" /> رمان تبار زرین پارت ۱۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۱۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

رفتن دخترها را تماشا کردم، ابروهایم در هم گره خوردند ولی هنگامی که دییندرا شروع به صحبت کرد، نگاهم به سمتش برگشت.

گفت: «هیچ وقت نمی‌تونین حدس بزنین چی شده.»

پرسیدم: «چی رو حدس بزنم؟»

جواب داد: «حدس بزنین دکس امروز صبح از سریم من چی پرسیدن.» من هیچ پاسخی ندادم، فقط به او نگاه کردم و منتظر ماندم. او خودش را به من نزدیک‌تر کشید و روی یک دستش به تخت تکیه داد. «از سریم پرسیدن که زبان ما رو بلده یا نه.»

وای خدا.

مطمئن نبودم که این خوب بود یا نه.

زمزمه‌کنان پرسیدم: «واقعاً؟» و او سر تکان داد.

«وای بله عزیز من، این کار رو کردن. سریم یک کمی بلده ولی زیاد نه.» نیشش را کامل برایم باز کرد. «و نمی‌دونست که دکس چه سوالی می‌پرسیدن بنابراین به چادر ما اومد و از من پرسید. ولی این اهمیت زیادی داشت و دکس انتظار جواب درست داشتن.»

«چی…» آب دهانم را قورت دادم. «چی پرسید؟»

لبخند بزرگی صورتش را روشن کرد. «می‌خواستن معنی این کلمات رو بدونن؛ بچه ، عسلم، گنده‌بک، جنگجوی درنده و شیرین.»

وای.

خدا.

نفسم را بیرون دادم و گفتم: «چی بهش گفتی؟» صاف نشست.

«البته که معنی‌هاشون رو به ایشون گفتم.»

وای خدا.

مطمئن نبودم لهن هنگامی که بداند معنایش چه بود از این‌که بچه * خطاب شود خوشش بیاید. یا همین‌طور از عسلم و مطمئن نبودم که از شیرینم هم خوشش آمده بیاید.

لعنتی.

* Baby : هم معنای عزیزم و هم معنای بچه را دارد. هنگامی که به یک شخص بزرگتر گفته می‌شود معنای عزیزم می‌دهد. م

شروع به صحبت کردم: «اوم… دییندرا-»

سرش را تکان داد. «نگران نباشین ملکه من. توضیح دادم که توی سرزمین شما این‌ها یه جور سخن محبت‌آمیزه. مثل کاه فونا، که این‌طور هم هست، مگه نه؟»

سر تکان دادم.

سرش را کمی به یک سمت کج کرد. «گنده‌بک هم حرف محبت‌آمیزه؟»

زیرلب گفتم: «اوم… یه جورایی.»

در جواب زیر لب گفت: «غیر عادیه.»

پرسیدم: «اوه… سریم این رو برای لهن توضیح داد؟» و برق نابکار و دانایی در چشمانش درخشید.

«دقیقاً همین کار رو کرد عزیز من. مستقیم پیش ایشون برگشت و توضیح داد. بعد دوباره پیش من برگشت.

انگار دییندرا صبح شلوغی را گذرانده بود.

وقتی چیز بیشتری نگفت، بی‌درنگ پرسیدم: «و؟»

چشمانش دوباره برق زدند. «سریم به من گفت هرگز تا به حال ندیده بود که دکس این‌قدر بلند یا طولانی بخندن. به نظر پادشاه‌مون همه این‌ها خیلی سرگرم کننده بوده.»

خب!

من که خیلی مطمئن نبودم.

برای پنهان کردن دردم به گوست نگاه کردم، انگشتانم را روی خزهایش کشیدم و زمزمه کرم: «خب، اون‌جایی که من ازش اومدم، ما این‌طوری صحبت می‌کنیم و اصلاً خوب نیست که نحوه حرف زدن دیگران رو مسخره کنی.»

دییندرا با ملایمت درخواست کرد: «داکشانا سرسی. لیناس لطفاً.» و من به او نگاه کردم. «ایشون تصمیم گرفتن که از معنای عسلم بیشتر از همه خوششون میاد ولی ترجیح می‌دن که کمتر به ایشون بگید بچه. البته که ایشون گنده‌بک هستن و به نظرشون خیلی با مزه بود که شما به این اشاره کردین. وقتی سریم داشت همه این‌ها رو برای ایشون توضیح می‌داد، چندتا جنگجوی دیگه هم اون‌جا بودن و سریم به من گفت که از نظر همه اون‌ها حرف‌های شما با مزه بوده ولی نه به شکل بدش. این مسخره کردن نیست. این خیلی خوبه که به نظر شوهرتون با مزه هستین. خندیدن توی هر رابطه‌ای مسئله مهمیه ولی مخصوصاً توی ازدواج خیلی مهمه. این طور نیست؟»

باید قبول می‌کردم که حق با او بود.

«چی…؟» تردید کردم. «در مورد این‌که شیرین صداش می‌کردم چه فکری می‌کرد؟»

نیش دییندرا دوباره باز شد. «معتقدم که ترجیح می‌دن ایشون رو جنگجوی درنده خطاب کنین، ولی به خاطر این‌که شیرین صداشون می‌کردین بهشون بر نخورده بود. و حدس من این هستش که به این خاطر به ایشون بر نخورده بود که قبلش ایشون رو لهن خودتون صدا زدین.»

حس کردم چشمانش درشت شدند. «این رو یادش بود؟»

حرفم را نقل قول کرد: «اون بیرون پادشاه لهن یه جنگجوی درنده‌ست ولی این‌جا، لهن من… کاه لهن شیرینه. این همون چیزیه که گفتین؟»

همین بود و اگر حافظه‌ام درست یاری می‌کرد، کلمه به کلمه‌اش درست بود.

یا خود خدا.

نجوا کردم: «بله.»

زانویم را نوازش کرد و با ملایمت گفت: «پس فکر می‌کنم حدس من درسته و اصلاً به ایشون برنخورده ملکه من.»

دلم فرو ریخت و گرم شد.

وای مَرد. برو که رفتیم.

ناگهان جیغ کشید: «حالا! خبرهای بیشتری دارم.» و من از جا پریدم.

نمی‌دانستم می‌توانم از پس خبرهای بیشتری بر بیایم یا نه ولی از آن‌جایی که پر رو بودم، پرسیدم: «چه خبرهایی؟»

«خب، سریم ناریندای شما رو پیدا کرده.»

لبخند زدم و دست‌هایم را به هم کوبیدم. گوست سرش را بلند کرد و با آن چشم‌های جذاب بچگانه‌اش به من پلک کرد و بعد دوباره سرش را پایین گذاشت.

پرسیدم: «واقعاً؟»

«همین‌طوره ملکه من. اون عروس فیتاکه.»

به سمتش خم شدم. «حالش خوبه؟»

دییندرا لبخند ملایمی زد. «خوبه. فیتاک جنگجوی قدرتمندیه. مورد اعتماده. سریم بهش احترام می‌ذاره و بهم گفت که فیتاک سرش خیلی گرم عروسشه. به خاطر همینه که عروسش این دور و بر دیده نمی‌شه یا خود فیتاک توی مسابقات شرکت نکرده بود. زمان خیلی زیادی رو با عروسش می‌گذرونه.»

امیدوار بودم خبرهای خوبی داشته باشد.

دییندرا ادامه داد و معلوم شد که خبرهای خوبی هم بود. «جنگجوهای زیادی هستن که این کار رو می‌کنن. البته این کار توی سرزمین ما جرمه ولی این‌جا به عنوان ابراز عشق و محبت در نظر گرفته می‌شه. به ناریندا اجازه نداده بود توی مراسم انتخاب شرکت کنه، هرچند خودش مجبور بود شرکت کنه و این احتمالاً همون‌طور که برای شما هست، برای ناریندا هم باید خیلی ناراحت‌کننده باشه. ولی سریم فیتاک رو همراه عروسش توی جشن دیده بود. هرچند فیتاک خیلی زود پیش از این‌که اوم… همه چیز از کنترل خارج بشه اون رو به چادرش برده بود.»

آره، خارج از کنترل. می‌توانست این را دوباره بگوید.

دییندرا به صحبت کردن ادامه داد. «ولی حالش خوبه و من می‌دونم چادرشون کجاست و وقتی حالتون بهتر بشه و سریم بگه نزدیک شدن اشکالی نداره یا به بیان دیگه وقتی فیتاک رضایت داد، شما رو می‌برم پیشش و یا از اون می‌خوام که پیش شما بیاد.»

وای خدا را شکر.

«خیلی توپه، دییندرا ممنونم.»

با لبخندی گفت: «توپه. باید یه روزی در مورد سرزمین‌تون برام بگین داکشانا سرسی. ما به یه زبان صحبت می‌کنیم، ولی در عین حال خیلی هم فرق داریم.»

شرط می‌بستم گپ و گفت جالبی می‌شد.

به او لبخند زدم و موضوع بحث رو عوض کردم. «و خبرهای دیگه‌ت؟»

نفس عمیقی کشید و صورتش دوباره برق زد و گفت: «دکس صحبت کردن و ما به راه نمی‌افتیم.»

پلک زدم.

«چی؟»

تکرار کرد. «دکس صحبت کردن و کوچ نمی‌کنیم.»

«نمی‌فهمم-»

به سمتم خم شد. «ما همیشه حرکت می‌کنیم. سپیده‌دم روز بعد از مراسم انتخاب اردوگاه جمع می‌شه و به محض این‌که جمع شد، چه صبح زود باشه، چه ظهر یا چه عصر بلافاصله حرکت می‌کنیم، سواری می‌کنیم. ولی شما حالتون خوب نیست، شب پیش حالتون بد شد و پادشاه شما نگران هستن و اعلام کردن تا وقتی که از سلامت شما مطمئن نباشن قبیله حرکت نمی‌کنه.»

خدایا، چرا هر بار که خودم را متقاعد می‌کرد این مرد را دوست ندارم او کاری می‌کرد دوستش داشته باشم؟

سریع شروع به حرف زدن کردم: «این-»

دییندرا با لبخند شرورانه‌ای گفت: «کارش شیرینه.»

نجوا کردم: «درسته.» احساس کردم آتش گرفتند و این به خاطر آفتاب‌سوختگی نبود.

حینی که با صدای بلند می‌خندید، دستش را دراز کرد و زانویم را نوازش کرد.

برعکس او من آه کشیدم.

لهن قدم در چادر گذاشت.

آماده بودم که با من خشونت به خرج بدهد، فریادزنان به من دستور بدهد و نادیده‌ام بگیرد.

ولی او این کارها را نکرد. نگاهش مستقیم روی من نشست و درست در پیش روی همه، با احتیاط من (و گوست میوی خرخر مانندی کشید و به او نگاه کرد.) را به یک سمت تخت برگرداند، رویم خم شد و هر کدام از مشت‌هایش را در یک سمت بدنم روی تخت گذاشت و از کمر خم شد. صورتش حالا زیادی به من نزدیک بود.

سپس با ملایمت شروع به صحبت کرد.

دییندرا زمزمه کرد: «اوم… پادشاه‌تون می‌‌خوان بدونن حال شما چطوره.»

هنگامی که دییندرا داشت ترجمه می‌کرد، دکس نگاهش را از چشمانم برنداشت و من هم نتوانستم نگاهم را از او بردارم.

با صدای آرامی گفتم: «خوبم.» و دییندرا در یک کلمه حرفم را ترجمه کرد.

لهن چیزهای بیشتری گفت و دییندرا برایم ترجمه کرد: «اون‌طور که به شما گفته شد استراحت کردین؟»

جواب دادم: «اوه… بله.»

دییندرا گفت: «مینا.»

لهن غرید: «خوبه.» سپس حرف‌های بیشتری زد.

هنگامی که حرفش تمام شد، دییندرا گفت: «وقتی غذا میل می‌کنین، می‌خوان که باز هم دارو بخورین. متوجه شدین؟»

سر تکان دادم.

لهن با صدای خشنی تکرار کرد: «خوبه.» و سپس چیزهای بیشتری گفت.

حرفش تمام شد ولی دییندرا چند لحظه‌ای ترجمه نکرد، سپس با مکث گفت: «پادشاه‌تون می‌خوان امشب بین پاهای شما باشن داکشانا سرسی. دستور می‌دن تا جایی که می‌تونین برای این کار خوب بشین.»

چشمانم درشت شدند، گونه‌هایم آتش گرفت و تشر زدم: «لهن!»

نیشش را بدون ذره‌ای پشیمانی برایم باز کرد.

با عصبانیت گفتم: «نظرم رو عوض کردم، توی این چادر هم شیرین نیستی.» دییندرا ترجمه کرد و دست لهن به سرعت حرکت کرد و حینی که با صدای بلند می‌خندید، پشت گردنم را گرفت و محکم فشار داد. به او اطلاع دادم: «داشتم شوخی نمی‌کردم.» دییندرا ترجمه کرد و خنده رو به کاهشش سریع قطع شد.

بی‌شعور!

هنگامی که نگاهش روی من برگشت داشتم چپ‌چپ نگاهش می‌کردم. نگاهی به من انداخت و لبخند روی صورتش نشست. سپس شروع به صحبت کرد.

دییندرا ترجمه کرد: «معلومه که ماده‌ببر من خوبه یا دست کم اون‌قدر خوب شده که چنگال‌هاش رو برهنه کنه.»

به تندی گفتم: «بر منکرش لعنت!» لهن لبخند دندان‌نمایی زد و دییندرا با لحن گیجی پرسید: «ملکه من می‌بخشید؟»

دوباره به تندی گفتم: «کاملاً حق با اونه!» دییندرا ترجمه کرد و لهن زد زیر خنده.

سپس صورتش حالت موقری به خود گرفت و زمزمه کرد. «نیسو، کاه راهنا فونا.»

دییندرا نجوا کرد: «استراحت کن عشق زرین من.» نفسم را حبس کردم و سعی کردم نگاه چپ‌چپم به او را حفظ کنم ولی می‌دانستم که حالت صورتم ملایم شده بود.

نگاهم به سمت دیگری برگشت و نجوا کردم: «خیلی‌خب.»

لنس با ملایمت من را به سمت خودش کشید و لب‌هایش را روی گوشم حس کردم. زمزمه کرد: «استراحت کن عزیزم.»

چشمانم را بستم و لرزی به تنم افتاد. هنگامی که زبان خیسش را روی پوست داغ گردنم حس کردم لرزی دیگر به جانم افتاد. خودش را عقب کشید. لحظه‌ای عمیقاً در چشمانم نگاه کرد، سپس صاف ایستاد و بدون حرف دیگر یا حتی بدون این‌که نگاهی به هیچ ‌کس بیندازد از چادر بیرون رفت.

سکوتی در چادر در افتاد و بعد تیترو بشقابی پر از گلابی تکه تکه شده و انگور بین من و دییندرا گذاشت. پکا هم همان لحظه به هر کدام از ما لیوانی آب سرد داد. به او لبخند زدم، آب را گرفتم و جرعه‌ای طولانی از آن خوردم و پیش از این‌که یک تکه گلابی بردام و توی دهانم بگذارم، آن را روی زمین گذاشتم. سپس هنگامی که دییندرا شروع به صحبت کرد، به او نگاه کردم.

دییندرا همان‌طور که هنوز هم به ورودی چادر خیره شده بود، گفت: «ایشون همیشه من رو به حد مرگ می‌ترسوندن، حتی وقتی پسر جوانی بودن. خیلی جوشی و خشن هستن.» سپس به سمت من برگشت و با نیش باز و پر شیطنتی گفت: «ولی جدیداً کم کم داره ازشون خوشم میاد. فکر می‌کنم شیرین هستن.»

باید این ماجرا را پایان می‌‌دادم. آن هم خیلی عاجل. آن هم فقط به خاطر احساسی که به قلبم می‌داد.

به او یادآوری کردم:‌ «وقتی دیروز مجبورم کرد بیشتر از نه ساعت زیر آفتاب سوزان بشینم و عملاً برشته بشم، حتی یه کلمه هم با من حرف نزد و حتی اجازه نداد خودم غذا بخورم اصلاً شیرین نبود.» ولی انگار بیشتر به خودم یادآوری کرده بودم.

صورتش حالت ملایمی به خود گرفت، و وقتی شروع به حرف زدن کرد، هم ملایم شده بود. «درک می‌کنم که این شما رو ناراحت کرده ولی جایگاه شما این هستش که در کنار ایشون بنشینید. همیشه هم همین‌طوریه ولی مخصوصاً طی یک مراسم و جشن باید انجام بشه. مردم ایشون تمام روز رو با کار کردن و سواری کردن در زیر نور خورشید سپری می‌کنن. ایشون اصلاً نمی‌دونستن که این کار شما رو مریض می‌کنه. حقیقت داره، زن‌های دیگه‌ای هم از سرزمین‌های دیگه به این‌جا اومدن و همسر جنگجوها شدن ولی تعدادشون کم بوده و پادشاه لهن به شخصه هیچ تجربه‌ای با اون‌ها نداشته.»

مزخرف بود ولی حقیقت داشت.

دییندرا به حرف زدن ادامه داد: «و عزیز من مشخصه که امکان نداره متوجه نشده باشین که دیشب… یا همین حالا… بیماری شما و حس مسئولیتی که دارن شدیداً ایشون رو به دردسر انداخته. سریم و من از تخت‌مون بیرون کشیده شدیم، درمانگر، قبیله امروز کوچ نمی‌کنه و ایشون در طول روز به دیدن شما اومدن، وقتی که باید با جنگجوهاشون باشن.»

مزخرف بود ولی این هم حقیقت داشت.

گفتم: «باشه، قبول دارم، ولی دیروز ساعت‌ها با من حرف نزد و-» گوشه لب‌هایش بالا رفتند.

دییندرا حرفم را قطع کرد: «گرسنه موندین؟»

کوتاه جوابش را دادم. «نه.»

«تشنه موندین؟»

به سمت دیگری نگاه کردم و زیر لب گفتم: «نه.»

صدایم کرد: «ملکه من، لطفاً به من نگاه کنین.» و من این کار را کردم. «وقتی داشتین اون حرف رو می‌زدین کاملاً حق با شما بود. این‌جا ایشون لهن شما هستن. ولی اون بیرون، ایشون دکس هستن و دکس در بین تمام جنگجوها قدرتمندترینه.»

خواستم اعتراض کنم: «ولی-» و او یک دستش را بالا گرفت.

«یه وقت‌هایی اون بیرون ایشون به شما محبت و احساسات نشون می‌دن. ولی وقت‌هایی هم هست که این کار رو نمی‌کنن. متأسفم که این شما رو ناراحت می‌کنه عزیز من و برای همینه که الان و آینده به شما آموزش می‌دم تا وقتی این اتفاق افتاد درک کنین. یه جنگجو ابداً ضعف از خودش نشون نمی‌ده و چه فکر کنین درسته چه غلط این احساسات به عنوان ضعف در نظر گرفته می‌شن. بنابراین، اکثر اوقات در بیرون از چادر، ایشون همون کسی خواهند بود که هستن و اگه خوش شانس باشین که معلومه هستین، ایشون توی این چادر کسی خواهند بود که شما نیاز دارین باشن. نقش شما به عنوان ملکه ایشون و همچنین فقط به عنوان عروس ایشون این هستش که درکشون کنین و یه راهی برای زندگی کردن در این شرایط پیدا کنین.»

هیچ جوابی ندادم، چون هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. حرف‌هایش کاملاً با عقل جور در می‌آمد که این هم مزخرف بود.

به حرف زدن ادامه داد، مشخص بود که فکر می‌کرد منظورش را متوجه نشده بودم. «جنگجوهایی هستن که قربانی جذابیت همسرهاشون شدن و اون بیرون…» به بیرون از لبه‌های چادر اشاره کرد. «طوری رفتار کردن که جنگجوها نه تنها بهشون احترام نمی‌ذارن که مورد استهزا هم قرار می‌گرفتن.» کمی به سمت من خم شد و زمزمه کرد: «این چیزها همون‌طور که مطمئن هستم می‌دونین، خیلی خوب مورد پذیرش عموم قرار نگرفت.»

می‌توانستم تصور کنم.

ادامه داد: «ولی اغلب اتفاق نمی‌افته. این اتفاق شدیداً به ندرت می‌افته و به خاطر بازخوردش و این‌که چه اتفاقی برای جنگجویی که به چادر عروسش وابسته می‌شه به ندرت پیش می‌آد. ولی دلیل دیگه‌ای هم هست و اون هم فقط به خاطر اینه که این مردها جنگجو هستن، اغلب اتفاق نمی‌افته، چون اون‌ها همون کسی هستن که هستن و از پنج سالگی آموزش دیدن که این طور باشن. اصلاً نمی‌دونن چطور باید یک جور دیگه‌ای باشن.»

لعنتی، این هم با عقل جور در می‌آمد.

دییندرا ادامه داد: «داکشانا سرسی، می‌خوام به این حرفم خوب گوش بدین و بفهمیدش. من تطبیق شما با کورواک و شوهرتون رو سریعتر می‌کنم و این باعث می‌شه که شما خیلی بیشتر رضایت داشته باشین.»

لبم را گاز گرفتم.

سپس سر تکان دادم.

با لبخند تأییدش را نشان داد.

نفس لرزانی کشیدم و به این نتیجه رسیدم که حالا این‌جا بودم، این اتفاق داشت می‌افتاد و معلوم بود که حالا حالاها این‌جا را ترک نمی‌کردم، پس باید یک راهی پیدا می‌کردم تا خودم را تا وقتی که می‌توانستم بروم با همه چیز وفق دهم.

از او خواستم: «خیلی‌خب دییندرا، می‌شه ازت بخوام بیشتر برام توضیح بدی؟» سرش را خم کرد و هم‌زمان سر تکان داد.

«مطمئناً، این برای من افتخاره که همه چیز رو برای شما توضیح بدم، چون شما ملکه من هستین.» نگاهش گرم شد. «و برای من باعث افتخاره چون شما دوست من هستین و من می‌خوام شاد و راضی باشین.»

آره، رسماً همین بود. من قطعاً دییندرا را دوست داشتم.

«ممنون و ممنونم به خاطر… همه چیز. تو خیلی مهربان بودی و نمی‌دونستم باید چی کار کنم اگه-»

دستش را تکان داد و حرفم را قطع کرد. «بیاین در این مورد حرف نزنیم. فقط این رو بدونین که این برای من باعث افتخار بوده.»

به او لبخند زدم، دستم را دراز کردم و فشاری به دستش دادم.

او هم دستم را فشرد.

سپس دستش را رها کردم، به عقب تکیه دادم و او پرسید: «می‌خواید چیزی رو براتون توضیح بدم؟»

سر تکان دادم. «این، اوم… دیشب، دیروقت… جشن…» حرفم رفته رفته قطع شد، چانه‌اش را به شکل تشویق کننده‌ای برایم تکان داد و من ادامه دادم: «زن‌هایی اون‌جا بودن، اوم… می‌رقصیدن و، اوه… بعضی‌ها با جنگجوها بودن و اونا‌ها-»

وقتی حالت چهره دییندرا تغییر کرد، حرفم را قطع کردم. حالت صورتش پر از معنا بود ولی نگاهی که به من انداخت را نتوانستم درک کنم.

«زاکتو.» چنان آن کلمه را گفت که انگار ترجیح می‌داد آن را بر زبان نیاورد.

پرسیدم: «زاکتو؟» سر تکان داد.

تکرار کرد: «زاکتو.»

شروع کردم به حرف زدن: «اوه-»

گفت: «کنیزهای جنگجو.» و من پلک زدم.

تکرار کردم:‌ «کنیز‌های جنگجو؟» سر تکان داد. شروع کردم: «چه-؟» آهی کشید و حرفم را قطع کرد.

«سوه توناک، یا لشکر، جامعه‌ایه که برده می‌گیره. این‌ها مال هیچ کدوم از جنگجوها نیستن و در قبال هیچ‌کدوم از اعضای قبیله به جز جنگجوها هیچ وظیفه‌ای به عهده ندارن. اون‌ها همیشه جوان و جذاب هستن و وقتی این مزایا رو از دست می‌دن به خانواده‌هایی که می‌تونن از خدماتشون در جهت‌های مختلف استفاده ببرن فروخته می‌شن.»

دلم نمی‌خواست بپرسم چون کاملاً می‌دانستم برای چه کاری بودند. ولی پرسیدم.

«و وظایفشون چیه؟»

چنان سریع جواب داد که انگار دلش می‌خواست هر چه زودتر بحثش خاتمه پیدا کند. «جنگجوها رو حمام می‌دن، موهاشون رو می‌شورن، می‌بافنش یا برای جنگ آرایشش می‌دن. جنگجوها رو برای نبرد یا مراسم‌ها رنگ‌آمیزی می‌کنن. بعد از جنگ، لشکر کشی یا تمرین‌های سخت اون‌ها رو مشت و مال می‌دن. همین‌طور تمام مدت برای وقتی که جنگجوها احساس نیاز می‌کنن برای دریافت توجه‌شون حاضر هستن.»

به او زل زدم.

به همان سرعت ادامه داد: «همین‌طور نسبت به جنگجوهای جوان هم وظایفی دارن. اون‌ها اوم… چیزهایی که… اوم… ظاهراً، در آینده برای همسرهاشون خوبه رو بهشون آموزش می‌دن. جنگجوهای جوان باید خوب آموزش ببینن.»

وای خدای من. لهن توی تخت‌مان خوب بود چون آن زن‌ها به او یاد داده بودند چه کار کند.

دییندرا پرسید: «این چیز بدی نیست، مگه نه ملکه من؟» بعد منظورش را روشن کرد: «اوم… منظورم قسمت آخرشه.»

جواب ندادم چون با به یاد آوردن لهن که به خودش آب می‌پاشید ولی موهایش را نمی‌شست، ضربان قلبم بالا رفت. ولی موهایش هیچ وقت کثیف یا چرب نبود و به مدل‌های مختلف آراسته می‌شد. دیروز هم رنگ‌آمیزی شده بود، حتی روی پشتش که هیچ راهی نداشت خودش بتواند این کار را بکند. و همین حالا که آمده بود توی چادر هیچ رنگی روی تنش نداشت و موهایش دیگر آزاد و رها نبودند. موهایش درست از بالای گردنش دم اسبی بسته شده، تا پایین کمرش افتاده بود و با قیطانی باریک و طلایی از بالا تا پایین پیچیده شده بود.

پرسیدم: «لهن هم-؟»

به سرعت جواب داد: «بی‌شک عزیز من.»

سیخ نشستم و گوست سرش را بلند کرد ولی من توجهی به او نکردم.

یکی از آن زن‌ها موهای شوهر من را می‌شست؟

اوه نه، من که این‌طور فکر نمی‌کردم.

«داکشانا سرسی، بهتره که-»

نگاهم به تندی در چشمانش دوخته شد. «فکر می‌کنی که لهن… اون… اون داشته؟ باهاشون رابطه داشته؟»

سرش را تکان داد و چشمانش را تا نزدیک به بسته شدن ریز کرد و بعد بازشان کرد و پرسید: «باهاشون رابطه داشته؟»

به تندی گفتم: «با اون‌ها خوابیده؟ باهاشون جماع کرده؟ باهاشون آمیزش کرده، رابطه داشته.»

صورتش با درک منظورم حالت ملایمی به خودش گرفت. «اوه ملکه من، می‌بینم که این شما رو اذیت می‌کنه ولی متأسفم که این رو می‌گم ولی این راه و رسم اون‌هاست.»

راه و رسم اون‌هاست.

راه و رسم اون‌هاست.

دیشب، آن‌ها راه و رسم‌شان را در صحن رقص اجرا کرده بودند. و من می‌دانستم بعضی از آن‌ها که راه و رسم‌شان را با زاکتوها عملی می‌کردند، همسرهایی‌ هم توی چادرهایشان داشتند.

من دیشب او را تنها گذاشته بودم. لهن دست کم یک ساعت بیشتر از من آن بیرون مانده بود، احتمالاً بیشتر.

دیشب او را بیرون تنها گذاشته بودم!

بعد به چادر ما آمد و با من خوابید! شاید بعد از این‌که با آن‌ها خوش گذرانده بود!

جیغ زدم: «حالا؟» گوست میویی کشید و با تعجب به من نگاه کرد. حالت صورتم را خواند و از روی تخت پایین پرید.

دییندرا با بدنی منقبض شده پرسید: «حالا؟»

«حالا هم با اون‌ها رابطه داره؟ یعنی از وقتی ازدواج کردیم هم با اون‌ها رابطه داره؟»

سرش را تکان داد، به جلو خم شد و دستم را گرفت و با صدای آرامی گفت: «نمی‌دونم.»

نمی‌دانست. که جوابش هم می‌توانست بله باشد و هم نه. که می‌توانست بله باشد.

دستم را از دستش بیرون کشیدم و به سمت دیگری نگاه کردم.

شروع کرد: «ملکه من-»

همان‌طور که به دیوار چادر نگاه می‌کردم، به تندی گفتم: «اگه بگی این راه و رسم اون‌هاست، دییندرا، قسم می‌خورم… جیغ می کشم.»

ساکت ماند.

نفس عمیقی کشیدم.

بعد سر و سامانی به ذهنم دادم و به او نگاه کردم.

گفتم: «باید ازت یه محبت خیلی مهم بخوام و بهت هشدار می‌دم که دلت نمی‌خواد این کار رو انجام بدی. من ملکه‌ت هستم، این رو می‌فهمم ولی این رو ازت می‌خوام ولی تو کاملاً حقی داری که چیزی که ازت خواستم رو رد کنی و اصلاً هم ناراحت نمی‌شم.»

با تردید زیر لب گفت: «اوم… خیلی‌خب.»

«ازت می‌خوام وقتی شوهر به خونه اومد این‌جا باشی تا ترجمه کنی.»

بلافاصله گفت: «وای عزیز من.»

وای عزیز من درست بود!

به او یادآوری کردم: «می‌تونی بگی نه.» و او در چشمانم نگاه کرد.

رو به جلو خم شد و دستم را گرفت. «به عنوان دوستت بهت نصیحت می‌کنم سرسی-»

سرم را تکان دادم و دستش را محکم فشار دادم. «من درک می‌کنم دییندرا، می‌فهمم. بهم اعتماد کن، می‌فهمم. حالا، امشب وقتی لهن به خونه میاد، این‌جا هستی؟»

صورتم را از نظر گذراند. بعد دستم را آرام فشار داد «بله به عنوان دییندرا دوست شما، من همیشه وقتی بهم نیاز داشته باشین کنارتون هستم.»

اشک بلافاصله چشمانم را پر کرد و یکی از آن‌ها پیش از این‌که بتوانم نگاهم را برگردانم از چشمم پایین چکید.

دستش را رها و با پشت دستم اشکم را پاک کردم و زمزمه کنان گفتم: «ممنونم.»

دییندرا جواب نداد.

سپس نفس عمیقی از راه بینی‌ام کشیدم، به او نگاه کردم، لبخندی تصنعی زدم و پیشنهاد دادم: «چرا یه کمی نهار نخوریم؟»

فصل دوازدهم
وظیفه همسری

شب شد. هنگامی که دییندرا پشت میز نشسته بود و جرعه جرعه سومین جام شرابش را می‌نوشید، من توی چادر قدم می‌زدم.

داشت آن نوشیدنی را هورت می‌کشید تا کمی شجاعت به دست آورد.

من به نوشیدنی شجاعت نیاز نداشتم، به اندازه کافی لبریز از احساسات و هورمون آدرنالین بودم.

به خودم اجازه نمی‌دادم به این فکر کنم که چرا از این‌که لهن با زن‌های دیگر رابطه داشت و اجازه می‌داد حمامش کنن و موهای کوفتی‌اش را ببندند، این‌قدر ناراحت شده بودم.

فقط ناراحت بودم.

خیلی.

خیلی خیلی.

و مثل وقت‌هایی بودم که یک چیزی را شدیداً می‌خواستم یا مثل وقت‌هایی که ناراحت بودم شدیداً غیرمنطقی و احساساتی ‌شده بودم. وقتی ناراحت می‌شدم، شدیداً غیر منطقی و احساساتی می‌شدم و این متأسفانه با حماقت به شدت زیادی همراه بود.

بنابراین حالا ابداً خواسته‌ام را مثل وقتی که در دنیای خودم بودم مطرح نمی‌کردم.

فقط اجازه داده بودم این جزر و مد احساسی از روی من رد شود و من را با امواج خودش ببرد.

که این یعنی حرفم را دقیقاً همان لحظه‌ای که لهن به خانه برمی‌گشت می‌زدم.

لباس خوابم که به رنگ سیب سبز بود را پوشیده بودم و موهای بلندم به مدل شلخته‌ای با مقداری ربان که خودم گره‌اش زده بودم، در بالای سرم جمع شده بود. آنقدر زخمی و سوخته بودم که تحمل ریختن موهایم به روی پوست سوخته صورت و شانه‌هایم را نداشتم، من را دیوانه می‌کرد، بنابراین بالای سرم جمعش کردم.

دییندرا من‌من‌کنان گفت: «ای کاش می‌نشستین ملکه من، دارین من رو هم مضطرب می‌کنین.» بعد جرعه‌ای از شرابش را هورت کشید.

ایستادم، به سمت او برگشتم و تند و تند گفتم: «نمی‌تونم بنشینم. زخم و زیلی هستم. و به هر حال من هم دلم می‌خواد دیگه من رو ملکه‌ت صدا نمی‌کردی. می‌دونم برای مردم اون بیرون ملکه‌شون هستم ولی تو یه نفر دوست من هستی. به هر حال هیچ کسی به جز ما نمی‌دونه که این چه معنایی برامون داره. همه دوست‌های من توی خونه‌م من رو سرسی صدا می‌کردن، حتی اگه ملکه هم بودم، هرچند که چنین چیزی ممکن نبود… ولی باز هم اجازه نمی‌دادم این طوری صدام کنن. و تو دوستم هستی. بنابراین، دوست دارم که تو هم من رو سرسی صدا کنی.»

لبخند کجی تحویلم داد که به شکل هشداردهنده‌ای مست و شنگول به نظر می‌رسید، با کمی نگرانی برایم سؤال شد که نکند سرش حسابی به خاطر شراب گرم شده باشد.

«از این خوشم میاد… سرسی.» هرهر خندید.

وای گندش بزنند.

لبه چادر کنار رفت و باز شد، به سمتش برگشتم و هنگامی که لهن خم شد تا وارد چادر شود، نفسم را حبس کردم.

برو که رفتیم.

نگاهش به دییندرا که پشت میز نشسته بود، افتاد و بعد به سمت من برگشت که در انتهای چادر ایستاده بودم. بعد حالت صورتش ملایم شد. یک قدم به سمت من برداشت.

دستم را سریع بلند کردم و گفتم: «وایسا.»

دییندرا ترجمه کرد.

لهن ایستاد و ابروهایش به شکلی که دیگر من را نمی‌ترساند در هم گره خورد. نگاهش به تندی به دییندرا افتاد و بعد به سمت من برگشت.

با صدای ملایمی به او گفتم: «باید صحبت کنیم. مهمه. از دییندرا خواستم که این‌جا باشه و برای ما ترجمه کنه. لطفاً لهن، با من صحبت می‌کنی؟»

دییندرا ترجمه کرد و لهن مدتی نگاه ترسناکش را به من دوخت، بعد دستانش را روی سینه چلیپا کرد و چانه‌اش را کمی بالا داد و نشان داد که گوش خواهد داد.

دییندرا حالت او را برایم ترجمه کرد: «فکر می‌کنم این یعنی بله، سرسی.»

به او گفتم: «فکر کنم این رو متوجه شدم عسلم.» ابروهاس لهن بالا پرید و بعد دوباره در هم گره خوردند و از من به دییندرا نگاه کرد.

صدایش کردم و نگاه او به سمت من برگشت. «لهن. دیشب با یکی از اون زاکتوها رابطه جنسی داشتی؟»

هنگامی که کلمه زاکتو را به زبان آوردم صورتش به حالت منحوسی تیره‌ شد و وقتی دییندرا چیزی که گفته بودم را ترجمه کرد، با حالت منحوس‌تری تیره‌تر شد.

نفسم را حبس کردم.

به من اخم کرد.

احساس کردم قلبم درد گرفت.

به اخم کردن به من ادامه داد.

قلبم فشرده شد.

سرانجام غرید: «می.»

دییندرا کلمه‌ای که خودم در واقع معنایش را می‌دانستم را ترجمه کرد و حس کردم سینه‌ام آزاد شد. «نه.»

زمزمه‌کنان به لهن گفتم: «باشه عزیزم.» هنگامی که این را گفتم برق کم‌جان نگاهش را دیدم ولی اخم‌هایش همچنان پا برجا بودند. با صدای آرام و محتاطانه‌ای ادامه دادم: «حالا، می‌دونم که دارم توی دنیای تو زندگی می‌کنم، این رو درک می‌کنم. ولی می‌خوام چیزی رو در مورد دنیای خودم برات توضیح بدم. چیزی که می‌خوام درک کنی و می‌خوام بدونی که برام اهمیت داره. گوش می‌دی؟»

دییندرا ترجمه کرد. وقتی حرفش تمام شد، لهن به اخم کردن ادامه داد ولی چانه‌اش را تکان داد.

زمزمه کردم: «شاهشا.» هیچ چیزی به جز نگاه گرمش دریافت نکردم بنابراین ادامه دادم: «توی دنیای من مردها به همسرهاشون وفادار هستن. بهشون خیانت نمی‌کنن، با زن‌های دیگه رابطه جنسی ندارن یا هیچ کار دیگه‌ای باهاشون نمی‌کنن، چه جنسی باشه چه نباشه. اجازه نمی‌دن زن‌های دیگه بهشون دست بزنن، حمامشون کنن، اوم… و چیزهایی مثل این.»

دییندرا ترجمه کرد و هنگامی که انرژی پرخشونت و ترسناکی که همیشه از وجود لهن متساعد می‌شد بالا زد و به درجه خطرناکی رسید، ترجمه‌اش را با تردید ادامه داد.

با ملایمت شروع به حرف زدن کردم و دییندرا هم زمان با من ترجمه کرد: «می‌فهمم که شما این‌جا این کار رو می‌کنین، یعنی جنگجوها این کار رو می‌کنن ولی توی دنیای من ما این کار رو نمی‌کنیم. اصلاً این کار رو نمی‌کنیم، اگه مردی این کار رو با همسرش بکنه، اون زن حق داره شوهرش رو ترک کنه.»

این یکی اشتباه بود. یک اشتباه خیلی بد.

وقتی بدنش ناگهان با خشم از جا پرید، به نظر می‌رسید که ورم کرد و حتی بزرگتر از آن شد که بود و من توانستم غرشی که از گلویش فرار کرد را هم بشنوم.

هیچ حرفی نزده بود، فقط غرش کرده بود.

دییندرا شروع به حرف زدن کرد: «سرسی عزیزم، نمی‌دونستم که… نباید… همسران جنگجوها هرگز-» ولی لهن میان حرفش پرید. حرف‌هایش بریده بریده و شدیداً خشمگینانه ادا می‌شدند.

هنگامی که حرفش تمام شد دییندرا ترجمه کرد.

«هیچ جایی نمی‌ری.»

«نگفتم قصد این کار رو دارم، فقط-»

دییندرا هم‌زمان با من ترجمه کرد و لهن میان حرفش پرید و او هم حرفش را ترجمه کرد ولی واقعاً نیازی به این کار نبود. او فقط همان حرف‌ها را با عصبانیت تکرار کرده بود.

«هیچ جایی نمی‌ری.»

«نگفتم که-»

به حرف زدن ادامه داد و دییندرا هم ترجمه کرد.

«همسر سریم رو دیگه مثل من صدا نمی‌کنی.»

به خاطر تغییر موضوع ناگهانی بحث پلک زدم، منظورش را از آن حرف متوجه نمی‌شدم.

«چی؟»

دییندرا ترجمه کرد. لهن چیزی گفت و بعد دییندرا دوباره ترجمه کرد.

«همسر سریم رو “عسلم” صدا نمی‌کنی. اون مال منه.»

وای مَرد.

توضیح دادم: «این یه حرف محبت‌آمیزه. توی دنیای من این رو به-»

شروع به حرف زدن کرد و دییندرا هم آن را برایم ترجمه کرد.

«ماله منه. هیچ کسی به جز من رو این‌طوری صدا نمی‌زنی.»

صورتش را از نظر گذراندم و متوجه شدم که آخر این ماجرا خوب از آب در نمی‌آمد.

بنابراین تصمیم گرفتم به خاطر نرم کردن او برای بخش سخت ماجرا با او موافقت کنم.

زمزمه کرم: «باشه.»

با خشم گفت: «باشه.»

بعد با ترجمه دییندرا شروع به صحبت کردیم.

به او گفتم: «باید در مورد زاکتوها صحبت کنیم.»

به من گفت: «در مورد زاکتوها با همسرم صحبت نمی‌کنم.»

به او توضیح دادم: «اوم… این برای من مهمه.»

«اهمیتی نداره. من در این مورد بحث نمی‌کنم.»

وای مَرد. حالا این من بودم که قاطی کرده بودم.

با عصبانیت گفتم: «ولی لهن، دارم بهت می‌گم این برای من اهمیت داره.»

جواب داد: «صحبت کردن در این مورد در جایگاه تو نیست.»

صدایم بالا رفت و در جواب فریاد زدم: «من همسرتم!»

نوشته رمان تبار زرین پارت ۱۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا