" /> رمان باد صبا پارت آخر - بی بی نار
رمان بادصبا

رمان باد صبا پارت آخر

رمان باد صبا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان باد صبا ازوارد شوید

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۶.۰۷.۱۹ ۰۹:۵۹]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۱

پیمان رو به حرف راننده خندید و با خوشرویی گفت : شما بیخیال حاجی. خانومن دیگه!

بعد از حساب کردن پولشون، پیمان رفت تا بدرقه شون کنه و منم محمد رو روی فرش گذاشتم فلش رو به تلویزیون زدم و بعد روشن و تنظیم کردنش روی کارتون‌مورد علاقه محمد، چادرمو دراوردم و چمدونمو گرفتم وبه سمت اتاق رفتم…

اتاقی که بالکن داشت برای خودمون انتخاب کرده بودم و وسایل توش بود.
تنها چیزی که کم داشتیم تخت خواب دونفره بود که حتی دلم هم با فکر بهش غنج میرفت…

چمدونمو باز کردم و با حوصله نشستم و شروع به دراوردن لباسها و چیدنشون توی کشوی دراور کردم…

اتاق ما یه ست سرویس خواب میخواست…
تخت محمد هم خیلی خوب نبود و خب اگه میخواستم اینا رو از پیمان بخوام حتماً باید قید ماشینو میزد و به نظرم فعلاً ماشین توی الویت بود…

ما سه نفر بودیم و برای رفت و آمد به ماشین احتیاج داشتیم…
تخت محمد فعلاً یاریش میکرد و من و پیمان هم عمری روی زمین خوابیدیم و چیزی ازمون کم نشد!

لباسهای خودم و محمد و پیمان رو توی سه کشو جدا چیدم و مدارک رو توی کشوی اول که دست محمد بهش نمیرسید قرار دادم.

چمدونو جمع کردم و به سمت کمد دیواری اتاق محمد بردم و توی کمد قرار دادم. چمدون محمد رو روی چمدون خودم قرار دادم و درو بستم.

یکم تخت محمد رو جابجا کردم تا کمتر به کمد دیواری نزدیک باشه ‌که وقتی روش میایسته دستش به دستگیره کمد نرسه…

-کجایی خانوم؟

-اینجام الآن میام.

از اتاق بیرون رفتم و متوجه پیمان شدم که دستش سه پرس غذاست…

نگاهی به ساعت کردم و با دیدن ۴صبح متعجب به محمد که روی همون فرش خوابش برده بود نگاه کردم…

-الهی بمیرم بچه ام همونجا خوابش برد…

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۷.۰۷.۱۹ ۱۰:۴۲]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۲

-بعله دیگه خانوم از بس ذوق و شوق داشتن پسر دسته گل من همونطوری خوابش برد!

خندیدم و درحالی که به سمتش میرفتم گفتم : خیله خب حالا! بده اینا رو تو برو لباستو عوض کن!

اشاره ای به سرتاپام کرد و گفت : کی به کی میگه! برودربیار اینا رو! ناسلامتی امشب قراره خونه جدیدو افتتاح کنیم!

گیج نگاهش کردم که خندید و به اتاق خواب اشاره زد و خودش به سمت آشپزخونه رفت.

منم شونه بالا انداختم و به سمت اتاق خواب رفتم‌‌. بعد از تعویض لباسهام با یه پیراهن دوبنده‌ی تا زانو، وارد هال شدم و دست انداختم و محمد رو بغل زدم و به سمت اتاقش رفتم.

پسر کوچولوم دیگه صاحب اتاق شده بود!
وقتی محمدو توی تختش گذاشتم پر از ذوق نگاهش کردم و خم شدم و پیشونیشو بوسیدم.

پسرم مرد روزهای تنهایی من بود، روزهایی که پدرش نبود و همدمم فقط و فقط خودش بود…

از اتاق بیرون رفتم و به سمت اشپزخونه رفتم که دیدم یه سفره پهن کرده و ظرف یه بار مصرف غذا رو گذاشته روش با قاشق چنگال پلاستیکی.

روبروش نشستم و در ظرفو باز کردم که گفت : اینجا ما چندتا چیز میخوایم. بذار حقوقمو بگیرم قسطی میرم میخرم. تخت و میز ارایش و صندلی واسه اپن.

با چشمای چراغونی نگاهش کردم که خندید و گفت : دارم واست قصر میسازم که ملکه قصرم بشیا…

لبخندی زدم و با ناز گفتم : چشم سرورم.

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۷.۱۹ ۰۰:۱۱]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۳

همونطور که در ظرفشو باز میکرد گفت : میدونی که ملکه ها یه ده بیستایی بچه میارن همه هم پسر!

چشمام با حرفش گرد شد و گفتم : اذیت نکن پیمان!

خندید و اولین لقمه رو توی دهنش گذاشت، منم با غذا مشغول شدم…

بعد از خوردن غذا و دور ریختن ظرفهاش، منو پیمان به سمت هال رفتیم و چیدمان مبلها رو تغییر دادیم. توی اشپزخونه هم پیمان در جعبه ها رو باز میکرد و من ظرفها رو توی کابینتها میچیدم.

دستی به ماشین ظرفشویی کشیدم و گفتم : لباس شویی هم نداریم!

همونطور که قوری رو توی کابینت بالای سینک میذاشت گفت : میخرم برات!

با شیطنت گفتم : صندلی راک هم نداره!

-میخرم برات!

خندیدم که به سمتم اومد و پشتم ایستاد و با صدای فوق العاده بمی گفت : دیگه چی میخوای بخرم؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : هیچی!

سرش توی گودی گردنم قرار گرفت و بوسه ای بهش زد که سست شدم و زیر گوشم گفت : نازتو چی؟ بخرم؟

سرم به سمت گردنم کج شد و تموم تنم دون دون شد که دستش زیر سینه ام نشست و منو محکم به خودش تکیه داد…

مسیر بوسه های ریزش از گردن تا گوشم بود و دستش هم روی تنم حرکت میکرد …

لبش روی استخون ترقوه ام نشست و دستش به سمت سینه ام رفت صدای گریه‌ی محمد بلند شد و پیمان انگار خشک شده بود…

ریز ریز خندیدم و خودنو از حصار دستاش دراوردم و به سمت اتاق خواب رفتم…

با وارد شدنم دیدم محمد چشماش بازه و با ترس به اطرافش نگاه میکنه…

به سمتش رفتم و بغلش کردم .
آروم شد و سرشو روی شونه ام گذاشت
همونطور که پشتشو میمالیدم وارد هال شدم و براش لالایی خوندم…

پیمان تو درگاه آشپزخونه ایستاده بود و جوری نگاهمون میکرد که خنده ام گرفت..
اونم با حرص چشم ازمون گرفت و به سمت اتاق رفت..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۷.۱۹ ۱۰:۳۲]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۴

لبامو بهم چفت کردم تا صدای خنده ام بلند نشه و پیمان رو عصبی تر از چیزی که بود نکنه!

خدای من!‌چه ضدحالی خورد!

اونقدر توی خونه قدم آهسته رفتم و برای محمد لالایی خوندم تا دومرتبه خوابید.‌

پاورچین پاورچین به سمت اتاقش رفتم و اونو توی تخت گذاشتم و یه لحاف نازک هم روش کشیدم.

نفسی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم و نگاهی به پیمان انداختم که تشک پهن کرده بود و روش دراز کشیده بود.

نگاهی به ساعت کردم و با دیدن ۷صبح پوفی کردم و دیگه مگه خوابیدن داشت؟

به سمت اشپزخونه رفتم و سه تا پیمونه برنج خیس کردم و گذاشتم روی گاز.

چندتا تیکه گوشت مرغ هم دراوردم و بعد از مزه دار کردنش روی شعله کم گذاشتم تا بپزه.

اونقدر درگیر درست کردن غذا و دم دادن چایی و شستن ظرفها بودم که وقتی یه خودم اومدم ساعت ۱۰صبح بود و هنوز همه خواب بودن.

دستای خیسم رو با پیشبند اویزون به کنار سینک پاک کردم و من هنوز دلم نمیومد از ظرفشویی استفاده کنم!

به سمت اتاق محمد رفتم و اونو از اروم و با احتیاط بغل زدم و وارد اتاق خودمون شدم.

محمو رو کنار پیمان روی تشک گذاشتم و با لبخند به صحنه جلوم خیره شدم.

لباسهام رو از کمد دراوردم و بی سر و صدا مشغول پوشیدنشون شدم و بعد از برداشتن کلید از جاکلیدی کنار در، از خونه بیرون رفتم.

از راه پله پایین میرفتم و به پاگرد طبقه اول رسیدم که یهو در باز شد و یه لنگه دمپایی ازش به بیرون پرت شد که شانس اوردم سرمو عقب کشیدم تا بهم نخوره.

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۷.۱۹ ۰۹:۵۹]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۵

هنوز گیج اون لنگه‌ دمپایی بودم که یه دختر با عجله درحالی که هنوز مقنعه اش رو درست سرش نکرده بود و کفشاش توی دستش بود از خونه بیرون اومد و درو بست و بهش تکیه داد.

خودمو جلوتر کشیدم و با دختر که چشماشو بسته بود خیره شدم و نکنه دزده؟

تقریبا دماغهامون مماس همدیگه شده بود که چشماشو باز کرد و با دیدنم جیغی زد که منم از ترس عقب رفتم و جیغی زدم و یهو در خونه باز شد و دختر از پشت روی زمین افتاد و آخ بلندی گفت.

خج*** زده جلوتر رفتم و دست دراز کردم تا به دختر کمک کنم که چرخ‌های ویلچری توی راستای دیدم اومد و بعد صدای فردی که شاید سالها پیش عامل بدبختیم بود :

-چیشده سایه؟

نگاهم هنوز روی زمین به اون چرخهای ویلچر بود و من جرات بالا اوردن سرم رو هم نداشتم.

دلم میخواست یکی اینجا بود و بهم دلداری میداد که صدایی که میشنوم متعلق به سامان نیست…

-خانوم خوبی شما؟ داداش بیا ببین چط شده. تکون نمیخوره!

-تو برو کنار ببینم. خانوم. خانوم؟

صدای کشیده شدن چرخهای ویلچر روی سرامیک اومد و بعد به جای چرخش، همون صورتی که سالها پیش کابوسم بود جلوی چشمام نقش بست.

نگاهش با حیرت روی تک تک اعضای صورتم رفت و برگشت می‌کرد.

سیبک گلوش مدام تکون میخورد و اون خواهر داشت و اون بلا رو سرم اورده بود؟

از آینده خواهرش نترسید؟

-چیشد داداش؟

صدای سامان با مکث به گوشم رسید :

-احتمالا چیز ناخوشایندی دیده شوکه شده. تو برو من….من هستم‌.

دوباره؟ دوباره اون بود؟
خدایا عمر خوشبختی همینقدر بود؟
اینکه سامان رو وقتی ببینم که صاحب خونه شدم؟؟

چرا آخه! الآن به چه بهونه ای پیمان رو راضی به فروش کنم!

-صبا!

تا الآن اگه ساکن و صامت یه جا ایستاده بودم به خاطر شوکه شدنم بود و انگار شنیدن اسمم از زبونش یه تکون اساسی بهم داد که سریع چندقدم عقب رفتم و نگاهمو ازش گرفتم.

-صبا…صباجان فرار نکن باهات…

آشفته به پله های طبقه دوم نگاه میکردم و خدایا اگه پیمان بیدار میشد و سر میرسید چی؟

لعنت به من و هوس نون گرم خوردنم!
لعنت به من و اعتمادم به سامان!

لعنت به من و ساعتی خوشی کردنم با مریم!

-صبا جان….آروم باش نلرز به خدا کاریت ندارم…

دوباره چرخهای ویلچر روی زمین کشیده شدند و به سمتم اومد .
یه قدم عقب رفتم که خوردم رو پله و افتادم روش.
آخی گفتم که سریع گفت :

-جان؟ جان! صبا جان من اصلاً…من پام الآن تکون نمیخوره ببین…نترس…ببین…

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۱.۰۷.۱۹ ۱۰:۱۳]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۶

مشتای محکمی به پاش زد و حتی آخ هم نگفت…
چرا به این وضع افتاده بود؟

-دیدی؟ من الآن حس ندارم پس کاریت هم نمیتونم داشته باشم…نلرز صبا.‌ به خدا فقط میخوام…

حرفش با صدای پای کسی توی راه پله قطع شد و صدای خواهرش اومد :

-داداش کارت دانشجوییم رو یادم رفت.

سامان نگاهشو ازم گرفت و به خواهرش داد ، اونم نگاه مشکوکی به سامان و من که روی پله افتاده بودم کرد و منم از فرصت استفاده کردم و سریع بلند شدم و به سمت طبقه بالا دوییدم.

فقط لحظه اخر صدای آروم سامان رو شنیدم :

-صبا!

سریع کلیدو توی قفل چرخوندم و درو به عقب هل دادم و خودمو داخل خونه انداختم.

درو پشت سرم بستم و همونجا به در تکیه دادم و سر خوردم و روی زمین نشستم.

سرمو با دستام گرفتم و تند تند نفسای عمیق میکشیدم تا گریه نکنم!

خدایا این چه مصیبتی بود! بین این همه خونه تو این شهر چرا اینجا؟
اصلاً اون کرج چیکار میکرد!

اگه پیمان رو ببینه چی؟ اگه اصلاً دوباره چیزی بخواد چی؟

خری صبا؟ وضعشو ندیدی؟ اصلا اون در حدی هست چیزی بخواد الآن؟

خدایا چرا من تا حس خوشبختی می‌کنم تو بهم تلنگر می‌زنی؟ من که دیگه دست از پا خطا نکردم!

تا کِی به خاطر گناه نوجوونیم تقاص پس بدم؟ تا کِی چوب نفهمی چندسال پیشم رو بخورم!

-صبا؟!

سرمو سریع بالا گرفتم و با دیدن پیمان شوکه توی درگاه اتاق، دستامو پایین انداختم و سریع ایستادم.

گیج به سمتم اومد و گفت :

_ لباس بیرون چرا تنته؟ چرا چشمات قرمزه؟ چیزی شده؟

تو یه تصمیم ناگهانی با صدای بلندی زدم زیر گریه و گفتم :

-داشتم می‌رفتم براتون نون بگیرم توی خیابون یه پسربچه رفت زیر کامیون. وای دلم غش رفت خیلی ترسیدم!

همش با خودم میگفتم بیچاره مادرش اگه این بلا سر محمد من بیاد چی؟

اگه زندگی من خراب بشه من خودمو می‌کشم!

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۲.۰۸.۱۹ ۱۰:۳۹]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۷

پیمان ناراحت نگام کرد و بغلم کرد .
همونطور که پشتم رو نوازش میکرد گفت : عزیزدلم! غصه نخور‌ .

قسمتش همین بوده. زندگی ما هم خراب نمی‌شه به بهترین جاهای ممکن میرسه‌.

آخ پیمان! کاش میدونستی یه طبقه پایینتر عامل بدبختی و سیه روزی من روی ویلچر نشسته و دنبال طلب بخشش از منه!

اگه میفهمیدی من قبل تو با کسی بودم و حتی خانوادم هم فهمیدن چیکار میکردی؟

بازم حاضر بودی برام به قول خودت قصر بسازی؟

نه پیمان! تو منو زنده زنده آتیش می‌زدی!
پس بهم حق بده گریه کنم‌.

حق بده از سرنوشت شومی که ممکنه گریبانگیر منو زندگی آرومم بشه وحشت داشته باشم!

پیمان منو نوازش میکرد و به سرم بوسه میزد و من از ترس آدمی که فقط یه طبقه با خوشبختیم فاصله داشت توی بغل شوهرم میلرزیدم و میترسیدم.

-صبا چت شده تو؟
بشین واست آب قندی چیزی درست کنم.

همونطور که بغلم کرده بود منو به سمت مبل برد و روش نشوند.
خودشم به سمت آشپزخونه رفت.

-راستی داشتی میرفتی این همسایه های طبقه پایین رو ندیدی؟

سریع نگاهش کردم و با تته پته پرسیدم : ن….نه….چ…چرا میپرسی؟

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۳.۰۸.۱۹ ۱۰:۱۶]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۸

بی توجه به حال خراب من در یخچال رو باز کرد و بطری آب رو بیرون اورد و گفت :

-صبا جان همسایه پایینی یه خواهر و برادرن.

از محجوبیت این دونفر هرچی بگم کم گفتم. از در صدا در میاد از این دوتا نه. اینقدر پسره آقاست، فقط فلجه.

خواهره هم از صبح میره سرکار تاشب. برادره هم از راه دور کار نقشه کشی قبول میکنه.

خواستم بگم روزها اگه تونستی یه سر برو یه سری بزن اگه خریدی چیزی خواست واسش انجام بده.

با چشمای گشاد شده به پیمان زل زدم که داشت اون حرف ها رو می‌زد.
یعنی چی! مگه می‌شه پیمان ازم بخواد برم خونه ای که یه پسر نامحرم اونجاست؟

انگار با دیدن قیافه ام پی به احوالم برد که گفت :

-عزیردلم، من یه مرد هستم و خوب می‌دونم کجا باید غیرت خرج کنم!

اگه میرم برو یه سر بزن واسه اینه که این پسر شناخته شده اس. دست از پا خطا نمیکنه اصلا سر بالا نمیاره حتی نگاهت کنه. خی*** راحت من زن و بچه ام رو جای بد که نمیارم.

تو هم جای خواهرش راه دوری نمیره. ثواب این کار از ثواب نمازهایی که هر روز میخونی بیشتره!
حالا بیا این آب قندو بخور.

لیوان آب قند و ازش گرفتم و با دراوردن قاشق داخلش، کل محتویاتش رو سر کشیدم و از شدت بغض اشک به چشمام نیشتر زد.

هه! پسری که چندسال پیش باعث از بین رفتن آبروم و کلی تحقیر و ناسزا شده بود و من رو برده بود تا گروهی به حسابم برسن حالا از نظر شوهرم یه مرد محجوب دین‌دار بود که حتی اگه می‌رفتم و کمکش میکردم هم هیچ خطری تهدیدم نمیکرد!

دلم میخواست حرفهای دلم رو بلند بلند داد بزنم و به پیمان بگم اما میدونستم یه اشاره کافیه تا برای همیشه منو از زندگی خودش و محمد بیرون کنه!

آخ سامان، سامان! تو چه قدر بازیگر توانایی هستی که بعد اون همه کثافتکاری اینقدر راحت با پایین انداختن سرت خودت رو عابد و زاهد نشون میدی!

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۴.۰۸.۱۹ ۱۰:۴۲]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۴۹۹

-حالا اینقدر نرو توی فکر.

من که نگفتم همین الآن! گفتم اگه کاری داشتی و داری میری بیرون یه در هم بزن ببین اون چیزی میخواد یا نه!

فکرمو به زبون اوردم :

-تو نمیترسی وقتی نه خودت هستی نه خواهرش اون آدم بیاد بالا و بلایی سرمون بیاره؟

متعجب نگاهم کرد و لب زد :

-صبا؟

چشم ازش گرفتم و به میز روبروم دوختم.

-صبا! صبا! اون پسر رو ویلچره، فلجه. اگه بخواد بیاد بالا باید از آسانسور بیاد بعدشم در چشمی داره میتونی باز نکنی.

اصلا ولش کن.

تو که اینقدر با حرفش داری میترسی بیخیال اما…

سرشو بلند کرد و مشکوک نگاهم کرد :

-تو همونی هستی که وقتی زندان بودم تک و تنها زندگی و کار کردی! چی الآن باعث شده از آدم ناتوانی مثل سامان بترسی؟

بخور صبا! اینقدر جلز و ولز کردی که مشکوک شد. حالا بنال دیگه! جوابشو بده.

-چون…چون…چون اون موقع تو نبودی الان هستی!
اون زمان مجبور بودم حتی اگه میترسیدم هم راه دیگه ای نداشتم.

موشکافانه نگاهم کرد و سری تکون داد. من هم بلند شدم و لیوان رو روی میز گذاشتم و به سمت اتاق خواب رفتم.

به خیال خودم از اون خونه و مستاجری دراومدم و قرار بود دیگه راحت زندگی کنم. بی فکر و دردسر اجاره اما دردسر بزرگتری سراغم اومد و کل زندگیم رو تهدید کرد.

اخ اگه مامان یا بابا بیان و اونو ببینن! خداکنه سامان رو اون زپان ندیده باشن!

خداکنه مریم نیاد و نبینه!

خدایا چه زود عمر خوشبختیم تموم شد.
اگه بیان و ببیننش فکر میکنن بازم باهم رابطه داریم!

اگه پیمان میفهمید باید فاتحه دیدن بچه ام رو میخوندم و خدایا خودت به دادم برس!

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۵.۰۸.۱۹ ۱۰:۰۴]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۵۰۰

با همین افکار مشوش لباسامو عوض کردم و وارد هال شدم.

پیمان روی مبلی که نشسته بودم نشسته بود و خیره به نقطه ای غرق افکار خودش بود.

میدونستم با رفتار من به چیزی شک کرده و به خودم به خاطر اون ترس لعنتی کلی بد و بیراه گفتم‌.

هرچی که بود اون قضیه برای سالها پیش بود و هیچوقت سامان نمیومد خودشو توی دردسر بندازه و دوباره خواسته ای ازم داشته باشه!

اونم با توجه به اینکه خواهرش توی ساختمونه و یا حتی خود پیمان هم شوهر من محسوب میشه و امکان نداره که من بهش خیانت کنم.

در ضمن کافی بود من توی شرایط بدی قرار بگیرم و بیخیال همه چی،

کل اتفاقات رو در اختیار پیمان بذارم و بخوان خودمو از عذاب وجدان چندساله رها کنم!

میدونستم که جواب پیمان برام خیلی گرونتر از سختی هایی بود که خونه پدرم کشیدم و اینکه مگه تو بزرگتر نداشتی؟

میرفتی میگفتی فلانی مزاحمته، فلانی دست درازی کرده بهت!

خانواده ات ساید چند صباحی ازت ناراحت میشدن و باهات خوب رفتار نمیکردن اما از بی ابرویی که بهتر بود!

اینکه هر هفته با پای خودت بری سمت مسلخگاه خودت خیلی بدتره تا اینکه خانوادت بدونن چه اتفاقی برات افتاده!

بارها این حرفو شنیدیم که میگن بار اول زوره بار دوم هوس!

من به هرکسی هم میگفتم، جوابم میشد این که یه بار غافلگیر شدی و بارهای بعدی اگه خودت نمیخواستی نمیرفتی!

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۶.۰۸.۱۹ ۰۹:۲۳]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۵۰۱

پس ترجیح میدادم لال مونی بگیرم و چیزی از اون سالها نگم اما سامان که اینو‌ نمیدونست.

اون از‌بیرون شاهد زندگیم بود و خدا شاهده کافیه یک بار دیگه اسممو صدا بزنه تا بیخیال خودمو بچه ام،‌راستش رو بگم.

-کجایی تو دختر؟

از فکر دراومدم و به پیمان که اینو گفته بود خیره شدم.

با چشمهای ریز شده نگاهم میکرد. لبخند تصنعی زدم و گفتم :
-جون دلم؟

موشکافانه به ح***م خیره شده بود و با لبی که از داخل میجویید سرتاپامو کنکاش میکرد.

گند زدی دختر!
با دیدن نگاهم که استیصال ازش میریخت لبی کج کرد و گفت :

-بساط صبحونه رو اماده کن تا برم نون بخرم!

سر کج کردم و ناز و عشوه خرج کردم تا با منحرف کردن فکرش بتونم خودمو نجات بدم.

نیشخندی بهم زد و همونطور که بلند میشد گفت :

-یه سری هم به اون محل تصادف بزنم! به هرحال تا پلیس بیاد و امبولانس کلی طول میکشه صد در صد کروکی هم کشیدن.

با گفتن حرفش منی که برگشته بودم تا وارد اشپزخونه بشم خشکم زد و با بهت ایستادم.

خدای من! اگه بره متوجه میشه!
به عقب برگشتم تا دلیلی بیارم که دیدم تیز نگاهم میکنه و با برگشتنم انگار منتظر همین لحظه بوده که دست به سینه شد و گفت :

-جانم عزیزم؟ نرم؟

چیزی توی مغزم میگفت پیمان فهمیده یه چیزی این وسط درست نیست و داره یه دستی میزنه!

برخلاف کوبش های سریع قلبم، لبخند لرزونی زدم و گفتم :

-نه عزیزدلم. فقط یهو دوباره یادش افتادم. مواظب باش.

و به اشپزخونه رفتم. انگار باورش نمیشد چون سنگینی نگاهش تا دقایقی روم بود و بعد به سمت اتاق خواب رفت و من با رفتنش نفس عمیقی کشیدم و به کابینت تکیه کردم.

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۷.۰۸.۱۹ ۱۰:۴۱]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۵۰۲

چشمامو بستم و صلواتی فرستادم و چشمامو باز کردم.

دیگه واقعاً نمیدونستم باید چطوری گند امروز رو بپوشونم و کافی بود پای پیمان به خیابون برسه تا متوجه بشه خبری از تصادف و کامیون و بچه نیست و دلیل منِ آشفته و چادرِ خاکیم چیزی ورای اینهاست.

صدای بسته شدن در که اومد بغض کردم و چونه ام لرزید.

یعنی به حدی اوضاع بد بود که تموم شدن زندگیم با پیمانو به چشم میدیدم و منتظر بودم تا همه چی لو بره.

وقتی نیم ساعت بعد پیمان وارد خونه شد، دستهام میلرزید و من ناشیانه سعی داشتم اضطرابم رو مخفی کنم که تا حدودی هم موفق بودم.

صدای خش خشی اومد و بعد پیمان وارد آشپزخونه شد.

زیرچشمی نگاهش کردم که گرفته بود و با اخم نون رو توی جانونی قرار می‌داد.

لبم رو گزیدم و داشتم به این فکر میکردم اگه بخواد سوال کنه چی جواب بدم و از کِی براش حرف بزنم؟
چهارسال پیش؟

اولین زنگ من به سامان به خاطر حرفهای مریم؟
اولین قرار؟

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۰.۰۸.۱۹ ۰۹:۵۵]
#پارت۵۰۳

اولین قرار؟
یا قراری که توش علیرضا رو هم دیدم؟
اگه بگم دومادم منو تو اون وضعیت دید رگ غیرتش باد نمیکنه؟
چشماشو خون پر نمیکنه؟

-نگفته بودی منظورت از پسر، یه کالکسه اس.

با شنیدن صداش و مفهوم حرفش، هاج و واج به سمتش برگشتم و واقعا تصادف شد؟؟

اون که نگاهمو به چیز دیگه ای تعبیر کرده بود، با افسوس سری تکون داد و گفت :
-بچه رو خاله اش از کالسکه درمیاره میره مغازه بغلی خرید کنه مادره نمیدونسته.
نون رو میخره میبینه کالکسه داره میره تو خیابون تا به خودش بجنبه کالسکه میره زیر کامیون و مادره هم سکته میکنه.

میگن بیچاره خیلی جوونه، معلوم نیست مُرده یا زنده!
خواهره که میگن انگار شوک شد از دیدن وضع خواهرش و لال شده بود.

چشمام بازتر از این نمیشد و توی چشمام اشک حلقه زده بود. اشک از سرنوشت اون مادر پسر و عذاب وجدان اون خواهر و بزرگی خدا!

خدایی که روسیاهیم رو بازم برای خودم نگهداشت و اجازه نداد رازم فاش بشه.
نفس عمیقی کشیدم که سد اشکهام شکست.

از پشت همون چشمای اشکی متوجه قدم برداشتن پیمان به سمت خودم شدم و لبخندی که میرفت تا از شادی روی لبام بشینه رو پاک کردم.

من زن بی رحمی نبودم فقط از اینکه زندگیم پاشیده نشده بود خوشحال بودم و این چیز بدی نبود.

دستهای پیمان دورم حلقه شدن و سرم به سینه اش چسبید.

-گریه نکن عزیزم. ایشالله خدا نجاتش بده.

از ته ته ته دلم آمین گفتم و ای کاش خدا باز هم منو نجاتم میداد و این آخرین بار نبود!

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۱.۰۸.۱۹ ۱۰:۱۳]
#پارت۵۰۵

بوسه پیمان روی موهام برای لحظه ای منو به چهارسال پیش برد و اگر سامان واقعا ادم بدی نبود و بهم علاقه داشت و باهم به سرانجامی میرسیدیم من هیچوقت به اون لذتی که توی رابطه با پیمان داشتمش نمیرسیدم!

سامان خشن بود و پیمان پر از عطوفت حتی همون اول که به عنوان خون بس وارد زندگیش شدم هم تو رابطه خشن نبود!

خدای من!
واقعاً من به این درجه از پستی رسیدم که تو آغوش شوهرم یاد مرد دیگه ای و رابطه باهاش بیفتم؟

ورود ما به این خونه و دیدار اتفاقی با سامان تموم زندگیم رو تحت الشعاع قرار داده بود و من چندوقت بود که شاکر بودم و اطمینان دار از اینکه خوشبختیم همیشگیه؟

بزرگترین تلنگر زندگیم دیدن سامان بود و اینکه اگه خدا بخواد به قعر بدبختی میرسم و دیر نیست روزهایی که هیچکس علاقه به دیدنم نداشت!

روزهایی که مریم با گریه به دستم بوسه میزد و طلب بخشش داشت و خواستار بود تا من به تنهایی عذاب اون گناه رو به دوش بکشم و اینبار پیمان،

پدرم نبود که با وجود گناهم دلش راضی به خون بس شدنم نباشه!

پیمان دریای خون راه مینداخت و من آرزو به دل یه لحظه اسایش میموندم اگر شوهرم خبردار میشد دستی قبل از اون به ممنوعه هام برخورد کرده!

-تا محمد بیدار نشده برو یکم استراحت کن.

خودمو با شرم ازاغوشش بیرون کشیدم و شرمم از فکر به سامان بود و اینکه هیچوقت پیمان اسم زن دیگه ای رو نیورد.

دستش زیر چونه ام نشست و سرم بالا رفت و پیمان با همون چشمهای مهربون و لبخند زیباش گفت :

-دیگه هم غصه نخور عزیزم.

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۲.۰۸.۱۹ ۱۰:۲۳]
#پارت۵۰۶

سری تکون دادم که سر پایین کشید و بوسه ای روی لبم زد.
من به اون بوسه، به اون ارامشی که از بدنش میگرفتم احتیاج داشتم که خودمو محکم بهش چسبوندم و لباشو بوسیدم.

لحظه ای مکث کرد اما سریع به خودش اومد و دستش دور کمرم حلقه شد و منو بالا کشید و منم پاهامو دورش حلقه کردم.

سر عقب برد و نگاهی چشمام کرد و گفت :
-خوابت نمیاد؟

با هیجان کاذب گفتم :
-نه. فقط تو رو میخوام.

ستاره های شب سیاه چشماش رو به من درخشیدن و اینبار لبش با عطش بیشتری روی لبم نشست و بازی دستاش پشت کمرم حس رخوت رو به وجودم هدیه کرد.

روی کاناپه که افتادم و پیمان خیمه زد روم.
دستمو پایین بردم و از شلوارش روی برجستگیش کشیدم که اونم نامردی نکرد و با پایین بردن سرش و گاز گرفتن نوک سینه ام از روی لباس، صدام رو دراورد.

-آخخخخ

خندید و خیلی زودتر از چیزی که انتظارشو داشتم لباسهامو دراورد و خودش هم لخت شد.

من هنوز توی ذهنم با هر لمس پیمان، یاد سامان زنده میشد و باهم مقایسشون میکردم و تنها راه برای مقابله با اون افکار شیطانی رو فقط صدا کردن اسم پیمان میدونستم.

-پیمااااان!

پاهامو بالا برد و خودش بینشون قرار گرفت و سرشو پایین برد و با صدای بمی از *** گفت :
-جووونم؟

تا خواستم جواب بدم، گرمی لب و زبونش بین پام و دستایی که رفت و برگشتی روی پام حرکت میکردن تموم تنم رو اتیش زد و کمرمو بالابردم و روی کاناپه کوبیدم که یکی از دستاش روی شکمم قرار گرفت وفشار اورد و اجازه هیچ حرکت دیگه ای نداد.

چشماش بسته بود و با ارامش به کارش ادامه میداد و اونی که داشت زیر اون حجم از ***، تیکه تیکه میشد من بودم.

دلم میخواست دستامو توی موهاشفرو ببرم و سرشو تا جای ممکن بین پاهام فشار بدم.

وقتی به ارگاسم نزدیک شدم پیمان کنار رفت و خودشو جوری داخلم جا داد که همه چیز رو از یاد بردم و فقط پر شدم از اون!

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۴.۰۸.۱۹ ۱۰:۰۵]
[In reply to بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا]
#پارت۵۰۷

دستاش روی سینه هام به گردش دراومدن و سرش هم جایی بین گردن و شونه ام بود و همزمان با حرکت دادن خودش داخلم، دست و زبونش هم بیکار نبودن و عاقبت دیدارم با سامان شد یه رابطه به یاد موندنی!

وقتی خسته کنار کشید چشمامو بستم و دنبال ردی از سامان توی خاطراتم گشتم و سامانی نبود!

پیمان به بهترین وجه اون گذشته سیاه رو پاک کرده بود و حالا تمام چیزی که تو ذهنم بود تکرار اون لخظه های زیبای رابطه‌ مون بود.

بوسه ای روی پیشونیم زد و به سمت حموم رفت.
من هم همونطور دراز کشیده دستمو کشیدم و چند برگ دستمال از جعبه بیرون اوردم و بین پاهام قرار دادم و نشستم.
پیمان بعد از یه دوش چند دقیقه ای به هوای رفتن پیش اوستا، از خونه بیرون زد و منم به سمت حموم رفتم‌.

حوله حموم رو دور خودم پیچیدم و بعد از گرفتن آب موهام به سمت اشپزخونه‌ رفتم‌.

با صدای زنگ در، مسیرم رو به سمت در کج کردم و نفسی کشیدم.
جلوی آینه به خودم نگاه کردم و با دیدن صورت گل انداخته ام، همونطور که لبخند میزدم و درو باز میکردم گفتم :
-کلیدتو جا گذاشتی عزیزم؟

نگاهم به حجم خالی روبروم خورد و نگاه پایین انداختم و به صورت سامانی رسیدم که روی ویلچر نشسته بود و مبهوت به منِ حیا قورت داده‌یِ با حوله ایستاده بود.

چشماش روی تنم چرخ میخورد و من سالها کابوس همین نگاه رو داشتم.

من به خاطر همین نگاه، از درس خوندن منع شدم. با میلاد آشنا شدم.
این نگاه نامحرم من رو روزی به قعر نیستی رسوند.

سامان زودتر از من به خودش اومد و آوای اسمم از بین لبهاش بیرون اومد :
-صبا!

انگار با شنیدن اسمم متوجه موقعیت شدم و سریع عقب رفتم و درو بستم.
از آینه نگاهی به خط سینه مشخصم و پاهای برهنه ام انداختم و بغض کردم.

-صبا!

تقه ای به در خورد که صدای شکستن بغضم توی خونه طنین انداز شد‌.

-صبا عزیزم به خدا من…من اصلاً چیزی ندیدم. من…دیدم صبحی افتادی رو زمین، خواستم بگم من دیگه اون آدم قبلی نیستم عوض شدم‌ ببین خدا تقاص تو رو ازم گرفت. صبا جان من شوهرت رو میشناسم. مرد خوبیه…
من ….من اصلاً کاری باهات ندارم فقط…

انگار اون نگاه لعنتیش دست داشت که روی تموم تنم سنگینی یه لمس کثیف رو لمس می‌کردم.

جای به جای پوستم میسوخت و من چرا نفهمیدم پیمان کلید داره؟

چرا حواسم به صدای اسانسور نبود.

-صبا؟

بین گریه ام نالیدم :
-اگه قصدی نداشتی واسه چی اومدی بالا هان؟ نمیفهمی من شوهر دارم؟ نمیفهمی هر غلطی قبلاً کردی باعث اوار شدن زندگیم شده؟

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۵.۰۸.۱۹ ۰۰:۱۱]
#پارت۵۰۸

من چهارسال پیش یه غلطی کردم به خاطر انگولکهای مریم زنداداشم بهت زنگ زدم. چه میدونستم تو چه منجلابی گیر…

-صبااااااا

شده تا حالا حس کنید تو یه لحظه، تو یه جایی دنیا براتون به آخر رسیده؟
جایی که نه راه پس دارین و نه راه پیش!

برای من درست همون لحظه اتفاق افتاد. زمانی که اسمم توسط پیمان از پشت در خطاب شد و این یعنی اون تموم حرفهای منو شنیده بود.

اون لحظه به حدی دست و پام میلرزید و فلج مغزی شده بودم که تنها راه رو انداختن زنجیر در دونستم و قفل کردنش.

ضربه اولی که به در خورد یه صدای کوچیک داد و پشت بندش صدای عصبی و زهردار پیمان :
-باز کن.

از در فاصله گرفتم و دستامو جلوی دهنم قرار دادم و با چشمای اشکی به دور و اطراف خونه نگاه کردم.

هیچ…

ضربه دوم خورده شد و در تکون وحشتناک دیگه ای خورد.
-باز کن صبا . باز کن تا نکشتمت.

ضربه بعدی که به در خورد صدای بدی از سمت لولا اومد و در داشت باز می‌شد.

مغزم به هیچ کاری فرمان نمیداد و فقط داشتم به در نگاه میکردم.

تو یه لحظه انگار صدایی تشویقم کرد تا لباس تنم کنم و از بالکن اتاقم بپرم .

سریع بدون فکر به عاقبت کارم به سمت اتاق دویدم و حوله رو چنگ زدم و از تنم درش اوردم. توی کمد اولین شلوار و مانتو رو بیرون کشیدم و صدای ضربه های وحشتناکی به در میومد.

شالمو سرم انداختم و خواستم به سمت بالکن برم که صدای گریه‌ی محمد پیچید و من حتی یادم رفته بود بچه دارم.

سریع به سمت اتاقش رفتم و بغلش کردم ودوباره خواستم وارد اتاق خودم و پیمان بشم که اخرین ضربه مصادف شد با شکستن در از لولا و دری که اویزون شده بود.

من بچه به بغل خیره پیمانی بودم که مثل یه گرگ با چشمای سرخ خیره من بود.
قدم اولو که برداشتم نعره ای زد و دنبالم دوید :
-صباااااااااااااا

پایان فصل اول

اگر رمان فوق نظرتان را به خود جلب کرده و مایل به آغاز پارت گذاری فصل دوم هستید از طریق دیدگاه اعلام کنید و در غیر صورت رمان جدید دیگری بجای فصل دوم رمان باد صبا پارت گذاری خواهد شد.

طبق نظرسنجی انتشار جلد دوم رمان باد صبا در سایت متوقف شد با تشکر از نظر سنجی شما.

نوشته های مشابه

‫29 نظرها

  1. سلام اگه قراره فصل دوم کلن مربوط بشه به پیمان و صبا بزارین اما اگه قرار مث بیشتر رمان دیگه بشه که تو جلدم دوم تو هر ۵ پارت فقط اسمشون میاد ادامه ندید لطفا

  2. سلام اگر برنامه سایتتون این هست که فصل دوم رمان باد صبا را قرار ندهید پس لطفا آدرس کانالی که این رمان را میگذارد را بدهید تا از طریق آن کانال ادامه رمان را بخوانیم.

  3. اخه براچی اینقدر بیتفاوتین.اخه چی میشه حداقل جواب یکی ازاین کامنتا رو بدین.شما یه نظر سنجی گذاشتین وطبق اون اعلام کردبن که دیگه رمانو ادامه نمیدین هرچند به نظر من اینکار درست نبود چون کسانی شرکت کردن که حتی این رمانو نخوندن ومن این رو مطمئنم .حالا این مسئله به کنار وما فرض میکنیم تموم کسانی که تونظرسنجی شرکت رمانو خوندن ولی بهتر بود اون۲۰ ۳۰درصدی هم که تو نظرسنجی نشون داد که من مطمئنم بیشترهم هستن درنظربگیرین ویه فکری هم براونا میکردین .البته شما حق دارید هررمانی میخواید رو بذارید ولی حداقل به ما بگین برای خوندن ادامه اش چیکار کنیم.این کمترین حقیه که میتونید به ما بدید.این که یه رمانو کامل بخونیم

  4. من که دیگه هیچ کتابی از این سایت نمیخونم با این طرز برخورد
    این بار دومه که کتابیو از این سایت خوندم و با این مشکل مواجه شدم
    حتی یک ادمینم ندارین یک جواب بذاره
    حتما ما اشتباه کردیم که به شما اعتماد کردیم

  5. سلام رمان عالیهههخواهشا فصل دومشو بزارین همه منتظریم تااین رمان واقعی و تا اخرش بخونیم واقعا دوسش دارم و جزءبهترین رمان هایی که که خوندم خوااااااااااااااهش😔

  6. سلام
    چرا انقدر جای حساسی تموم شد تازه داشت اوج میگرفت
    من امروز تازه این رمانو به اتمام رسوندم میشه لطفا بهم بگین فصل دومش پارت گذاری شده یا نه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا