" /> رمان تبار زرین پارت۲۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت۲۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

با اخم به صورتم نگاه کرد. سپس پرسید: «هیچ حرفی برای همدستش نداری؟»

شروع کردم: «من…» سرم را تکان دادم، دوباره با وجود دست‌های او تمام تلاشم را کرده بودم و سر تکان دادم. «عسلم، من قبل از این‌که بری قول داده بودم که تو رو و یا کارهایی که می‌کنی رو زیر سؤال نبرم و سر قولم هم می‌مونم.» نگاه سوزانش چشمانم را رها نکرد و من ادامه دادم: «البته سخته، چون تو من رو می‌شناسی، من در مورد هر چیزی یه حرفی برای گفتن-»

حرفم را تمام نکردم. دست‌هایش آرواره‌ام را ول کرد، بازوهایش به دور من پیچیده شدند، یک دستش پشت سرم نشست، آن را به یک سمت کج کرد، سر خودش را هم به سمت دیگری کج کرد و دهانش محکم روی دهانم نشست.

وقتی دهان و زبانش دلی از عزا در آوردند، گردنش را نگه داشتم و بعد لب‌هایش را از لب‌هایم جدا کرد. سپس صورتم را روی سینه‌اش گذاشت، سرم را برگرداندم و گونه‌ام روی سینه‌اش فشرده شد. دست‌هایم را از زیر بازوهایش گذراندم و کمرش را در آغوش گرفتم.

برای معمولی کردن گفتگوهای‌مان با نفسی که کمی بریده‌بریده شده بود، به او یادآوری کردم: «زود اومدی خونه.»

لهن جواب داد: «زاهنین می‌گه تو یه مارویی رو سرنگون کردی.» به وضوح مشخص بود که اصلاً حوصله حرف‌های معمولی را نداشت.

«تی…» تردید کردم و بعد محتاطانه ادامه دادم: «اون می‌دونست حمله‌ای نزدیک بود و خنجری که بوهتان بهم داده بود رو دم دست گذاشت. یه لحظه برای آماده شدن وقت داشتم.»

فشاری به من داد و غرید: «اون کوت* زندگیت رو نجات نداد سرسی. زاهنین، بین، گوست و تو این کار رو کردین. دیگه نشنوم که می‌گی لحظه‌ای برات زمان خرید که آماده بشی.»

زمزمه کردم: «اوه… باشه.»

یک یادداشت ذهنی دیگر برای خودم برداشتم، دور و بر لهن به تیترو اشاره‌ای نکنم.

ساکت ماند و این چند لحظه‌ای طور کشید.

سپس با صدای آرامی گفت: «خدام رو شکر می‌کنم که یه جنگجویی.»

سر تکان دادم. چند بار در چند ساعت اخیر خودم هم همین کار را کرده بودم. اصلاً نمی‌دانستم چنین چیزی را در وجودم داشتم ولی به حد مرگ اطمینان داشتم که به خاطرش خوشحال بودم.

ادامه داد: «و بیشتر باید شکر کنم که درونت جادو داری. وقتی مبارزه می‌کردی، رعد و برق آسمون رو پر کرده بود. جنگجوها و همه اهالی دکسشی فهمیده بودند که این طوفان و رعد و برق عادی نبود بلکه چیزی بود که به ملکه‌شون ربط داشته. این به اون‌ها هشدار داد و باعث شد خائن نتونه فرار کنه و جنگجوهای مارویی که منتظر برگشتن برادرهاشون بودن هم دستگیر شدن.»

وای.

وای خدا.

این را نمی‌دانستم. هیچ کدام از این‌ها را نمی‌دانستم.

با او موافقت کردم: «بله جادو خوبه.» فشار کمی که به سرم وارد می‌کرد برداشته شد و سرم را عقب بردم تا به او نگاه کنم. سپس موضوع صحبت را عوض کردم: «چرا این‌قدر زود اومدی خونه؟»

«صبح زود امروز یه قاصد از طرف کینهاک به ما رسید. جاسوس‌های کینهاک که به پادشاه مارو نزدیک هستن شنیده بودن که اون نقشه داره که به سمت من بیاد. این تصمیم هوشمندانه‌ای بود. اون‌ها که تصمیم داشتن به تبار زرین پایان بدن برای خودشون متحدهایی هم جمع کرده بودن. کینهاک برای این کارش پاداش می‌گیره.» سر تکان دادم و او حرفش را پایان داد: «با تمام سرعت تاختیم تا به دکسشی برگردیم ولی دیر رسیدیم.»

با صدای آرامی گفتم: «من خوبم.»

«تمام روز کورکورانه تاختم و تمام چیزی که می‌دیدم تصویر ملکه زرین خیس خونم بود.»

خدایا. این خیلی بد بود.

تکرار کردم: «من خوبم.»

«و من توی دکسشی تاختم و تو رو خیس از خون دیدم.»

بازوهایم فشاری به او دادند. «عسلم، من خوبم.»

«می‌تونم این رو ببینم و حسش کنم عشق من، ولی برام اهمیت نداره. انتقام-»

یک بازویم را از دور او برداشتم، بلندش کردم و انگشتانم را روی دهانش گذاشتم.

«می‌دونم لهن. رودخانه‌های خون. می‌دونم. من رو وحشت‌زده می‌کنه، می‌ترسونه و دلم نمی‌خواد نه تو و نه هیچ‌کس دیگه‌ای آسیب ببینه ولی می‌دونم. این کاریه که باید بکنی. پس این کار رو می‌کنی ولی حالا می‌تونم خواهشی ازت بکنم؟ می‌تونی به اندازه کافی ساکت بمونی که یه بوسه به خونه خوش‌اومدی بهت بدم و می‌تونی بوسه “خدا رو شکر که ملکه زرین من سالمه” رو بهش اضافه کنی؟ بعدش می‌تونی هر چقدر خواستی در مورد انتقام حرف بزنی.»

به من چشم دوخت. بعد روی انگشت‌هایم گفت: «انگشت‌هات رو بردار سرسی، وقتی انگشت‌هات روی دهانمه به خیلی سخت می‌تونی من رو ببوسی.»

هنگامی که بدنم در بین بازوهایش آرام گرفت، به او لبخند زدم و دستم را برداشتم. بعد روی نوک پاهایم ایستادم، او هم سرش را به پایین خم کرد و من یک بوسه خوش‌آمد گوی به شوهرم دادم که به نظرم خودم خیلی محشر بود. این طور فکر می‌کردم چون او در وسط بوسه من را بلند کرد، پاهایم به دور کمرش پیچیده شدند و او به سمت تخت به راه افتاد و من را پایین گذاشت و خودش رویم خیمه زد.

گوست با پریشانی غرشی کرد و از جا پرید.

دهان لهن بلافاصله لب‌هایم را رها و صورتش را روی گردنم پنهان کرد و دست‌هایم من به دورش محکم شدند.

این‌جا بود. بزرگ. قدرتمند. شوهرم این‌جا با من و توی تخت‌مان بود.

سپس ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد و نتوانستم جلوی حبس کردن نفسم را بگیرم.

سر لهن بلند شد و نگاهش چشم‌هایم را پیدا کرد. وقتی پیدا کرد، نگاهش گرم شد.

زمزمه کرد: «عزیزم.» و نفسم دوباره بند رفت.

قطره اشکی از چشمم بیرون چکید و زمزمه‌کنان جواب دادم: «من امروز یه مرد و نصفی رو کشتم.»

سرش به سمتی کج شد و پرسید: «نصفی؟»

«بین سرش رو قطع کرد ولی من قبلش دل و روده‌ش رو بریده بودم. یه زخمی بود که همون لحظه زنده می‌موند ولی توی طولانی مدت نمی‌تونست ازش نجات پیدا کنه.»

آرواره لهن را دیدم که منقبض شد و نمی‌دانستم که این کار را کرده بود که جلوی خنده‌اش را بگیرد یا جلوی از خشم نعره زدنش را.

سپس با صدای آرام و ترسناکی به من گفت: «خوشحالم که این کار رو کردی، چون اگه این کار رو نمی‌کردی اون‌ها می‌کشتنت. نقشه‌شون این بود که تو رو بگیرن و از دکسشی بیرون ببرن ولی خیلی دور نشن. بکشنت و بدنت رو توی نزدیکی دکسشی رها کنن که پیدا کنیم. به جاش با یه ملکه جنگجو، حیوان خانگی فوق‌العاده و محافظینی با غریزه خوب روبه‌رو شدن. هیچ چیز اون ‌طوری که نقشه کشیده بودن پیش نرفت. اگه می‌خواستن نقشه‌شون به بهترین شکل ممکن درست پیش بره، به جاش باید تو رو توی چادر خودمون می‌کشتن.»

می‌دانستم که این حقیقت داشت. اولین مرد من را گرفته بود و این کار را هم غیر مسلح انجام داده بود، احتمالاً من را دست کم گرفته بود. بعدی این کار را نکرده و با یک چاقو به سراغم آمده بود.

این من را به حد مرگ ترساند ولی ترسم را بلعیدم و سر تکان دادم.

سپس قطره اشک دیگری از چشم چپم چکید و به دنبالش قطره‌ای دیگر از چشم راستم چکید و حس کردم پَرّه‌های بینی‌ام لرزیدند.

زمزمه کردم: «بهم خیانت کرد.» حالت صورت لهن ملایم شد، دستش بالا آمد و یک سمت سرم را گرفت، انگشت شستش رطوبت اشک روی شقیقه‌هایم را پاک کرد. «چرا این کار رو کرد؟»

لهن نجوا کرد: «نمی‌دونم.»

نفس عمیقی کشیدم که در راه به ریه کشیدنم دو بار شکسته شد. «و اگه این کار رو کرد، پس چرا خنجرم رو برام گذاشت… که بهم هشدار بده؟»

«این رو هم نمی‌دونم عشق زرین من.»

من هم نمی‌دانستم.

به چهره تیترو بعد از این‌که آن النگو را به او دادم فکر کردم.

با چنان صدای آرامی گفتم که تقریباً قابل شنیدن نبود. «اون دختر من بود.» نفسم لرزید، دیدم تار شد و با هق‌هق‌هایی بدنم به لرزه درآمد.

لهن زمزمه کرد: «سرسی من.» از روی من بلند شد ولی من را محکم در آغوش کشید و به سینه‌اش چسباند.

لهن فرصت نکرد در مورد انتقام پرحرفی کند. باید این طور گفته می‌شد که من روز سختی را گذرانده بودم و وسط گریه و زاری‌هایم رسماً از حال رفتم. نمی‌دانستم او دیگر چه کار کرد.

ولی بعداً از خواب بیدار شدم و وزن و گرمایش را حس کردم. ملحفه تا روی کمرهایمان بالا کشیده شده بود و گوست هم در پایین تخت خوابیده بود.

در آن لحظه امنیت داشتم، شوهر در خانه و همه چیز روبه‌راه بود.

بنابراین دوباره به خواب رفتم.

پایان فصل

فصل بیست و ششم
کورواهن

سه هفته بعد…

دیگر قطعی بود.

کاملاً اطمینان داشتم که باردارم.

توی لگن تف کردم، نفس عمیقی کشیدم و دعا کردم که دیگر بالا نیاورم.

جداً که از استفراغ کردن متنفر بودم و انجام دادن این کار توی یک لگن حتی ذره‌ای احساس خوبی نداشت.

هنگامی که تهوع از بین رفت و به نظر رسید که دیگر خبری نیست، به سمت تشتک آب رفتم و آب به صورتم و پاشیدم و دوباره شستمش. سپس دهانم را با آب شستم بعد ساقه نازکی را برداشتم که جیکاندا به من داده بود تا از آن برای شستن دندان‌ها و زبانم استفاده کنم. از آن استفاده کردم و دوباره دهانم را بستم، پارچه آب گیر را برداشتم و پرسه زنان از جایی که شبیه… یک حمام بود بیرون رفتم.

لهن توی تخت بود، روی پهلویش دراز کشیده و ملحفه تا روی کمرش بالا کشیده شده بود. آرنجش را روی بالشت تکیه داده و نگاهش به من بود.

ماده ببرم که دیگر خیلی هم کوچک نبود و روی یک تخته خز با خواب بلند دراز کشیده بود و زبان صورتی رنگش استخوانی را لیس می‌زد.

هنگامی که دوباره تهوع برگشت، دلم پیچ زد و نگاهم به سمت لهن برگشت.

حتی حالت تهوعم هم باعث نمی‌شد شوهرم جذابیتش را برایم از دست بدهد.

این فقط بیماری صبحگاهی بود و از آن بیماری‌هایی هم نبود که بشود فکری به حالش کرد.

به تخت رفتم، ملحفه را کنار زدم، یک پایم را بلند کردم و درحالی‌که سرم روی بالشت قرار داشت طاق‌باز دراز کشیدم و ملحفه را بالا کشیدم و پارچه سردش را روی چشمانم گذاشتم.

گرمای لهن را روی پهلویم و بعد دست بزرگش را روی شکمم حس کردم.

زمزمه کرد: «شاید من اشتباه می‌کردم، اگه یه دختر زرین توی رحمت داشتی این‌قدر باهات خشونت به خرج نمی‌داد.» حس کردم نزدیک‌تر شد و وقتی صدای آرامش از زیر گوشم آمد و پیش از این‌که حرف بزند، دستش آرام شکمم را فشرد، فهمیدم درست فهمیده بودم. «معتقدم که ما یه جنگجو درست کردیم عشق من.»

زیر لب زمزمه کردم: «تا وقتی تو خوشحال باشی برام مهم نیست چیه، چون این تنها بچه‌ایه که قراره گیرت بیاد گنده‌بک.» و صدای خنده‌اش را شنیدم ولی حس کردم لب‌هایش قبل از این‌که از من فاصله بگیرند کمی روی آن محدوده کشیده شدند.

حرکت قشنگی بود و من عاشق شنیدن صدای خنده لهن بودم.

ولی خودم خنده‌ام نمی‌گرفت.

یک سمت ملحفه را از روی چشمم کنار کشیدم و به او نگاه کردم که هنوز هم نیشش باز بود و گفتم: «شوخی نمی‌کنم. از عق زدن خوشم نمی‌آد، واقعاً ازش خوشم نمی‌آد.»

ابروهایش را تماشا کردم در صورت خندانش بالا پریدند: «عق زدن؟»

«بالا آوردن، پس دادن دل و روده، استفراغ کردن، عق زدن.»

دوباره خندید.

اصلاً به نظرم خنده‌دار نبود.

ملحفه را کنار زدم و اعلام کردم: «بعد از این یکی، همیشه باید پیشگیری از بارداری کنیم.»

خنده دیگری از لهن شنیدم و پرسید: «پیشگیری از چی؟»

«پیشگیری از بارداری. بعد از این‌که لهن کوچولو یا لنساهنای کوچولو راهش رو به این دنیا باز کرد، شمشیرت رو غلاف می‌کنی گنده‌بک.»

خنده از صورتش رخت بر بست و گیجی جایش را گرفت. «شمشیرم رو غلاف کنم؟»

ملحفه را دوباره بلند کردم، به او چشم غره رفتم بعد نگاهم را به سمت ناحیه مورد بحث برگرداند و مطمئن شدم که منظورم را متوجه شده باشد و با سرم اشاره کوچکی به آن قسمت کردم.

منظورم را متوجه شد. وقتی خنده نعره مانندی سر داد این را فهمیدم.

باز هم به نظرم اصلاً خنده‌دار نبود.

ملحفه را پایین انداختم و سعی کردم تکان‌های بدن بزرگش دوباره باعث تهوعم نشود.

سرانجام خنده‌اش را قطع کرد ولی گفت: «قبلاً شنیده بودم که توی شمال از اون چیزها استفاده می‌کنن ولی ما توی جنوب انجامش نمی‌دیم ملکه من.»

نجواکنان جواب دادم: «خب، قراره پیشگام باشی.»

«پیشگام؟»

«یه چیزی رو مد کنی، اولین باشی.»

آن دستش که هنوز روی شکمم بود، را بالا کشید و سینه‌ام را گرفت و با صدایی که نیمه جدی و نیمه شوخی بود به من اطلاع داد: «من هیچ چیزی رو بین خودم و ملکه زرینم قرار نمی‌دم.»

دهانم را باز کردم تا جواب هوشمندانه‌ای به او بدهم ولی او دستش را سُراند و دوباره روی شکمم گذاشت و به حرف زدن ادامه داد.

«و ما بچه‌های زیادی خواهیم داشت، جنگجوهای زیادی که به سوه‌توناک خدمت می‌کنن، شاهزاده خانم‌های زرین زیادی که پدرشون می‌تونه با وجودشون زیبایی تو رو توی صورت‌های زیادی ببینه.»

این حرف‌هایش دوست‌داشتنی بودند، واقعاً دوست داشتنی بودند ولی… من این‌طور فکر نمی‌کردم.

«این حرفت خیلی دوست داشتنیه لهن ولی من خیلی جدی هستم.»

«پس من هم جدی می‌شم و بهت می‌گم که من از اون… چیزها استفاده نمی‌کنم.»

زمزمه کردم: «پس سر به زنگاه محل رو خلوت می‌کنی. کاملاً اثبات نشده ولی از هیچی بهتره.»

ناگهان محلفه رفته بود و صورت لهن جلوی صورتم قرار داشت، بدن بزرگش روی من سایه انداخت. بلافاصله متوجه شدم که او دیگر فکر نمی‌کرد چیز خنده‌داری در این میان وجود داشته باشد.

«منیم رو روی شکمت نمی‌پاشم.»

اوه- اوه.

به صورتش نگاه کردم و فهمیدم که چیز خیلی خیلی بدی گفته بودم.

«لهن-»

«منی یه جنگجو عصاره وجودشه، آینده سوه‌توناکه. هدر نمی‌ره مگه این‌که قراره باشه بدترین توهینی که می‌تونه رو به کسی بکنه و یا اون رو روی بدن یه زاکتو بریزه. خائن‌ها، جنگجوهای دشمن که اون‌قدر ضعیف باشن که زنده گیر بیفتن، جاسوس‌هایی که به اندازه کافی احمق باشن که لو برن، اون‌ها منی اضافی رو دریافت می‌کنن. و یه جنگجو هیچ وقت تخمش رو توی رحم یه زاکتو نمی‌ریزه. و تو ملکه زرین من، یه زاکتو نیستی.»

خیلی‌خب، گفتنش بی‌خطر بود که مسیر گفتگوی‌مان یک پیچ تند و تیز به مسیری زده بود که نمی‌خواستم به آن بروم. بنابراین بی‌معطلی دور زدم.

زمزمه کردم: «باشه.»

چپ‌چپ به من نگاه کرد. سپس از پشت دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت: «باشه.»

با صدای آرامی گفتم: «من، اوه… نمی‌دونستم.»

«حالا می‌دونی.»

مطمئناً می‌دانستم.

دستم را بلند کردم و چانه ریش‌دارش را گرفتم و نجوا کردم: «ببخشید عزیزم. دیگه هیچ‌وقت در این مورد حرف نمی‌زنم. فقط واقعاً از مریض شدن خوشم نمی‌آد.»

«من هم خوشم نمی‌آد. این یعنی نمی‌تونم صبح‌ها باهات بخوابم. صبح‌ها باهات رابطه داشتن رو دوست دارم. چیزی که ازش خوشم نمی‌آد تا شب منتظر موندنه.»

هوم. مشخص بود که عذرخواهیم حالش را بهتر نکرده بود.

بنابراین باید حالش را بهتر می‌کردم و به نرمی پیشنهاد دادم: «چطوره یه جور دیگه امتحانش کنیم و ببینیم چطور پیش می‌ره؟»

«دلم نمی‌خواد به خاطر کاری که سرم بین پاهات می‌کنه مریض بشی سرسی.»

باشه، خب، این جواب نداد.

به سمت او برگشتم و با حالت تهوع مبارزه کردم، دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و بعد بازویم را به دورش انداختم و دستم را روی پشت کمرش گذاشتم. زمزمه کردم: «لهن-»

ناگهان نفسی از بینی‌اش کشید و چنان این کار را کرد که من از جا پریدم.

وقتی بازدمش را بیرون دمید، نگاهش در چشم‌هایم قفل شد و زمزمه کرد. «دو روز دیگه به مارو حمله می‌کنیم.»

چشم‌هام رو بستم و سرم را به جلو خم کردم.

این را می‌دانستم و نمی‌خواستم در موردش حرف بزنم. نه آن موقع و نه هیچ وقت دیگر. خیلی زود مجبور بودم با این اتفاق زندگی کنم.

یک ثانیه بعد لب‌هایش را روی پیشانی‌ام حس کردم، بنابراین چشم‌هایم باز شدند تا گلوی زیبایش را ببینم.

روی پوستم گفت: «جنگ ممکنه یه ماه طول بکشه، یا حتی می‌تونه یک سال هم طول بکشه. و تو این‌جا می‌مونی و من نیستم.»

خیلی‌خب، به خاطر بحث پیشگیری از بارداری عصبانی نبود، نگران بود. این چیز خوبی بود. چیزی که برای شوهرم بد بود، این بود که من باید در این مورد حرف می‌زدم ولی نمی‌خواستم صحبتی کنم.»

با ملایمت گفتم: «مشکلی برام پیش نمی‌آد.»

«می‌دونم که مشکلی پیش نمی‌آد.» دستش دوباره روی شکمم فشرده شد و عقب رفتن لب‌هایش را از روی پیشانی‌ام حس کردم. بنابراین سرم را بلند کردم تا در چشمانش نگاه کنم. «ولی دختره یا پسره توی تو بزرگ می‌شه و من این رو نمی‌بینم. سنگین می‌شی و من این‌جا نیستم که شکوفه دادن زیباییت و حتی زیباتر شدنت رو ببینم. و دختره یا پسره ممکنه به دنیا بیاد و من این‌جا نباشم که بند نافش رو ببرم و اولین چیزی باشم که می‌بینن تا پدرشون رو بشناسن.»

نوشته رمان تبار زرین پارت۲۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا