" /> رمان تبار زرین پارت۲۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت۲۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

«حتی اگه این‌جا نباشی هم اون‌ می‌شناسدت. بچه‌ها می‌شناسن.»

انگار که توهین آشکاری به او شده باشد به من زل زد، ابروهایش در هم گره خوردند. «باید موقع تولد باشه. من باید کسی باشم که اون رو از رحمت بیرون می‌کشه. اولین چیزی که بچه‌ها باید ببینن پدرشونه سرسی. اولین لمسی که حس می‌کنن باید لمس پدرشون باشه. ارتباطشون با مادرشون طی ماه‌ها شکل گرفته، پدرشون باید این رو داشته باشه تا ارتباطش رو با اون بنا کنه.»

وای، چقدر زیبا بود. ولی هرچقدر هم که زیبا بود، دوست داشتم یه ماما “اون رو از رحمم بیرون بکشه”. حتی مامایی که به یه قبیله وحشی و ابتدایی خدمت ‌کنه. حدس می‌زدم که شوهرم زایمان‌های زیادی رو به انجام نرسونده باشه یا حداقل توی زایمان‌های زیادی شرکت نکرده باشه و اون ماما احتمالاً تجربه‌هایی که نیاز داره رو خواهد داشت.

می‌دونید که فقط برای احتیاط.

به این نتیجه رسیدم که صحبت نکردن در این مورد عاقلانه بود.

در عوض آهی کشیدم و کمی او را فشار دادم.

سپس گفتم: «خب. بهتره چندتا اردنگی جانانه به ماتحت مارویی‌ها بزنی عزیزم و بعد خیلی سریع ماتحت خودت رو جمع کنی بیای خونه پیش من…» مکثی کردم و بعد زمزمه‌کنان ادامه دادم: «سالم.»

نگاهش مدتی طولانی پیش از این‌که رو به بالا تاب بیفتند، روی صورتم گشت و گذار کرد.

زیر لب گفت: «نقشه همینه.»

نیشم را برایش باز کردم.

او هم نیشش را برایم باز کرد.

سپس لبخندش محو شد و گفت: «باید برم.»

سر تکان دادم و منتظر ماندم. سپس دستش روی آرواره‌ام نشست، انگشت شستش روی گونه‌ام کشیده شد و نگاهش با چنان حرارتی روی صورتم به گردش در آمد که انگار سعی داشت یک نسخه از آن را در مغزش داغ کند.

از صبح روز بعد از حمله هر روز صبح پیش از این‌که از چادر بیرون برود، این اتفاق می‌افتاد. حدس می‌زدم (ولی نپرسیدم.) این نشانه‌ای بود از آسیب روحی‌ای که دیده بود. وقتی که بعد از فهمیدن نقشه قتلم که شامل خیانت دیدن در چادر خودم می‌شد، با تمام سرعت به سمت من تاخته بود و بعد از رسیدن به خانه اولین تصویری که از من دیده بود، این بود که خیس از خون بودم این آسیب روحی را دیده بود. واضح بود که این اتفاق شدیداً روی او تأثیر ‌گذاشته بود. از این‌که آن‌طور آسیب دیده بود متنفر بودم ولی فکر این‌که حتی فکر نبود من می‌توانست تا این حد به او آسیب بزند، زیبا بود.

فقط نمی‌دانستم باید با آن چه کار کنم.

بنابراین تنها کاری که بلد بودم را انجام دادم. خودم را به او فشردم و لبخند درخشانی زدم.

پیشنهاد دادم. «این چطوره؟ امشب که برگشتی خونه من بین پاهای تو باشم.»

حرارت توی چشمانش تغییر کرد، سپس ناپدید شد و به شکلی متفاوت بازگشت. بازویش به دورم حلقه شد و من را محکم‌تر به خودش فشرد.

غرید: «الان بهم قول دادی کاه باساه.»

کمی خودم را بلند و روی دهانش زمزمه کردم. «جر نمی‌زنم کاه باسان.»

نگاهش پیش از این‌که سرش به سرعت جلو بیایید و من را عمیق و خیس ببوسد، به اندازه یک تپش قلب در چشمانم خیره ماند. واقعاً خوشحال بودم که از این روش استفاده کرده بودم.

هنگامی که انگشت‌های پایم جمع و سینه‌هایم سفت شدند و متوجه شدم اصلاً حالم طوری نیست که بخواهم روی دهانش بالا بیاورم، لب‌هایم را رها کرد و خودش را بالا کشید و پیشانی‌ام را بوسید. بدن بزرگش را از روی من بلند کرد و از تخت بیرون رفت. از روی شانه‌ام به بدن برهنه معرکه‌اش و آن باسن عضلانی خیلی خوبش نگاه کردم که به سمت آن بخش دستشویی مانندمان رفت.

سپس روی تخت غلت زدم و وضعیت معده‌ام را بررسی کردم.

خوب بودم.

نزدیک بود لهن را صدا بزنم و این را به لهن بگویم که موجی از تهوع در دلم غلیان کرد.

خیلی‌خب، خوب نبودم. بنابراین لهن را صدا نکردم.

ولی او را تماشا کردم که در فضا‌های اتاق‌مانند و همین‌طور اتاق‌خواب چادرمان حرکت می‌کرد. و به صدایش گوش کردم. هنگامی که گوش سپرده بودم و تماشا می‌کردم همه چیز را به حافظه‌ام می‌سپردم.

و به اتفاق‌هایی که در این شش هفته گذشته افتاده بود فکر و سعی کردم به چیزهایی که ممکن بود در شش هفته آینده (یا شاید هم بیشتر) اتفاق بیفتد فکر نکنم.
***

تا دو هفته بعد از حمله در چادرمان ماندیم. لهن هم در بیشتر آن مدت غیبش می‌زد تا نقشه جنگی که به وضوح به شدت نزدیک بود را بکشد. ولی هر روز صبح من را از خواب بیدار می‌کرد تا یک صبح بخیر قشنگ به من بگوید و بعد می‌رفت و من او را تا صبح بخیر بعدی نمی‌دیدم.

همان‌طور که دستور داده بود، یک چادر جدید جایگرین چادر قبلی‌مان شده بود و در عرض یک هفته (در واقع بیشتر شبیه پنج روز بود) سایه سرم شد. این یکی با پارچه تیره و ضخیم‌تر بود و چندین ستون داشت. وقتی چادرهای دیگر فقط یک ستون برای نگه داشتن سقف داشتند این چادر چهار ستون داشت و بین‌شان هم چوب‌های بیشتری به حالت ضربدری در بین آن‌ها قرار دادشت تا آن را محکم نگه دارد. این طوری حتی اگر کسی می‌توانست پارچه‌اش را پاره کند باز هم فضای کافی برای این‌که بتواند وارد چادر شود وجود نداشت مگر این‌که برای وارد شدن چوب‌های نگه‌دارنده بین ستون‌ها را می‌شکست.

_______________________

دوستای گل تو این دوره پیش فروش رمان دایره دوستی می‌تونین تبار رو به صورت تکی به قیمت ۱۵۰۰۰ تومن تهیه کنین 😱😱

لهن کاملاً مصمم بود که هیچ شانس ورودی وجود نداشته باشد. این حس خوبی داشت. ولی هر بار که آن ستون‌ها را می‌دیدم، غمگین می‌شدم. دلم برای چادر قدیمی‌ام و تیترو تنگ می‌شد. چون او را می‌شناختم. (نه کاملاً ولی می‌دانستم پایانش چطور بود.)

مدت زیادی غمگین نماندم.

چادرمان هم بزرگتر شده بود، شاید شصت سانتی‌متر به محیط چادر افزوده شده بود که این خودش خیلی زیاد و در مقایسه با چادر قبلی‌مان خیلی جادار بود.

وقتی متوجه بزرگتر بودنش شدم که میز دراز غذاخوری‌مان به چادر آورده نشد، بلکه به جایش میزی گذاشته شد که سه برابر طول و چهار صندلی به دورش قرار داشت نه فقط یک صندلی در دو سمتش. بعلاوه یک صندلی با یک چهارپایه عثمانی به دکور چادرمان معرفی شد. (بله یک صندلی واقعی!) صندلی از چوب سنگینی بود ولی نشیمن‌گاه و تکیه‌گاهش مخده دوزی داشت و روی پارچه به رنگ گل رزش توری دوزی داشت.

این‌ها نعمت‌های غارت کردن بودند.

به آن فکر نکردم. به جایش به این فکر کردم که مبلمان جدیدم برای مهمانی‌های شبانه دخترانه عالی بودند و از آن‌ها برای همین هدف هم استفاده می‌کردم. آن هم به وفور.

همین‌طور یک برده جدید هم داشتم. (نعمت‌های بیشتر غارت کردن.) نامش کویشا بود، از جیکاندا و بیتس بزرگتر ولی از گال و پکا کوچکتر بود. اهل کورواک هم بود.

جیکاندا، که بعد از از دست دادن تیترو ناخودآگاه به عنوان رئیس دخترها شناخته شد (برای من غافلگیرکننده بود، حدس می‌زدم گال یا شاید پکا مسئول شود ولی جیکاندا واقعاً در این کار خوب بود و دخترها خیلی زود با او هماهنگ شدند.) کویشا را زیر بال و پر خودش گرفت و به خاطر اضافه شدن نیروی جدید خوشحال بود.

و به من گفت که کویشا هم خوشحال بود و دلیلش را هم برایم توضیح داد.

«کویشا برده به دنیا اومده و ارباب‌هاش مهربون بودم. ولی وقتی به کینهاک سفر کرده بودن، راهزن‌های مارویی راه‌شون رو بسته بودن و ارباب‌هاش کشته شدن. مارویی‌ها گرفتنش و همه می‌دونن که مارویی‌ها با برده‌های مارویی چه طور رفتار می‌کنن با برده‌های غیر مارویی هم که اصلاً درست رفتار نمی‌کنن. از این‌که به یه داکشانا خدمت می‌کنه خوشحاله و به خاطر این‌که بعد از سه سال توی خونه‌ست شاده.» سرش را تکان داد. «اون‌ها با کویشا خوب رفتار نمی‌کردن.»

باشه، خیلی‌خب، باید قبول می‌کردم که این باعث شده بود در مورد این‌که لهن او را از کسی دیگر در غارتگری‌شان گرفته بود، احساس خیلی بهتری داشته باشم. نه خیلی بهتر ولی خب خوب بود.

برای من همه چیز مثل سابق بود، البته به جز غیبت‌های زیاد لهن و این‌که محافظینم از دو نفر به شش نفر افزایش پیدا کرده بودند. لهن بوهتان، فیتاک و شوهرهای چار و ونتوس، تارک و یونان را هم با توجه به درجه‌شان در سلسله‌مراتب لشکر به گروه محافظین اضافه کرده بود. این را یک روز صبح که در مورد دلیل انتخاب‌شان پرسیده بودم و لهن هم به اندازه کافی وقت داشت برایم توضیح داد.

«تو با همسرهای اونا ارتباط داری. بنابراین اون‌ها نسبت به این‌که فقط ملکه زرین‌ جنگجوشون باشی ارتباط خیلی بیشتری با تو دارن. این وفاداری رو تشدید می‌کنه. همسرهای اون‌ها نمی‌خوان هیچ آسیبی بهت برسه چون با تو دوست هستن. و این جنگجوها هم احساسات خیلی عمیقی به همسرهاشون دارن بنابراین اجازه نمی‌دن چنین اتفاقی بیفته.»

با خودم فکر کردن این نگرش قشنگی به این مسئله بود.

وقتی لهن ادامه داد قشنگ‌تر هم شد.

«و همه اون‌ها جداگانه پیش من اومدن، می‌دونستن که من به دنبال محافظت بیشتر برای تو هستم و برای این خدمتگزاری داوطلب شدن.»

قطعاً قشنگ‌تر بود.

هرگز بدون این‌که حداقل دو محافظ همراهم باشد به هیچ جایی نمی‌رفتم. ولی معمولاً چهار نفر از محافظینم همراهم بودند و بعد از اتفاقی که افتاده بود، حضورشان قطعاً با روی باز پذیرفته می‌شد.

در طی این دو هفته سه تا از چیزهایی که دییندرا به آن‌ها «مهاجم» یا «دسته تهاجمی» می‌گفت دیدم. به بیان دیگر این‌ها عده‌ای از جنگجویان لشکر بودند که برای غارت کردن می‌رفتند. به افق‌های دور می‌تاختند تا پرچم ما را بالا ببرند. در هر دسته تهاجمی صدها اسب با هم می‌تاختند. (جنگجوها و همسرانشان با هم.) به علاوه ارابه‌های قافله‌شان. همین‌طور یک «گشتی» دیدم. (این اطلاعات راه هم دییندرا به من داده بود.) این‌ها دسته‌ای از لشکر بودند که در سراسر کورواک گشت می‌زدند تا امنیت شهروندان را در برابر غارتگران کشورهای دیگر تأمین کنند و یا در برابر تاخت و تازهای بیگانگان از آن‌ها محافظت کنند. کورواک خودش این کار را می‌کرد ولی نمی‌پذیرفتند دیگران این کار را با خودشان بکند. که باید گفته می‌شد که چنین چیزی به ندرت اتفاق می‌افتاد ولی این گروه‌ها به موقع وارد عمل می‌شدند. گروه گشتی چیزی حدود چندصد اسب‌سوار به اضافه ارابه‌هایشان داشت.

لهن برایم توضیح داد که این جنگجوهایی که داشتند برمی‌گشتند، گروه‌هایی بودند که به محل دکسشی نزدیک بودند و به سمت ما تاخته بودند. ما منتظر رسیدنشان می‌ماندیم و سپس روز بعد از این‌که گروه گشتی به ما پیوسته، لهن اعلام کرد که دکسشی را جمع می‌کنیم و به بقیه سوه‌توناک در کورواهن می‌پیوندیم.

ضمناً کورواهن، بزرگترین شهر کورواک بود، جایی که تمام اعضای قبیله حتی با این‌که مدت زیادی در آن سپری نمی‌کردند، ولی اقامتگاهی دائمی در آن داشتند.

تا کورواهن چهار روز راه بود و صبح روزی که به آن‌جا می‌رسیدیم، دخترهای من حسابی روی من کار کردند. نمی‌دانستم ولی جیکاندا به من اطلاع داد، برای اولین بار تاختن به کورواهن به عنوان سوه توناکاناسا داکشانا هاهلا باید از سر تا پا مانند یک ملکه ظاهر می‌شدم.

سفت و سخت با پاشیدن گرد طلا به روی موهایم و گذاشتن تاجم مخالفت کردم (به بیان دیگر قصد گذاشتن تاجم را نداشتم.) همه قبیله کورواک با هم کوچ کرده بود و نمی‌خواستم وقتی همه گرد راه به تن داشتند مانند یک چراغ دریایی بدرخشم.

ولی سارونگی به تن کردم که از ابریشم طلایی ساده دوخته شده بود، کمربندم صفحات گردی از طلا داشت و پارچه ابریشمی طلایی رنگی هم به دور سینه‌هایم بسته شد با گوشواره‌هایی که از چند زنجیر ساخته شده بود که در انتهایشان گویی از طلا داشتند. به همراه یک گردنبند خفتی از همان زنجیر‌های طلا که به طور نامنظمی از آن گوی‌های طلا در خود داشتند. گرد هلویی روی گونه‌هایم، سرخاب هلویی روی لب‌هایم و سایه چشم صدفی در پشت پلک‌هایم داشتم. به آن‌ها اجازه دادم روی شقیقه‌هایم کمی پودرطلایی بریزند. (چون هر دختری می‌داند که یک کمی برق زدن همیشه خوب است. حتی اگر قرار باشد یک مسیر خاکی را اسب‌سواری کنی.) حتی اجازه دادم به موهای مواجم گیره‌های طلایی بزنند و آن‌ها را روی پشتم بریزند.

همه‌اش همین بود ولی فکر می‌کردم این‌ها از کافی هم خیلی بیشتر بودند.

باید به حرف جیکاندا گوش می‌کردم.

وقتی کورواهن وارد دید شد، اسب بین به سمت من برگشت. بین من را از روی زفیر برداشت و چهارنعل به سمت لهن رفت. لهن من را از روی زین بین برداشت و جلوی خودش نشاند. بین و زفیر هم دور شدند.

ظاهراً من باید در جلوی صف همراه دکسم به کورواهن قدم می‌گذاشتم.

لهن این را با فشار بازویش به دور بدنم و زمزمه‌ای که در گوشم کرد به من اطلاع داد.

نظری در این مورد ندادم، سرم خیلی با بررسی کردن دو برج سنگی روشن که در پیش روی من در آسمان آبی برافراشته شده بودند، شلوغ بود. آن دو در زاویه چهل و پنج درجه‌ای همدیگر قرار داشتند. یکی از آن یکی کمی بلندتر بود، برج کوتاه‌تر نزدیکتر بنا شده بود. و یک ساختمال عظیم، بی‌نظم و به هم متصلی هم آن‌جا قرار داشت که از سنگ‌‌هایی روشن به رنگ خاک و مجسمه‌های نگهبان از سنگ‌های تیره ساخته شده بود که صورت‌هایشان در هر جهت برگشته و انگار همه طرف را تحت نظر داشتند.

شگفت انگیز بود.

و از فاصله خیلی دور این‌طور به نظر می‌رسید.

از نزدیک بهتر هم بود.

لشکر دکس دیده شده بود و مردم زمان برای آماده شدن داشتن. زن‌ها مردها و بچه‌های زیادی که از شهر بیرون دویدند و با سر و صدا و قیل و قال زیادی به ما خوش‌آمد گفتند. بنابراین وقتی به جایی رسیدیم که لهن در گوشم زمزمه کرده بود که به آن گذرگاه خدایان می‌گفتند، بین سکوهای مجسمه‌های خدایا مملو از جمعیت بود، همه آن‌ها به روی من و لهن گل و گلبرگ می‌ریختند، مقام‌هایمان را فریاد می‌کشیدند و تشویق می‌کردند.

حتی اگر آن گلبرگ‌های رنگارنگ در آسمان پاشیده نمی‌شدند، گذرگاه خدایان که به قلب کورواهن راه پیدا می‌کرد، نفس‌گیر بود.

به انتهای ردیف مجسمه‌ها خیره شدم. دو مجسمه به نوعی به سمت همدیگر خم شده بودند، دو سکوی سنگی به رنگ روشن که دست کم به ارتفاع قد یک مرد وجود داشت و روی هر کدامشان یک مجسمه زن کاملاً شبیه به هم قرار داشت. (ارتفاع‌شان دست کم به اندازه قد سه مرد بود و داریم در مورد مردهای کورواکی صحبت می‌کنیم.) از سنگ مرمری به رنگ عاج تراشیده شده بودند. مجسمه زنی باردار بود با شکمی بزرگ و حسابی برجسته. سینه‌های بزرگش را نیم‌تنه‌ای بندی پوشانده بود. یکی از بازوهایش به زیر شکمش حلقه شده بود، دست دیگرش را هم بالای چشم‌هایش گرفته بود، انگار داشت جلوی تابیدن نور خورشید به چشمانش را می‌گرفت و به دور دست‌ها نگاه می‌کرد تا چیزی را ببیند. (لهن به من گفت که این یک نماد بود. چشم‌های الهه مادر به راه آمدن جنگجویش دوخته شده بود.) موهای مرمرینش بلند و پر پیچ و تاب بودند ولی تمامش با کلیپس‌های طلا تزئین شده بود. این باعث می‌شد به نظر برسد که موها از طلای واقعی بودند و در زیر نور خورشید می‌درخشیدند. (و لهن به من اطلاع داد که در حقیقت آن کلیپس‌ها از طلای واقعی بودند.) همچنین در گردن، گوش‌ها، مچ دست‌ها و بازوهایش هم طلا داشت.

مجسمه بعدی یک مار چنبره زده بود و بخشی از بدن باریکش بلند شده و مثل چوب خشک صاف ایستاده بود. دهانش باز و دندان‌های نیش و باریکش به همراه زبان بیرون زده‌اش از طلا بود. سنگ‌هایی شبیه به الماس روی چنبره‌اش که آن‌ هم از طلا بود، جا سازی شده بودند.

مجسمه بعدی یک شغال بود، هشیار ایستاده و لکه‌های روی پشتش و همین‌طورنوک دم پشمالویش از طلا بود.

سپس نوبت شیر بزرگ و باشکوهی بود که لم داده و کل یالش از طلا بود.

بعدی اسب بود، روی پاهای پشتی‌اش بلند شده و هر دو سُم جلویی‌اش به هوا بلند شده بود. همه سُم‌هایش، یالش و دمش از طلا بود.

و سرانجام ببر، آماده شکار تراشیده شده و تمام خط‌های بدنش از طلا بود.

شدیداً خارق‌العاده بودند. تک تکشان شگفت‌انگیز بودند.

و این را به لهن گفتم. (البته بعد از این‌که یکی از آن گلبرگ‌ها را از دهانم بیرون کشیدم.)

بعد از آن که گلبرگ را از دهانم بیرون کشیدم ریختن گل‌ها متوقف نشد ولی باز هم این که من و لهن آن‌طور باوقار سوار بر لاهکان وارد شهر شده بودیم، بی‌اندازه معرکه بود.

آن هم چه شهری.

مردم هیاهو به پا کرده بودند. همه جا بودند (تشویق می‌کردند و گلبرگ می‌پاشیدند.) وقتی از دور آن‌جا را دیده بودم اشتباه نکرده بودم. هرچیزی که به آن نگاه می‌کردید محشر بود. پنجره‌های آهنی دو لنگه و هزران در داشتند. یک جاده بزرگ وجود داشت که از میان شهر می‌گذشت و جاده‌های کوچکتری هم بودند که از جاده اصلی منشعب می‌شدند و در جهت‌های مختلفی ادامه پیدا می‌کردند ولی این جاده‌ها یا مال‌روهای تنگی بودند و یا کوچه‌های سرازیری پله‌داری بودند که به ساختمان‌ها منتهی می‌شدند. در واقع ساختمان‌های زیادی وجود داشتند که بدون یک نقشه شهری درست و حسابی ساخته شده بودند. این ساختمان‌ها یک، دو، سه و حتی شش طبقه هم بودند. مجسمه‌های چوبی تیره‌ای هم در بالای سقف و یا روی دیواره ساختمان داشتند. همه این ساختمان‌ها هم به نظر می‌رسید با خشت‌هایی به رنگ کرم روشنی ساخته شده بودند.

در واقع همه چیز به رنگ کِرِم بود. خاک، سنگ‌ها، جاده‌ها (سنگفرش نشده و کاملاً طبیعی بودند.)، پیاده‌روها، ایوان‌ها، پله‌ها و ساختمان‌ها. همه‌چیز.

نوشته رمان تبار زرین پارت۲۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا