رمان بی گناهی

رمان بیگناهی پارت۱

رمان بیگناهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناهی وارد شوید

به نام خدای مهربانی ها ..

وقتی بین دوتا مامور زن توی ماشین پلیس نشستم و به طرف زندان می رفتم فهمیدم که دیگه کاری از دستم بر نمیاد ..
هوا ، سخت گرفته بود ابری و بارونی درست مثل دل من .
اونقدر آشفته بودم که محیط اطرافم رو نمی دیدم ، حتی دیگه حسی به تنم نبود صدای قاضی وقتی که حکم منو می خوند توی گوشم تکرار می شد
، متهم خانم مریم حقانی به علت سهل انگاری در وظیفه که منجر به مرگ خانم قدسی شده و شکایت اولیای دم ؛؛ قتل خطای محض محسوب شده و به سه سال زندان و قصاص محکوم می شود که زمانی را که در باز داشت بوده است جزو محکومیت نامبرده به حساب می آید ..
این کلمات یک لحظه راحتم نمیذاشت ..
صورت دکتر وقتی شهادت می داد و صورت حق به جانب شکوفه اون پرستاری که همکارم بود از جلوی نظرم دور نمی شد ..و صدای ضجه ی دختر های اون زن که منو قاتل خطاب می کردن ..
توی سرم می پیچید و اعصابم رو بهم ریخته بود …

حتی نمی تونستم برای خودم غصه بخورم ..
گیج و منگ شده بودم ..و زمانی به خودم اومدم که در آهنین زندان پشت سرم بسته شد و صدای ترسناکی داد که مثل پتک به سرم کوبیده شد و تمام بدن منو تکون داد ..
و بالاخره شد اون چیزی که نباید می شد …حالا من یک زندانی بودم .
نم بارون قطره قطره به سر و صورتم می خورد .
یک مامور زن زیر بازوی منو گرفت و هلم داد و با لحن خشنی گفت : برو دیگه معطل چی هستی؟ می خوای دسته گل برات بفرستن ؟
خیس شدیم زود باش …چند قدم بر داشتم ..ولی زانو هام قدرت حرکت نداشتن ..
مثل کسی که توی سرما زمستون بدون لباس بیرون رفته باشه خودمو بی دفاع و یخ زده می دیدم ..
دیوار ها بلند و ترسناک و در های کثیف آهنی منو به وحشت انداخته بود …
مامور دوباره با شدت یک مشت توی پشتم زد و منو به جلو هل داد ..وارد یک اتاقک شدم ..

چند تا مامور زن اونجا نشسته بودن ..
منو بردن پشت یک پرده و شروع کردن به دست کشیدن به بدن من ..
بطور وحشتناکی احساس حقارت کردم ….داد زدم چیکار میکنی دستت رو بردار ..اونجا چی می خوای ؟ اونم داد زد خفه شو ، من دارم کارم انجام میدم .
تقلا کردم و گفتم : نمی زارم ..نمی زارم ..ولم کنین ..
باز فریاد کشید ..هدایتی دستشو بگیر، حتما مواد داره ، دوتا زن از دو طرف منو گرفتن و ….
تحقیر شده و بیچاره همراه اون زن از یک سالن گذشتیم ..
گفتم : آخه مگه نباید با زندانی مطابق شان اون رفتار بشه ؟
با تمسخر گفت : چیه ؟ مطابق شان سرکار نبود ؟
وقتی آدم کشتی در شانت بود ؟
گفتم : اولا دروغه ؛؛ و من بی گناهم ؟کار من نبوده …دوما انگار من چاقو بر داشتم یک نفر رو کشتم ؛؛..
چرا حقوق منو در نظر نمی گیرین ؟
اون یکی دیگه با لحن بدی گفت : ببر صداتو آدم کشته حقوق هم می خواد ..اونی که کشتی حقوق نداشت ؟
اینجا همه بیگناه هستن … زبون درازی ممنوع ..حرف نمی زنی فقط میگی چشم حقوق ؛مقوق هم سرمون نمیشه ….

گفتم : باور کنین بی گناهم ؟ من پرستارم تا همین چند وقت پیش توی بیمارستان کار می کردم ..
به خدا کار من نبود ..باور کنین ..
بازوی منو گرفت و چنان فشار داد که انگار می خواست استخوان دستم رو بشکنه ..طوری که فریادم به آسمون رفت ..و گفت :ببین خانم جون صداتو ببر ؛؛ به ما چه مربوط تو گناهکاری یا بی گناه مگه من قاضیم ..ما داریم کارمون رو می کنیم …یاالله برو ببینم …
وارد یک اتاق شدیم که یک نفر مامور وسایل منو گرفت و یک جفت دم پایی و یک پیرهن زندان گذاشت جلوم …
یک مامور دیگه هم یک پتو و ملحفه و یک بالش آورد و گفت : اینا رو بر دار همراه من بیا ؛؛
کفشم رو در آوردم و تحویل دادم ودم پایی ها رو پوشیدم و پتو و بالش رو بر داشتم و دنبالش رفتم …
هر قدمی که توی اون راهرو بر می داشتم احساس می کردم دیگه راه برگشتی ندارم ..
به دیوار های کثیف و خط خطی شده و به ساعتی که از سه گذشته بود ..و به در های بسته نگاه کردم و با قدم هایی که سست بودن جلو میرفتم ..
خدایا چقدر دلم تنگ بود ..

انتهای راهرو وارد یک اتاق بزرگ شدیم که بوی عرق و بوی گند پا فضا رو پر کرده بود ..
وای خدای من ؛؛ همه چیز به نظرم کثیف و بد بو بود .
حالا مامور زندان که زن میون سال و قد کوتاه چاقی بود ..با صورتی که به زحمت از بین مقنعه و چادری که با کش به سرش چسبیده بود دیده می شد منو تحویل گرفت ..
اینطور که معلوم می شد همه ازش می ترسیدن …
با خشونت ولی محکم و قاطع گفت : بیا تو ؛؛ اینجا قرنطینه است چند روز اینجا می مونی دکتر تورو معاینه می کنه ..
اگر بیماری نداشتی میری بند ثانویه …آدم کشتی ؟
گفتم : نه ..به خدا نه ..کی به شما ها گفته من آدم کشتم ؟
گفت : پرونده داری برام فرستادن تو به جرم قتل اینجا نیستی ؟ گفتم : چرا ..ولی اینطوری که شما میگی قتل؛ انگار من یک قاتل حرفه ایم حق ندارین با من اینطوری حرف بزنین …..
با تندی گفت : برو خانم اینجا نمون ؛؛ زیادی هم حرف نزن از الان یاد بگیر جلوی زبونت رو نگه داری ..
اینجا خونه ی خاله نیست ..برو یک جایی برای خودت پیدا کن ..

ده پونزده نفر بیشتر اونجا نبودن روی نزدیک ترین تخت خالی نشستم ..
دلم نمی خواست به صورت کسی نگاه کنم ..ولی نگاه سنگین بقیه رو روی خودم حس می کردم ….
به دیواره ی تخت تکیه دادم و با دست صورتم رو پوشوندم …
وجود یک نفر رو نزدیک خودم احساس کردم …
گفت : بار اولته اومدی زندان ؟
دستم رو انداختم و با بغض فقط به پاهاش نگاه کردم …
گفت : شانس آوردی همیشه قرنطینه به این خلوتی نیست ..همه رو زمین می خوابن … واقعا آدم کشتی ؟ ..
یکم خودمو جابجا کردم و رومو ازش بر گردوندم ..
و خم شدم روی تخت و زار زار به حال خودم گریه کردم ..
خدایا نجاتم بده ..به همه ثابت کن که من گناهی نداشتم ….
تمام شب رو بدون اینکه چیزی بخورم یا حرف بزنم گریه کردم اونقدر که پلکم ورم کرده بود چشمم باز نمی شد ..
که یکی صدا زد …
مریم حقانی ملاقاتی داری …یک مرتبه دلهره افتاد به جونم ..نکنه خبر خوبی برام نداشته باشن ؟ …

بلند شدم و تنها چیزی که بهش فکر می کردم این بود که یکی اومده باشه منو از اینجا در بیاره ..
خدایا خبر خوبی برام داشته باشن …
مامور زندان منو با خودش برد و توی راه گفت : پارتی داری ؟
گفتم : نه ؛؛ گفت وقت ملاقات نیست برات خصوصی ملاقات گرفتن ؛؛ پس باید پارتی داشته باشی ….
به سالن کوچک ملاقات که پر از میز و صندلی خالی بود وارد شدیم ..
دوتا سرباز مراقب من بودن ..در آهنی با شدت بسته شد ..پشت یک میز نشستم ..
مدتی طول کشید که در ، مقابل باز شد و مامان و بابا و وکیلم آقای صادقی با هم وارد شدن …
با ناله از جام بلند شدم و گفتم : مامان ؛؛ مامان جونم نجاتم بده ..چیکار کنم ؟ نمی تونم اینجا بمونم ..
اونم گریه می کرد و حالش از من بدتر بود منو در آغوش گرفت و گفت : نترس مادر ..نترس قربونت برم .. میارمت بیرون بهت قول میدم بی گناهی تو رو ثابت می کنم …
ولی اخم های بابا تو هم بود ..در حالیکه نمی تونست جلوی حلقه اشکی که توی چشمش نشسته بگیره و نگرانی خودشو پنهون کنه ؛؛ هنوز باور نداشت که من بی گناه باشم …

اومد و با من رو بوسی کرد …
دور میز نشستیم ..مامان با نگرانی گفت : تو رو خدا ببین چه شکلی شدی ؟
مریم تو غذا نمی خوری ؟از دیروز تا حالا چیزی خوردی ؟ صورتت مثل گچ سفید شده ..بهت که گفتم زیاد طول نمی کشه ..
پس مراقب خودت باش نزار ضعیف بشی ..تو رو خدا منو بیشتر از این نگران خودت نکن …
بابا سری با افسوس تکون داد و گفت : چطوری می خوای ثابت کنی ؟ الان چهار ماهه این در و اون در می زنیم چه فایده ای داشت بی خودی بهش امید نده …
وکیلم آقای صادقی گفت : آقای حقانی راهشو پیدا می کنم ..اگر واقعا مریم خانم راست گفته باشه…
اونقدر بهشون فشار میارم تا اعتراف کنن،، حتما یک راهی داره ..
بابا گفت : این حرف ها رو دوباره تکرار نکنین اونا اگر می خواستن تا حالا اعتراف کرده بودن ..
مغز خر که نخورن خودشون رو توی درد سر بندازن ..باید صبر کنیم شوهر و بچه هاش یکم آروم بشن ازشون رضایت بگیریم ..

گفتم : شما که باز رفتین سر خونه ی اول ..منظورتون چیه از اینکه میگین اگر راست گفته باشم ..مگه شک دارین ؟ آخه یعنی چی ؟ چرا باید دروغ بگم ؟..چند بار قسم خوردم ؟
چند بار براتون تعریف کردم؟ ..شما ها که باور نمی کنین من از قاضی چه انتظاری دارم …
با دستپاچگی گفت : نه منظورم این بود که شما راست میگی ..من بد جوری بیان کردم ببخشید ..
ولی خودتون می دونین که همه ی مدارک بر علیه شماست …
دیگه خسته بودم ..
خسته از قسم خوردن و خسته از دفاع کردن از خودم ..تنها مامانم بود که باورم داشت و در مقابل همه می ایستاد ..و این برای من کافی نبود …
مقداری خوراکی و لباس و وسایل شخصی منو تحویل زندان داده بودن و به حسابی که از اونجا گرفته بودن پول ریختن و رفتن ..
در حالیکه فرزاد بازم نیومده بود روز قبل هم توی دادگاه تنهام گذاشته بود ..و من غرورم اجازه نداد از مامان در مورد اون بپرسم …..و باز مامور منو برگردوند به بند قرنطینه ..

تا روز سوم ..
که اون زمان نفهمیدم برای چی یک مرتبه قرنطینه پر شده بود از زنان و دختران جوون ..و اینطوری که صداشون رو می شنیدم منتظر بودن یکی براشون وثیقه بزاره و برن بیرون ..
اونقدر بی حوصله بودم و از نامردی که در حقم شده بوددلگیر که حتی نمی خواستم بدونم اونا برای چی با هم وارد زندان شدن …و روز چهارم بلند گو به صدا در اومد..
بند قرنطینه ؛کسانی که اسم می برم آماده باشن برای رفتن به بند …
اسم خودمو شنیدم …در واقع نمی دونستم برای چی صدام کردن ..
کمی بعد مامور زندان همون زنی که چاق و کوتاه بود اومد و دوباره صدامون زد و ما که آماده بودیم همراهش راه افتادیم
حس خیلی بدی داشتم ..
چند روزی بود که توی قرنطینه بودم ؛؛ بهداشت درستی نداشتم ..نه حمامی بود نه دلم میومد توی اون دستشویی مسواک بزنم ..حالم از همه چیز بهم می خورد …
شغل من طوری بود که عادت داشتم همه چیز در اطرافم پاکیزه باشه ..

شش نفری در حالیکه یک ساک توی دستمون و پتو و بالش توی بغلمون بود دنبال اون زن راه افتادیم ..
دوتا راهرو رو رد کردیم و در ها پشت سرمون بسته و قفل شد ..
زن جوونی که کنارم میومد و از صداش فهمیدم همونی که روز اول به سراغم اومد گفت : شانس آوردیم زود از قرنطینه خلاص شدیم …
پرسیدم : تو قبلا اینجا اومده بودی ؟
گفت :زیاد ..تا دلت بخواد .. ولی مثل اینکه تو بار اولته ؟ جرمت ؟ گفتم : پس به اینجا واردی می دونی ما رو دارن کجا میبرن ؟
گفت : تو بند ؛؛ نگفتی ؟
پرسیدم : چی رو ؟
گفت : ای بابا خودتو زدی به خریت ؟ جرمت چیه ؟
گفتم : جرم تو چیه ؟
گفت : دزدی ..چاقو کشی ..حالا تو بگو …
گفتم : نپرس ..اگر بگم بی گناهم باور می کنی ؟
خندید و گفت : آره چرا نکنم ..منم بی گناهم بهم تهمت زدن …
مامور برگشت و گفت : خفه ….
پاهای لرزانم بدنم رو می کشید ..دلم می خواست می میردم چنین روزی رو نمی دیدم ..
انگار سرم یخ زده بود ..احساس سرما می کردم و بدنم مور مور می شد …
تا به یک سالن رسیدیم که عده ی زیادی زن توجه شون به ما جلب شد و همه ایستادن به تماشا ..و همهمه ای که تبدیل به سکوت شد ..
صدای چرخیدن قفل و باز شدن در نرده ای آهنی با صدای جیر جیر به من فهموند که من دیگه اینجا اسیر شدم و راه گریزی ندارم …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا