" /> رمان تبار زرین پارت۱۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت۱۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

سپس نیشش را گوش تا گوش برایم باز کرد و این بار من بودم که از خنده منفجر شدم.

هنگامی که قهقهه‌ام به هرهر تقلیل پیدا کرد، او را دیدم که لبخند زد و به جلو اشاره کرد: «امشب اردو می‌زنیم، مطمئنم.»

پرسیدم: «می‌بخشید؟»

«خنده خیلی خوشایندی داری عزیز من، شبیه صدای زنگیه که توی هوا منعکس می‌شه و به دوردست‌ها سفر می‌کنه. با توجه به این‌که وقتی خندیدی شوهرت روی زینش برگشت و تماشا کرد به این شک کردم. دارم پیر می‌شم ولی دیدم هنوز خیلی خوبه و با اون اخمی که وقتی صدای خنده‌ت رو شنید، روی صورتش نشست حدس می‌زنم مدتیه که صدای خنده‌ت رو نشنیده و دلتنگش شده، بنابراین اون رو برای خودش می‌خواد. از اون‌جایی که جزء این قبیله‌ست، هر وقت چیزی رو بخواد برای به دست آوردنش یه کاری می‌کنه. بنابراین، ما امشب اردو می‌زنیم. از این اطمینان دارم.»

هنگامی که جواب می‌دادم، برای نگاه نکردن به لهن همه قدرتم صرف شد ولی به او نگاه نکردم. «ببخشید؟»

دییندرا به من نگاه کرد. «از اون… اوم، اتفاق ناخوشایندی که برامون افتاد تا به حال توجه ایشون رو دریافت کردی؟»

زیر لب گفتم: «اوم… نه.»

اظهار نظر کرد: «پس حدس می‌زنم برای اون هم دلتنگ هستن.»

حس کردم دلم هُری پایین ریخت.

«دییندرا، فکر می‌کنم… خب، در واقع، من هیچ وقت با لهن خندیده باشم و اون می‌تونه هر نوع توجهی که بخواد رو از زاکتوها که پشت سر قافله دارن میان به دست بیاره.»

«وقتی چیزی نداری که اون رو بخوای یا بهش نیاز داشته باشی خیلی برات مهم نیست. ولی وقتی چیزی رو که خیلی دوستش داشته باشی دارا باشی… خیلی دوستش داشته باشی… و از تو گرفته شده باشه و بخوای پسش بگیری، برات به یه جور گرسنگی تبدیل می‌شه. شوهرت الان گرسنه‌ست سرسی. جنگجوها تا قبل از این‌که چیزی که می‌خوان رو به دست نیاوردن خیلی گرسنه نمی‌مونن. یه راهی برای سیراب کردن عطش‌شون پیدا می‌کنن. بنابراین اون به چادرش نیاز پیدا می‌کنه چون تو به خاطر کاری که اون قصد انجامش رو داره به چادرت نیاز داری. بنابراین ما امشب چادر می‌زنیم.» تکرار کرد: «من اطمینان دارم.»

نفسم را حبس کردم و به روبه‌رو نگاه کردم.

این اصلاً خبر خوبی نبود.

گفت: «حالا عزیز من، پیش از این‌که با چیزی که امشب باهاش روبه‌رو می‌شی، رو در رو بشی باید خودت رو آماده کنی.» و من می‌دانستم چه در راه بود.

«دییندرا مطمئن نیستم که آماده-»

«آماده باشی یا نه سرسی، چاره دیگه‌ای نداری. تو ملکه‌ای و به عنوان یه ملکه باید بدونی که با پادشاه ازدواج کردی و باید نیازهاش رو درک کنی و باید همه این‌ها رو به خاطر ازدواجت، شوهرت، مردمت و خودت درک کنی.»

آه کشیدم و زمزمه کردم: «خیلی‌خب دوست من بیا از این بحث بگذریم.»

«سرسی، دارم سعی می‌کنه تو رو زنده نگه داره.»

پلک زدم و بعد سرم به سرعت به سمتش برگشت.

نفسم را بیرون دادم. «چی؟»

داشت به من نگاه می‌کرد، دید که تمام توجه من را روی خودش دارد. بنابراین پیش از این‌که دوباره به روبه‌رو نگاه کند سر تکان داد. «در مورد کورواک و مردمش زیاد توضیح دادم. اون‌ها وحشی هستن، حتی از برخی جهات بدوی هستن. هیچ دولتی ندارن ولی ثروت دارن، زمین دارن، پادشاه دارن. پادشاه هیچ درباری نداره که یعنی خبری از دسیسه‌های درباری و سیاست نیست.»

من هم به جلو نگاه کردم و گفتم: «دییندرا، عزیز دلم متوجه حرف‌هات نمی‌شم.»

«اون مرد، جفری، اون رو یادت میاد؟»

دوباره به او نگاه کردم و وقتی به من نگاه کرد، سر تکان دادم.

به روبه‌رو نگه کرد و وقتی ادامه داد من هم همین کار را کردم. «اون اهل سرزمین میانیه. پادشاه بالدور به سرزمین میانی حکمرانی می‌کنه. وقتی مرد خیلی جوانی بود فرمانروای سرزمینش شد و پیش از این‌که من از وال برم حکومت می‌کرد ولی سیریم هم در مورد این که اون به عنوان مردی حریص، مکار و حتی ظالم شناخته می‌شه برام گفته. مردمش ارزش کمی براش دارن و برای طلا ارزش خیلی زیادی قائله. و زمین. و هر ثروتی که می‌تونه از زمین‌ها به دست بیاره. از اون ثروت‌هایی که کورواک در دل خودش داره.»

وای گندش بزنن.

مثل همان دییندرای همیشگی ادامه داد: «من این جفری رو قبلاً دیده بودم، اغلب نه ولی بیشتر از یک بار دیده بودمش. حالا دیگه مردم خیلی زیادی از سرزمین‌های دور میان تا مراسم شکار همسر رو تماشا کنن. مردم خواری هستن و این رو با دلایل ناپاک و هرزی تماشا می‌کنن، هیچ حرمتی ندارن. دکس اهمیتی به اون‌ها نمی‌دن. تمرکزشون روی قبیله و سکه‌هاییه که اون‌ها با خودشون میارن و می‌شه باهاشون تجارت کرد.»

من هم متوجه آن مردها شده بودم و به نظر من هر مردی که یک مراسم شکار همسر را مثل تماشاگرهای یک بازی ورزشی تماشا ‌کند هیچ حرمتی نداشت.

دییندرا ادامه داد: «بعد هم مردهایی هستن که میان تا لشکر و مردم کورواک رو بررسی کنن. این‌ها بیشتر به دلایل تحقیقیه ولی می‌تونه با اهداف شنیع و زشتی هم باشه. دکس پیش از این‌که این مردها رو آزاد بذاره تا مطالعاتشون رو بکنن به دقت بررسی می‌کنه ولی باز هم هیچ وقت همه اطلاعات در اختیارشون گذاشته نمی‌شه. ایشون در مورد چیزهایی که این مردها یاد می‌گیرن خیلی محتاط هستن، همه چیز رو کنترل می‌کنن. آموزش‌ها و روش‌های جنگی آشکار نمی‌شن. لشکر به این خاطر موفقه چون هیچ کس نمی‌دونه چی دقیقاً یه جنگجو می‌سازه و اون‌ها چطور می‌جنگن. در واقع احتمالاً متوجه نشدی ولی هیچ غریبه‌ای توی مراسم انتخاب یا جشن‌های بعدش اجازه شرکت نداشت. ممنوعه. دلیل دیگه‌ای که ملاقات جفری با تو با روی باز پذیرفته نشد هم همین بود و تو اولین ملکه‌ای نیستی که از یه سرزمین دیگه‌ای آورده و تصرف شده که هویتت برای دیگران پریشانی به وجود بیاره. احتمالش خیلی زیاده که کسی در نزدیکی تو عمل خشونت‌باری مرتکب بشه و به احتمال زیاد به خاطر همین بود که گارد افتخارت اون لحظه خیلی متفاوت و سریع وارد عمل شدن. از اون روز دیگه اون مرد رو ندیدیم و اصلاً هم نیاز نیست برای حدس زدن دلیلش خیلی سعی کنم.»

وای مرد. یک حسی داشتم که می‌گفت جفری به فنا رفته بود. عجب احمقی بود.

ادامه داد: «بعد از اون مردهایی بودن که به عنوان سفیر از سرزمین‌های دیگه اومدن. این، هم چیزی بود که دکس باید باهاش سر و کله می‌زد.»

وای. انگار این دکس خیلی بیشتر از اون چیزی که متوجه شده بودم، کار داشت.

دییندرا ادامه داد: «کمی شک دارم خبر این‌که دکس داکشانای خودش رو کنارش به تخت نشونده به سرزمین‌های دور دست سفر کره باشه. همه‌ش دو هفته گذشته ولی اسب‌ها با تمام سرعت و عرق‌ریزان حرکت و با خودشون قاصد‌ها و نامه‌هایی رو جابه‌جا می‌کنن. روی این زمین ماه‌ها طور می‌کشه تا خبرها به مقصد برسه و نقشه‌ها بعد از این‌که خبرها رسید در عرض چند دقیقه کشیده می‌شن. و این خبرها این هستن که این ملکه، ملکه زرین افسانه‌ای ماست. این تو رو متاع خیلی ارزشمندی می‌کنه عزیز من.»

هنگامی که دوباره به او نگاه کردم حس کردم یخ در رگ‌هایم به جریان افتاد. «متاع؟»

در جواب پرسید: «اگه ملکه زرین مردم کورواک و لشکرش دزدیده و در ازای خون‌بها نگه داشته بشه، مردمش چی کار می‌کنن؟»

زمزمه‌کنان گفتم: «وای خدای من.»

«اگه زندانی و شکنجه بشه، اگه در ازای سالم برگردوندنش ثروت کلانی درخواست بشه؟»

دوباره به جلو نگاه کردم و آب دهانم را قورت دادم.

«ثروت‌های این کشور تجارت نمی‌شن سرسی، باید این رو بدونی. لشکر می‌تازه خون ریخته می‌شه. خون خیلی زیاد. جنگجوها سقوط می‌کنن، زن‌ها بیوه می‌شن، بچه‌ها پدرهاشون رو از دست می‌دن.»

«باشه، دارم متوجه می‌شم.» هنوز هم با صدای آرام حرف می‌زدم.

دییندرا جواب داد: «نه متوجه نمی‌شی. حتی نصفش رو هم درک نمی‌کنی.» چشم‌هایم را بستم و وقتی او به حرف زدن ادامه داد بازشان کردم. «جفری فکر می‌کرد تو اهل سرزمین میانی هستی و با تطبیق دادن خودت با این‌جا مشکل داری، با تصاحب شدنت مخالف هستی، از پادشاهت متنفری. اون بهت گفت که دوستته ولی می‌خواست اعتمادت رو به دست بیاره، ولی اون ارزش اعتماد کردن رو نداره چون می‌خواست تو رو با مردمت دشمن کنه، تا رازهاشون رو توی گوش اون نجوا کنی، تا اطلاعاتی که نیاز داره تا این سرزمین و ثروت‌هاش رو به دست بالدور بده برسونی تا این کار رو با از بین بردن لشکرش انجام بدی.»

با صدای لرزانی گفتم: «باشه، دارم متوجه می‌شم.»

با ملایمت گفت: «نه، متأسفم سرسی ولی متوجه نیستی. اون یکی از افراد زیادیه که این هدف رو دارن. مردهای زیادی از همه جا فرستاده می‌شن و همه هم همین مأموریت رو دارن. ولی حتی در بین کسایی که این مأموریت رو دارن، اشخاصی هم هستن که بر علیه شخص دکس نقشه کشیدن، اون‌ها هم تو رو به عنوان وسیله‌ای برای سرنگونی ایشون می‌بینن. اون‌ها تو رو تحت نظر خواهند داشت عزیز من و هر اطلاعاتی که بتونن بر علیه پادشاه‌مون استفاده کنن رو از شما بیرون می‌کشن. و برای این کار چشم‌ها و جاسوس‌هایی در همه جا هست، تک‌تک حرکاتتون رو زیر نظر دارن. حتی همین الان.»

این باعث شد بلافاصله به خواجه فکر کنم ولی وقتی دییندرا به حرف زدن ادامه داد، افکارم شروع به چرخیدن کردند.

«دکس، دکس ماست چون قدرتمنده، چون هیچ کس نمی‌تونه ایشون رو توی نبردی شکست بده، ولی ایشون به شکل قابل توجهی باهوش هم هستن. هیچ وقت دکس باقی نمی‌موندن اگه صلح رو حفظ نمی‌کردن، امنیت و ثروت سرزمین‌شون رو حفظ نمی‌کردن و با این نفوذ خارجی مکارانه مقابله نمی‌کردن. اگر این کارها رو نمی‌کردن و کسانی هم بودن که با ایشون همکاری نمی‌کردن، این دشمنی عمیق‌تر می‌شد و ایشون با یه چکاچک شمشیرهای دیگه روبه‌رو می‌شدن که تا سقوط آخرین جنگجو طول می‌کشید، تا وقتی که از خستگی نتونن شمشیرشون رو بلند کنن، تا وقتی که سر از تنشون جدا بشه.»

هورا!

دییندرا ادامه داد: «دکس لهن از خیانت کردنت نمی‌ترسن، از ربوده شدنت می‌ترسن. این رو نمی‌دونستی و تا وقتی که اون‌قدر من و شوهرم سر هم دیگه داد کشیدیم که نزدیک بود چادر فرو بریزه، من هم نمی‌دونستم. ولی سیریم به دکس اطلاع داده بود که ما قصد رفتن به بازارچه رو داشتیم و دکس دستور داده بود یه محافظ ما رو تعقیب کنه. تیترو برای ایشون خبر فرستاده بود که ما قصد داشتیم توی اردوگاه قدم بزنیم و دوباره یه محافظ ما رو تعقیب کرده بود. تصمیم ما برای ملاقات با دوستت ناریندا توسط تیترو اطلاع داده نشده بود، هیچ کدوم از دخترها اطرافمون نبودن، بنابراین وقتی رفتیم اون‌ها ما رو ندیدن و نمی‌دونستن کجا داریم می‌ریم. وقتی تیترو متوجه رفتن ما شده بود، برای دکس خبر فرستاده بود. بعد، خیلی بعدتر، از فیتاک شنیده بود که تو با ناریندا بودی ولی وقتی فیتاک به چادرش برگشته بود، ما پیش ناهکا بودیم و اون اصلاً نمی‌دونست ما کجا بودیم. وقتی معلوم شد کجا بودیم، داشتیم توی دکسشی قدم می‌زدیم و از شانس بد به نوعی محافظ‌هایی که برای پیدا کردن ما فرستاده شده بودن رو جا می‌گذاشتیم. این یه سلسله اتفاق و وضعیت پر از بدشانسی بود. هر لحظه‌ای که می‌گذشت، مخصوصاً با وجود این‌که دکس دیده بودن که جفری با شما ارتباط برقرار کرده بود و این‌که روش‌های پادشاه بالدور رو می‌دونست که معمولاً شرورانه هستن ولی هیچ کس نمی‌تونه اون خشونت رو بهش نسبت بده، همه این‌ها باعث شده پادشاهت مضطرب بشه. بنابراین وقتی به چادرت رسیدیم، احساسات ایشون دیگه کاملاً بهش غالب شده بودن.»

حس کردم دهانم به هم فشرده شد و از بین لب‌هایم به سختی گفتم: «با این‌حال باز هم هم عذر موجهی نیست.»

«بله عزیز من. توی سرزمین تو با اون پدری که خوش شانسی داشتنش رو داشتی و برای ما توصیفش کردی می‌تونم باور کنم که این عذر موجهی نیست ولی باز هم با کمی تردید بهت یادآوری می‌کنم، چون می‌دونم که از این حرفم خوشت نمی‌آد ولی تو با یه جنگجوی قبیله کورواک ازدواج کردی.»

برگشتم تا به او نگاه کنم و وقتی او به سمتم برگشت، نگاهم را در چشمانش قفل کردم. با صدای آرامی تکرار کردم: «این هنوز هم عذر موجهی نیست.» در نگاهم خیره شد و بعد پیش از این‌که سرش را تکان بدهد، آه بلند و پر سرو صدایی کشید.

دوباره به روبه‌رو نگاه کرد و من هم همین کار را کردم.

بعد به او یادآوری کردم. «تو فقط به این فکر می‌کنی که شرایط رو بپذیری یا نه نپذیری، مگه نه؟»

جواب داد: «توی این برهه زمانی این کار به نظر عاقلانه میاد.» و من لبخند زدم.

کاری از دستم بر نمی‌آمد، دوستم بامزه بود و بعد از این‌که چند جور خبر نه چندان خنده‌دار به من داد (که این هم در حقش بی‌انصافی بود.) نیاز داشتم احساساتم را به شکلی آزاد کنم و تصمیم گرفتم که این بار این کار را خیلی بهتر انجام بدهد. بنابراین دوباره زدم زیر خنده.

دییندرا هم با من خندید.

زمانی که غم بر وجودم مستولی شد، پیش از این که بتوانم جلوی خودم را بگیرم، چشمانم به سمت لهن برگشتند و او را دیدم که دوباره روی اسبش به سمت من برگشته بود.

وای مرد.

دکس یک نفر را صدا زد و من نگاهم را از او برداشتم.

هنگامی که دییندرا با ملایمت شروع به حرف زدن کرد، می‌توانستم این را با اطمینان بگویم که این را ندیده بود. «به چیزی که می‌گم توجه کن دوست زیبای من.»

سر تکان دادم و به سمتش برگشتم و دیدم که او هم غمگین بود، خیلی غمگین و خیلی جدی.

بنابراین گفتم: «من با راه و روش این مردم که حالا مردم خودم هستن موافق نیستم. هر طوری می‌خوان زندگی‌شون رو بکنن ولی دییندرا قسم می‌خورم که هیچ کاری نمی‌کنم تا به اون‌ها آسیبی بزنه.» به او لبخند زدم و نجوا کنن ادامه دادم: «اون‌ها حالا مردم من هستن، این رو خودت هم می‌دونی.»

لبخندم را جواب داد و زمزمه‌کنان گفت: «احتیاط کن، مراقب باش و در امنیت بمون ملکه من.»

سر جنباندم سپس صدای سم‌هایی را شنیدم که چهار نعل می‌تاختند، به روبه‌رو نگاه کردم و همان‌ جنگجوی قبلی را دیدم که داشت برمی‌گشت.

هنگامی که از من گذشت و بعد دور زد و به سمت من برگشت زیر لب گفتم: «دیگه چیه؟» با جیغ کوتاهی (از طرف من) من را از روی زفیر بلند کرد، زفیر شیهه‌ای واقعاً عصبانی کشید. جنگجو نگاهی به دییندرا انداخت و به تندی گفت: «وایو!»

سپس با هم داشتیم چهار نعل می‌رفتیم ولی داشتیم مستقیم به سمت جلوی صف کاروان می‌رفتیم.

مستقیم پیش لهن.

وای گندش بزنند.

با نزدیک شدن به لهن، جنگجو سرعت ما را کم و تا حد راه رفتن پایین برد. سپس لهن مرا از روی اسب جنگجو بلند کرد و جلوی خودش روی اسبش نشاند و پیش از این‌که جا گیر شوم بازویش محکم به دورم پیچیده شد، باسنم به پایین‌تنه‌اش کشیده شد و او به پهلویش نگاه کرد و چیزی گفت.

به جایی که او داشت نگاه می‌کرد، نگاه کردم و دییندرا را در کنار خودمان دیدم، جنگجو رفته بود و زفیر بی‌سوار به همراهش رفت

آره، به معنای واقعی گندش بزنند.

دییندرا به من گفت: «ایشون می‌خوان که برای هر دوی شما ترجمه کنم داکشانا سرسی.»

عالی. واقعاً عالی بود.

اوه، خب باز هم هیچ چاره دیگری نداشتم.

به روبه‌رو نگاه کردم و با ملایمت گفتم: «باشه دییندرا.»

لهن چیزی گفت و گفت‌گوی‌مان با ترجمه دییندرا را شروع کرد.

دستور داد: «تا زمانی که اردو بزنیم، با من سواری می‌کنی.»

بفرما، قرار بود اردو بزنیم.

لعنتی.

گستاخانه جواب دادم: «بسیار خوب.» (دییندرا این را ترجمه نکرد و وقتی این را گفتم این حرفم فشاری از بازوی لهن برایم خرید، احتمالاً به خاطر این بود که با لحن گستاخانه‌ای این را گفته بودم.

لهن گفت: «وقتی داریم سواری می‌کنیم، می‌خوام در مورد مادرت بدونم.»

کل گستاخی‌ام پر کشید و رفت، کمرم صاف شد و نگاهم به سمت دییندرا برگشت. سرش را با حالتی که انگار می‌گفت: «متأسفم.» به یک سمت کج کرد و من دوباره به روبه‌رو نگاه کردم.

لهن فشار دیگری به من آورد و غرید: «سرسی.»

تسلیم شدم چون هیچ چاره دیگری نداشتم.

پرسیدم: «خیلی‌خب، چی می‌خوای بدونی؟»

گفت: «اون کشته شد.» ولی من سرم را تکان دادم.

«نه کشته نشد. ممکنه توی یه تصادف کشته بشی. برای مادرم تصادف رخ نداد. اون به قتل رسید.»

«به دست کی؟»

«یه سارق، یه دزد. وقتی اون مرد وسط یه دزدی بود، مادرم بهش برخورد کرد، دزد هم سلاحش رو به سمت مادرم گرفت و اون رو به قتل رسوند.»

پرسید: «در طی یه جنگ بود؟»

«نه جنگی نبود، اون روز هیچ کس دیگه‌ای نمرد، اون یه آفتابه دزد بود. فقط یه روز معمولی و پر از بدشانسی بود، مامانم اون روز توی جا و زمان اشتباهی قرار گرفت و از دنیا رفت.»

لهن چند لحظه‌ای ساکت ماند. بعد گفت: «احساساتی نسبت بهش داری.»

جواب دادم: «اون مادرم بود.»

تکرار کرد: «احساساتی نسبت بهش داری.»

آره. گندش بزنن آره. احساساتی نسبت به او داشتم.

نفس عمیقی کشیدم و با ملایمت گفتم: «بیشتر از هر چیز دیگه‌ای به جز باباییم به روی این زمین، عاشقش بودم. مامان خوبی بود. یه مامان عالی نه. اون به مرگ بیهوده‌ای به دست مرد احمق و بی‌ملاحظه‌ای مرد و من تمام عمرم با دونستن این زندگی کردم… یا تمام زمانی که بدون اون زندگی کردم.»

دوباره او مدتی ساکت ماند و بعد گفت: «و کی زندگی پدرت رو گرفت؟»

چشم‌هایم را بستم.

نجوا کردم: «یه خواب.»

«چی؟»

هوا را به ریه‌هایم کشیدم و چشم‌هایم را باز کردم.

سریع‌ترین دروغی که در آن لحظه به ذهنم ‌رسید، گفتم: «توی خواب مرد. نمی‌دونم چطوری.»

«به افرادی فرمان می‌داد؟»

لبخند غمگینی زدم. «بله، به افرادی فرمان می‌داد.»

«پادشاه بود؟»

لبخندم غمگین‌تر شد. «بله، پادشاه یه سرزمین خیلی کوچک.»

«پس تو شاهزاده بودی.»

لب‌هایم را به هم فشردم و اشک‌هایم را عقب نگه داشتم. سپس سر تکان دادم و نجوا کردم: «بله، یقیناً یه شاهزاده خانم بودم.»

«و حالا ملکه هستی.»

«بله، حالا ملکه هستم.»

پرسید: «پدرت هم همین رو برای تو می‌خواست، این حقیقت نداره؟» و من پلکه زدم. پسر، خیلی خوب این‌ها را در کنار هم چیده بود، حرامزاده باهوش

شروع به حرف زدن کردم: «کاه دکس-» هنگامی که فشار دستش هوا را از ریه‌هایم خارج کرد، حرفم را قطع کردم.

لب‌هایش را روی گوشم حس کردم، روی همان‌جایی که غرید: «لهن.»

خس‌خس کنان گفتم: «لهن.» و بازوی او به دورم شل شد ولی من دیگر چیزی نگفتم.

این باعث شد بگوید: «یه سؤال ازت پرسیدم سرسی.»

پاسخ دادم: «نه. نه اون براش مهم نبود که من یه ملکه بشم یا نه. اگه با یه رعیت ازدواج می‌کردم هم تا وقتی که این ازدواج باعث می‌شد شاد باشم، اون رو هم خوشحال می‌کرد. حتی اگه یه اسیر می‌شدم هم تا وقتی که روزهام رو طوری سپری می‌کردم که باعث رضایتم می‌شد، باز هم خوشحال می‌شد.»

لهن گفت: «هیچ پادشاهی این رو نمی‌خواد.»

«اگه عاشق دخترهاشون باشن می‌خوان.»

به من اطلاع داد: «اشتباه می‌کنی.»

جواب دادم: «کاملاً مطمئنم که اشتباه نمی‌کنم.»

«اشتباه می‌کنی ماده ببر من. یه مرد می‌خواد دخترش در ثروت غلت بزنه. یه ارتش می‌خواد که در خدمتش باشه تا اون رو از هر گزندی محافظت کنن. برای دخترش جامعه‌ای می‌خواد که ستایشش کنن. می‌خواد همسر یه مرد حکم‌ران باشه. و اگه نتونست این رو براش پیدا کنه، می‌خواد که در بستر یه مرد آزاد باشه، یه مرد قدرتمند، یه مرد شجاع. مردی که جونش رو براش بده، مردی که برادرهاش بهش احترام می‌ذارن. من یه مردم، ما هم دخترهایی خواهم داشت و این چیزیه که من برای اون‌ها آرزو دارم.»

پلک زدم و به فضای باز اطراف نگاه کردم.

وای خدای من، خدای من، خدای من.

چطور تونستم…؟

وای خدای من، خدای من، خدای من.

چطور تونستم مراقبت‌های ضد بارداری را فراموش کنم؟

وای خدای من!

همراه با فشار دیگر بازویش صدایم زد: «سرسی؟»

زمزمه کردم: «چیه؟»

«شنیدی چی گفتم؟»

«آره.» هنوز هم داشتم زمزمه می‌کردم.

«هیچ جوابی نداری؟»

«نه، اوه… حق با توئه. غلت زدن توی ثروت، ارتش در خدمت، ستایش، همسر یه حکمران. همه شون خوب به نظر میان. بابا براشون هلاک می‌شد.»

دییندرا پرسید: «هلاک می‌شد؟» برگشتم و نگاه حواس‌پرتم را به او دوختم.

توضیح دادم: «خوشش می‌اومد، از این‌ها خوشش می‌اومد.» دییندرا سر تکان داد و ترجمه کرد.

به روبه‌رو نگاه کردم.

لهن زیر لب گفت: «شوخی می‌کنه.» (ولی دییندرا باز هم ترجمه کرد.)

سرم را یک دفعه جنباندم و با ملایمت گفتم: «نه، نه، شوخی نمی‌کنم. ولی حقیقت اینه که بابا از این خوشش نمی‌اومد. چیزی که دوست داشت این بود که اون مرد، چیزی که برای دخترهای خودش آرزو داره رو برای دختر اون هم بخواد.»

دییندرا هنوز ترجمه‌اش را تمام نکرده بود که دست لهن بالا آمد این بازویش را کج کرد و روی سینه‌ام نشست، انگشتانش به این شکل می‌توانستند دور گردنم بپیچند و پشتم را تماماً به سینه‌اش بچسباند.

با صدایی که از حال عادی بم‌تر شده بود، گفت: «ما جنگجو درست می‌کنیم.»

وای خدا.

زمزمه کردم: «درسته.»

«ولی دخترهایی هم درست می‌کنیم، بنابراین من می‌تونم پادشاه‌هایی پیدا کنم که بخوان سرزمین‌شون رو به اون‌ها بدن.»

وای خدای بزرگ.

با زمزمه دیگری گفتم: «درسته.»

با ملایمت گفت: «تو زیبایی نادری داری که من هرگز تا به حال ندیدم ولی وقتی با تخم من سنگین هستی خیلی زیباتر می‌‌شی.»

با این حرفش سینه‌هایم منقبض شدند و سرم گیج رفت. ترکیب این‌ دو با همدیگر احساسی غیرعادی بود و چیزی بود که از آن خوشم نمی‌آمد.

غرغرکنان گفتم: «واقعاً باید زبان کورواکی رو یاد بگیرم، این طوری دیگه دییندرا مجبور نیست حرف‌هایی مثل این رو ترجمه کنه.» لهن خندید و لب‌هایش روی گوشم نشستند.

به زبان من نجوا کرد: «بله سرسی من، باید این کار رو بکنی.»

پلک زدم.

یا خدا، او نابغه زبان‌شناسی چیزی بود؟ داشت زبان انگلیسی را خیلی سریعتر از من که داشتم زبان کورواکی را تعلیم می‌دیدم، یاد می‌گرفت و فقط من و دییندرا را داشت که با گوش کردن از بین حرف‌هایمان یاد بگیرد.

با صدای آرامی گفتم: «زهره ترکم کردی.»

دییندرا گفت: «ببخشید عزیزم، متوجه نشدم چی گفتی.» و من برای این‌که متوجه شوم داشت با خنده‌اش می‌جنگید و شکست هم خورده بود، نیازی نبود به او نگاه کنم.

«اون زهره ترکم کرد، اوم… متعجبم کرد، غافلگیرم کرد ولی نه به شکل خوبی. داره زبان ما رو خیلی سریع یاد می‌گیره و این عادی نیست.»

دییندرا به من گفت:‌ «اصلاً غافلگیرکننده نیست که خیلی سریع یاد بگیرن. ایشون اغلب با سفرا، مقامات عالی و خارجی‌هایی از سرزمین‌های زیادی ملاقات می‌کنن. خیلی مهمه که گوش کنن و بفهمن چی می‌گن، بنابراین همه می‌دونن که دکس ما به هفت زبان خیلی روان صحبت می‌کنن عزیز من.» چنان سریع روی جایم چرخیدم که لهن مجبور شد سرش را بالا بگیرد، سرم را بلند کردم و به او چشم دوختم.

نفس‌نفس‌زنان پرسیدم: «به هفت زبان صحبت می‌کنی؟» دییندرا ترجمه کرد و او سر تکان داد، بنابراین به جلم خم شدم و نفسم را حبس کردم: «هفت تا؟»

نگاهش روی صورتم چرخی زد و پیش از این‌که جواب بدهد، یک سمت لب‌هایش چین خورد و بالا رفت. به زبان انگلیسی گفت: «بله سرسی، هفت تا.»

فریاد زدم: «پس چرا انگلیسی بلد نیستی؟ یعنی والریایی یا هر چیزی که بهش می‌گین!»

منتظر ترجمه ماند و بعد دییندرا جوابش را ترجمه کرد: «چون این زبان توی هاوکوال و لانوین صحبت می‌شه و اون‌ها ملت‌های صلح‌طلبی هستن که از دریای سبز نمی‌گذرن تا جنگ راه بندازن یا دردسر درست کنن. توی سرزمین میانی هم صحبت می‌شه، که به دست یه ظالم حکمرانی می‌شه و من با یاد گرفتن زبانش مفتخرش نکردم.»

گندش بزنن، با عقل جور در می‌آمد. با این حال اعصاب‌خردکن بود.

«خب، از شانس گندت همسرت احتمالاً به تنها زبانی صحبت می‌کنه که بلد نیستی.»

جواب داد: «نه، سرزمین‌های خیلی زیادی در دوردست‌ها وجود دارن که با کورواک جنگیدن و من زبان‌هاشون رو بلند نیستم. هیچ کدوم از اون‌ها به زبان والریایی صحبت نمی‌کردن، که باعث می‌شه به این فکر بیفتم که تو از کدوم سرزمین کوچک هستی.»

اوه اوه.

به روبه‌رو برگشتم، بیشتر برای این بود که زمان بیشتری برای خودم بخرم.

صدا زد: «سرسی.» بعد دییندرا بقیه حرفش را ترجمه کرد: «به من نگاه کن.»

لبم را گاز گرفتم و به سمتش برگشتم.

ابروهایش با سؤالی که پرسید بالا رفت: «اهل کدوم سرزمین هستی؟»

«اوم…» گندش بزنن. خب برو که رفتیم. «سیاتل.»

ابروهایش پایین آمدند و فقط گره‌ای در بین‌شان شکل گرفت. «سیاتل؟»

به او گفتم: «یه سرزمین خیلی خیلی کوچکه.»

پرسید: «مثل بِلبِرین؟»

ای خدا، حتی نمی‌دانستم بلبرین چی بود.

خب، یه شانس پنجاه پنجاه داشتم که درست از آب در بیاید.

«بله.»

سر تکان داد.

اوف.

ادامه داد: «کجاست؟»

گندش بزنند.

حدس دیگری زدم: «اوه… اون سمت دریای سبز؟»

پرسید: «داری از من می‌پرسی کجاست ماده ببر من، یا داری به من می‌گی؟»

ای بابا، آخر چرا او باید این‌قدر زیرک، باهوش و شاه‌وار می‌بود و هرگز حتی کوچک‌ترین حیله‌ای را از دست نمی‌داد؟ عوضی.

جواب دادم: «دارم بهت می‌گم. ولی، اوه… نمی‌تونم دقیقاً بهت بگم کجاست چون اصلاً جغرافیام خوب نیست. هیچ وقت نبوده.»

دست کم این حرفم حقیقت داشت.

چشمانش دوباره ریز شدند. «ماده‌ببر سرسی، تو توی یه کشتی بودی که دزدهای دریایی بهش حمله کردن و اون‌ها تو رو به ساحل منتقل کردن و به دست مأمورین کورواک دادن. چطور ممکنه از یه سرزمین دور سفر کرده باشی و ندونی به کجا سفر می‌کردی و سرزمینت کجا بوده؟»

اوه… چی؟

نجواکنان پرسیدم: «چی؟»

«یادت نمیاد چطور به دست مأمورهای کورواک افتادی؟»

نه در واقع یادم نمی‌آمد. و در واقع اصلاً به این فکر نکرده بودم.

گندش بزنن.

لهن با لحن هشدار دهنده‌ای گفت: «سرسی.» روی او تمرکز کردم و سریع فکر کردم.

«خب، اوه، وقتی داشتیم، می‌دونی که… سفر می‌کردیم و… دریانوردی می‌کردیم، اوم… بیشتر اون زمان رو دریازده شده بودم و بقیه‌ش رو داشتم یه کتاب می‌خوندم، پس توجه زیادی نداشتم و خب، اوه… دزدهای دریایی خیلی اهل گپ و گفت نیستن.»

به من چشم دوخت. بعد از بالای سرم به جلو نگاه کرد.

زیر لب گفت: «هیچ وقت چیزی در مورد سیاتل نشنیدم.»

به او گفتم: «خیلی کوچکه.» نگاهش به سمت من برگشت و من انگشت شست و اشاره‌ام را بالا بردم و چیزی در حدود یک سانتی‌متر را به او نشان دادم، فاصله‌ام را با او کم کردم و توضیح دادم. «کوچولو موچولو.» دستم را پایین انداختم. «حتی یه سرزمین هم نیست، بیشتر شبیه… یه شهره.»

به من خیره شد. بعد دوباره از بالای سرم به جلو نگاه کردو زیر لب گفت: «بلبرین.»

حالا هر چی.

باید بحث را عوض می‌کردم.

در تلاش برای عوض کردن موضوع صحبت، به او گفتم: «مادرم شبیه من بود.» نگاهش به سمت من برگشت و من ادامه دادم: «عجیبه، اوم… خیلی عجیبه. بابام تیره بود، اوه… مثل تو. حتی پوستش هم سبزه بود. ولی مادرم بور بود، خیلی بور بود. معمولاً رنگ تیره غالبه ولی من حتی ذره‌ای به پدرم نرفتم. موهای مادرم رو به ارث بردم، چشم‌هاش، پوستش-»

حرفم را قطع کرد و پرسید: «چشم‌هاش؟»

سر تکان دادم و بعد ناگهان صورتش پایین آمد و به من نزدیک‌تر شد و دستش روی آرواره‌ام نشست.

با این حرکت سریعش خودم را محکم نگه داشتم و وقتی شروع به حرف زدن کرد، به این نتیجه رسیدم که کارم خوب بود. «اگه فرصت این رو داشته باشی که به اندازه کافی عمیق نگاه کنی، می‌تونی روح دیگران رو توی چشم‌هاشون ببینی ولی معمولاً اون‌ها محافظت شده هستن، امن نگه داشته می‌شن. تو این‌طور نیستی ماده ببر من. توی شب تصاحب تو، حتی توی نور ماه هم می‌تونستم درخشش روحت رو توی چشم‌هات ببینم. روحت رو برای همه نزدیک سطح چشم‌هات نگه می‌داری و این زیبا‌ترین چیزیه که تا به حال دیدم.»

وای.

خدای.

من.

متأسفانه به حرف زدن ادامه داد: «پس اگه مادرت چشم‌هاش رو به تو داده عشق زرین من، می‌تونم عزایی که پدرت سال‌ها بعد از مرگش برای اون داشت رو درک کنم. اگه روحت رو با کسی سهیم بشی، اون روح همیشه با تو خواهد بود و هیچ وقت ناپدید نمی‌شه.»

نجوا کردم: «حرف نزن.» حس می‌کردم اشک‌هایم آماده فرو ریختن بودند.

لهن اشک‌هایم را دید و دستش روی گونه‌ام نشست، انگشت شستش زیر چشمم کشیده شد و اشک‌ معلق در چشمم را آزاد کرد و روی پوست خودش ریخت.

نجوا کرد: «اشک ماده‌ببر من.»

نگاهم از روی او سفر کرد.

دوباره گفت: «به اندازه کافی گریه کردی سرسی من، به جلو نگاه کن و در سکوت با شوهرت سواری کن. به زودی اردو می‌زنیم.»

عالی بود، چیز دیگری که باید انتظارش را می‌کشیدم.

سر تکان دادم و سر جایم برگشتم. لهن چیزی به دییندرا گفت و من به سمت او نگاه کردم و او را دیدم که با چشم‌هایی درخشان به من نگاه می‌کرد، همان‌طور که ممکن بود همه فکر کنند او دوست کورواکی دیوانه چیزهای عاشقانه من بود و من فقط می‌توانستم خودم را کنترل کنم که به او چشم‌غره نروم. سپس دور زد و اسبش در میان جنگجوها ناپدید شد.

نگاهم را به جلو دوختم و سعی کردم روی سرزمین‌های اطرافم و درگیری فکری و هر چیز دیگری تمرکز کنم که وارد ذهنم شده بود و همه این‌ها به کلمه شوهری که او حالا گفته بود ربطی نداشت.

ولی وقتی دستش دوباره آن‌طور روی سینه‌ام قرار گرفت و انگشتانش با هدف نزدیک‌تر نگه داشتن من به خودش دور گلویم پیچیدند و انگشتش با حالتی که سعی داشتم فکر کنم اصلاً شیرین نبود (ولی بود.) روی گلویم حرکت کرد، فکر نکردن به او کار سختی بود.

پایان فصل

فصل هفدهم
چالش

برگردانده، بالا کشیده شده و بعد در بین بازوهای لهن بلند شدم و به حرکت در آمدیم.

چشم‌هایم را باز کردم و دکسشی را در اطرافم دیدم که برپا شده بود، مشعل‌ها در همه جا شعله می‌کشیدند.

در کنار یک نهر خروشان و کوچک که اطرافش سر سبز و پر از علف‌های هرز سیخ و خمیده و درخت‌های بید جوان بود توقف کرده بودیم. سبزی گیاهان در برابر سنگ‌های تیره، خاک و شنِ پس زمینه‌شان خیلی شاداب و مجذوب کننده بود.

برایم روشن شده بود که داکشانا در به پا کردن چادرش به برده‌هایش کمک نمی‌کرد. وقتی مرد جوانی مشغول به برپا کردن چادر ما شد، با پهن شدن یک تخته خز، پارچی شراب، پارچی آب و یک سینی خوراک برای من فراهم شد و گوست را آزاد کردند تا بتوانم به او غذا بدهم. متوجه شدم که نزدیک به شش روز (بچه بیچاره من) در قفس بود.

و این کاملاً واضح بود که داکشانا نباید به آن‌ها کمک می‌کرد، چون تیترو این را با حرکات زیاد سر و دست‌هایش که در هوا تکان‌شان می‌داد به من گفت که باید در زمانی که آن‌ها داشتند به حد مرگ کار می‌کردند یک ته بندی درست و حسابی می‌کردم.

این به نظرم اصلاً خوب نبود ولی باز هم چاره‌ای نداشتم و حقیقتش هم خیلی به خاطر سواری خسته بودم. به خاطر صحبت‌هایم با لهن و دییندرا هم خیلی خسته بودم. بعد از این‌که سه لیوان شراب همراه با غذا خوردم و تماشای هیچ چیز به خصوصی به جز تحرکات همیشگی به پا کردن دکسشی (آن‌ها اصلاً شلوغ‌کاری نمی‌کردند، کاملاً مشخص بود که اغلب این کار را انجام می‌دادند، کارشان را به آرامی و به وضوح با خوشی انجام می‌دادند.) و بازی کردن با گوست، غافلگیرکننده نبود که وقتی گوست گیج خواب شد، من هم درحالی‌که او را در آغوشم گرفته بودم، در بین خزها و مخده‌ها به خواب بروم.

حالا نیمه بیدار و در آغوش لهن بودم و داشتیم به سمت چادرمان می‌رفتیم که با نور شعله‌های رقصان‌ شمع‌ها روشن شده بود.

سرم را چرخاندن و زمزمه کردم: «گوست.» و هنگامی که نگاهم به حیوان کوچکم در آغوش گال افتاد که داشت او را می‌برد، فشاری از دست‌های لهن نوش جان کردم.

خب، حدس زدم که این یعنی گوست آن شب یک جای دیگری می‌خوابید. غیر عادی نبود. لهن به من اجازه داده بود توله کوچک خودم را داشته باشم ولی با این حال باید اجازه می‌داد که توی تخت ما بخوابد.

با وجودی که من را در آغوش گرفته بود، خم و وارد چادر شد و منِ خواب‌آلود را هم با خودش به داخل برد.

دقیقاً مثل قبلش بود و همه چیز به همان شکل چیده شده بود. فقط چند ساعتی گذشته بود و همه کارها انجام شده بود.

خدایا، این آدم‌ها کارشان را خیلی خوب بلد بودند.

لهن من را کنار تخت روی پاهای خودم گذاشت، کنار رفت و جیکاندا و بیتس بلافاصله آن‌جا بودند. سعی کردم با پلک زدن خستگی را کنار بزنم و مهی که ذهنم را در برگرفته و خستگی و دردی که بدنم را سنگین کرده بود را کنار بزنم و به آن‌ها کمک کنم لباس‌هایم را در بیاورند.

پکا با دستمالی نم‌دار و گرم جلو آمد و آن را روی اعضای بدنم کشید. حس بهشت را داشت، به جز این نظافت‌های سریع در این پنج روز اصلاً حمام نکرده بودم و همان لباس‌های روز اولی که به راه افتاده بودیم را به تن داشتم. وقتی وسایل‌مان را می‌بستند، دیگر تا وقتی که می‌رسیدیم همان‌طور بسته می‌ماندند و فقط احتیاجات ضروری‌مان برای خورد و خوراک و خواب باز می‌شدند.

نوشته رمان تبار زرین پارت۱۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا