزاند را رها کنم.

پیش از این‌که به من برسد و بازوهایش را از پشت به دور من بپیچد و من را را محکم در جلوی خودش به دام بیندازد و روی پاهایم بلندم کند، نزدیک شدنش را احساس کردم. من را محکم نگه داشت و از کمر خم شد تا بتواند صورتش را روی گردنم بگذارد. سپس با لحن ملایمش چیزهای بیشتری گفت و من در بین بازوهایش که مرا به اسارت کشیده بودند دست و پا زدم ولی طبق معمول هیچ خلاصی‌ای از او در کار نبود.

این سوزش توی گلویم و دردی که روی گونه‌ام داشتم را افزایش داد و به اضافه همه این‌ها سوزش اشک را هم در سینوس‌هایم احساس کردم.

در تلاش دیگری برای بیرون کشیدن خودم از بین بازوهای او نجوا کردم: «ولم کن.»

*تو دیگه لهن من نیستی.

با ملایمت حرف‌های بیشتری زد و من دوباره تقلا کردم. بعد او من را رها کرد، خواستم از او دور شوم ولی پیش از این‌که بتوانم در آغوش او و توی هوا بودم. اما دستانش مثل پولاد بودند و من را نزدیک به خودش نگه داشته بودند. سعی کردم پشتم را قوس بیندازم و لگد پرت کنم ولی این هم میسر نبود. برگشت و دو قدم بلند به سمت تخت برداشت، نشست و بعد روی پهلویش افتاد، پشتم روی تخت ماند باسنم روی پاهای او و ران‌هایم روی پهلویش. نتوانستم جلوی هق‌هقم را بگیرم و صدای آن با غصه در چادر پیچید.

نامم را زمزمه کرد: «کاه لنساهنا سرسی.» دستش سرم را گرفت و به زور روی سینه‌اش گذاشت و با بازویش همان‌جا نگه‌م داشت.

روی سینه‌اش هق‌هق کردم: «ولم کن.» دست‌هایم را در دو سمت صورتم گذاشتم هلش دادم ولی تکان نخورد. تسلیم شدم و زمزمه کردم: «ولم کن.»

رهایم نکرد، صورتم را روی سینه‌اش نگه داشت و هنگامی که گریه می‌کردم، هق‌هق می‌کردم و زار می‌زدم، بازوهایش را محکم به دورم نگه داشت. همه چیز، همه چیزهایی که احساس می‌کردم. همه چیزهایی که در این روزهای اخیر فضای توی جمجمه‌ام را به خودش مشغول کرده بود. بودن در این دنیا و ندانستن دلیلش. شکار شدن و مورد تجاوز قرار گرفتن. گیج و آسیب‌دیده بودن. تماشای مرگ مردی که زنجیرش به گردنم بسته شده بود. از دست دادن دنیای خودم، پدرم، شغلم، دوست‌ها، تمدن و هر چیزی که می‌شناختم. پیدا کردن دوست و دوستی کردن با کسانی که نمی‌دانستم از من جدا خواهند شد یا نه و مقاومت کردن در برابر عاشق مردی شدن که حرفش را نمی‌فهمیدم و به اشکال مختلفی من را وحشت‌زده می‌کرد و با حسی من را به سمت خودش می‌کشید که چنان قدرتمند بود که نمی‌توانستم انکارش کنم. همه و همه ناگهان روی ذهنم سنگینی کردند.

و بعد، با یک حرکت دست قدرتمندش صاف از وسط عشق و عاشقی به بیرون پرت شده بودم و چنان به زمین خورده بودم که از هم پاشیدم.

به بیان دیگر هر چه اشک داشتم را ریختم.

آن‌قدر زیاد گریه کردم که خسته‌ام کرد. احساسات زیادی بر وجودم حاکم شده بود که نمی‌توانستم از پس همه‌شان بربیایم، غیر ممکن بود، تلاش‌های سنگینی مثل این، من را می‌کشت و بدنم باید برای نجات خودش جلوی آن را می‌گرفت.

بنابراین حتی با این‌که اشک‌هایم همچنان ادامه داشتند، در آغوشش به خواب رفتم.
***

نیمه‌شب درحالی‌که هنوز در بین بازوان لهن بودم از خواب بیدار شدم و برای بیرون کشیدن خودم از آغوشش هیچ تردیدی به خرج ندادم، غلت زدم و از تخت پایین رفتم.

شعله شمع‌ها مثل همیشه هنوز هم پِرپِر می‌کردند، هیچ‌وقت آن‌ها را در طول شب خاموش نمی‌کرد و نورشان راهم را تا صندوق‌های لباس روشن کرد. یکی از آن‌ها را باز کردم، لباس‌خوابی انتخاب کردم و بیرون کشیدم. لباس‌ها و جواهراتم را درآوردم. بی‌توجه آن‌ها را زیر پاهایم و روی فرشها انداختم و لباس خوابم را پوشیدم.

بعد به سمت تخت که پر از خزهای روی انداخته شده بود، رفتم. روی آن دراز کشیدم، به لهن پشت کردم و سرم را روی بالشت گذاشتم.

به سختی می‌شد که گفت که درست و حسابی جاگیر شده بودم ولی لهن از جا بلندم کرد، سرم را روی سینه‌اش گذاشت و دوباره در آغوشم گرفت. ملحفه ابریشمی را از زیرمان بیرون کشید و روی‌مان پهن کرد و بعد من را زیر بدنش کشید، پاهای سنگینش را در پاهایم قفل کرد، بازویش تقریباً کامل به دورم پیچیده شد و وزنش من را کاملاً به تخت دوخت.

مثل همیشه هیچ راه فراری نبود.

تنها فراری که از دستم برمی‌آمد را انجام داد.

گردنم را چرخاندم و صورتم را از او برگرداندم.

ولی من با لهن بودم و از آن‌جایی که او لهن بود، اجازه نمی‌داد همین کار را هم بکنم.

دست بزرگش به دور چانه‌ام پیچید، سرم را چرخاند و من با او رو در رو شدم بعد انگشتانش را توی موهای آن سمت سرم فرو برد و انگشت شستش را روی گونه‌ام گذاشت و مجبورم کرد صورتم را روی گردنش بگذارم و همان‌جا نگه‌ش دارم.

سوزش را توی گلویم احساس کردم و سعی کردم آن را با نفس عمیقی که کشیدم عقب بزنم ولی با تمام تلاشی که کردم باز هم اشک‌هایم با صدای بلند هق‌هقم روان شدند.

انگشت‌های لهن روی جمجمه‌ام منقبض شد ولی به جز آن هیچ حرکت دیگری نکرد.

انرژی زیاد و تقریباً تمام توانی که داشتم را از من گرفت تا موفق شدم جلوی اشک‌ها و هق‌هق‌هایم را بگیرم.

وقتی تنفسم طبیعی شد، مشخص شد که نبردم را پیروز شده بودم، گردن لهن خم شد و هنگامی که انگشت‌هایش را دوباره آرام روی جمجمه‌ام فشرد، لب‌هایش را به روی موهایم حس کردم.

سپس نجوا کرد: «نا لاپای کاه راهنا داکشانا. نا لاپای کاه لنساهنا. نا لاپای کاه سرسی. فاهزا، سرسی. فاهزا. فارزاه کای مارکان ناهنا راه رونی زو کای. فارزاه. کووُ ساه، سرسی، لوت فارزاه دانهای. » *

هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید که من به زبان کورواک تسلط پیدا کرده بودم، حتی نزدیکش هم نبودم ولی به اندازه کافی بلد بودم که بدانم داشت چه می‌گفت.

و آن‌طور که او داشت آن حرف‌ها را می‌زد، می‌دانستم که کاملاً جدی بود.

و همین هم بود، من هیچ چاره‌ای نداشتم، هیچ راه فراری نداشتم. هیچی نداشتم.

چشم‌هایم را بستم و بدنم را مجبور کردم آرام بگیرد و سعی کردم بخوابم.

کمی طول کشید تا موفق به خوابیدن شوم و دست او تا وقتی که از خواب بیهوش شدم، به هیچ وجه سرم را رها نکرد. و من واقعاً بیهوش شدم.

پایان فصل

*«تو ملکه زرین منی. ماده ببر منی. سرسی من هستی. همیشه سرسی من می‌مونی. همیشه. هرگز اجازه نمی‌دم طلای وجودت از من گرفته بشه. هرگز. این رو بفهم سرسی و هرگز هم فراموشش نکن.»

فصل پانزدهم
هدایا

سر و صدای برچیده و جمع شدن دکسشی در اطرافم بلند بود ولی من نه آن را می دیدم و نه می‌شنیدمش.

کاملاً توی فکر فرو رفته بودم.

آن دنیا اصلاً جای خوبی برای زندگی کردن نبود و فکر و خیالات من هم اصلاً از آن بهتر نبود.

ولی با این حال از آن‌جایی که قرار بود باشم خیلی بهتر بود.

اوایل عصر فردای روزی بود که لهن من را زده بود و من از سر و صدایی که وقتی بیدار شدم (باید اضافه کنم که توی تختمان تنها بودم.) چادرم را پر کرده بود، متوجه شدم که جمع کردن دکسشی شروع شده بود.

لحظه‌ای که توی تخت جابه‌جا شدم، دخترها دست به کار شدند، حمامم کردند، صبحانه دادند و مانند یک ملکه به من لباس پوشاندند و بعد سریع سر جمع کردم وسایل‌مان برای کوچ کردن برگشتند.

حالا، در بیرون از چادر به روی یک خز بزرگ با چند مخده و در زیر یک تکه پارچه بزرگ کتان که به چند شاخه چوب بسته شده بود تا من را از نور خورشید محافظت کند، نشسته بودم. یک بشقاب غذای دست‌نخورده، یک پارچ آب و یک لیوان هم در پیش رویم داشتم. گوست هم در اطرافم بالا و پایین می‌پرید و با اسباب‌بازی‌هایی که یکی از دخترها برایش درست کرده بود، بازی می‌کرد. (در واقع به زبان دیگر داشت همه چیز را تکه تکه می‌کرد.)

فعالیت‌های اطرافم شدید و زیاد بودند. سر و صدایی در اطراف به راه افتاد و من با حواس‌پرتی به شش مرد جوان که احتمالاً پانزده یا شانزده ساله بودند نگاه کردم. با توجه به قدبلند، عضلانی و خوش اندام بودنشان معلوم بود که جنگجوهای در حال آموزش لشکر بودند. داشتند چادر من و لهن را جمع می‌کردند.

توی این کار خوب بودند. قوی و سریع بودند و مشخص بود که در این کار تمرین داشتند.

سپس پیش از این‌که لهن را ببینم که چادر را دور می‌زد، انرژی سنگین و پرخشونتش را احساس کردم.

لهن داشت می‌آمد.

خودم را جمع و جور کردم و سپس او را دیدم که درحالی‌که هیچ چیزی به جز لنگ و پوتین‌هایش به تن نداشت به سمتم آمد. موهایش دقیقاً به همان شکلی بودند که روز قبل برایش بافته بودم.

متوجه شدم که خیلی خوب حرکت می‌کرد. از وقتی یک پسربچه کوچک بود، آموزش دیده بود تا بداند بدنش چه کارهایی می‌توانست بکند و چطور به هر سانتی‌متر آن فرمان بدهد و این دقیقاً همان چیزی بود که وقتی راه می‌رفت می‌شد در وجودش دید.

همه آن قدرتی که داشت، کاملاً تحت فرمانش بود.

و حالا این را به شکلی فهمیده بودم که آرزو می‌کردم کاش نمی‌دانستم چه قدرتی دارد.

نگاهش از لحظه‌ای که در دیدش قرار گرفتم، روی من بود و من هم به همان سرعت منقبض شدن بدنش را دیدم.

کبودم کرده بود. این را می‌دانستم. آینه نداشتم و نیازی هم نبود که برای فهمیدن این موضوع عکس‌العملش را ببینم. پوست گونه‌ام آن‌قدر حساس بود که حتی کوچکترین لمسی باعث می‌شد شدیداً درد بگیرد و آن‌قدر ورم کرده بود که در پوستم چنان احساس کشیدگی می‌کردم که انگار نزدیک بود پاره شود. ولی حتی اگر نمی‌توانستم حسش کنم هم می‌توانستم این را در نگاه دخترها در همان لحظه‌ اولی که صبح من را دیدند و پس از آن در نگاه تمام کسانی که از کنارم می‌گذشتند ببینم. یا در چشمان صورت‌هایی که به من لبخند نمی‌زدند، سرهایی که برایم تکان داده نمی‌شدند و نگاهشان را از من برمی‌داشتند. بعد از این‌که کبودی که شوهرم به وجود آورده بود می‌دیدند و سریع می‌رفتند.

حتی متوجه شدم که این منقبض شدنش هم باعث نشد قدم‌هایش به سمت من مردد شود و هنگامی که به من نزدیک شد، به سمت دیگری نگاه کردم. بدون هیچ معطلی خم شد، دستش دستم یافت و بدون این‌که کلمه‌ای به من بگویم من را آرام روی پاهایم بلند کرد.

ما را به راه انداخت،‌ دستش در دستم بود و با این‌ حال باز هم چیزی به من نگفت. در عوض فریاد زد: «تیترو، گوست.» و این دو کلمه کوتاه دستورش را به برده‌‌اش که سرش حسابی شلوغ بود رساند تا دست از کار مهمی که در دست داشت بردارد و مراقب حیوان باشد.

چادر برچیده‌مان را دور زد و در جاده‌ای قدم گذاشت که به سرعت داشت به یک محوطه خالی تبدیل می‌شد و من باید عجله می‌کرد تا خودم را به قدم‌هایش برسانم. این بار نه، این بار سرعت قدم‌هایش را کم کرد ولی کلمه‌ای با من حرف نزد.

ولی می‌دانستم سرش به سمت من برگشته بود چون سنگینی نگاهش را روی خودم حس می‌کردم و دستش هنگامی که قدم‌هایش را آرام کرد تا نصفه و نیمه به دنبالش ندوم، دستم را فشرد.

حتی به او نگاه نکردم. سرعت قدم‌هایم را کم کردم و نگاهم را به صندل‌هایم دوختم.

وارد محوطه‌ای شدیم که خالی از چادر و وسایلی بود که باید بسته می‌شدند ولی فعالیت‌ها در این ناحیه بیشتر بود، بنابراین سرم را بلند کردم و دیدم که در حاشیه دکسشیِ در حال ناپدید شدن بودیم. صف‌هایی از ارابه‌ها در حال بار زده شدن بودند و صفی طولانی از اسب‌هایی آن‌جا بود که آماده سواری دادن بودند.

نوشته رمان تبار زرین پارت ۱۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا