" /> رمان تبار زرین پارت۱۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت۱۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

بدنم از جا پرید.

واقعاً که اعصاب‌خردکن بود.

دست‌هایم را بلند کردم، روی سینه‌اش گذاشتم و محکم هلش دادم، همه زورم برای این‌که دو یا سه سانتی‌متر جابه‌جایش کنم، کافی بود. با عصبانیت گفتم: «برو گمشو لهن، باید حموم کنم.»

سرش بالا آمد و چشم‌هایش که در سکوت می‌خندیدند، در چشم‌هایم نگاه کردند. «بله، کاه داکشانا من هم همین‌طور.»

وای گندش بزنن.

ادامه داد: «کاه باساه حمام می‌کنه زاه لهن، کای حمام کاه باساه.»

گفته بود: «همسرم لهنش رو حمام می‌کنه و من همسرم رو.»

اَه لعنتی!

شروع کردم: «لهن-» نیشش را باز کرد و بعد سرش را چرخاند و فریاد کشید: «تیترو!»

لبه چادر بلافاصله باز شد و من سینه‌ام را به او فشردم و بازوهایم را به دورش پیچیدم تا برهنگی‌ام را پنهان کنم. (نه این‌که به این کار نیازی داشته باشم، نه. دخترها تا به حال چندین بار من را برهنه دیده بودند. این فقط یک عادت بود.) سرم چرخید تا هر پنج دختر را ببینم که با سطل‌های آبی که از سطحشان بخار بلند می‌شد، لباس، دستمال و صابون وارد شدند. آن‌ها را روی محدوده جدید گذاشتند که دیشب متوجه‌اش نشده بودم. سنگی بود و علف‌هایی هم از بین سنگ‌ها بیرون زده بود و هیچ قالیچه‌ای به رویش پهن نشده بود.

این طور که می‌دیدم، آن کثیف کاری که آن دفعه با حمام کردن لهن به پا کرده بودیم امکان نداشت دوباره تکرار شود. حالا یک محدوده حمام داشتیم.

چرند بود.

سپس با عجله بدون این‌که به ما نگاه کنند رفتند.

شروع به حرف زدن کردم: «لهن-» ولی بلند شدم، چون او بلند شده بود و داشت من را همراه خودش حمل می‌کرد. «لهن!»

فرمان داد: «ساکت.»

به تندی گفتم: «لهن!» پاهایم را پایین گذاشت، آن‌ها روی زمین سنگی قرار گرفتند و لباس‌خوابم بلافاصله روی مچ پاهایم افتاد. پیش از این‌که بتوانم تصمیم بگیرم که پیراهنم را بردارم یا فقط بی‌خیالش شوم، لنگ او هم به همین سرنوشت دچار شد. از بین آن به بیرون قدم گذشت، خم شد، دسته یک سطل را گرفت، آماده فرار کردن بودم ولی من را از کمرم گرفت، به سمت خودش کشید و بدنم محکم به او خورد و کمتر از یک ثانیه بعد کل سطل آب گرم روی سرهایمان فرو ریخت.

سپس هنگامی که جویده جویده چیزهایی می‌گفتم بازوی لهن به دورم محکمتر شد و انگشتان دست دیگرش روی پشت گردنم و از آن‌جا توی موهای خیسم کشیده شد. سطل با صدای بلندی روی زمین تلق و تلوق کرد.

هنگامی توانستم با پلک زدن آب روی چشم‌هایم را کنار بزنم، صورت او را دیدم که به صورتم نزدیک بود و بدن گرم و خیسش را حس کردم که به بدنم کشیده شد.

بدون این‌که بگویم چه حس خوبی داشت، ساکت ماندم.

با ملایمت گفت: «کاه باساه حمام می‌کنه زاه لهن، من حمام می‌کنم لنساهنام رو.»

بعد هر دوی ما را از یک سمت خم کرد و صابون را برداشت.

اوه، خب، حالا هرچی. من به حمام نیاز داشتم و او هم بی‌شک به حمام نیاز داشت.

زیر لب گفتم: «حالا هرچی.» صابون را از دستش بیرون کشیدم و آن را روی پوست زیبای قهوه‌ای رنگ عضلات بزرگ سینه معرکه‌اش فشردم و خیلی طول نکشید که واقعاً جذب کاری که داشتم می‌کردم شدم. (حدوداً یک ثانیه.)

حدود یک ثانیه بعد، هر دو بازویش به دور من قفل شدند و از خنده منفجر شد.

می‌دانست که من از کاری که داشت می‌کردم خوشم می‌آمد.

آره، قطعاً به شدت روی اعصاب بود.

هنگامی که از خندن دست کشید، سرم را بلند کرد و با صورتی که حالت چندشی به خود گرفته بود، به او نگاه کردم تا دقیقاً نشانش بدهم که فکر می‌کردم چقدر اعصاب‌خردکن بود.

چشم‌های تیره‌اش به صورتم که حالت چندشناکی به خود گرفته بود نگاه کرد، لبخندی به من زد و بازوهایش فشارم دادند.

باز هم. که چی مثلاً.

روی کاری که داشتم می‌کردم تمرکز کردم. بعد او روی کاری که باید می‌کرد، تمرکز کرد.

نیاز نبود به این نکته ظریف اشاره کنم که حمام کردن با لهن باعث می‌شد که این کار بیشتر خوش بگذرد.

آره، قطعاً به فنا رفته بودم.
***

ناریندا نفس‌نفس‌زنان گفت: «اوه سرسی دوست داشتنی من، خیلی متأسفم. خدایا، اصلاً حتی نمی‌تونم تصورش رو بکنم که فیتاک من دست روم بلند کنه.»

فیتاکش.

آره، به‌به فیتاک کارش را کرده بود و منظورم به تمام روش‌های ممکن بود.

خیلی طول نکشیده بود.

به او قول دادم: «من خوبم.» دست دراز کردم و فشاری به دستش دادم، لبخند کوچک و عجیبش را تحویلم داد و دستم را در جواب فشرد.

سپس به دکسشی نگاه کردم.

ناریندا و من در بیرون چادر من و لهن روی خزها و مخده‌ها لم داده بودیم و من حواسم به گوست بود که داشت در اطراف پرسه می‌زد. آن‌قدر که بامزه بود به همه‌چیز حمله می‌کرد و معمولاً رهگذرها را عصبانی می‌کرد و من باید با صدای بلندی می‌گفتم: «کای تینگای.» که یعنی: «متأسفم.» و مردم همان‌طور که رد می‌شدند لبخندی به سمتم می‌زدند.

چادر ما کمی دورتر از چادرهای دیگران برپا شده بود، نزدیک به نهر و به روی یک برجستگی کوچک به روی زمین. بنابراین می‌توانستیم تمام دکسشی را ببینیم که در زیر پایمان گسترده شده بود. (این نشان می‌داد که خواجه همیشه دکسشی را به یک شکل برپا نمی‌کرد.)

دم غروب بود و ناریندا کمی پیش آمده بود، با هم نهار خورده بودیم و حالا داشتیم جرعه جرعه آب میوه می‌نوشیدیم، صحبت می‌کردیم و فعالیت‌های دکسشی را تماشا می‌کردیم. پارچه کتانی پهنی در بالای سرمان نصب شده بود تا سایه‌ای فراهم کند که بتوانیم در زیرش لم بدهیم. از آن استقبال می‌شد ولی ضروری نبود. تقریباً تمام بدنم به خاطر این سواری چند روزه در زیر آفتاب به رنگ عسلی مایل به طلایی در آمده بود. ولی حس خوبی داشت که کمی از این آفتاب دور باشی.

تازه داستان آن کبودی را برای ناریندا تعریف کرده بودم که به من گفت حالا خیلی بهتر به نظر می‌رسم.

ولی کاملاً از بین نرفته بود.

و نمی‌توانستم به خودم اجازه بدهم فراموشش کنم، مهم نبود که شوهرم چقدر می‌توانست شیرین و سکسی باشد.

ممکن بود یک ببر و جنگجویی باشد که در همه چالش‌های پیش رویش موفق می‌شد ولی من هم یک ماده ببر بودم، با محبت بزرگ شده بودم، توسط پادشاه قلمرو کوچکی بزرگ شده و دوست داشته شده بودم و می‌دانستم سزاوار چه چیزهایی بودم و این آن چیزی نبود که لهن یک هفته گذشته کف دستم گذاشته بود. بنابراین او یک جنگ در پیش رو داشت، جنگی که من قصد داشتم پیروزش باشم.

ناریندا فریاد کشید: «وای ببین! دییندراست! پویاه دییندرا!» دستش را مثل دیوانه‌ها تکان داد و من مسیر نگاهش را دنبال کردم.

چشم‌هایم ریز شدند.

دییندرا بی‌شرمانه نیشش را برای چشم‌های ریز شده‌ام باز کرد، نزدیک آمد و هنگامی که روی خزها می‌نشست، مخده‌ای زیر دستش می‌گذاشت و لم می‌داد یک پویاه به ناریندا گفت. سپس با آب میوه از خودش پذیرایی کرد.

سرانجام چشم‌هایش که از شادی به رقص در آمده بودند، به سمت من برگشتند. «حالتون چطوره ملکه من؟»

حالا داشت سعی می‌کرد اعصابم را بهم بریزد و ملکه من صدایم می‌کرد.

به او اطلاع دادم: «باهات حرف نمی‌زنم.» و او از خنده منفجر شد.

ناریندا پرسید: «موضوع چیه؟»

دییندرا جواب داد: «وای هیچی.» و من به او چپ‌چپ نگاه کردم. «مگه این‌که داری در مورد غرش از سر لذت دیشب دکسمون حرف می‌زنی که از چادرش بلند شد و نصف دکسشی شنیدن. من و سیریم خیلی نزدیک نبودیم ولی ما رو هم از خواب بیدار کرد.»

نگاه چشم‌های درشت شده ناریندا به سمت من پرواز کرد و لبخند لرزانی روی لب‌هایش نشست.

به چپ‌چپ نگاه کردنم ادامه دادم ولی شدتش را تا بیشترین حدی که می‌توانستم بالا بردم.

دییندرا مثل خود همیشگی‌اش من را نادیده گرفت و به چرت و پرت‌هایش ادامه داد.

«حرف‌های پر از عصبانیتی از سمت ملکه‌مون شنیده شد ولی اطلاعات موثق دارم که به پادشاهمون گفتن که عاشق حس وجود ایشون هستن و فکر می‌کنم شاید دیشب برای ایشون هم خوب پیش رفته باشه.»

ناریندا هرهر خنده‌ای کرد که به نظر می‌رسید قصد کنترل کردنش را داشت… ولی شکست خورد.

صورتم را به سمت دیگری برگرداندم.

صدای ناریندا به گوشم رسید: «ایشون رو بخشیدی سرسی؟»

به تندی گفتم: «نه.»

دییندرا با حالت آوازگونه‌ای گفت: «عقل ایشون نه، ولی بخش‌های دیگه‌شون چرا.» و من نگاه بُرنده‌ای به او انداختم.

به تندی گفتم: «سعی داری عصبانیم کنی؟»

جواب داد: «بله. وقتی عصبانی هستی خیلی دوست‌داشتنی می‌شی.» به ناریندا نگاه کرد. «پادشاه ما به این حالتش می‌گن ماده ببرشون چنگال‌هاش رو بیرون کشیده. شوهرم می‌گه ایشون معمولاً آزادانه در مورد ملکه صحبت می‌کنن، دیگه کار از پز دادن گذشته. مشخصه که ایشون هم خیلی این رو دوست دارن… حتی بیشتر از من.»

بریده بریده گفتم: «می‌شه لطفاً خفه شی؟» و او سرش را عقب انداخت و زد زیر خنده.

سپس درحالی‌که هنوز می‌خندید روی من تمرکز کرد. «دکسشی طبق معمول پر از پچ‌پچه و طبق معمول این اواخر همه این پچ‌پچ‌ها در مورد دکس و داکشانای زرین اون‌هاست. دکس حمام کرده از چادرش خارج شدن و دیگه زاکتوها رو نمی‌بینن. صدای خنده‌ ایشون از توی چادرش شنیده می‌شه، البته به همراه صداهای دیگه. تا وقتی که از سلامتی ملکه‌شون مطمئن نشدن کوچ کردن رو به تأخیر انداختن. ایشون در حالی در جلوی جنگجوهاشون اسب سواری می‌کردن که ملکه‌شون رو نزدیک خودشون نگه داشته بودن. ایشون به ملکه‌ یه اسب-»

حرفش را با این جمله قطع کردم: «تو هم یه اسب داری.»

خنده‌اش خشک شد، چشمانش جدی شدند و من پیش از این‌که حتی حرف بزند می‌دانستم که آن درایت کورواکی‌اش در راه بود. «دارم عزیزم. سیریم من دو سال بعد از این‌که تصاحب شدم یه اسب به من داد.» به ناریندا نگاه کرد و توضیح داد: «می‌بینی، جنگجوها می‌جنگن که این می‌تونه به معنی شکست‌شون هم باشه. لشکر برای اون‌ها همه چیزه، تو نبرد دوستی‌هایی با هم شکل می‌دن، از برادرهای هم رزم‌شون محافظت می‌کنن ولی خودشون رو دور نگه می‌دارن. فرصت‌های زیادی برای از دست دادن افرادی که از ته قلبت دوستشون داری وجود داره. این روح رو پایین می‌کشه، ضعیفش می‌کنه ولی اسب یه جنگجو داستان متفاوتی داره. جنگجو و اسب متصل به هم به دل جنگ می‌تازن. اسب یه جنگجو بخشی از وجودشه. در واقع اون‌ها به عنوان عضوی از بدن خودشون بهش نگاه می‌کنن. از سیریم داستان‌هایی از جنگ شنیدم که در مورد زخم‌هایی بودن که اگر جنگجو برای دفاع از اسبش در برابر شمشیری تلاش نمی‌کرد هرگز اون‌ها رو برنمی‌داشت.»

ناریندا نجوا کرد: «ای خدا.»

دییندرا گفت: «دقیقاً. عزیز من به خاطر همینه که یه تازه عروس روی اسب شوهرش بشینه مثل اینه که انگار روی خودش نشسته باشه. و این یه بخشی از تشریفاته که جنگجو در شبی که مهمترین اتفاق زندگیش افتاده تازه عروسش رو درحالی‌که برای اولین بار تصاحب شده و تخم اون رو گرفته روی اسبش بنشونه. فکر می‌کنم حالا هر دو منظورم رو کامل درک کرده باشین، این برای هر جنگجویی خیلی مهمه. بنابراین احساس می‌کنن این یه پیشکش خیلی ارزشمنده که اجازه بدن همسرشون سوار موجودی بشه که از اون‌ها محافظت می‌کنه، باعث می‌شه کشش بین‌شون خیلی شدیدتر بشه.»

آره، هر مردی حتی در دنیای خود من هم فکر می‌کنه که این پیشکش خیلی ارزشمندیه.

ای بابا!

بینی‌ام را برای ناریندا چین انداختم و او هم در جواب به من همین کار را کرد.

دییندرا حالت چهره‌های ما را نادیده گرفت و به صحبت کردن ادامه داد: «بنابراین مشخصه که اسب‌ها در کل برای قبیله خیلی ارزشمند هستن و جایگاه بلندی دارن. این یه حدسه ولی خب فکر می‌کنم تعداد خیلی زیادی از جنگجوها به درگاه خدای اسب نیایش می‌کنن. بنابراین، داشتن یه اسب مزیت ویژه‌ایه. شخص باشد سزاوار داشتن اسب خودش باشه. جنگجوهای جوان تا وقتی که برای اجرای اولین قتل‌شون انتخاب نشدن، اسبی از خودشون ندارن که این یعنی پیش از این‌که به اسبی نیاز داشته باشن، بیشتر از یه دهه آموزش دیدن و تمرین کردن. به خاطر همینه که می‌گن یه شوهر تا وقتی که مطمئن نشده همسرش لیاقت داشتن یه اسب رو داره بهش چنین هدیه‌ای نمی‌بخشه. برای مثال وقتی این هدیه رو می‌ده که اون زن اولین پسرشون رو برای اون به دنیا میاره یا وقتی که اون ‌قدری زمان بگذره که به یه همسر جنگجوی خوب تبدیل بشه و نیازهاش رو برآورده کنه. در نتیجه این‌که دکس به تازه عروسش چنین اسب زیبایی هدیه داده خودش شایعات زیادی به راه می‌ندازه. شایعه.» نگاهش به من افتاد. «که بیشتر حدس و گمان بود. البته تا وقتی که شب پیش فریادش و امروز صبح صدای خنده‌ش از چادرش شنیده شد.» صورتش حالت پر از شیطنتی به خود گرفت و به ناریندا نگاه کرد. «مشخصه که تازه عروس دکس ما خیلی خوب به نیازهای ایشون رسیدگی می‌کنه، ناریندا.»

به او خیره شدم، به خاطر اطاعاتی در مورد این‌که لهن خیلی زودتر از هر زن دیگری به من یک اسب داده بود شوکه و به خاطر شیطنت‌های دییندرا عصبانی شده بودم.

ناریندا زیر لب گفت: «توی ایشون تناقض هست.» به نگاه کردم و دیدم چشمانش بدون این‌که به چیز خاصی نگاه کند، به دکسشی دوخته شده بود. «با چیزی که سرسی در مورد کبودی صورتش گفته، دوست ندارم از ایشون خوشم بیاد و هر باری که می‌بینمشون من رو وحشت‌زده می‌کنن. با این حال بیشتر چیزهایی که تو می‌گی نشون می‌ده که نرمش خیلی زیادی در زیر ظاهر سرسختشون نهفته‌ست.»

«مطمئن نیستم ناریندای شیرین که این نرمش اینشونه که ملکه ما دوست دارن…» مکثی کرد و حرفش را با تأکید ادامه داد: «یا اون سختی به خصوص ایشون.»

فریاد زدم: «دییندرا!» ولی او زیر خنده زد و هرهر خجولانه دیگری از دهان ناریندا در رفت.

همان موقع، موضوع بحث ما از پشت چادر ما دور زد و وارد دید شد. نزدیک نبود ولی خیلی هم دور نبود، انرژی خام و قدرتمندش همه جا را در بر گرفت.

وقتی حرفی که داشت با دو جنگجوی همراهش می‌زد را قطع کرد، نفس عمیقی کشیدم. سپس به چشم‌هایم اجازه دادم روی شوهرم به حرکت در بیایند.

خیلی‌خب، باشه، با صدای بلند اعترافش نمی‌کردم ولی باید به خودم اعتراف می‌کردم که من قطعاً از آن سختی خوشم می‌آمد.

دییندرا با صدای آرامی گفت: «اوه، این چیه؟» نگاهم را از لهن برداشتم و به سمت راستم نگاه کردم و یک پسر جوان و قدبلند را دیدم، شاید یازده یا دوازده سال داشت و مطمئناً از آن پسرهای جنگجو نبود. احتمالاً چون حالا سر تمریناتش نبود و در عوض درحالی‌که یک وسیله‌ای داشت که خیلی شبیه گیتار بود، در نزدیکی چادر من ایستاده بود، چنین فکری در موردش کرده بودم. وقتی نگاهم به او افتاد، آب دهانش را قورت داد و به زنی که در کنارش ایستاده بود نگاه کرد. سپس شروع کرد به ساز زدن و با صدای لرزانی آواز خواندن.

زن جلو آمد و با احتیاط شاخه گلی را کاملاً به دور از من و دخترها روی خز گذاشت، چشمانش به سمت لهن چرخید و حینی که پسرش آواز می‌خواند عقب‌عقب از ما فاصله گرفت.

پسرک مضطرب بود و دائماً نت‌ها را اشتباه می‌نواخت و باید بگویم که بهترین خواننده دنیا نبود ولی آن‌قدرها هم کارش بد نبود و مطمئناً خیلی شیرین بود. ولی مادرش چنان او را می‌نگریست و به آوازی که از دهانش خارج می‌شد گوش می‌کرد که انگار او به مانند انوار خورشید درخشان بود و می‌توانستم بگویم که مادرش فکر می‌کرد او هیچ اشتباهی در کارش نداشت و احتمالاً به خاطر همین بود که او پسرش را پیش ملکه‌اش آورده بود تا چیزی را به او تقدیم کند که فکر می‌کرد هدیه گران‌قدری بود.

هنگامی که پسرک از ریتمش خارج شد، لبخند تشویق کننده‌ای به او زدم. ریتمش را پیدا کرد و ادامه داد و من سرم را دائماً برایش تکان می‌دادم تا ادامه دهد.

سپس حرکتی از گوشه چشم‌هایم دیدم، به آن سمت نگاه کردم و دلواپس شدم. فهمیدم که دییندرا و ناریندا هم آن را دیده بودم چون نگرانی آن‌ها را هم احساس کردم.

دورتک داشت با قدم‌های بلند در بین چادرها راه می‌فت، باند کثیف و نامنظمی به دور بالاتنه‌اش بسته شده بود، خراش‌های روی سینه و صورتش بخیه زده نشده بودند و به خاطر نوعی ضماد می‌درخشیدند و به وضوح مشخص بود که خیلی خوب داشت درمان نمی‌شد. ولی خب به هر حال داشتند درمان می‌شدند.

عروسش تمیز ولی سرتاپا کبود، با دستی که به گردنش آویخته بود و لبی پاره شده بی‌تعادل و تلوتلوخوران در پشت سرش می‌آمد.

گردنبند شب تصاحب شدنش را به گردن داشت، دورتک هم زنجیر شب تصاحب کردنش را به کمر داشت، زنجیرش را به گردنبند او بسته ولی آن را به دست گرفته بود و او را پشت سر خودش می‌کشید.

ای بابا، جداً که این یارو پادشاه عوضی‌ها بود.

جلوی جنگجویی که در پنج قدمی لهن ایستاده بود، توقف کرد و شروع به حرف زدن با او کرد و حینی که حرف می‌زد، زنجیر زن را کشید و او را در کنار خودش روی زانوهایش به زمین زد و دستش در موهای او چنگ انداخت و او را همان‌جا نگه داشت. اصلاً مجبور نبود این کار را بکند، آن زن هیچ‌جایی نمی‌رفت. بدون اجازه او هیچ جایی نمی‌رفت.

نگاهم به زن دوخته شد و هرچه بیشتر به او نگاه می‌کردم، قلبم بیشتر و بیشتر درد می‌گرفت و فشرده می‌شد.

آن دختری که روزگاری بود، حالا دیگر از بین رفته بود. همه چیزش رفته بود. صورتش کاملاً بی‌حالت بود، چشمانش به دور دست نگاه می‌کردند. چنان عمیق در افکار خودش غرق شده بود که احتمالاً حتی نمی‌دانست کجا بود.

به سرعت به لهن نگاه کردم و دیدم که او و دو جنگجویش درحالی‌که حالت خشکی روی صورت‌هایشان داشتند، با هم صحبت و به زوج نگاه می‌کردند.

ولی حتی یک کلمه هم با آن‌ها صحبت نکردند. لهن فقط پشتش را به دورتک کرد و به گفتگویش ادامه داد.

بدون این‌که فکر کنم به سمت پسر آوازخوان برگشتم، روی زانوهایم بلند شدم و دستم را به سمت سازش گرفتم و همان‌طور که لبخند می‌زدم انگشتانم را به سمتش تکان دادم. نواختنش ریتمش را از دست داد و آوازی که می‌خواند رفته رفته قطع شد. به مادرش نگاه کرد، زن سرش را برای او تکان داد و پسر موسیقی‌اش را قطع کرد و ساز گیتار مانندش را به سمت من گرفت.

یکی از دو معشوق قبلی من دیوانه گیتار بود، چهارتا گیتار داشت. دوتا گیتار آکوستیک و دوتا الکتریک. و او به من یاد داده بود چطور گیتار بنوازم. بعد هم وقتی خیلی سریع آن را یاد گرفتم و به سرعت از او خیلی در این کار بهتر شدم، سگ اخلاق شد. (این یکی از دلایلی بود که فکر می‌کردم به خاطرش با من قطع رابطه کرده بود ولی وقتی با همان گیتار توی صورتش کوبیده بودم، قسم خورده بود که به این خاطر نبوده ولی من مطمئن بودم که دلیلش همین بود.) وقتی ترکم کرد، برای خودم یک گیتار خریدم و همیشه، هر هفته دو یا سه بار و گاهی اوقات هم هر روز زمانی را صرف گیتار زدن می‌کردم.

چه ملکه بودم چه نبودم، هیچ چیزی نمی‌توانستم به همسر دورتک بدهم، به جز آن چیزی که آن پسر به من داده بود.

روی باسنم نشستم و با تارهای گیتار بازی کردم تا لِمش دستم آمد و آن‌گاه شروع به نواختن آهنگ اسرائیل کاماکاویوو کردم و آهنگ آن سوی رنگین کمان در دنیایی خارق‌العاده را خواندم. ولی این آهنگ با نت‌های گیتار بود نه یک یوکه‌لیلی .*

نمی‌شد گفت صدای آواز خواندن من از آن پسر بچه بهتر بود ولی نیازی هم نبود بهتر باشد. حتی اگر نمی‌توانستی معنای کلمات را بفهمی ولی خود آواز را هیچ چیزی به جز زیبا نمی‌شد توصیف کرد. نگاهم را به همسر دورتک دوختم حینی که او نگاهش را به زمین دوخته و من و امیدوار بودم که او به نوعی صدای دو نوایی امیدوارکننده آواز و سازم را که با هم ترکیب شده بودند، بشنود به کارم ادامه دادم. امیدوار بودم موسیقی‌ام با تمام رنگ‌ها و ارتعاشات رنگین‌کمانی‌اش به دنیای تاریکی که در آن زندگی می‌کرد، رنگ و رو ببخشد.

* نوعی ساز زهی با چهار زه به گیتار شباهت دارد و نواختن آن در هاوایی رواج دارد. م

سپس او آرام سرش را بلند کرد، نگاهش چشم‌های من را یافت. داشتم هر کاری که یک ملکه خوب از دستش برمی‌آمد را انجام دادم، یعنی همان کاری که یک ملکه برای امید دادن به مردمش می‌توانست انجام دهد، حتی اگر کار زیادی نبود و این فقط برای یکی از مردمش انجام می‌شد.

وقتی آوایم کار خودش را کرد، فهمیدم. چشم‌های زن آرام بسته شدند، صورتش حالت ملایمی به خود گرفت و من به هر چیزی که در آن دنیا تقدس داشت دعا کردم که در آن لحظه او به روی رنگین کمانی در دنیایی خارق‌العاده باشد.

هنگامی که نواختن را پایان دادم، چشم‌هایش را باز کرد ومن به او لبخند زدم. دورتک زنجیرش را کشید و گردنش را پیچاند و این باعث شد که آن حالت ملایم روی صورتش به سرعت از بین برود و درد جایش را بگیرد.

لحظه‌ای که این کار را کرد، صدای بم و مردانه‌ای شنیدم که دورتک را خطاب قرار داد و شدیداً هم خشمگین بود.

و این صدای لهن نبود.

به سمت چپم نگاه کردم و بوهتان را دیدم. همین‌طور متوجه شدم که عده‌ای را به دور خودم جمع کرده بودم. بعلاوه چشم‌های تیره لهن را دیدم که با حالتی به من نگاه می‌کردند که قبلاً هرگز ندیده بودم ولی از آن نگاه‌هایی بود باعث شد دلم فرو بریزد ولی در قلبم احساس سبکی کنم.

دییندرا با صدای آرامی گفت: «به ملکه‌ت بی‌احترامی کردی.» و من که به خاطر اتفاقات پیش روی‌مان گیج شده بودم، برگشتم و در چشمانش نگاه کردم. تازه آن موقع بود که متوجه شدم داشت ترجمه می‌کرد.

نگاهش را دنبال کردم و بوهتان را دیدم که به سرعت به سمت دورتک رفت و حرف‌هایی در بین‌شان رد و بدل شد.

دییندرا ترجمه کرد.

دورتک گفته بود: «من هیچ اهمیتی به آواز خوندن زن‌ها نمی‌دم.»

«تو به هیچیِ زن‌ها اهمیت نمی‌دی.» این را بوتان گفته بود و چانه‌اش را به سمت همسر دورتک تکان داده بود.

جنگجوی دیگری گفته بود: «مراقب باش بوهتان.»

دورتک هشدار داد: «بله مراقب باش بوهتان. همسر من هیچ ربطی به تو نداره.»

بوهتان جواب داد: «حق با توئه، همسر تو هیچ ربطی به من نداره. ولی من دارم در مورد همسرت حرف نمی‌زنم، دارم در مورد سگت حرف می‌زنم. تو همسرت رو حیوان خونگی خودت کردی. خوشت می‌آد با حیوان‌ها بخوابی دورتک؟» لب‌هایم را به هم فشردم چون این حرف‌ها همان حرف‌های رجزخوانی پیش از دعوای توی دنیای خودم بود بنابراین حدس می‌زدم که در بین این قبیله هم باید از آن رجزخوانی‌های جدی باشد.

بوهتان ادامه داد: «نمی‌خواد جواب بدی، خودم جوابش رو می‌دونم. دیگه به هیچ کسی پوشیده نیست که تو از هر فرصتی استفاده می‌کنی که با ارضا کردن خودت به هر روشی که حیوانت از انجامش بر می‌آد به همه نشون بدی چه جور جنگجویی هستی.»

دورتک زنجیر زن را دوباره کشید و فریاد زد: «عروس من هیچ ربطی به تو نداره!»

بوهتان در جواب فریاد زد: «ولی اون که عروس تو نیست!» به زن اشاره کرد و به شکل خطرناکی به سمت دورتک خم شد. «اون هیچ چیزی نیست به جز حیوانی که به زانو در آوردیش. با رفتارت لشکر رو شرمنده کردی، توی مسابقات با صورتش اون کار رو کردی، وقتی مسلح بودی دکس ما رو به مبارزه طلبیدی، جلوی پادشاه‌مون به ملکه ما توهین کردی.»

دییندرا نفسش را با جوابی که دورتک داد حبس کرد و من نه فقط با حبس کردن نفس او که با جوّی که بر فضا حاکم شد فهمیدم که اتفاق خیلی خیلی بدی داشت می‌افتاد.

نگاهی به او کافی بود تا به من نشان بدهد که رنگش پرید و من بلافاصله با نگرانی پرسیدم: «چیه؟»

هنگامی که با صدای آرام جواب می‌داد، نگاهش را از اتفاقی که داشت می‌افتاد برنداشت. «دورتک گفت من هیچ احترامی برای ملکه یا پادشاهی که زنش خیلی زود بعد تصاحب شدنش سواری می‌کنه قائل نیستم. اون زرده فقط دو هفته‌ست که با پادشاه می‌خوابه و اون رو دور انگشتش می‌چرخونه. پادشاه ما کسیه که به زانو در اومده.» نگاه دییندرا به سمت لهن برگشت و حرفش را تمام کرد: «این یعنی به مبارزه طلبیدن.»

وای گندش بزنند.

نگاه من هم به سمت لهن برگشت. درحالی‌که دست‌هایش را روی سینه‌اش چلیپا کرده بود و حالتی روی صورتش داشت که انگار همه این‌ها به نظرش یک ذره جالب بودند. ولی فقط ذره‌ای نه بیشتر.

دییندرا حرفی که جنگجوی ایستاده در کنار لهن به دورتک گفته بود را ترجمه کرد: «دکس رو به مبارزه می‌طلبی؟»

دورتک با خشم گفت: «چه دکسی؟» سپس تفی به سمت لهن انداخت. «من هیچ دکسی نمی‌بینم.»

سرانجام لهن حرف زد و حرفش را با ملایمت خیلی زیادی هم گفت.

«بهت نصیحت می‌کنم که دست از بلند کرد مشت‌ها و مردانگیت برای عروست برداری دورتک، این‌طوری می‌تونی درمان بشی. می‌خوام پیش از این‌که جلوی من زانو می‌زنی و من سرت رو از تنت جدا می‌کنم، کاملاً درمان شده باشی.»

دورتک فریاد زد: «من مقام دکس رو طلب می‌کنم. اولین کاری که می‌کنم هم اینه که ترتیب اون زرده رو می‌دم و اونقدر این کار رو می‌کنم که همه بدنش رو به هر شکل و از هر طرفی تصاحب کرده باشم.»

نفسم را حبس کردم ولی لهن نیشش را باز کرد و من با تعجب به واکنش او خیره شدم.

سپس دییندرا نفسش را حبس کرد ولی سریع حرف‌های لهن را ترجمه کرد. «سرم رو بزن و خدایان به گریه میان چون ان وقت یعنی آسمون به زمین رسیده. نزدیک ماده ببر من بشو، اون پنجه‌هاش رو توی شکمت فرو می‌کنه و قبل از این که آخرین نفست رو بکشی دل و روده خودت رو می‌بینی که بیرون می‌ریزن.» دییندرا به من نگاه کرد. «این سنگین‌ترین توهینیه که به یه جنگجو می‌شه کرد عزیز من، این که بهش بگی یه زن می‌تونه شکستش بده.»

این می‌توانست توهین سنگینی برای هر کسی باشد. با این حال جواب خیلی محشری بود.

هنگامی که دورتک با خشم چیزی گفت، دییندرا شروع به ترجمه کرد: «اون زرده مردانگی تو رو مال خودش کرده!»

با این حرفش لحن جواب داد: «حرفی که زدی درسته و من به این خاطر خوشحالم، می‌دونه باهاش چی کار کنه و به نظر می‌رسه از کاری که بلده خوشش میاد. دیشب که باهاش خوابیدم ملکه من نفس نفس زد و گفت که حس من رو توی وجودش دوست داره، اون هم درست پیش از این‌که تخمم رو توی رحمش بکارم. تخمی که ممکنه یه جنگجو بشه، تخمی که همین حالا هم از تو خیلی جنگجوتره.»

نجوا کردم: «دمش گرم!» این هم جواب خیلی خوبی بود، شاید یک کمی جنبه شخصی داشت ولی باز هم جواب خوبی بود.

ناریندا زمزمه کرد: «نمی‌دونم این چیزی که گفتی یعنی چی ولی بهت می‌گم که بازم می‌تونی همون رو بگی.»

دورتک فریاد زد و دییندرا ترجمه کرد: «فردا سرت رو می‌زنم!»

که لهن هم جواب داد: «نه، می‌خوام پیش از این‌که تن بی سرت رو روی تل هیزم می‌ندازم کاملاً خوب شده باشی. دو هفته وقت داری دورتک. بعد شمشیرهامون با هم تصادم می‌کنن.»

دورتک پیش از این‌که نگاه خشمگینش را به بوهتان بدوزد که هنوز هم نزدیکش ایستاده بود، یک ثانیه‌ای با خشم به لهن نگاه کرد.

دییندرا حرفش را ترجمه کرد: «پیش از این‌که مقام دکس رو بگیرم، تو-» یک انگشتش را به سمت بوهتان بلند کرد و ادامه داد: «مراقب خودت باش و ذهنت رو از عروس من دور کن.»

بوهتان جواب داد: «تو باهاش مثل یه عروس رفتار کن و من هم کاری که گفتی رو انجام می‌دم. ادامه بده و باهاش مثل یه سگ رفتار کن، اون وقت من مجبور می‌شم بکشمش تا از این بدبختی که دچارش شده نجاتش بدم.»

زمانی که صورت دورتک سرخ شد نفسم را با حرفی که بوهتان زده بود، حبس کردم. (حرف‌هایی که امیدوار بودم جدی نگفته باشد.) صورتش چنان سرخ شده بود که فکر کردم سرش هر لحظه می‌ترکد. سپس لهن وارد بحث‌شان شد.

«بوهتان، کافیه، منظورت رو رسوندی.»

پادشاه حرف زده بود بنابراین بوهتان یک قدم عقب رفت ولی نگاهش هنوز هم در چشمان دورتک قفل شده بود.

سپس دییندرا حرف‌ بوهتان را ترجمه کرد. «بعد از این‌که دکس دُمت رو از سر بی‌جانت جدا کرد، من اولین کسی هستم که برش می‌داره و به عنوان هدیه ازدواج به عروست می‌ده.»

بعد برگشت و به راه افتاد، پیش از این‌که به سرعت دور شود، نگاهش لحظه‌ای به من افتاد و سرش را به تعظیمی خم کرد.

درحالی‌که سعی می‌کردم تنفسم را کنترل کنم، با صدای آرامی از ناریندا پرسیدم: «دُم چیه؟» ولی در عوض نگاهم با شوهرم درآمیخت.

صدای ناریندا را شنیدم که جواب داد: «موهاشون. بعد از یه به مبارزه طلبیدن، پیروز سر رو از بدن مغلوب جدا می‌کنه و اون رو به زینش می‌بنده و کل دکسشی رو دور می‌زنه، وقتی که جشن پیروزیش به پایان برسه، حالا هر چقدر هم که طولانی باشه، سر رو با بریدن موهاش از زینش جدا می‌کنه. بعد از این، عاقبت سرش به رحم هر کسی که اون رو برمی‌داره بستگی داره می‌تونه در کنار بدن بی‌سرش روی تل هیزم سوزانده بشه یا هر اتفاق دیگه‌ای براش بیفته. برای همه مهمه که تل هیزمی برای سوزانده شدن داشته باشن چون این‌طوری خاکسترهاشون می‌تونه به آسمان‌ها بره و بدنشون به روح‌شون بپیونده. توی کورواک، مارو و همه اهالی سرزمین‌های جنوبی همین اعتقاد رو دارن و هر بدنی که سوزانده نشه مثل روحی نامرعی، ناشنیدنی و بی‌قدرت در قلمرو سرگردان می‌شه. نسوزاندن سرش آخرین شکستیه که می‌شه به یه جنگجو وارد کرد، اون‌ها تا ابد بدون سر به عنوان یادآوری‌ای برای حماقتی که کردن در دنیا سرگردان می‌شن.»

داشتم گوش می‌دادم ولی به شکل عجیبی هم با شوهرم ارتباط برقرار کرده بودم. حینی که دییندرا صحبت می‌کرد، نگاهش به چشم‌های من دوخته شده بود، سپس چانه‌اش را یک بار و آرام بالا داد. فهمیدم منظورش این بود که حالم خوب بود یا نه. بنابراین سر تکان دادم. وقتی این کار را کردم او برگشت و رفت.

و تازه همان موقع بود که یادم آمد من هنوز هم ساز آن پسر را نگه داشته بودم، بدنم از جا پرید و بعد به سمت او برگشتم و لبخند زدم، سازش را به سمتش گرفتم و گفتم: «شاهشا.» مادر و پسر به وضوح به خاطر اتفاق‌هایی که افتاده بود، می‌لرزیدند. هنگامی که من از دییندرا خواستم به او بگوید که باز هم با سازش به دیدنم بیاید و می‌توانیم با هم ساز بزنیم پسر بچه به خودش آمد و سازش را پس گرفت. صورت مادرش از خوشحالی شکفت ولی حال پسر طوری بود که انگار می‌خواست لخت و با موهایی آتش گرفته در دکسشی بدود. بنابراین تصمیم گرفتم وقتی می‌آمد، من می‌توانستم ساز بزنم و او می‌توانست برود و هر طور که دوست داشت با دوستانش بازی کند.

آن‌ها رفتند و ناریندا پرسید: «این… اوم… درگیری‌ها اغلب بین جنگجوها در می‌گیره؟»

«نه ناریندای شیرین، اون‌ها مردن، این چیزها توی خون‌شونه ولی این اتفاقات معمولاً نمی‌افتن. هرچند دورتک مورد علاقه هیچ کسی نیست و من می‌تونم ببینم که جنگجوها به خاطر رفتارش دارن بی‌صبر می‌شن. یا که اون کارهایی می‌کنه یا چیزهایی می‌گه که باعث می‌شه اون‌ها جوابش رو بدن. بوهتان مرد خوبیه، پدر خوبیه، سیریم می‌گه اون جنگجوی خیلی خوبی هم هست. اون و ناهکا نزدیک به دو هفته بعد از تصاحب ناهکا از چادرشون بیرون نرفتن. تا این حد عاشق ناهکا شده بود. قبیله بعد از مراسم انتخاب کوچ کرد و اون‌ها رو پشت سر جا گذاشت. اون شوهر خوبیه و از همسرش مراقبت می‌کنه و بهش اهمیت می‌ده.» دییندرا لبخند با محبتی به ناریندا زد، لبخندی که حرف‌های زیادی در مورد جنگجویی که او را تصاحب کرده بود برای گفتن داشت. «مردهایی هستن که مهم نیست چه خونی توی رگ‌هاشون جریان داره یا چه جور آموزش‌هایی دیدن، با وجود همه این‌ها مردهای خوبی هستن.»

ناریندا در جواب لبخند زد و توی لبخندش هیچ کوچکی یا حالت عجیبی نبود.

گال جلو آمد و چند بشقاب میوه شکری شده روی خز‌ی که بر رویش نشسته بودیم، گذاشت. به او لبخند زدم واو هم به من لبخند زد و عقب عقب دور شد.

رفتنش را تماشا کردم و به این فکر کردم که تیترو کمی سرد بود چون بزرگتر بود، به نظر می‌رسید که وظایفش را خیلی جدی می‌گرفت و من متوجه شده بودم که بخشی از وظیفه‌اش این بود که حواسش به من باشد. ولی جیکاندا، بیتس و پکا جوانتر بودند، دوستانه‌تر و پرحرف‌تر بودند. همین‌طور که روزها می‌گذشتند حتی پکا هم از لاک کمرویی‌اش خارج می‌شد و خوش‌برخوردتر می‌شد. مکالمات ما با هم به سختی انجام می‌شد ولی با تیترو، حس می‌کردم همه با هم یک گروه را تشکیل می‌دادیم.

ولی گال فاصله می‌گرفت و همه چیز را تحت نظر می‌گرفت و بعد از حرف‌هایی که دییندرا دیروز به من گفته بود، از این که به او شک داشته باشم متنفر بودم ولی مانده بودم که چرا باید رفتارش این‌طور می‌بود.

لعنتی، قصد داشتم از این به بعد حواسم به دخترها باشد، مخصوصاً به گال.

سپس صدایی شنیدم. صدایی مثل رعد و برقی در دوردست بود. صدایی آشنا بود ولی در عین حال حس عجیبی هم داشت. لحظه‌ای‌ که افق پر از اسب شد تازه فهمیدم چه بود. صدای کوبش سم‌ اسب‌های بی‌شماری به روی زمین بود. در شش روز گذشته این صدا را شنیده بودم ولی این فرق داشت و تفاوتش به خاطر این بود که اسب‌هایی که داشتند به سمت ما می‌آمدند، با چند صد تا هم قابل شمارش نبودند.

نوشته رمان تبار زرین پارت۱۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا