" /> رمان بیگناهی پارت5 - بی بی نار
رمان بی گناهی

رمان بیگناهی پارت۵

رمان بیگناهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناهی وارد شوید

قسمت پنجم : یک مرتبه دیدم توی یک ماشین نشستم و منو می برن باز داشتگاه ..
تازه اونجا به خودم اومدم که دختره ی احمق به تو چه مربوط کی می خواد رئیس جمهور بشه مگه فرقی می کنه ؟ بیشعور ببین چی به روز خودت آوردی اونم بی خود وبی جهت ؟ حالا حرفای رضا توی گوشم زنگ می زد ،،،..
در حالیکه اجازه ندادن حتی صورتم رو بشورم و موبایلم رو ازم گرفتن با عده ی زیادی که دستگیر شده بودن اونشب رو اونجا موندم …
و تمام شب بیچاره رضا و پدر و مادرم و فامیل بسیج شدن که منو پیدا کنن ؛؛
مامانم که اونقدر فشارش رفته بود بالا که کارش به بیمارستان کشیده شد ..و رضا و بابا سراسیمه به هر دری می زدن تا بفهمن منو کجا بردن …
بالاخره روز بعد یکی از آشنا های بابا از طریق دوستانش توی آگاهی منو پیدا کرد ..و توسط همون آشنا تونستن منو ببین ..
وقتی چشمم افتاد به رضا داغ دلم تازه شد و شروع کردم به گریه کردن …

اون قیافه ی منو که دید داشت پس میفتاد ..
خون ها ی صورتم رو پاک کرده بودم ولی رو سری و لباسم و کنار سرم پر از خون خشک شده بود …
کمک کردن اونا رو تمیز کردم ولی سرم بشدت درد می کرد ..و تازه اونجا فهمیدم که منو به اداره ی آگاهی بردن ..و تا نزدیک ظهر طول کشید که با ضمانت دونفر کاسب و کارمند تا روز دادگاه آزاد شدم وقتی رسیدم خونه و فرید رو بغل کردم ترس از جدایی اون سراپای وجودم رو گرفت کاش نمی رفتم کاش توی هیچ کاری شرکت نمی کردم ..
خدایا اگر منو زندان کنن چی بسر شوهر و بچه ام میاد ؟
نادم و پشیمون برگشته بودم خونه ..
ولی رضا خیلی اوقاتش از دستم تلخ بود چون بار ها و بارها بهم تذکر داده بود و من گوش نکرده بودم …
اما چند روزی که گذشت ساده لوحانه فکر کردم دیگه دست از سرم برداشتن..و خیالم راحت شده بود …

روز دادگاه می ترسیدم برم ولی رضا می گفت : اگر نری برات دردسر بیشتری بوجود میاد ..این بود که دوتایی به همراه بابام رفتیم ..
تصورم از دادگاه چیز دیگه ای بود ..یک اتاق کوچک ودو مرد جوون که اطراف یک مرد میون سال که بهم گفتن قاضی پرونده ی منه , نشسته بودن و سرشون به کار خودشون بود ..
قاضی با مهربونی به من گفت بشین دخترم …نترس کاری با شما نداریم باید مراحل پرونده طی بشه همین …
بدون اینکه حرفی بزنم تو دلم گفتم خدا رو شکر و روبروش نشستم ..
آروم ومتین به نظر میومد ..ازم پرسید : خوب تعریف کن ببینم دخترم شما طرفدار کی بودی ؟به کی رای دادی ؟
گفتم : ؛؛ جرمه ؟ خودتون این آقا رو کاندید کردین ؛
گفت : اگر به کسی نمیگی منم مثل شما به ایشون رای دادم ..معلومه که جرم نیست … دیگه این طور مسائل پیش میاد ؛؛ متاسفانه ما هم درست بر خورد نمی کنیم ..
شما جوان بودین و درست عمل نکردین منم میزارم به حساب بی تجربگی شما ..
اینکه شما توی خیابون بر علیه رژیم تظاهرات کردین درست نبوده …

گفتم به خدا آقای قاضی داشتم میرفتم خونه اصلا با کسی کاری نداشتم ..
گفت : حرف شما متین ..ولی توی شلوغی شما رو گرفتن و داشتین فرار می کردین …توی موبایل شما هم فیلم تظاهرات بوده برای چی اون فیلم ها رو گرفتین ؟ ..به کجا فرستادین ؟
گفتم : به جون بچه ام دوتا فیلم بود اونم برای یادگاری گرفتم حتی شوهرمم اونو ندیده …
چون با این کارا مخالفه …منظورتون بی بی سی و ایناس ؟
با خونسری طوری که خیلی به نظر عادی میومد گفت : بی بی سی ؛ من و تو ؛ صدای امریکا چی بهش میگن ..وی ؛؛ وی ،، وی چی ؟
گفتم : وی او اِ
گفت : آهان همون فرستادی ؟
گفتم : به جون بچه ام اگر من اصلا بلد باشم به فکرم هم نرسیده به قران قسم می خورم …
گفت : قسم نخور دخترم باور می کنم ..شما اونقدر صادق هستی که اگر کرده باشی به من میگی …
البته الان دیگه نمیشه چیزی رو پنهون کرد شما نکنی یکی دیگه می کنه ..مهم نیست ..اصلا بحث سر این نیست ..نگران نباش توام مثل دختر خود منی …..

و اونقدر با من مهربون بود و حق رو به من داد که بهش اعتماد کردم و بین حرف هام گفتم که ماهواره هم داریم ….
و خلاصه درد سرتون ندم ..بهم یک سال حبس تعلیقی و یک میلیون جریمه ی نقدی برای داشتن ماهواره داد …
در حالیکه اصلا خونه ی ما رو نگشتن و به گفته خود احمقم این جرم رو هم گذاشتن روی پرونده ی من …
فرصت پرداخت جریمه یکماه بود ..و من و رضا این پول رو نداشتیم ..و نمی دونستیم که اگر به موقع پرداخت نکنیم جرم من دوتا میشه و حبس تعلیقی به تعزیری تبدیل میشه …
اما به هر دری زدیم نتونستیم تمام پول رو جور کنیم ..و چهار روز از موعدش گذشت و اومدن و منو گرفتن ..و حالا اینجام ..و چند تا آشنا بهمون قول دادن که یک کاری بکنن تا با سند آزاد بشم ..ولی هنوز خبری نشده …
صنم گفت : شوهرت ولت نکنه حالا ؛؛ مردا کارشون بند و بنیان نداره …

با تردید گفت : نه از اون خیالم راحته دلم برای پسرم می سوزه ..خیلی روحیه اش خرابه ..
تازه رفته کلاس اول مادر می خواد و من نیستم بهش برسم ..رضا اونو برده پیش مادرش ..
داره این در و اون در می زنه که با قید وثیقه آزادم کنه ..نذر کردم اگر شد دوماه روزه بگیرم …
همه خواب آلود شده بودیم و رفتیم توی تختمون اما ذهن من در گیر آوا شده بود اونم یک طواریی مثل من بی گناه بود و جاش اینجا نبود ..
ولی احساس کردم اون در تمام موارد زندگی عجولانه و بدون فکر عمل می کنه ..مثلا روزی که از راه رسیده بود به ما گفت من سیاسیم ..در حالیکه معنای این حرف رو نمی دونست و اون فقط قربانی شده بود …
قربانی جو گیری و اینکه بدون تعقل دنبال رو کسانی شده بود که به کارشون ایمان نداشت ..
اون واقعا دختر ساده ای بود ..و این منو یاد خودم انداخت احساس بدی داشتم .
اینکه بیگناهی من ثابت نشه .. برای همیشه زندگیمو می باختم … ترسی هولناک به دلم انداخت ..

یادم اومد روزی که خانواده ی اون زن به من تهمت رشوه گیری زدن و پرونده ی منو برای فرجام خواهی به دیوان عالی کشور کشوندن و بالاخره موفق شدن حکم منو که خطای محض بود به قتل عمد تبدیل کنن تا بتونن منو قصاص کنن؛؛
من زبونم بند اومده بود و نتونستم از خودم دفاع کنم ،، چون اونا به خون من تشنه بودن در حالیکه من هیچ مدرکی برای بیگناهی خودم نداشتم …
اونقدر شبانه روز گریه کردم و به همه توضیح دادم که دیگه از این کارم خسته شده بودم …
تازه خوابم برده بود که با صدای اذان که هر روز صبح از بلند گو پخش می شد بیدار شدم …
درسلول ها رو باز کرده بودن باید وضو می گرفتیم ..به سختی از جام بلند شدم ..
مثل کوه سنگین بودم ..که یکی با عجله اومد و میله ی سلول ما رو گرفت و با صدای بلند گفت : خانم دکتر ..خانم دکتر بدو …بدو سحر رگ شو زده ….
نفهمیدم چطوری خودمو از تخت پایین انداختم ..همینطور که می دویدم گفتم : کجاست ؟
گفت توی دستشویی …
گفتم : خاله رو صدا کن …
به مامور ها خبر بده ببرنش بهداری …پارچه ..چند تیکه پارچه برای من بیار …

وارد دستشویی که شدم چشمم افتاد به یک دختر جوون که روی زمین نشسته بود و رگ هر دو دستشو زده بود وحشت زده با گریه ***ماس می کرد منو نجات بدین ..
تو رو خدا غلط کردم …
خوشبختانه تازه این کار شده بود .. داد زدم دوتا روی سری به من بدین ..
کنارش نشستم …باز زندانی ها دورمون جمع شده بودن فریاد زدم خانما تو روخدا خلوت کنین ..
مامور ها رو صدا بزنین وگرنه از دست میره ..اینجا جمع نشین …
ورو سری ها رو گرفتم و محکم به بازوش بستم و دوتا هم روی مچ دستش که بریده بود …
یکی از دستشهاش عمیق نبود ولی ازدست دیگه اش خون زیادی بیرون می زد …و همه جا رو خون گرفته بود ..
بعد زیر بغلشو گرفتم و گفتم کمک کنین ..همون موقع خاله از راه رسید ..داد زد : خاک بر سرت کنن ؛ چه (..)خوردی نکبت دوباره .. با چی رگ خودتو زدی الاغ ؟ .پدرتو این بار در میارم (..)سگ ..
و منو زد کنار و با یک ضرب سحر رو که جثه ی ظریفی داشت از زمین بلند کرد و دوید طرف در خروجی سالن ..

مامور ها در و باز کرده بودن و خود خاله همینطور روی دست اونو با خودش برد تا به بهداری برسونه ….
دست و لباس هام خونی شده بودن …
رفتم اونا رو شستم و لباسم رو عوض کردم و وضو گرفتم ..و به نماز ایستادم …
هنوز سلام نداده بودم که خانمی که نزدیک شصت سالش بود و کنار من نماز می خوند گفت : خانم دکتر من پام خیلی درد می کنه چیکار کنم همش توی زانوم ذوق ذوق می کنه …
نمازم رو تموم کردم ..و برگشتم بهش نگاه کردم ..
دوباره پرسید ؛؛
گفتم : عزیز دلم من دکتر نیستم ..باید بری پیش متخصص ..
گفت : رفتم خوب نشدم تو یک چیزی بگو شاید افاقه کنه..
گفتم : خوب به نظرم وقتی میشینین پاتونو دراز کنین ؛؛ بزار استراحت کنه بعدم با یک پارچه ببندین که محکم بشه مثل آتل ..
گفت : باند کشی دارم ..

خوبه ؟ اما وقتی می بندم اعصابم خرد میشه اذیتم ….
گفتم خوب برو بیار من برات می بندم ….ولی سعی کنین زیاد بهش فشار نیارین ..
اونجا نشستم و تسبیح فاطمه ی زهرا رو انداختم ..برای اینکه حاجتم رو بگیرم ….
تا اون برگشت ..نشست کنارم و پاشو دراز کرد …باند رو بر داشتم تا براش ببندم …
وقتی اونو گذاشتم روی پای اون زن حس کردم مادرمه ..وای خدای من حس غریبی بهم دست داده بود …
حس همدردی و محبت وجودم رو پر کرده بود ؛؛
زنی بود ستم دیده ..از صورتش غم می بارید ..چقدر دلم براش سوخت ..
توی این سن و سال اسیر زندان شدن آسون نیست … آروم کش رو دور پاش بستم و گفتم : هر وقت بازش کردی بیا دوباره خودم برات می بندم ..
گفت : دستت درد نکنه ..همین الان حس می کنم بهتر شدم …
به سلولم برگشتم ..من داشتم عوض می شدم ..احساسم نسبت به زندگی فرق کرده بود …
آدم ها برای من دیدنی شده بودن …

در حالیکه شغل من توجه به حال مردم بود و خودم فکر می کردم تا اون روز همین کارو می کنم ولی حالا عمق وجود اونا رو می دیدم …
رفتم توی تختم و دراز کشیدم می خواستم بازم فکر کنم اما خیلی زود خوابم برد ..
یک مرتبه صدای پچ پچ حرف زدن چند نفر بیدارم کرد چشمم رو باز کردم ..صنم و فیروزه بودن …
صنم گفت : بیدار شدی ؟ خاله کارت داره ..پاشو بیا ..
فیروزه گفت :من بهش گفتم بیدارت نکنه امشب نوبت توست داستا نت رو بگی ، گفتم بزار بخوابه شب خوابش نیاد ..
سرمو از تخت دولا کردم و با خنده گفتم : چرا نوبت من ؟
گفت : فکر کنم داستان تو جالب تر باشه خانم دکتر ..
گفتم : اینقدر به من نگین دکتر ..داره خودمم باورم میشه ..ولی امشب قرعه کشی می کنیم به اسم هر کس در اومد ….

خاله سراغمو گرفته بود که به زبون خودش از من تشکر کنه گفت :ایول خانم دکتر به دادش رسیدی ..
نکنه خدا تو رو برای این بدبخت بیچاره ها فرستاده …خوب شد زندانی شدی دلم خنک شد ..
گفتم : خاله اگر شما به من نگی دکتر بقیه هم نمیگن ..
خنده ی دندون نمایی کرد که نشون می داد تمام دندون هاش خرابه ..و گفت : برو حالشو ببر خانم دکتر از اینجا بری بیرون دیگه کسی بهت دکتر نمیگه …بزار ما هم فکر کنیم یک دکتر بین ما هست …
گفتم : می ترسم برام درد سر بشه ..
گفت : مگه من مُردم ؟
ظهر که داشتن ناهار می دادن ..و زن ها با ظرف توی صف ایستاده بودن ..نهال رو در حالیکه پسرش توی بغلش بود ؛آوردن ..
من صحنه ای رو دیدم که باور کردنی نبود ..همه با هم شروع کردن به شادی کردن ….

یکی از اون زن ها ؛؛ظرفی رو پر از پفک کرده بود و آتیش زد و روی اون اسپند ریخت درست مثل منقل دود اون به هوا رفت ..
و در میون شادی و هلهله زنان زندانی نهال و بچه اش رو به سلولش بردن …
دلم می خواست برم جلو و بچه ی اونو بغل کنم اما هیجان اون زن ها اونقدر زیاد بود که نمی شد بهش نزدیک بشم …
واقعا عجیب بود اون همه همدلی رو من هیچ کجا ندیده بودم
زندان جای دیگه ای بود، متفاوت با هر جای دیگه ای در این دنیا ؛؛
زندان شهری پر از درشتی و نرمی ؛؛ خشونت و مهربانی غم و یاس و امید و شادی همه درهم آمیخته شده بود و معجونی از زندگی ساخته بود که من حتی تصورش رو هم نمی کردم …
اونشب به پیشنهاد من برای گفتن داستان زندگیمون قرعه کشی کردیم ..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا