دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۴

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

او بی‌توجه به چشمان متعجب لوریانس پیش آمدو کنارش روی تشک پشمی نشست. سپس درحالی که با حالتی مالکانه آستین‌های لباس لوریانس را درمی آورد ادامه داد– اگه غرغرو باشی من روش تربیت کردنتو بلدم..
لوریانس– اوه هکتور چیکار میکنی؟
ابتدا باور نمیکرد هکتور واقعا بخواهد برخلاف میل او لباسش را درآورد ولی او اینکار را می کرد! اهمیت نمیداد که لوریانس خود را از میان بازوانش عقب میکشد، همانطور به درآوردن لباسها ادامه داد تااینکه بالاتنه‌ی لوریانس هم مانند خودش برهنه شد
لوریانس اخم کردو درحالی که سینه‌های خود را در میان بازوانش پنهان میکرد گفت– بهت اجازه نمیدم.. هی! نکن!..دستتو بکش..
هکتور با بی تفاوتی کمر او را روی تشک بالا کشید و همانطور که دامن و چکمه‌ی بلند او را نیز به زور از تنش درمی آورد گفت– اتفاقا وقتی اجازه نمیدی بیشتر میچسپه
لوریانس– اوه خدایا!.. مگه نگفتی دیگه مجبورم نمیکنی؟؟…
دامن را که از تنش دراورد لوریانس با گونه‌های سرخ شده فوراً با یکی از دستانش عضوش را پوشاند
هم خجالت می کشید،
هم دلش نمیخواست با هکتور بخوابد،
هم واقعیت این بود که آنطورکه باید مانع هکتور نمی شد
وقتی مرد گردن کلفتش هیچ توجهی به او نمیکرد و همانطور به لخت کردن او ادامه میداد به طرز بیمارگونه‌ای خوشش می آمد
هکتور– چرا گفتم، ولی اون موقع زنم نبودی! حالا هرکاری بخوام باهات میکنم..
وقتی او را کاملا لخت کرد نگاهی به قسمتهایی که لوریانس سعی داشت با دست بپوشاند انداخت و لبخند زد– چرا هربار اینکارو میکنی؟! لوریانس من قبلا اونجاهارو دیدم! کدوم زنی خودشو از شوهرش مخفی میکنه؟
قلب لوریانس شروع کرده بود به جنب و جوش و باره دیگر همان استرس احمقانه درونش می پیچید!
لوریانس– اصلا.. اصلا من که حلقه رو پس دادم کی گفته زنتم؟!..
لبخند هکتور پررنگتر شد.
به وضوح پیدا بود اضطراب لوریانس برایش خوشایند و سرگرم کننده است!
بازوان لوریانس را گرفت و همانطور که با تکیه بر قدرت مردانه‌اش او را روی تشک می خواباند با لحنی شیطنت آمیز گفت– حلقه رو پس دادی، ولی مگه نگفتی تا آخر عمرت مرد دیگه‌ای رو نمیپذیری؟
لوریانس– گفتم ولی…
هکتور حرف او را قطع کرد– حالا دوباره بگو!
مابین پاهای او خزید، مچ دستان لوریانس را گرفت و به زور دو طرف سرش روی تشک فشرد.
سینه‌اش با سینه‌ی لوریانس یک وجب فاصله داشت ولی آنطوری که مچ دستانش را در دو طرف نگه داشته بود او نمی توانست تکان بخورد و خود را بیرون بکشد
اصلا چرا باید خود را بیرون می کشید وقتی از زورگویی‌های او خوشش می آمد؟
هکتور بطرز دلپذیری بلد بود درحین زورگفتن هم مهربان باشد. حتی ماه‌ها پیش، زمانی که به لوریانس تجاوز میکرد، گرچه به هرحال خلاف میل او بود اما همانموقع هم هکتور با مهربانی به او زور می گفت!
شاید در تمام این دنیا، تنها تلفیق زورگویی و محبت مردان بود که می توانست یک چنین بغض شیرینی در گلوی زنان ایجاد کند..
هکتور– همشو دوباره بگو، وگرنه ولت نمیکنم..
درحالی که نفس‌های گرمش مانند وزش‌های مطبوع بهاری به گریبان لوریانس می وزید با آن چشمان کشیده‌ی زلال به او می نگریست. لبخند محوی برچهره‌ی جذابش نشسته بود و سرشانه‌های عریض و ماهیچه‌های ورم کرده‌ی بازوانش به او اجازه‌ی حرکت نمیداد.
چقدر زیبا بود!
چقدر گرم و گستاخ و گیج کننده بود!
لوریانس درحالی که هنوز قلبش بی امان می کوبید و هرازگاهی سعی میکرد مچ دستانش را از او رها کند گفت– گفتم حتی اگه نباشی.. یا دیگه منو نخوای..
هکتور بدون اینکه دستان او را رها کند سرش را خم کردو در گریبان او فرو برد! لبش را نرم نرمک روی نبض گردن لوریانس لغزاندو وقتی دید او سکوت کرده بدون اینکه از نوازش گریبانش دست بکشد گفت– ادامه بده، همشو از نو بگو
لوریانس آب دهانش را بسختی قورت دادو من و من کنان گفت– یا اگه…به هردلیلی ازم متنفر شی..
هکتور بوسیدن او را از سر گرفت، لبهای نرمش را از گریبان لوریانس بسوی سینه‌اش کشاند، درحالی که حُرم نفسهایش و نوارهای پراکنده‌ی گیسوانش تن پر تپش لوریانس را قلقلک میداد، نوک ملتهب سینه‌ی او را آرام مکید..
زبان داغ و دهان خیسش حریصانه بر سینه‌ی لوریانس می غلطیدند و دلش چنان از این تماس پرحرارت می پیچید که نفس‌هایش منقطع شده بود
هکتور باره دیگر لحظه‌ای لبهایش را از بدن او جدا کرد:
هکتور– بگو لوریانس، میخوام بشنوم..
هوش و حواس لوریانس به طرز بی منطقی با لحن تحریک آمیز هکتور و بوسه‌های گرمش بهم می ریخت
کم کم استرس جای خود را به نوعی گیجی و منگی میداد، اکنون چیزهایی که هکتور میخواست را بدون مخالفت تقدیمش میکرد
لوریانس– حتی اگه نباشی..بازم کسی رو قبول نمیکنم.. حتی اگه نباشی..بازم..بازم تورو میخوام…
زبان داغ و نرم هکتور از تیزی نوک سینه‌اش آرام و بدون مکث بسوی شکمش لغزید..
او چنان این مسیر را با تمأنینه می پیمود و چنان سلول‌های زیر پوست لوریانس را به جوش می آورد که لحظه‌ای کمرش منقبض شدو از سطح تشک بالا آمد..
و درست آنجایی که لبهایش سبک و گرم بر حفره‌ی ناف او نشست، عطش پُر شدن از انتهای کمرش موج گستراند
عطش پر شدن از مردی که سینه‌اش ستبر و درونش آتش بود
میخواست باره دیگر حرارت آتشین هکتور را در خود حس کند..
با لبهایش جای جای شکم و پهلوی لوریانس را میفشرد و نفس گرمش سطح پوست او را بی‌قرارتر میکرد،
ثانیه ها گذشت و کار به دقایق کشید،
هکتور نوازش لبهایش را پایین‌تر غلطاند و برای اینکه راحت بکارش ادامه دهد دستان لوریانس را رها کرد
درحالی که دلش از بوسه‌های خیس هکتور غنج میزد و نفسش به سختی از سینه خارج میشد سرش را کمی بلند کرد تا هکتور را ببیند…
چشمش به بدن ورزیده‌ و برنزی او خیره ماند
به حرکت لبهایش که اکنون گوشه‌ی رانهای او می بوسید
به پراکندگی گیسوانش که روی بدن لوریانس می رقصید
به اینکه طوری صمیمی و آشنا او را می بوسید انگار لوریانس پاره‌ای از خودش است..
لحظه‌ای حس کرد آنقدر هکتور را دوست دارد که دلش ضعف رفت
سرش روی گردن لرزید و باره دیگر بر تشک افتاد
لوریانس– …هـ…هکتور…
بدنش دیگر تحمل اینهمه عشق و عطش را نداشت
این احساسات برای او تازگی داشتند،
این حجم از احساس برای او زود بود !
دستش را ناخوداگاه به درون گیسوان هکتور فرو برد و او را بسمت بالا هدایت کرد،
لحظه‌ای بعد صورت زیبای هکتور در مقابل دیدگان او بود..
دهانش نیمه بازو و چشمان کشیده‌اش خمار
نفس‌هایش درست مثل او پرحرارت بود،
با لذت به بی قراری لوریانس چشم دوخته بود و جزء به جزء حرکتهای مردمک چشمان او را که بر چهره‌ی خودش می غلطید دنبال می کرد
سینه‌ی پرحرارتش بر سینه‌ی لوریانس خوابید و همانطور که گیسوان او را نوازش میکرد با صدایی پرحرارت و لحنی تحریک شده زمزمه کرد– .. چی میخوای؟..
لوریانس درحالی که انگشتان دستش هنوز در گیسوان هکتور می غلطید و حریصانه به لبهای نیمه باز او می نگریست، با صدایی که به سختی شنیده میشد از بین نفس زدن هایش گفت– ..لطفاً…
هکتور آرام و پرمحبت گونه‌ی او را بوسید و باره دیگر گفت–.. بگو لوریانس…بگو چی میخوای..
اکنون که با آن بدن قوی و گرم او را درآغوش گرفته بود و لبهایش را برگونه‌ی ملتهب او میفشرد، اکنون که درون لوریانس از عطش پر شدن توسط او میسوخت ، بطرز شیرینی از احساسِ سَر رفته‌ی او سوءاستفاده می کرد تا اعترافش را بشنود
بغض زیر گلوی لوریانس دوید و چانه‌اش لرزید
درحالی که حتی لحظه‌ای نمیتوانست از تماشای هکتور چشم بردارد زمزمه کرد– .. اذییتم نکن…خواهش میکنم..
هکتور سبک و ملایم نوک بینی او را بوسید و سپس لبهایش را بر پشت پلک او نشاند
هکتور–.. فقط بگو چی میخوای..مگه چی میشه؟..
لوریانس پاهای خود را با بی‌قراری دور کمر هکتور حلقه کرد تا او را بیشتر به خود بچسپاند. دست آزادش را برپشت شانه‌ی هکتور کشید و گیسوان او را کمی در مشت فشرد سپس بالحنی ملتمسانه زمزمه کرد:
لوریانس– .. داری ..گریه‌م میاری..
هکتور لبش را از پلک لوریانس جدا کردو نگاه عمیق و پرمحبتی به او انداخت
بااینکه نفس‌هایش منقطع و تحریک شده بود با همان حال پرحرارتش لبخند محوی برچهره‌اش نشست.
از تماشای عطش لوریانس لذت میبرد
درحالی که نگاهش بر چهره‌ی لوریانس ثابت مانده بود دست راستش را به محلی که لوریانس نمیدید رساند تا عضوش را از شلوار بیرون آورد،
و لحظه‌ای بعد لبهای مشتاقش را به کام لوریانس لغزاند
دهانش گرم و مطبوع بود، او نمیتوانست از مزه مزه کردن گوشه‌و کنارهای دهان هکتور سیر شود
با خود فکر میکرد دلش میخواهد ساعتها لبهای او را مابین لبهایش نگه دارد…
هنوز درحال نوشیدن لبهای هکتور بود که حرارت سوزاننده‌ای به درونش خزید…
و مسیر پیش رفتن عضو کلفت و ضربان‌دار هکتور درست مثل غلطیدن در رود عسل شد
لذتی شیرین و غلیظ داشت و آنقدر نفس گیر که لحظه‌ای سینه‌اش پَرکشید و آهش در دهان هکتور رها شد…
لوریانس– ..هکتور…
ناخوداگاه نام او را با بی قراری به زبان آورد، دهانش درست کنار گوش هکتور بود و نفس‌های تندش گیسوان او را بهم می ریخت. هکتور لبش را بر گونه‌ی او کشید و سپس با چشمان خمارش به او نگریست
همانطور که لوریانس را عمیق و مطبوع پُر و خالی میکرد، با لحنی گرم و صدایی آرام گفت–.. دوسِت دارم لوریانس..
آغوش گرم و مردانه‌ش، حرکات کمرش، عضو داغش و صدای شهوت‌انگیزش تا مغز استخوان لوریانس رسوخ میکرد
حس میکرد هرچه هکتور را به خود میفشارد بازهم کم است، وقتی آه خوش آهنگ مردانه‌اش در فضای غار منعکس میشد و در گوشش می پیچید، قلبش چکه چکه در سینه‌ رها میشد و دستان ظریفش را بیشترو بیشترو بر کمرو شانه‌ی او میفشرد..
حلقه‌ی رانهایش را دور هکتور محکمتر کرد تا بهتر التهاب و حرکت ماهیچه‌های شکمش را روی شکم خود حس کند،
چقدر عاشق این لحظه بود که بی‌قراری هکتور مانند او بالا می گرفت
آغوش قدرتمندش که از یاد میبرد لوریانس را بیش از حد محکم گرفته
فشارهای کمرش که لجوجانه میشد
چشمان کشیده‌ی خمارش که تماماً از شیطنت پاک میشد و او را بقدر یک پسربچه پرنیاز نشان میداد
و آه‌هایش…
هکتور مجموعه‌ای از احساسات مدهوش‌کننده بود و تنها او در تمام این دنیا می توانست برای لحظاتی لوریانس را از زمین جدا کند!
وقتی جوش و خروش درونشان به آن نقطه‌ی ناب رسید لبهایشان را از هم جدا کردند و چشم به هم دوختند
هکتور عمیق‌تر از قبل در او فرو رفت و نفس پرحرارتش بر سرو روی لوریانس وزید
درحالی که چشمان نیمه بازش را به هکتور دوخته بود و گیسوان او را در مشت میفشرد، لحظه‌ی تمام ذرات بدنش او را رها کردند و هول عضو آتشین هکتور فشرده شدند..
آهش در گلو خفه شد و ثانیه‌ای بعد تپش قلبش باز گذشت
آرام گرفت
هکتور در آغوشش رها شد و بی‌رمق شروع کرد به نفس زدن
اینبار دیگر درمقابل این حالت معصومانه‌ی هکتور طاقت نیاورد، درحالی که خودش هم خسته بودو تنش گزگز میکرد بدن درشت و سنگین هکتور را درمیان بازوان ظریفش فشرد و لبش را بر پیشانی او نشاند
هکتور پلکهایش را برهم گذاشته بود و با دهان نیمه باز نفس میزد، گونه‌هایش ملتهب بود و لوریانس تپش بی امان قلبش را بر سطح سینه‌ی خود حس میکرد
سنگینی بدنش و عضوش که هنوز درون او بود، کاش میشد او را برای همیشه همانطور در آغوشش نگه دارد..
یکبار دیگر پیشانی او را بوسید و همانطور که محو تماشایش بود شروع کرد به نوازش گیسوانش
این همان مرد بدجنس گردن کلفتی بود که به او تجاوز کرد؟! چطور لوریانس تمام این مدت ندیده بود که او با وجود قدوهیکل گنده‌اش میتواند اینهمه معصوم و شیرین باشد؟
وقتی برای سومین بار پیشانی او را بوسید هکتور لبخند زدو با صدایی خسته زمزمه کرد– مثل اینکه.. از تجاوز خوشت اومد..
لوریانس متقابلا لبخند زدو بازهم او را بوسید. چند لحظه بعد هکتور ارام از او خارج شدو کنارش به پشت خوابید. اینبار هم خجالت کشید از او بخواهد کمی بیشتر درونش باقی بماند
دقیقه‌ای درسکوت گذشت و آن دو به سقف بلند ودرخشان غار چشم دوختند. حالا که هکتور از او جدا شده بود کمی احساس سرما میکرد
هکتور– ..لوریانس؟
لوریانس– ..بله؟..
هکتور– چرا بدنت همیشه تمیزه؟..
لوریانس– چی
هکتور– دندوناتو با چی میشوری؟
لوریانس سرش را بسوی او چرخاندو با تعجب به نیمرخش نگریست. هکتور با حالتی بی‌تفاوت، چنانکه که گویی از قبل انتظاره تعجب او را داشت پرسید– چجوریه که دهنت همیشه بوی خوبی میده؟
لوریانس چند لحظه‌ای در سکوت به نیمرخ او خیره ماندو سپس خندید. با خود فکر میکرد او از کی تابحال در اینباره کنجکاو بوده و چیزی نپرسیده
لوریانس– بعضی از درختا و ریشه‌ی یسری از گیاها هستن که برای دندون خیلی مفیدن… من اینو از گرگا یاد گرفتم! میشه اونارو تو دهن جوید و یااینکه اگه اونارو روی دندونا بکشی دهنو تمیز میکنه.. بعلاوه بوی خیلی خوبی دارن! ببینم تو… فکر کردی چون تو جنگل زندگی میکنم گند از سرو روم بالا میره؟!
هکتور لبخند زدو دست او را گرفت، سپس درحالی که سرش را به سوی او می چرخاند و نگاهش میکرد گفت– چه انتظاری داشتی؟ به هرحال تو جنگل خبری از مواد شوینده نیست!
لوریانس برای او توضیح داد– واقعیت اینه که من تو دنیای انسانها زندگی کثیف‌تری داشتم! ولی وقتی اومدم به اینجا… شاید عجیب بنظر برسه ولی حیوونا رو تمیزی خودشون و محیط زندگی‌شون خیلی حساسن. من مدام گرگارو میدیدم که درحال تمیز کردن بدنشون هستن، اونا همیشه برق میزنن
هکتور کمی به او نزدیکتر شدو همانطور که بازویش را دور بدن برهنه‌ی لوریانس حلقه میکرد گفت– بدنتو با چی میشوری؟ زمستونا آب خیلی سرده…
لوریانس به پهلو چرخیدو در آغوش او فرو رفت:
لوریانس– فقط آب! راستش تابحال… به این فکر نکرده بودم که بدنم چه بویی میده.. آبی که از چشمه‌ی داخل کوهستان بیرون میاد سرد نیست، بعلاوه من آب‌تنی رو خیلی دوس دارم!…
درحالی که صورتشان تنها یک وجب باهم فاصله داشت با تردید پرسید– بدنم… بوی بدی میده؟
هکتور خندید و گفت– اگه بوی بدی میداد تعجب نمیکردم! ولی تو اینقدر بوی خاصی داری که وقتی بهت نزدیک میشم نمیتونم خودمو کنترل کنم. میدونی؟ این بوی عطرو شامپو نیست، بوی واقعی بدن یه زنه..
وقتی این حرف را میزد لب و بینی‌اش را مماس با زیر چانه‌ی لوریانس گذاشت و باحالتی بیمارگونه عمیق نفس کشید!
دست گرمش را بر کمر برهنه‌ی لوریانس فشردو او را آنقدر به خود نزدیک کرد که سینه و شکمشان بهم بچسپد. لوریانس درحالی که برپهلوی راست چرخیده بود دستش را روی گونه‌ی او گذاشت و نوازشش کرد. مشغول تماشای اجزای صورت او بود که هکتور گفت– وقتی داشتیم اونکارو میکردیم..چرا بهم نگفتی دوسم داری؟..
لوریانس به چشمان گرم او نگریست– چرا بگم وقتی خودت میدونی..
هکتور درحالی که به آرامی گیسوان لوریانس را از حاشیه‌ی صورتش کنار میزد گفت– ولی من میخواستم بشنوم..
لوریانس لحظه‌ای مردد ماندو سپس اهسته گفت– ببخشید، نمیدونستم لازمه بگم..
نگاه هکتور بر چشمان لوریانس خیره مانده بود، بالحنی آرام و منتظر گفت– پس الان بگو
چهره‌ی هکتور بطرز خاصی خالی از لبخند شده بود. بدن لوریانس را بخود میفشرد و مشتاقانه به لبهایش چشم دوخته بود.
لوریانس ناراحت شد. او فکر نمیکرد هکتور اینقدر دلش میخواسته حین رابطه چنین جمله‌ای را از او بشنود!
دهانش آنقدری به صورت هکتور نزدیک بود که لازم نباشد صدایش را چندان بالا ببرد از همین رو درحالی که مستقیم به چشمانش می نگریست زمزمه کرد– دوسِت دارم..
هکتور متقابلا زمزمه کرد– دوباره بگو
لوریانس– دوسِت دارم هکتور..
هکتور– بازم..
لوریانس– دوسِت دارم..
هکتور صورتش را به او نزدیکتر کرد، طوری که اکنون فقط چند سانتی‌متر با لوریانس فاصله داشت و او با کمال تحیر میدید که رنگ نگاه هکتور رفته رفته تغییر میکند!
چشمانش به وضوح خمار شده بود، لرزش نفسهایش در گوش او می پیچید و جوری بدن لوریانس را بخود میفشرد که گویی او قرار است فرار کند
هکتور– دوباره تکرار کن..
بینی‌اش را درست درمقابل دهان نیمه باز لوریانس گذاشت و چشمان پرعطشش را به نقطه‌ی باز شدن لبهای او دوخت
لوریانس درحالی که سعی داشت سردرگمی خود را پنهان کند آهسته و شمرده زمزمه کرد– دوسِت دارم، دوسِت دارم هکتور..دوسِت دارم…
چیزی را که میدید باور نمی کرد
هکتور بیمارگونه دهانِ او را نفس می کشید
وقتی لبهایش را باز میکرد تا کلمات را بیان کند هکتور حُرم نفسهای او را عمیق و پرنیاز به مشام می کشید و چشمانش بیش از پیش خمار میشد
لوریانس دستش را بر گونه‌ی او گذاشت، داغ و ملتهب بود!
هنوز خیره به چهره‌ی دگرگون شده‌ی هکتور بود که او دستش را از پهلوی لوریانس بسوی رانش پایین کشید و چند لحظه‌ای باسن او را در مشت فشرد
سپس لبهای لوریانس را درکام فرو برد و ران او را بسوی کمر خود بالا کشید،
پای چپ لوریانس را کاملا بر کمر خود سوار کرد بطوری که عضوش با عضو لوریانس مماس ماند
پناه برخدا! او کی وقت کرده بود باره دیگر اینطور داغ سفت شود؟!
و ناگهان، درحالی که لبهای لوریانس را می نوشید و او را بخود میفشرد، عضوش را به درون لوریانس لغزاند..
بدنش پرحرارت بود و کوبش قلبش عمیق و سنگین
نفس‌های صدا دارش در فضای غار منعکس میشد و هرجوری که میتوانست خود را به لوریانس میفشرد
در دو رابطه‌ی قبلی لوریانس بیشتر مواقع میدید که او در عین تحریک شدن تا حدود زیادی هوشیار است
ولی اکنون جوره دیگری بود! بنظر می رسید برعطش خود کنترل ندارد چراکه کمی تند و محکم به درون لوریانس ضربه میزد
لوریانس با او همراهی میکرد، نمیخواست حس بدی به او بدهد
لبهایش را گرم می بوسید و درمقابل ضربه‌زدنش هایش تسلیم بود. میدید که چطور داغ کرده و پیشانی‌اش خیس عرق شده
حتی آه کشیدنش هم تندتر و پرنیازتر شده بود
بااینکه کمی خشن و عجولانه رفتار میکرد ولی آسیب پذیر بنظر می رسید. مثل اینکه درونش در هول‌ولای ارضاء شدن، رَم کرده بود و می ترسید جسم لوریانس را از دست بدهد
شاید هم این حالته هکتور تقصیر او بود، شاید اگر آنروز در آن موقعیت حساس ترکش نمیکرد این حس درونش به وجود نمی آمد..
آنقدر با گرمی کام گرفتن‌های هکتور را پاسخ داد و پایش را روی پهلوی او فشرد تا راحتتر ادامه دهد
و آنقدر بازوی قدرتمند هکتور، او را محکم به خود فشرد که در تمام بدنش احساس کوفتگی میکرد!
از پرسروصدا شدن آه‌های هکتور فهمید که او به اوج خود نزدیک شده، ضربه‌هایش محکم‌تر شدند و چند لحظه‌ بعد آرام گرفت..
لبهایش هنوز در لبهای لوریانس گره خورده بود
چند لحظه‌ای در همان حالت باقی ماندو سپس آرام لبش را از کام هکتور بیرون کشید
از او دور نشد، همانطور در آغوش تنگش باقی ماندو نگاهش کرد
چشمانش نیمه باز و چهره‌اش ملتهب بود
عرق پیشانی‌اش گیسوانش را کمی خیس کرده بود و نفس نفس میزد
لوریانس با ملایمت گونه‌ی او را نوازش کردو تارهای پریشان گیسوانش را از پیش چشمانش کنار زد
چند لحظه‌ای طول کشید تا هکتور به خودش بیاید و از او خارج شود. حتی وقتی اینکار را میکرد هم هنوز نفس‌هایش نامرتب و بدنش ملتهب بود
به خودش فشار آورده بود!
لوریانس پایش را از کمر او پایین آورد و همانطور در آغوشش باقی ماند. هکتور دست او که درحال نوازش گونه‌اش بود گرفت و مماس با صورت خود نگه داشت سپس با صدایی بی رمق گفت– اذیتت کردم؟..
لوریانس بلافاصله با لحنی مهربان گفت– نه، اصلا..
دروغ میگفت، بدنش کمی درد گرفته بود! هکتور که زیر دست نوازشگر او چشمانش را بسته بود زمزمه کرد– معذرت میخوام، من گاهی.. اینجوری روانی میشم..
لوریانس نمیخواست او احساس پشیمانی کند و ناراحت شود از همین رو با لحنی اطمینان بخش گفت– اوه اشکالی نداره من اصلا…
هکتور حرف او را برید و درحالی که با دستش به آرامی کمر و پهلوی لوریانس را نوازش میکرد گفت– به خودم قول داده بودم دیگه دردت نیارم.. ولی نتونستم کنترلش کنم..
مالشهای دست گرم هکتور درست در همان قسمتهایی که کوفتگی داشت به او حس خوبی میداد:
لوریانس– ولی دردم نیاوردی..
هکتور درحالی که او را به پشت می خواباند و سرش را روی بازوی خود می گذاشت گفت– دروغ نگو خودم میدونم چیکار کردم
سپس همانطور که به آرامی شکم و پایین‌تنه‌ی لوریانس را ماساژ میداد لبخند محوی زدو زمزمه کرد– اینقد دوسم داری که حتی از تجاوزم ناراحت نمیشی؟
لوریانس متقابلا لبخند زدو آهسته زمزمه کرد– وقتی من دوسِت دارم، دیگه تجاوز معنایی نداره.. فقط یکم خشن شدی..
دو دستش را پایین بردو روی دست هکتور گذاشت تا بهتر حرکتش را بر بدن خود حس کند. از مالش ملایم دستش و از محبتی که در لحنش داشت لذت میبرد
هکتور چند لحظه‌ای در سکوت باقی ماندو سپس آهسته گفت– قبل از تو هیچ زنی برام این عطرو بو رو نداشت، شاید اونا بیش از حد غرق روغن مو و عطرو آرایشن .. ولی تو مثل شراب اصل میمونی.. پوستت نرم و ترو تازه‌ست، اونقدر که وقتی لبمو ازش برمیدارم فوراً قرمز میشه.. و مزه‌ی دهنت..
لوریانس به چهره‌ی او نگریست و لبخند زد، یکی از دستانش را بالا آورد همانطور که صورت او را نوازش میکرد گفت– تو دهنمو بو کشیدی! وای باورم نمیشد چیکار میکنی!..
هکتور متقابلا به او نگریست. چند لحظه‌ای به او خیره ماندو سپس زمزمه کرد– دهنت بوی بچه میده لوریانس، نمیشه ازش سیر شد.. گمونم..بخاطر تغذیه سالمیه که تو جنگل داری..
هکتور سرش را کمی جلو آورد و بوسه‌ی آرامی بر لب لوریانس نشاند، آب دهانش را قورت دادو گفت– دیگه از این حرفا نزنیم، میترسم دوباره وحشی بشم
لوریانس ساکت شد، ولی هنوز نگاهش به صورت هکتور بود. او سعی کرد به لوریانس لبخند بزند اما نتوانست، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. بااینحال لوریانس به وضوح می دید که پلکهایش میلرزد و این نشان میداد چیزی در او ناآرام است!
دستش که درحال نوازش شکم لوریانس بود متوقف شد..
لوریانس که حرکات او را زیر نظر داشت با تردید پرسید– هکتور…حالت خوبه
هکتور آرام چشم گشود و به او خیره ماند
چیزی نمیگفت، ولی نگاهش بطرز حریصانه‌ای حوالی لب لوریانس میخکوب شده بود. دستش را از روی شکم لوریانس باحالتی نوازش‌گرانه بالا کشید و لحظه‌ای بعد سینه‌ی او را آرام در مشت مالاند! صورتش را به سوی لوریانس پیش کشید، نفس صدا دار خوش آهنگش ابتدا به چهره‌ی او خورد و سپس در فضای غار منعکس شد…
لحظه‌ای بعد لب پرحرارتش را بر دهان لوریانس نشاند و بوسه‌ی خیسی از او گرفت
همانطور که از لوریانس لب می گرفت بر رویش خیمه زدو چند لحظه بعد با صدایی که از شهوت می لرزید گفت – دیگه.. اذیتت نمیکنم..باشه؟ حواسم هست..
لوریانس او را پس نمیزد
درواقع آنقدر تعجب کرده بود که نمیتوانست واکنشی نشان دهد!
آن لحظه هم هکتور قبل از اینکه او فرصت کند پاسخی بدهد باره دیگر لبش را در کام او فرو برد
یک بار دیگر؟
پناه بر خدا
از قرار معلوم شوهرداری بیش از آنچه تصورش را میکرد صبرو طاقت میخواست

✅توضیحات✅

استفاده از چوب درختانی همچون «اراک» یا «سالوادوراپرسیکا» که خاصیت ضدعفونی کننده دارند و بعلاوه خوشبو هستند از هزاران سال پیش برای تمیزی دهان و دندان در بین مردم رواج داشته. به این صورت که انتهای تکه‌ی باریکی از شاخه‌ی درخت را می جویدند تا بصورت الیاف مسواک درآید و سپس از برای تمیز کردن دندانها استفاده می کردند.
همچنین ذکر این نکته لازم است که درگذشته بدن مردم به دلیل تغذیه‌ی سالم و مصرف بالای میوه‌جات معطر حتی در زمان دفع سموم (عرق) هم بوی چندان ناخوشایندی نداشت! بعلاوه آب خالص چشمه و جویبار که عاری از هرگونه مواد شیمیایی بود برای شستوشوی پیاپی بدن کافی بنظر می رسید

با خود میگفت شاید هم این عطش برای مردان جوان عادی‌ست چراکه او به هرحال در زمینه‌ی شناخت جنس مخالفش بسیار بی‌تجربه بود
آغوشش را برای هکتور گرم نگه داشت و چیزی از محبت و توجه‌ش کم نکرد، بعلاوه به وضوح می دید که هکتور هم همانطور که گفته بود با ملایمت رفتار می کرد تا باعث آزاره او نشود
خسته شده بود اما تماشای حرارت و بی‌قراری هکتور را دوست داشت. او نقطه ضعف و در عین حال قدرت غالب هکتور را روی بدن خود حس می کرد و این بنظرش آمیزه‌ای زیبا از احساسات درونی یک مرد بود
خداراشکر که سه بار به چهاربار نکشید و دیگر هردو آنقدر خسته بودند که به خواب بروند، البته لوریانس هرازگاهی ناخوداگاه مثل یک مادر از خواب برمیخاست و مطمئن میشد هکتور راحت خوابیده. نمیدانست چرا اینکار را می کند ولی از اینکه حواسش به شوهرش باشد خوشش می آمد!
اتفاقا حتی اینکه هربار به یاد می آورد هکتور شوهر اوست به خودی خود قلبش را قلقک میداد و بارها به خود میگفت چه میشد پسرک شیرینش هم اکنون در کنارش بود و بدن خوشبو و ظریفش را در آغوش میفشرد
او عادت کرده بود سپیده دم از خواب برخیزد آنشب هم با وجود خستگی نتوانست بیش از آن در بستر بماند. بی سروصدا از جا برخاست و سعی کرد بدون اینکه آرامش هکتور را بهم بزند لباسش را بپوشد. کمرش کمی درد میکرد و بدنش کوفتگی داشت ولی اصلا درحدی نبود که او را آزار دهد، برعکس وقتی اتفاقات دیشب را در ذهن مرور می کرد ناخوداگاه لبخند بر لبش می نشست و دلش غنج میزد! قبل از خروج از غار نگاهی به هکتور انداخت، روی شکم خوابیده و گیسوان پریشانش روی صورتش ریخته بود. دلش میخواست شانه‌ی پهن او را ببوسد ولی ترسید بیدارش کند به همین دلیل منصرف شدو بسوی بیرون رفت
در خاطرش بود که دیروز چقدر خود را برای رمبیگ لوس کرد و او چقدر صبورانه غرغرهایش را گوش داد. دلش برای او تنگ شده بود! وقتی از دهانه‌ی غار خارج میشد بی‌تاب درآغوش گرفتن رمبیگ بود ولی از منظره‌ای که پیش رویش دید بسیار غافلگیر شد!
برف باریده بود
آفتاب صبحگاهی بر سطح بلورهای سفید برف می درخشید و منظره‌ی کوهستان و جنگل تماشایی بنظر می رسید
هوا مملو از عطر سرد و سبک گل‌های یخ حاشیه‌ی جویبار بود و گستره‌ی آسمان پس از پشت سر گذاشتن بغض خاکستری چند روزه، نیلگون و با طراوت بود. لوریانس از ایوان بیرون زده از غار پایین پرید و نگاهی به اطرافش انداخت
تعدادی بِتای جنگلی با گرگهای خاکستری بازی می کردند و اُمگاها نیز روی تخته سنگهای خالی از برف آفتاب گرفته بودند
رمبیگ– پس زیادم سخت نگذشته که داری لبخند میزنی
سرش را به چپ چرخاند، رمبیگ آرام و باوقار از دامنه‌ی کوه بالا می آمد. روشنی محیط بر خز سیاه یکدست بدنش منعکس می شدو لوریانس با لذت به زیبایی باستانی او خیره مانده بود
رمبیگ در یک قدمی او ایستاد و با چشمان درشت کهربایی‌اش به او نگریست
رمبیگ– میتونم نزدیکتر بیام یا آلفا لوریانس هنوز ازم دلخوره؟
لوریانس سرش را کمی به چپ خم کردو ضربه‌ای روی سینه‌ی خود زد. سپس درحالی که به حرف او لبخند میزد گفت– لعنت به تو رمبیگ، من عاشقتم
رمبیگ بلافاصله گفت– اگه میدونستم اون مردک اینقد تاثیر خوبی روت میذاره خودم میاوردم
لوریانس خندید و گریبان او را درآغوش گرفت. آنها باهم به جنگل رفتند تا لوریانس برای هکتور میوه بچیند، و وقتی برگشتند سیرا و تعدادی از بتاها شکارها را اورده بودند. دو آهو و یک قوچ که گله برای به دندان کشیدنشان لحظه‌ای معطل نکردند
بااینحال جگر تازه‌ی آهو را به لوریانس تحویل دادند تا برای هکتور کباب کند
میوه‌ها را که به غار برد، هکتور هنوز خواب بود. آنها را بی سروصدا گوشه‌ای از تشک چید و پاورچین پاورچین از آنجا خارج شد.
رمبیگ و سیرا کنار هم نشسته بودند. سیرا پنجه‌اش را می لیسید و نگاهش به لوریانس بود، رمبیگ گفت– شاداب بنظر میرسه نه؟
لوریانس درحالی که محلی را برای برپا کردن آتش آماده می کرد چشم غره‌ای زدو گفت– مگه قبلا نبودم؟
سیرا برخاست و کمی به لوریانس نزدیک شد، سپس درحالی که او را بو می کشید گفت– داشتن جفت و فرزند باعث نشاط میشه. هرچند نرا معمولا خسته کننده هستن
لوریانس خندید و نیم نگاهی به سیرا انداخت– میتونم یه تیم بشیم و هرزمان لازم شدو اون دوتا رو سر به نیست کنیم
پس از برافروختن آتش گرگها کمی نزدیکتر آمدند. وزش سبک باد گرما را آن حوالی می چرخاندو این برایشان خوشایند بود، اگرچه حیوانات ذاتاً از آتش می ترسند ولی گله‌ی لوریانس یادگرفته بودند شعله‌ها تا زمانی که او حضور داشته باشد مخرب نیستند
دقایقی بعد هکتور درحالی که پالتویش را بردوش گذاشته بود و به یک سیب گاز میزد از دهانه‌ی غار خارج شد. او هم مانند لوریانس از دیدن برف متعجب شدو درحالی که یک طرفه لپش از سیب پر بود گفت– خدایا! پس چرا اون تو اینقدر گرم بود؟
لوریانس کباب را بررسی کردو سپس گفت– بخاطر کوهستانه، گفتم که آب چشمه هم گرمه
هکتور همانجا لب ایوان سنگی غار نشست و پاهایش را آویزان کرد– اون زیر آتشفشانه آره؟
لوریانس شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ داد– هرچی هست بی آزاره
هکتور مدتی را در سکوت صرف تماشای اطراف کرد، دامنه‌ها، حاشیه‌ی جنگل و گرگهایی که در اطراف مشغول بازیگوشی بودند
لوریانس به او نزدیک شدو پرسید– راحت خوابیدی؟
هکتور بدون اینکه چشم از تماشای مناظر بردارد سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– اینجا مثل بهشت میمونه، آرامش محض
لوریانس لبه‌های باز پالتوی او را کمی پیش کشید و سینه‌ی برهنه‌اش را پوشاند.
هکتور– من دیروز برای اونکارا نیومده بودم، میخواستم اینو بهت برگردونم
کمی در جیبش گشت و سپس باره دیگر آن حلقه را درآورد. به لوریانس نگریست و لبخند محوی زد– البته اگه بخاطر اتفاقات دیشب پشیمون نشدی!
لوریانس متقابلا به او لبخند زدو سپس سرش را پایین گرفت. سکوتش باعث شد هکتور مردد شود
هکتور– مشکلت چیه لوریانس؟ چرا همش تردید داری؟
لوریانس سرش را بلند کرد و به او نگریست. با چشمان کشیده‌ی زلالش به لوریانس زل زده بود و گیسوان تیره‌اش بخاطر وزش نسیم صبحگاهی روی پیشانی می رقصید
لوریانس– تردید ندارم هکتور، من تا آخر عمرم به تو وفادارم ولی نمیدونم چطور باید بهت بفهمونم که خیلی از مواقع نمیتونم کنارت باشم.. من نگهبان قلمرو هفده خاندانم، و این کاریه که عهد بستم تا زنده‌ام انجام بدم..درواقع من..
هکتور دست چپ او را گرفت و همانطور که حلقه را در انگشتش میکرد با لحنی گرم و اطمینان بخش گفت– خواهش میکنم لوریانس، نباید اینقدر خنگ باشی! من از همون اول کار شرایط تو رو میدونستم و اینو پذیرفتم.. ببین، اگه من یه زن مثل لیندا میخواستم خب از بین همون دخترای اشراف یکی رو انتخاب میکردم چه لزومی داشت جنگلو بهم بریزم تا تورو پیدا کنم؟
پس از اینکه حلقه را بدست لوریانس کرد چند لحظه‌ای به او و کوهستان و گرگها نگریست و سپس گفت– من تورو همینجوری که هستی میخوام! همینجوری که توی زندگیت چیزای خیلی بزرگتر از آرایش و جواهرات رو میبینی، همینجوری که با قدرت و شجاعتت گرگارو رهبری میکنی، همینجوری که از دروغ و دغل دنیای آدما دوری..
خندید و بالحنی شوخی‌آمیز گفت– بعلاوه خیالم راحته که اینجا چشم هیچکدوم از مردای هیز اشراف بهت نمیفته! جنگل تورو پاک نگه میداره
خون زیر پوست لوریانس دویده بود و قلبش با شوق می تپید. متقابلا به هکتور لبخند زدو سرگرم تماشای حلقه در انگشتش شد. دیگر امکان نداشت آن را از دستش درآورد!
هکتور به پشت سر لوریانس گردن کشید و گفت– پس کی آماده میشه؟ چه بوی خوبی داره..
لوریانس بی توجه به حرف هکتور، بسوی رمبیگ رفت و حلقه را نشانش داد– همین حلقه بود، ببینش!
رمبیگ با کنجکاوی به دست او نگریست و قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید لوریانس خود را در گریبان او انداخت! دستانش را دور گردن او حلقه کردو سرش را در سینه‌‌ی گرم او فرو برد
رمبیگ– گمونم باید اونو بغل میکردی
لوریانس خود را بیشتر به او فشرد و گفت– میخوام تورو بغل کنم!
فریاد هکتور از پشت سرش بلند شد– آهای چرا یچیزی نمیدی بخورم؟؟
اهسته از رمبیگ جدا شدو جگرهای کباب شده را برای هکتور برد. کنارش نشست و گفت– دیر نکردی؟ تو مثلا یه لردی!
هکتور درحالی که تلاش میکرد عجولانه نخورد و دهانش را نسوزاند گفت– امشب قراره برم به یه سفر کاری. ماروین رو همراهم میبرم چون مستقیم میرم به عمارت آرگوت، ضیافت آخر هفته رو که یادت هست؟… تصمیمتو گرفتی؟
لوریانس با قاطعیت گفت– اونجا جای منو رمبیگ نیست، متاسفم
هکتور– دلم میخواست همسرمو به دوستانم معرفی کنم..
لوریانس سکوت کرد. میدانست هکتور دلش میخواهد او درآن ضیافت باشد ولی این جداً برایش دشوار بود!
هکتور– اون جفت رمبیگه؟ خیلی خوشگله!
لوریانس به سیرا که در زمینه‌ی برفی محیط بسیار زیبا بنظر می رسید نگریست. دیگر با این حقیقت کنار آمده بود که سیرا برای رمبیگ از او لایق‌تر است
هکتور– میشه بهش دست زد؟
لوریانس لبخند زدو گفت– نمیدونم، البته اگه نمیخوای رمبیگ سرتو از تنت جدا کنه!
هکتور خوردن را رها کردو پایین پرید. نگاهش را از سیرای زیبا نمی گرفت و بسوی او قدم برمیداشت
سیرا نیز نسبت به او کنجکاو بود و با احتیاط پیش می آمد. دُم سپید زیبایش را آرام در هوا تاب میداد و با حرکاتی نرم گردنش را برای بو کشیدن هکتور اطرافه او تکان میداد
هکتور درحالی که به چشمان او خیره بود آهسته دستش را بالا آوردو با لحنی ملایم گفت– هی دختر، تو زیباترین گرگی هستی که به عمرم دیدم..
دستش را با احتیاط بر پیشانی سیرا گذاشت و لحظه‌ای نوازشش کرد. سیرا هم بطرزی تماشایی در برابر او رام بنظر می رسید
لوریانس سرگرم تماشای آن دو بود که رمبیگ با بدخلقی گفت– آلفا لوریانس، بهش بگو هیچ خوشم نمیاد حوالی ماده‌ی من چرخ بزنه..

┄──┄┅═❂═┅──┄
رمبیگ– دلتنگشی؟
به لوریانس نزدیک شدو کنارش روی ایوان غار نشست. لوریانس از پهلو به او تکیه زدو همانطور که نگاهش به غروب خورشید بود آهسته گفت– الان دیگه پنج روز شده..
لحظه‌ای چشمانش را در قاب چرخاند و آهی کشید– مجبور نبود پسرمو ببره! خودم ازش نگهداری میکردم
رمبیگ– شاید اینکارو کرد که تورو هم به ضیافت آرگوت بکشونه.
لوریانس گیسوانش را پشت گوش فرستادو به او نگریست– واقعا؟ اینجوری فکر میکنی؟
هکتور چندین مرتبه به او گفته بود که دلش میخواهد لوریانس در آن ضیافت کنارش باشد ولی حضور در چنین جمعی برای شخص اجتماع گریزی چون او زیادی بود! عمارت بزرگی را تصور میکرد مملو از اشراف زادگان متکبر که هیچ چیز جز دنیای پرزرق و برق خود نمی دیدند. تحمل چنین شرایطی برای او دشوار بود ولی وقتی به این فکر میکرد که حضورش چقدر می تواند هکتور را خوشحال کند مردد می شد.
رمبیگ حواسش به او بود و دودلی‌اش را حس میکرد از همین رو گفت– امشب برگزار میشه؟
لوریانس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو شروع کرد به ور رفتن با انگشتان دستش.
رمبیگ– اگه میخوای بری هنوز به قدر کافی وقت هست. من میتونم خیلی سریع تا اونجا ببرمت
پوزخندی زدو پاسخ داد– من جداً از بودن بین اون ادما متنفرم، اگه تردید دارم فقط بخاطر هکتوره
رمبیگ پوزه‌اش را در گودی گریبان لوریانس فرو بردو همانطور که نوازشش میکرد گفت– تصمیمتو بگیر. مطمئن شو فردا بخاطر اینکه نرفتی پشیمون نمیشی
لوریانس به چشمان اطمینان بخش او خیره ماندو بفکر فرو رفت. حضور در آن ضیافت خواسته‌ی قلبی‌اش نبود ولی چه میشد اگر بخاطر خوشحال کردن شوهرش ساعتی آن را تحمل می کرد؟
بالحنی ملتمسانه گفت– اگه برم…تو هم بامن میای؟ آرگوت هردوی مارو دعوت کرده
رمبیگ کمی سرش را پس کشید و پاسخ داد– میبرمت اونجا ولی نمیتونم وارد ضیافت بشم. این برخلاف قوانین ماست لوریانس.. برای تو منعی نداره چون یه انسانی، ولی حضوره من ممکنه اَسرار مارو بخطر بندازه
لوریانس مأیوسانه سر به زیر انداخت و نالید– ولی بدون تو خیلی تنها میشم.. من به دنیای اونا تعلق ندارم!
رمبیگ با پیشانی‌اش ضربه‌ی آرامی به سینه‌ی او زدو گفت– تو شوهر و دوستانت رو اونجا داری. شاید واقعا لازم باشه بعد از این همه سال یه بار دیگه حضور بین هم نوعات رو امتحان کنی
هنوز مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد، حدقل اگر رمبیگ هم بااو در ضیافت شرکت میکرد تحمل آن شرایط برایش راحتتر میشد ولی میدید که او هم برای نیامدن دلایل موجهی دارد!
همانطور که با حلقه‌ در انگشتش ور می رفت زمزمه کرد– اصلا باید برای ضیافت چی بپوشم؟ من قبلا هیچ وقت همچین چیزی رو از نزدیک ندیدم… نمیدونم آدما توش چیکار میکنن..
رمبیگ با لحنی سرزنشگرانه گفت– شوهرت مثلا یه لرده! نمیتونه یه دست لباس برات تهیه کنه؟!
لوریانس کوتاه خندید و سپس گفت– اوه رمبیگ شوخیت گرفته؟! من حتی یه قدمم نمیتونم با اون لباسای چین دار راه برم.. یادت نیست وقتی تو عمارت هکتور بودم چه بلایی سرشون میاوردم؟
از نظر لوریانس لباسهایی که زنان میپوشیدند بیش از حد تو درتو و دست و پا گیر بود. بدرد کسانی میخورد که کاری جز غرق شدن در عشوه‌های زنانه و با ناز قدم زدن نداشته باشند. ولی دنیای لوریانس فرق داشت، مطمئن بود پس از به تن کردن آن لباسها چندین مرتبه در ضیافت زمین خواهد خورد!
رمبیگ– پس از اونی که دوسال پیش درست کردی استفاده کن. اون لباس ارزشمنده..
سرش را فوراً بالا گرفت و با اشتیاق به رمبیگ نگریست. فراموش کرده بود که آن لباس را دارد!
لوریانس– فکر نکنم آدما زیاد از همچین لباسی خوششون بیاد… اما چه اهمیتی داره وقتی من چیزی رو تنم میکنم که اونا هیچ وقت به عمرشون ندیدن! بعلاوه…
لحظه‌ای دستش را با عشق بر سینه‌ی خود گذاشت و گفت– هکتور بهم گفت منو همینجوری که هستم دوست داره، مطمئنم از اون لباس خوشش میاد..
همراه رمبیگ به غار برگشت،
سیرا آنجا مشغول استراحت بود، او ماه آینده زایمان می کرد و رفته رفته به اوقات بیشتری برای استراحت احتیاج داشت. رمبیگ کنار سیرا خوابید و او را دربرگرفت تا کنار هم چرت بزنند.
لوریانس درحالی که بسوی چشمه‌ی روان آنسوی غار می رفت گفت– رمبیگ تو راه عمارت آرگوت رو بلدی؟
رمبیگ درحالی که سرش را روی گریبان سیرا گذاشته و پلک‌هایش را بسته بود غرید– پیدا کردن بوی یه اهریمن اصلا سخت نیست، نگران نباش
لوریانس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو شروع کرد به آماده شدن
پس از هشت سال، به شهر باز می گشت
به دنیایی که روزی در اوج خفت و خواری او را فراری داد
هرآنچه از اجتماعات انسانها به یاد می آورد همه کثیف و تنفرانگیز بود، گرچه اخیراً با افراد متفاوتی چون هکتور و نیکولاس آشنا شده بود اما هنوز هم تمام خاطراتش بوی گند تعفن می دادند!
هنوز با تمام گوشت و پوست و استخوانش نگاه‌های تحقیر آمیز مردم شهر را به یاد می آورد
کنایه‌ها و تحقیرها را
به یاد می آورد هر صبح که از خواب برمی خواست مادرش را لخت درحال استفراغ شراب دیشبش می دید
به یاد می آورد که کودکان او را به بازی‌هایشان راه نمی دادند و تمام بعدظهرهایش را با حسرت به شادی‌های آنان چشم می دوخت
به یاد می آورد تمام شب‌هایش در وحشت و انزجار صدای آه‌و ناله‌هایی که از اتاق‌های چپ و راستش می شنید می گذشت
هرچه بیشتر به آن ضیافت فکر میکرد، بیشتر از انسانها متنفر و منزجر میشد
به خود دلداری میداد که در عمارت اشراف خبری از فساد و تحقیر نیست
آنها همگی افراد محترم و سرشانسی بودند که لوریانس بخاطر ظاهر خوبشان می توانست باطن پوچشان را حدقل برای چند ساعتی تحمل کند
بعلاوه او دیگر آن دختربچه‌ی بدبخت ساکن فاحشه خانه نبود!
اکنون قدرتمند و مغرور بود
روی پای خود ایستاده و بدون نیاز به انسانهای متکبر به چنان آزادی و آرامشی رسیده بود که در تصور هیچکدامشان نمی گنجید
درحالی که تمام مدت با افکار آشفته‌اش دستو پنجه نرم میکرد، بدنش را به دقت شست و گیسوانش را مرتب کرد
اکنون وقت به تن کردن لباس رسیده بود
دشت‌های بکر شرق قلمرو، میزبان گله‌ی بزرگی از آهوان نادر سپید بود
موجوداتی خجالتی و درعین حال طناز و تماشایی که اندک شماری از مردم شانس دیدنشان را بدست می آوردند
اندامی ظریف و چشمانی درشت داشتند و بدنشان پوشیده از خزی یکدست و براق، به سپیدی برف بود
چندسال پیش گروهی از شکارچیان به نواحی شرقی نفوذ کرده و دو قلاده از این آهوان نادر را کشتند. خداراشکر که گرگها به موقع آنها را یافتند چراکه اگر انها با شکارشان به شهر باز می گشتند و مردم میفهمیدند که حوالی جنگل آهوی سپید وجود دارد فاجعه رخ میداد!
مرگ آن دو آهو اگرچه تاسف بار بود ولی باعث شد لوریانس به هرطریقی از آنها استفاده کند. او نمیخواست هیچ قسمتی از بدن این موجودات زیبا را هدر بدهد!
نتیجه‌ی این دور اندیشی لباسی بود که اکنون می توانست از آن استفاده کند
پیراهنی بلند که با ظرافت حول بدنش می نشست و انحنای کمر و برجستگی سینه‌اش را به زیبایی پوشش میداد. او خیاط نبود، نمیتوانست نخ و سوزن بدست بگیرد و تکه‌های کوچک را بهم بدوزد اما آنقدر سلیقه داشت که ریسمان‌های باریک چرمی را برای بهتر قرار گرفتن لباس روی سرشانه‌ها گره بزند، طوری که از بیرون دیده نشوند
لباس از پشت سرشانه‌ی راستش پایین می افتاد، در ادامه دنباله‌‌اش کمی روی زمین کشیده میشد و از زیر بازوی چپش به طرف جلو می آمد
از روی سینه‌اش بالا می رفت و باره دیگر روی سرشانه‌ی راستش متصل میشد. به این ترتیب چین‌های ظریف و زیبایی سمت چپ کمرش ایجاد میشد و وقتی راه می رفت پای راستش تا روی ران از میان چاک لباس بیرون می آمد. بعلاوه او تعدادی پر درخشان و باریک از قرقاول طلایی و طاووس را حول یک بند گره زده و از روی سرشانه‌ی راستش آویخته بود
بند از سمت راست تا آرنجش ادامه می یافت و با آن پرهای طلایی و آبی و سبز براق بسیار زیبا بنظر می رسید
برای پاهایش نیز روکشی ظریف از اضافه‌ی خز آهو دوخته بود که تا حاشیه‌ی انگشتانش را می پوشاند
باره دیگر گیسوانش را روی شانه‌اش مرتب کردو بسوی رمبیگ رفت
لوریانس– چطور شدم؟.. بهم میاد؟
مسیری که برای رسیدن به عمارت آرگوت می پیمودند، پوشیده از درختان بلوط بود
برف شاخه‌های عریان و زمین خواب آلود را دربر گرفته بود و هرازگاهی از گوشه و کنار صدای پچ پچ حیوانات شنیده می شد
آنان از دیدن لوریانس با آن ظاهر و لباس سپید متعجب شده بودند
لوریانس پوفی کشید و گفت– حالا که همه مارو زیرنظر گرفتن بیاو یکم سریعتر برو!
رمبیگ با اشاره به لباسش گفت– سردت نیست؟
البته هوا سرد بود و لباس لوریانس نامناسب، ولی مسیر خلوت و همواری که پیش رویش می دید او را برای تاختن وسوسه می کرد! او شیفته‌ی سواری بر پشت رمبیگ بود وقتی با آن سرعت دیوانه‌وار هوای سرد زمستانی را می شکافت و پیش می رفت..
خود را برپشت رمبیگ محکم کرد و لحظه‌ای بعد مانند تیر از چله رها شدند! سوز سرما به گونه‌هایش سیلی میزد و گیسوانش را بهم می ریخت اما آنقدر از آن سرعت و آن لحظاتی که از بلندی‌ها می پریدند لذت می برد که گاهی بلند می خندید و صدای قهقهه‌اش کلاغ‌های اطراف را از چرتشان می پراند
پیمودن تمام مسیر شاید بیست دقیقه هم نشد، وقتی که رسیدند هوا تازه تاریک شده بود.
عمارت آرگوت در یک باغ با شکوه واقع شده بود که از سویی با درختان انبوه میوه پوشیده میشد
دروشکه‌های اشرافی توسط اسب‌هایی با گردن‌های افراشته و یال‌های صاف بسوی ورودی عمارت حمل میشدند و آنجا در کنار در مستخدمینی صف کشیده بودند تا به مهمانان خوشامد بگویند
عمارت، وسیع و باشکوه بود. درختان کاج زینتی از برف پاک شده و حاشیه‌ی جاده‌ی زیبای منتهی به عمارت ردیف می شدند. گوشه و کنار آنقدر مشعل افروخته بودند که حتی تاریکی شب هم خللی در دیدشان ایجاد نمی کرد
لوریانس و رمبیگ هنوز در لابه لای درختان ایستاده بودند و رفت و آمدها را تماشا میکردند
رمبیگ گفت– اون اسبا چرا اونجوری ایستادن! برای چی گردنشون اینقدر بالاست؟!
لوریانس ناخوداگاه به دهان خود اشاره کردو گفت– بهشون افسار بستن.. یجور دهنه‌ی فلزی که توی دهن کار میزارن و دو طرفش طناب میبندن.. وقتی طنابو میکشن اسب مجبور میشه سرشو اینجوری بالا بگیره..
او وقتی کوچک بود افسار گذاشتن اسب‌ها را از نزدیک دیده بود. حتی همانموقع هم اینکار بنظرش رقت‌آور می آمد!
لوریانس– اوه رمبیگ! بیا برگردیم اینجا جای من نیست..
قبل از اینکه دودلی‌ او را وادار به برگشتن کند از سمت راستشان باد سبکی وزید و لحظه‌ای بعد آرگوت از تاریکی بیرون آمد!
آرگوت– چه افتخار بزرگی که شما دعوت منو پذیرفتید
لباسی که به تن داشت مثل همیشه سیاه بود. ردایی مخملین و خوش دوخت که با آن حاشیه‌های طلایی رنگش اندام قامت بلند و مردانه‌ی او را پوشش میداد. گیسوان سیاه لختش از یک سوی شانه رها بود و چشمان درشتش در زمینه‌ی آن پوست روشن، برق می زد.
لوریانس آهی کشید و گفت– گمونم حالا از اومدن پشیمون شدم..
آرگوت یک قدم دیگر به آنان نزدیک شد و با لحنی اطمینان بخش گفت– مطمئنم لیندا خوشحال میشه شما امشب هم صحبتش باشید، اون خیلی ازتون خوشش اومده
سپس نگاه مشتاقانه‌ای به رمبیگ انداخت و ادامه داد– جناب رمبیگ، ای کاش سیرای زیبا رو همراهتون میاوردین
رمبیگ درحالی که لوریانس از او پیاده میشد گفت– من برعکس اهریمن، حضور در اجتماعات انسانی رو صلاح نمیدونم
چهره‌ی آرگوت کمی درهم رفت– یعنی برمی گردین؟
لوریانس گیسوان آشفته‌ی خود را دوسوی شانه‌اش مرتب کردو برای خداحافظی موقت رمبیگ را در آغوش گرفت، سپس رو به آرگوت گفت– بهتره از انسانها دور بمونه. رمبیگ زیباست و انسانها حریص
آرگوت به گرمی لبخند زدو گفت– منطقی بنظر میرسه
رمبیگ با پیشانی‌اش را لحظه‌ای مماس با گونه‌ی لوریانس گذاشت و خرناس کشید— اگه هرزمانی حس کردی اوضاع برات غیرقابل تحمله فقط منو صدا بزن. میدونی که گوشم پیش توء
لوریانس او را بوسید و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. آرگوت آنجا ماند تا او را برای رسیدن به عمارت همراهی کند، از نظر لوریانس او بیش از حد مبادی آداب بود.
آرگوت دست چپش را تا زیر سینه جمع کرد و درحالی که به لوریانس اشاره میکرد درحین دست خود را آنجا بگذارد گفت– نگرانید؟
لوریانس درحالی که دستش را روی ساعد او گذاشته بود و همقدم با او پیش می رفت گفت– اوه.. خیلی معلومه؟..
آرگوت بالحنی صمیمی طوری که استرس او بیشتر نشود گفت– نه بانو لوریانس، قبلا بهتون گفتم که صدای ضربان قلبتون رو میشنوم
آنها در مسیر زیبای مابین کاج‌ها قرار گرفتند. لوریانس آهسته قدم می زد، دوست نداشت به این زودی‌ها به شلوغی برسد. اشاره‌ای کوتاه به اطرافش کردو گفت– اینجا به بزرگی قصر هکتوره..
آرگوت متواضعانه پاسخ داد– بله، گویا اجداد من فرصت خیلی زیادی برای مال اندوزی داشتن
لوریانس لحظه‌ای نیمرخ روشن او را از نظر گذراندو سپس با تردید گفت– شما چند سالتونه؟
آرگوت کوتاه و باوقار خندید و گفت– ۳۸۰ سالمه. جوون موندم مگه نه؟
لحظه‌ای چشمان لوریانس در حدقه گرد شد و سپس سعی کرد خود را جمع و جور کند.
سیصد و هشتاد سال!
موجود خوش سیمایی که در کنارش قدم میزد و در رفتارش این چنین متواضع و مهربان بنظر می رسید تاکنون چه تعداد انسان شکار کرده بود تا بتواند چهار قرن زنده بماند؟!
همانطور که به ورودی عمارت نزدیکتر میشدند نگاه‌ها بیشتر به سویشان می چرخید. آنان آرگوت را می شناختند ولی بانوی جوانی که لباسی عجیب به تن داشت کنجکاویشان را تحریک کرده بود
لوریانس نگاهش را پایین انداخت و سعی کردو توجهی به آنان نکند. زمزمه‌ی آرگوت را از کنار خود شنید که گفت– هکتور از دیدن شما غافلگیر میشه. میگفت شما دعوت رو رد کردین
با شنیدن نام هکتور در آن اضطراب لحظه‌ای دلش گرم شد. بنظر می رسید آرگوت هم عمداً این موضوع را پیش کشیده تا حال او را کمی بهتر کند. لابد هکتور به آنها گفته بود رابطه‌شان چقدر بهتر شده! حالا هم سخت یا آسان از آن جمع می گذشت، هکتور و هکتورِ کوچکترش را پیدا می کرد و درکنار آنان دیگر اهمیتی نمیداد اطرافش چه خبر است.
ده قدم پیش‌تر از آنان یک دورشکه‌ی مجلل چهاراسبه توقف کرد و خدمه زنی را که لباسی با دامن پف دار بلند و گیسوان طلایی آرایش شده داشت، با احترام از آن پیاده کردند. لوریانس باره دیگر به نیمرخ آرگوت نگریست و گفت– اوه جناب آرگوت، این ضیافت شماست اگه فکر می کنید لباس من مناسب نیست لطفاً بهم بگید. نمیخوام ظاهرم هکتور رو بین آشناهاش مضحکه کنه
آرگوت لبخند گرمی به او زدو با لحنی تحسین‌آمیز گفت– هیچ لباسی جز این نمیتونست برازنده‌ی شخصیت متفاوت شما باشه بانو لوریانس. همه‌ی دوستان هکتور میدونستن که اون دنبال دخترجنگل میگرده
لوریانس سکوت کردو دیگر چیزی نگفت. با همراهی آرگوت از پله‌ها بالا رفت و به در بزرگ ورودی رسیدند. مستخدمین به آنها ادای احترام کرده و در را برای ورودشان گشودند
نور بسیار شدیدی از داخل به چشمان لوریانس خورد که ابتدا چشمان را آزرد، سرش را پایین گرفت و نفس عمیقی کشید
آرگوت درحالی که را به داخل هدایت میکرد با لحنی اطمینان بخش گفت– قبل از هرچیز شمارو میبرم پیش لیندا، احتمالاً با اون راحتترین
صدای همهمه‌ی میهمانان را می شنید، گفتوگوها، قهقهه‌ها و موسیقی ملایمی که نواخته میشد
بااینکه سرش پایین بود و آنها را نمی دید ولی صداها آنقدر برایش غریبه بودند که همان اول کار به خود لعنت فرستاد! آنجا چه غلطی میکرد؟!
آلفای گرگهای جنگلی در میان اشراف زادگان شهری چکار می کرد؟
درحالی که نگاهش به مرمر براق سیاه کف عمارت بود از در گذشت و وارد شد..

تالار وسیع و مجللی را پیش رویش می دید که توسط ستون‌های سنگی عظیم به سقف متصل می شد
مشعل‌های افروخته و شمعدان‌های پایه‌دار درخشان
چلچراغ‌های بلورینی از سقف بلند عمارت آویخته شده بودند که شعله‌هایی از گوشه و کنارشان بر مرمرهای برش‌کاری شده‌ی سقف می رقصید
عطرهای مختلفی پیوسته در فضا جریان داشت ومیهمانان پوشیده در لباس‌های فاخر سلطنتی گروه گروه با قدم‌های مغرور و آرام در حرکت بودند
به گفتو گو می پرداختند و شراب می نوشیدند
چهره‌هایشان خندان بود و نگاه‌هایشان خودپسندانه
لوریانس همانطور که با تمأنینه در کنار آرگوت پیش می رفت اطراف را زیر نظر داشت. زنان در آن پیراهن‌های ابریشمی رنگ به رنگ و دامن‌های پف دار، یقه‌های باز و گردنی آذین شده با جواهرات درخشان نگاه‌های متعجبی به سوی او روانه میکردند
لوریانس میدید که تمام زنان گیسوان خود را بالای سر جمع کرده و با سنجاق و مروارید تزئین کرده اند. صورتهایشان آرایش شده بود و وقتی می خندیدند دستشان را با ناز درمقابل دهانشان می گرفتند
چقدر با او فرق داشتند! نه فقط ظاهر، بلکه حتی رفتار و کردارشان زمین تا آسمان با او متفاوت بود!
لیندا– اوه لوریانس!! عزیزم تو اینجایی؟
آنقدر حواسش به اطراف بود که ابتدا متوجه لیندا نشد! او لباس آبی روشنی به تن داشت و دستانش را تا آرنج با دستکش توری زیبایی پوشانده بود. با مدل موها و آرایش و جواهراتی که خود را با آنها آراسته کرده بود بسیار زیبا بنظر می رسید!
پس از دیدن لوریانس لبخند پررنگی برلبهایش نشست و همانطور که گوشه‌ی دامنش را بالا گرفته بود تا زیر پایش نرود با چند قدم سریع خود را به او رساند. لحظه‌ای لوریانس را با وقار در آغوش گرفت و سپس گفت– لرد هکتور کاملاً مارو ناامید کرده بود!
لوریانس درحالی که سعی داشت اضطراب خود را پنهان کند متقابلاً به او لبخند زدو پاسخ داد– درسته، ناگهانی تصمیمو عوض کردم
آرگوت با توجه به اینکه اکنون لوریانس درکنار لیندا بود بازوی خود را محترمانه از دست او رها کردو پرسید– لارا هنوز توی اتاقشه؟
لیندا باحالتی کلافه آهی کشید و گفت– وای اون دست از ور رفتن با موهاش برنمیداره!
آرگوت لحظه‌ای خندید و همانطور که انها را ترک می کرد گفت– میرم یه سری بهش بزنم
پس از رفتن آرگوت، لیندا سرتاپای او را برانداز کردو بالحنی صمیمی گفت– این لباس چقدر بهت میاد
لوریانس سرش را کمی به او نزدیک کردو پرسید– اوه واقعا؟.. پس چرا همه‌شون یجوری بهم زل زدن؟
لیندا بلافاصله با حالتی که میخواست خیال او را راحت کند گفت– بهشون توجه نکن لوریانس خیلیاشون حسودی میکنن
لوریانس نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و با دهان کج پرسید– اونا چرا باید به من حسودی کنن!؟
لیندا مچ او را گرفت و همانطور که درکنار هم درمیان جمعیت قدم میزدند توضیح داد– همه‌ی دخترایی که اینجا میبینی از اشراف درجه یک کشورن، خیلی از اونا انتظار داشتن که عروس لرد هکتور بشن! تشریفات و سیاست تو دنیای ما حرف اولو میزنه و برهمین اساس اکثر اوقات ازدواجا برطبق رده اجتماعی اتفاق میفته… مثلا… اون دخترو سمت چپت ببین، همونی که لباس قرمز پوشیده..
لوریانس نیم نگاهی به سمت چپش انداخت، آنجا دختری خوش قدو قامت با گیسوان طلایی و لبخندی دلفریب مشغول صحبت با دو مرد میانسال بود. لیندا به او توضیح داد– اون دختر اسمش ویکتوریاست، پدرش دوک جوزف از دوستان قدیمی عموی لرد هکتوره. اونا از مدتها پیش انتظار داشتن هکتور با ویکتوریا وصلت کنه
پس از شنیدن آن حرف لوریانس بار دیگر دقیق‌تر به ویکتوریا نگریست. آنقدر دختر پر زرق و برق و زیبایی بود که قلب لوریانس از غصه فشرده شد
لیندا باره دیگر آهسته گفت– قصدم این نیست که اعصابتو بهم بریزم ولی به عنوان یه زن فکر میکنم لازمه تو این چیزارو بدونی. بعلاوه تو و هکتور رسماً ازدواج نکردین و..
لوریانس بلافاصله دست چپش را کمی بالا آورد و همانطور که به حلقه‌اش اشاره میکرد گفت– ولی هکتور گفت ادما اینجوری پیمان ازدواج میبندن…من فقط… از جشن گرفتن بدم میاد و اونم برای اینکار بهم اصرار نکرد..
لیندا مشتاقانه به حلقه‌ی او نگریست و گفت– خدای من بهت تبریک میگم خیلی قشنگه! تا به حال همچین حلقه‌ای ندیده بودم.. خوبه امشب طوری کنار هکتور بایستی که حلقه‌ت دیده بشه، اصلا چه سندی محکتر از پسری که براش بدنیا آوردی؟..
سینه‌ی لوریانس رفته رفته سنگین میشد. دلش برای آنها تنگ شده بود! شوهر و پسرش انقدر همرنگ آن شلوغی و آن آدم‌های رنگا رنگ بودند که نمی توانست از بین آنها پیدایشان کند!
با صدایی ضعیف خطاب به لیندا زمزمه کرد– پس هکتور کجاست؟
صدایش اینقدر ضعیف بود که لیندا نشنید و او هم دیگر نتوانست چیزی بگوید. در ازای هر قدمی که برمی داشت نگاه‌هایی به سویش می چرخید و پچ پچ‌ها آغاز می شد، آب دهانش را مضطربانه قورت داد و روی گیسوان تیره‌اش دست کشید تا مطمئن شود مرتبند
نگاهی به دامن بلند سپید خود انداخت که وقتی راه می رفت از روی رانش به نرمی باز می شد
اصلا اگر هکتور از لباس او خوشش نمی آمد چه؟
اگر به او بی محلی می کرد و اگر از وجودش شرمنده میشد؟
او یک لرد بود! یک لرد جوان برازنده که چشمان خریدار بسیاری رویش تمرکز کرده بودند
و در مقابل، لوریانس چه؟
پلکهایش را برهم فشرد و نفس عمیقی کشید
سعی کرد خود را جمع و جور کند، باید این افکار آزاردهنده را از خود دور می کرد
اگر رمبیگ درکنارش بود اینطور نمیشد، اگر رمبیگ بود شأن و منزلت خود را فراموش نمی کرد!
وقتی در نکبت و فلاکت دست و پا میزد کدام یک از این اشراف زادگان و جیب‌های پر پولشان به دادش رسیدند؟ هیچیک!
حتی اکنون که بی‌توجه به تمام بدبختی‌های دنیا شراب می نوشیدند و قاه قاه می خندیدند، احوال مردم مفلوک جنوب شهر برایشان اهمیتی نداشت!
چرا باید از نگاه‌های خیره‌ی چنین مردم کوته‌فکری شرمنده میشد؟
نه به آنها بدهکار بود،
نه برای ادامه‌ی زندگی نیازی به آنها داشت،
و نه هیچیک در مبارزه حریفش می شدند!
سرش را بالا گرفت و سعی کرد جوری به پیش رفتن ادامه دهد که گویی اصلا هیچیک از آن چشمانِ در حدقه گردشده‌ در اطرافش وجود ندارند!
کمی بعد لیندا مچ او را کمی فشرد و گفت– اوه دیدمشون، اونجان..
هم‌پای لیندا کمی به راست چرخید و درحالی که ضربان قلبش تند شده بود خط نگاه او را دنبال کرد. دو مرد جوان بلند قامت را می دید که گوشه‌ای ایستاده و با هم گفتوگو می کنند.
ابریشم زیتونی رنگی که نیکولاس به تن داشت ترکیب زیبایی با چشمان سبز و گیسوان بلند روشنش ایجاد کرده بود و بعلاوه درست مثل دفعه‌ی اولی که لوریانس او را دید جواهری درخشان بالای چشمانش بر پیشانی نشانده بود. در حین صحبت گاهی می خندید و دندان‌های ردیفش را به حالت دلنشینی بیرون می انداخت
و درست در کنار او هکتور با آن سینه‌ی پهن و چهره‌ی پرجذبه ایستاده بود
حاشیه‌های زربفت ردای سرمه‌ای رنگش در نور شعله‌ها می درخشید و لباسش علیرغم برازنده بودن مثل همیشه برای بازوان کلفتش تنگ بنظر می رسید
گیسوانش را مرتب کرده و با گره‌ای شل پشت سر بسته بود، به این صورت چشمان کشیده‌ی زلالش در زمینه‌ی پوست خوش رنگ برنزی‌اش جذاب‌تر از هرزمان دیگری بنظر می رسید
ماروین را در آغوشش گرفته بود، لباسی که پسرک کوچک به تن داشت درست هم رنگ و شکل مال پدرش بود و بعلاوه بخاطر شباهتی که هکتور و ماروین باهم داشتند تماشای آن دو باعث شد قلب لوریانس از شدت عشق و علاقه غنج بزند!
بمحض دیدن آنها دلتنگی چند روزه‌اش بغض شدو به گلویش چنگ انداخت! نگاهه خیره‌اش به هکتور بود و در کنار لیندا پیش می رفت که نیکولاس متوجه آنها شد، ضربه‌ی آرامی به بازوی هکتور زد و بسوی آنان اشاره کرد
هکتور سرش را چرخاند و لحظه‌ای به او نگریست. ابتدا بنظر می رسید فکر کرده اشتباه دیده است ولی وقتی لوریانس و لیندا نزدیکتر شدند لبخند پررنگی بر لبش نشست و نام او را زمزمه کرد
چشمانش پس از دیدن لوریانس درخشید و همین باعث شد دل او هم آرام بگیرد!
تمام مدت بی خودی نگران بود چراکه هکتور اصلا به لباسش نگاه هم نکرد! برعکس تمام حواس او به وجود لوریانس بود و نگاهش از صورت او منحرف نمیشد
چقدر دلتنگ آغوش قوی و عطرمردانه‌ی او بود و چقدر حیف که نمی توانست در چنین جمعی او را بخود بفشارد…
نیکولاس بازویش را دور شانه‌ی همسرش حلقه کردو با خوشرویی او را مخاطب قرار داد.
نیکولاس– اوووو.. ببین کی اینجاست! ملکه‌ی جنگل به ما افتخار داده!
گونه‌های لوریانس کمی سرخ شدو متقابلا به نیکولاس لبخند زد. تشریفات خسته‌اش کرده بود، بی‌تاب شنیدن صدای مرد گردن کلفتش بود!
در یک قدمی او ایستادو سرش را بالا گرفت
چشمان هکتور به او لبخند میزد!
درحالی که نگاهش به لوریانس بود با صدایی آرام و لحنی گرم گفت– اومدی؟
لحظه‌ای فراموش کرد که از نیکولاس و لیندا شرم می کند، با لحنی پرمحبت رو به هکتور گفت– اره…دلم براتون تنگ شده بود..
درحالی که دست لطیف ماروین را نوازش میکرد به هکتور زل زده بود، از تماشای او سیر نمی شد.
نیکولاس که حواسش به آنها بود لحظه‌ای خندید و سپس گفت– از قرار معلوم معجزه شده و میونه‌ی شما دوتارو در این حد بهتر کرده!
لیندا بازوی شوهرش را در بغل فشردو با ذوق زدگی گفت– اوه نیکولاس اونا باهم ازدواج کردن! حلقه‌ی لوریانسو ببین!
مدتی به خوش و بش‌های معمولی گذشت تااینکه هکتور به لباس لوریانس اشاره کردو گفت– چقدر خوشگل شدی! واقعا نمیتونستم تورو با دامن پف دار و صورت آرایش شده تصور کنم
قلب لوریانس در سینه لرزید و سعی کرد ذوق زدگی خود را پنهان کند. چقدر آقا و باوقار شده بود! صدایش در حین حرف زدن آرام و دلپذیر بود، بی جهت شوخی نمی کردو چشمانش به اینسو آنسو هرز نمی رفت
هکتور– البته بهتر بود پاتو بیشتر بپوشونی، وقتی راه میری تا اون بالاها دیده میشه..
لوریانس نگاهی به دامن خود انداخت و همانطور که چاکش را کمی بیشتر روی هم می آورد تا بسته‌تر بنظر برسد پرسید– واقعا؟.. ناراحتت میکنه؟..
هکتور بالحنی اطمینان بخش پاسخ داد– اشکالی نداره عزیزم، فقط نزدیک من بمون
سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. البته که نزدیک او می ماند، هیچ دلش نمیخواست ماجرای گیلبرت باره دیگر تکرار شود!
چند لحظه بعد آرگوت نیز به جمع آنان پیوست، همگی را بسوی یک دست میز و صندلی مجلل که انباشته از خوراکی‌ها و شراب بود هدایت کرد ولی قبل از اینکه خودش هم بنشیند مردی از آنسوی تالار با لحنی شوخی آمیز او را مخاطب قرار داد:
-به ما قول مجلس رقص داده بودید جناب آرگوت
-در چنین شب زیبایی حیفه شاهد رقص نباشیم
بانوی جوانی از سمت دیگری گفت– چرا یه هنرمند پای این پیانو نمیشینه؟
میهمانان مشتاقانه به یکدیگر و آرگوت نگریستند تااینکه در نهایت او با روی خوش به سوی آنان رفت و با صدایی کمی بلند گفت– از قرار معلوم کسی اینجا نیست که با بانو لیندای ما رقابت کنه درسته؟
لیندا که کنار نیکولاس نشسته بود بلند و درعین حال باتمأنینه گفت– شما باید پسرعموی من سِرمایکل رو از پشت پرده بیرون بکشید جناب آرگوت!
لحظه‌ای جمع بخاطر شوخی لیندا خندیدند سپس جوانی که نباید سنش از بیست بیشتر می بود از گروهی جدا شدو درحالی که لبخند به لب داشت بسوی پیانو رفت. نواختن را که شروع کرد میهمانان کم کم پشت میزهایشان نشسته و نظم گرفتند تا فضا برای رقص باز شود
کارهای آنها از نظر لوریانس عجیب بود، مردان جوان یک یک به سوی زنان می رفتند و پس از ادای احترام آنان را به رقص دعوت می کردند، سپس دست شریک رقص خود را گرفته وارد میدان می شدند
حرکاتی که درحین رقص انجام میدادند اگرچه موزون بود ولی کاملا بی مفهوم بنظر می رسید! رقصیدن از آن جمله کارهایی بود که اگر رمبیگ می دید می گفت گویا انسانها عقل خود را خورده‌اند!
آرگوت با آن قدو قامت کشیده و چهره‌ی جذاب بسوی آنان آمد، درحالی که لبخند دلنشینی به لب داشت با حالتی تشریفاتی کمی بسوی لیندا خم شد و دست راستش را دراز کرد:
آرگوت– افتخار رقص میدی لیندای عزیز؟
لیندا خندید و دستش را روی سینه‌اش گذاشت– اوه البته!
سپس با اشتیاق دست در دست آرگوت گذاشت و با او به میدان رفت. نیکولاس چشمکی به لوریانس زدو گفت– اون بدجنس همش میگه من نمیتونم به خوبیه آرگوت رقصو هدایت کنم!
لوریانس درحالی که نگاهش به زوج‌های رقص بود گفت– چرا اینکارو میکنن؟
هکتور به او نگریست– چه کاری؟ رقص؟
لوریانس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و ماروین را که برای آمدن به اغوش او دستو پا میزد از هکتور گرفت. نیکولاس به پشتی صندلی‌اش تکیه زدو گفت– آدما فکر میکنن که این زیباست!
از اظهارنظر نیکولاس اینطور برداشت میشد که او هم چندان از رقص خوشش نمی آید.
هکتور– هی مرد، بگو ببینم آرگوت برای امشب گیلبرت رو دعوت کرده؟
نیکولاس ابرویی بالا انداخت و گفت– شوخیت گرفته؟! معلومه که نه!
هکتور جرئه‌ای از جام شرابش نوشید و گفت– ولی من پسر گلیبرت رو بین مهمونا دیدم
نیکولاس پوزخندی زدو پاسخ داد– آرگوت دعوتش نکرد اون خودسرانه اومده، بعلاوه از قرار معلوم پسره با پدرش بدجوری اختلاف داره
همانطور که نیکولاس و هکتور سرگرم گفتو گو بودند ماروین را روی رانهای خود ایستاده نگه داشت. کودک خود را برای مادر لوس می کردو در اغوشش می پرید، سرگرم بازی با ماروین بود که صدای مخملین دخترانه‌ای از پشت سرش شنید
-اوه! رسم ادب نیست وقتی این همه بانو بدون شریک رقص موندن شما آقایون خوش تیپ همینجا بشینید
رویش را که چرخاند، دوشیزه‌ی بسیار زیبایی را در مقابلش دید
پیراهن بلند قرمزش با روپوشی از حریر دنباله می یافت و نوارهایی مواج از گیسوان طلایی رنگش در حاشیه‌ی صورت روشنش تاب می خورد
لب های درشت و خوش فرمش آغشته به ماده‌ی سرخ رنگ براقی بود و وقتی برای حرف زدن دهان باز می کرد آنقدر در حرکاتش ناز و کرشمه داشت که گوشواره‌هایش موزون با تکان‌های سرش تاب می خوردند
لحن حرف زدن و زیبایی‌اش آنقدر وسوسه کننده بنظر می رسید که لوریانس چند لحظه‌ای همانطور به او خیره ماند
ویکتوریا بود!
همان دختری که اشراف برای وصلت با هکتور مناسب دانسته بودند!
نیکولاس بلافاصله به ویکتوریا لبخند زدو دست چپش را کمی بالا آورد– از من بگذرید بانو ویکتوریا، خیلی خسته‌م!
ویکتوریا با ناز قدمی پیش گذاشت و بالحنی شوخی‌آمیز خطاب به نیکولاس پاسخ داد– شما می دونید چشم خیلی از دخترا به سمتتون میچرخه برای همین مغرور شدین لرد نیکولاس!
نیکولاس نگاهی با هکتور ردوبدل کردو همانطور که می خندید گفت– این دختر درست مثل بچگیاش حاضر جوابه نه؟
هکتور نیز متقابلا خندید و با کنایه رو به ویکتوریا گفت– اصلا چطور بانوی زیبایی مثل شما بدون شریک رقص مونده؟
از نحوه‌ی شوخی کردن انها کاملا پیدا بود روابط نزدیکی باهم دارند و کم کم بر لوریانس مسجل شد ویکتوریا به طمع هکتور درخواست رقص دیگر مردان جمع را رد کرده. درحالی که سعی می کرد نسبت به خوش و بش های آنها بی تفاوت باشد شروع به مالش دادن پشت ماروین کرد. کودک رفته رفته خسته و خوابالود میشد.
ویکتوریا– این پسرکوچولوی شیرین فرزند شماست لرد هکتور؟ وای چقدر بهتون شباهت داره.
ویکتوریا بسوی آغوش او خم شد تا ماروین را ناز بدهد، فاصله‌اش آنقدر نزدیک بود که لوریانس عطر خوشبویش را حس میکرد
هکتور به لوریانس اشاره کردو گفت– ایشون همسر من بانو لوریانس هستن، مادر ماروین!
ویکتوریا نگاه دقیقی به لوریانس انداخت. به لباسش، به گیسوانش‌، به فرزندش و حتی به حلقه‌ای که در دست داشت. لبخند موقرانه‌ای زدو باره دیگر رو کرد به هکتور و گفت– شما حتی همسرتون رو هم به رقص دعوت نکردین ؟
گویا می خواست چالش جدیدی ایجاد کند، او قطعا میدانست دخترجنگل رقصیدن بلد نیست! بااینحال بنظر می رسید هیچکدام این مسائل چیزی نبودند که هکتور فکرشان را نکرده باشد و یا اصلا برایش اهمیتی داشته باشد! به لوریانس لبخند زدو سپس با لحنی اطمینان بخش گفت– عزیزم میخوای امتحانش کنی؟ اصلا سخت نیست
لوریانس سرش را آهسته به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه، ترجیح میدم ماروینو نگه دارم
او اصلا دلش نمیخواست وارد رقص و جریانات اینچنینی شود، بااینحال وقتی هکتور برخاست و بسوی ویکتوریا رفت، دلش گرفت!
همانطور که آرگوت با ادب و احترام لیندا را به میدان رقص برد، هکتور هم دست ویکتوریا را گرفت و آقا منشانه او را همراهی کرد. لبهای سرخ ویکتوریا با ناز به روی هکتور لبخند زدند، به خواسته‌اش رسیده بود!
نیکولاس که می دید لوریانس چطور با غصه به دور شدن آنان می نگرد گفت– از دست هکتور ناراحت نشو، اون مجبوره تشریفات رو رعایت کنه
لوریانس لبخندی تصنعی به نیکولاس تحویل دادو گفت– ناراحت نشدم، لیندا همه چیزو به من گفته
نیکولاس مثل همیشه با نگاهی صمیمی و لحنی برادرانه او را مخاطب قرار داد– میدونی آخرین باری که از سابجیک به خونه برگشتیم، لیندا خیلی برای تو گریه کرد
لوریانس که تا آن لحظه با نگاهش هکتور را تعقیب می کرد باره دیگر به او نگریست و با سردرگمی پرسید– واقعا؟…ولی چرا؟..
نیکولاس همانطور که نشسته بود آرام به جلو خیز برداشت و لحظه‌ای با لذت گیسوان ماروین را بهم ریخت:
نیکولاس– خب اون نمیدونست که هکتور به تو تجاوز کرده، وقتی فهمید… اونقدر ناراحت شد که حتی با منو آرگوتم قهر کرد!
اشاره به تجاوز باعث شد گونه‌ی لوریانس داغ شود، زیرلب زمزمه کرد– برای چی با شما و جناب ارگوت؟!
نیکولاس لبخند گرمی به او تحویل دادو گفت– میگفت وقتی ما دوتا میدونستیم هکتور همچین فکری تو سرش داره چرا جلوشو نگرفتیم… ولی از قرار معلوم، سخت نبود عاشق مردی بشی که بهت تجاوز کرده آره؟
وقتی جمله‌ی آخر را بیان میکرد لبخندش پررنگ تر شده بود و یکبار دیگر به لوریانس چشمک زد.
لوریانس نمی دانست چه جوابی بدهد! خجالت کشیده بود! سرش را پایین گرفت و با تردید گفت– راستش.. خودمم نمیدونم چطور بهش وابسته شدم..
خنده‌ی کوتاه و خوش آهنگ نیکولاس در گوشش طنین افکند و بعد او با صمیمیت گفت– احتیاجی به توضیح نیست. اگه اونو خوب بشناسی میفهمی دوست داشتن هکتور اصلا سخت نیست، درسته که گاهی گردن کلفتی میکنه ولی مرد خیلی خوش قلبیه
همانطور که به حرف‌های نیکولاس گوش میداد نگاهی به میدان رقص انداخت
هکتور با ظرافت ویکتوریا را دربر گرفته بود. دستش در انحنای کمر باریک او جا خوش کرده و فاصله‌اش انقدر نزدیک بود که عطر خوش گریبان او را به مشام بکشد
ویکتوریا مستانه در آغوش او می‌خرامید،
لوریانس به ویکتوریا می نگریست و میدید سرش را بالا گرفته تا به صورت جذاب مردِ او زل بزند
یکی از دستان سفیدش روی سینه‌ی پهن و قوی مرد او بود و دست دیگرش بر ماهیچه‌ی ورم کرده‌ی بازوی مردِ او
با آن لبخند فریبا متناسب با ریتم موسیقی در آغوشی که متعلق به لوریانس بود می چرخید
چقدر عذاب آور!
از دست هکتور دلخور نبود، حتی از ویکتوریا هم دلخور نبود!
با اینحال نمی توانست جلوی فشرده شدن قلبش را بگیرد
اصلا این زن لیاقتش را داشت که به الماس تراش‌خورده‌ی برنزی او دست بزند؟
اصلا وقتی بازوی کلفت او را لمس می کرد هیچ حسی به آنها داشت؟
اصلا میدانست آن سینه‌ی ستبری که دستش را رویش گذاشته چقدر برای لوریانس عزیز است؟
قلب لوریانس برای وجب به وجب این بدن مردانه ضعف می رفت، آیا ویکتوریا هم مثل او برای این بدن ارزش و احترام قائل بود؟
آن دختر و باقی دخترانی که چشمانشان خیره بر هکتور بود، آنها دلباخته‌ی چه بودند؟ موقعیت و ثروت هکتور یا چهره و ظاهر جذابش؟
آنها که هیچ چیز از گرمی درون هکتور نمی دانستند
هیچ چیز از زورگویی‌ها و مهربانی‌های او نمی دانستند
هیچ چیز از لحظه‌هایی که مثل یک پسربچه تشنه‌ی نوازش میشد نمی دانستند،
آیا لیاقت نگاه کردن و لمس کردن بدن او را داشتند؟
حسی که او داشت نه ابداً حسادت نبود،
فقط آنقدر وجب به وجب این مرد برایش باارزش بود که نمی توانست تحمل کند کسانی از روی سیاست و دغلکاری و یا هوس‌های گذرا لمسش کنند.
با خود میگفت آیا هکتور هم همین حس را داشت وقتی آنطور به ماجرای گیلبرت واکنش نشان داد؟ اگر اینطور بود لوریانس به او حق می داد!
ماروین در آغوشش لجبازی می کرد، چشم از میدان رقص گرفت تا او را آرام کند. نیکولاس که شاهد بی قراری کودک بود گفت– این پدرسوخته رو بده به عمو نیکولاس ببینم چی میگه!
کودک را از لوریانس گرفت و کمی در آغوش خود قلقلکش داد تا بخندد. سیبی را تکه داد و در اختیار او گذاشت تا باآن سرگرم شود
لوریانس درحالی با حلقه‌ای که در انگشت داشت ور می رفت با صدایی خفه پرسید– ..رقص خیلی طول میکشه؟..
قبل از اینکه نیکولاس پاسخی به او بدهد مردی که گویا مستخدم بود به آنها نزدیک شد، بسوی نیکولاس ادای احترام کرد: ولیعهد کرالن و جناب تائوس همین الان رسیدن قربان. لطفا برای استقبال بیاید
نیکولاس درحالی که ماروین را در آغوش داشت از جا برخاست و رو به لوریانس گفت– پسره رو باخودم میبرم، میخوام به کرالن و تائوس نشونش بدم!
لوریانس به او لبخند زدو سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. پس از رفتن نیکولاس، او در سکوت به میدان رقص نگریست. هرچه سعی میکرد به هکتور زل نزند نمی توانست و در نهایت مجبور شد سرش را پایین بگیرد
مدام از خودش می پرسید این ضیافت لعنتی کی تمام خواهد شد! دلش برای رمبیگ تنگ شده بود، برای کسی که عطر واقعیت بدهد نه این دنیای فانتزی و پوچ!
-بانوی زیبا، میتونم شمارو به رقص دعوت کنم؟
سرش را بلند کرد. مرد جوانی که احتمالا هم سن و سال هکتور بود پیش رویش می دید. قد بلند بود و بدنی ورزیده داشت که از پس لباس مخملینش خود نمایی می کرد. گیسوان زیتونی رنگش با برش‌هایی زیبا کوتاه شده بود و چشمان آبی رنگش زیر آن ابروهای کمانی و مژگان بلند برگشته خودنمایی می کرد. پوست روشن و ترکیب ظریف صورتش درکنار آن اندام مردانه، ظاهری خاص و دلفریب به او داده بود!
به لوریانس می نگریست و لبخند محوی به لب داشت
ابتدا لحظه‌ای ادای احترام کرد و سپس باره دیگر با صدای خوش آهنگش گفت– به من افتخار میدید؟
میشد گفت آنقدر زیبا و بانزاکت بود که لوریانس ابتدا دستپاچه شد! آب دهانش را قورت دادو درحالی که سعی داشت ظاهری بی تفاوت به خود بگیرید گیسوانش را پشت گوش فرستاد:
لوریانس– نه…من نمیرقصم، از پیشنهاد شما ممنون
مرد چند لحظه‌ای در سکوت به او نگریست. در لبخندش حاله‌ای از تحسین نهفته بود و طوری با محبت و اشتیاق به لوریانس می نگریست که گویی او یک اثر هنری‌ست! از قرار معلوم برخلاف زنان مجلس، ظاهر خاص لوریانس برای مردان جذابیت داشت.
-گستاخی منو ببخشید، میتونم اسم شما بپرسم؟
لوریانس مردد ماند، باید خود را چه کسی معرفی میکرد؟ اشکالی نداشت اگر میگفت همسر هکتور است؟
قبل از اینکه پاسخی بدهد مرد باره دیگر گفت– شاید بهتر باشه خودمو معرفی کنم، من جیمز راسل هستم. پزشک دربار سلطنتی
پس از معرفی خودش باره دیگر سرش را به نشانه‌ی احترام خم کرد:
جیمز راسل– و اگه اشتباه نکنم شما همون بانویی هستید که لرد هکتور تو جنگل دنبالش می گشت…
پس او را شناخته بود، خیالش راحت شد! لوریانس متقابلا به او لبخند زد، البته لبخندی سطحی، و سپس گفت– بله من همونم، اسمم لوریانس
لبخند جذابی گوشه‌ی لب جیمز راسل نشست و چشمان خمار آبی رنگش باره دیگر برای تماشای لوریانش زیر پلکش غلطید. طرز نگاه کردن او مثل بقیه نبود، نه تمسخر نه تعجب و نه تحقیر. برعکس بنظر می رسید که لوریانس خیلی برایش جذاب است! بعلاوه آرامش و ادبی که در رفتار خود داشت باعث میشد لوریانس اصلا حس بدی نسبت به او نداشته باشد
باره دیگر دهان باز کرد و با آن لحن بم مردانه‌ی دلنشین گفت– اوایل که شنیدم لرد هکتور چه فکری تو سرش داره تعجب کردم، ولی حالا میفهمم گویا جستوجوی شما از استخراج طلا باارزش‌تر بوده..
استخراج طلا! لوریانس ناگهان هوشیار شد! به چهره‌ی جیمز راسل خیره ماند، آیا می توانست در این باره از او بپرسد؟ اینکه استخراج طلا چیست و چه سودی برای مردم دارد؟ این چیزی بود که او و رمبیگ مدتها بخاطرش سردرگم بودند!
ناخوداگاه زمزمه کرد– استخراج طلا؟..
جیمز راسل سرش را پیش کشید و پرسید– عذرمیخوام، چی گفتید؟ صداتونو نشنیدم..
لوریانس لحظه‌ای به چشمان آرام و زیبای او خیره ماند، هیچ بنظر نمی رسید بخواهد او را تحقیر کند بااین حال برای پرسیدن کمی مردد بود. چندلحظه‌ای در سکوت گذشت تااینکه درنهایت دهان باز کردو پرسید– ..استخراج طلا یعنی چی؟..
جیمز راسل سرش را کمی به راست مایل کردو پس از مکثی چند ثانیه‌ای پرسید– جسارت منو ببخشید، ولی شما چه مدت تو جنگل زندگی می کردید؟
فهمیده بود که لوریانس نمی داند طلا چیست، بااینحال هیچ نوع توهین و تمسخری در کلامش نداشت
لوریانس– هشت سال یا بیشتر
جیمز راسل سرش را ارام تکان دادو باره دیگر آن لبخند صمیمی برچهره‌ی گرمش نشست، سپس بالحنی که میخواست نشان دهد کاملا او را درک می کند گفت– پس چیزای زیادی درباره‌ی دنیای ادما هست که نمی دونید
لوریانس با قاطعیت گفت– درسته ولی دنیای ادما برام جذابیتی نداره، درباره‌ی استخراج طلا… این چیزیه که لازمه بدونم
جیمز راسل لحظه‌ا‌ی با تمأنینه پلک هایش را برهم نشاند و وقتی دوباره بازشان کرد نگاه زیبایش یک دنیا وقار در خود داشت!
جیمز راسل– باعث افتخارمه که کمک کوچیکی به شما بکنم بانو لوریانس. طلا یجور فلز ارزشمنده، زیباست و درخشش چشم نوازی داره
لوریانس– اوه…فلز..
درحالی که نگاهش به جیمز راسل بود افکارش حوالی قلمرو و طلا می چرخید. فلز در جنگل چکار می کرد؟ اصلا به چه دردی میخورد؟
درحالی که لغات زیبا و درخشان در ذهنش می چرخید اشاره‌ای به گریبان خود کردو پرسید– همون چیزی که مردم به گردن و گوششون میندازن؟
در این لحظه موسیقی پیانو متوقف شد و نگاه لوریانس و جیمز راسل بسوی میدان رقص چرخید. زوج‌ها کمی جا به جا شدند و برای دور دوم رقص لیندا شریک هکتور شد. خب، این یکی قابل تحمل بود!
باره دیگر به جیمز راسل نگریست تا پاسخ سوالش را بگیرد. او لحظه‌‌ای دستش را در گیسوانش فرو برد برش‌های براقش را مرتب کرد، سپس درحالی که باره دیگر همان لبخند جذاب بر چهره‌اش می نشست گفت– نه بانو لوریانس، طلا با زیورآلات فرق داره.. درواقع طلا جوریه که.. وقتی روی پوست قرار میگیره قدرت خاصی به بدن منتقل میکنه..
قدرت! پس این چیزی بود که مهاجران به طمعش در حرکت بودند! درحالی که اکنون تمام هوش و حواسش به جیمز راسل بود گفت– طلا رو از کجا استخراج میکنن؟
جیمز راسل– از دل زمین و گاهی معادن کوهستانی. اینکار تخصص میخواد! میبینم که طلا شما رو کنجکاو کرده، دلتون میخواد از نزدیک ببینید؟
لوریانس با اشتیاق پاسخ داد– شما همراهتون دارید؟
جیمز راسل سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو بسیار خاضعانه گفت– گمونم یه تکه‌ی کوچیک تو چمدونم دارم، اگه مایل باشید بعد از پایان ضیافت بهتون نشون میدم..
چقدر از اینکه میدید مردی این چنین متواضع و باوقار است خرسند شده بود! جیمز راسل بسیار خوش قلب بنظر می رسید و بعلاوه نگاهش طوری بود که میشد فهمید لوریانس را تحسین می کند
لوریانس– نمیخوام برای شما مزاحمت ایجاد کنم
لبخند مهربانی به لوریانس تحویل دادو با آن صدای مخملینش گفت– ابداً، بهتون گفتم که باعث افتخارمه. بعلاوه من و یسری دیگه از مهمونا چون از راه دوری اومدیم امشب رو همینجا سر می کنیم. بنابراین آخرشب به اندازه‌ی کافی وقت دارم
کمی بعد باره دیگر موسیقی متوقف شد و لوریانس دید که هکتور میدان را رها کرده و بسمت او باز می گردد. از تماشای قدوبالای او دلش غنج زد!
به ده قدمی میز که رسید نگاه سنگینی به جیمز راسل انداخت و بالحنی که پیدا بود سعی دارد به زور نزاکت را در رفتار خود حفظ کند گفت– جناب راسل! انتظار نداشتم شمارو اینجا ببینم
جیمز راسل به او ادای احترام کردو درحالی که همان لبخند موقرانه را بر چهره داشت گفت– اوقات بخیر لرد هکتور. بله این یه سفرکاری بود ولی از خوش اقبالی من به چنین ضیافتی رسیدم
هکتور روی یک صندلی نزدیک لوریانس نشست، هنوز کلامی خطاب به جیمز راسل نگفته بود که همهمه‌ای درمیان حاضرین به وجود آمد، بنظر می رسید شخص مهمی وارد جمع شده چراکه جیمز راسل هم از آنان خداحافظی کردو به جمع دیگر مهمانان رفت.
درحالی که نگاه لوریانس در جمعیت می چرخید هکتور غرغرکنان گفت– پنج دقیقه نمیتونم زن قشنگمو تنها بذارم نه؟
لوریانس از حرف او خنده‌اش گفت، بسوی او برگشت و درحالی که با محبت به چهره‌اش می نگریست گفت– اون مرد با ادبی بود..
هکتور چشمانش را درقاب چرخاندو گفت– اوه لوریانس ساده نباش، هیچ مرد با ادبی تو دنیا وجود نداره
لوریانس به حساسیتی که او نسبت به جیمز راسل نشان میداد خندید و ابرو بالا انداخت:
لوریانس– خوبه که قبول داری بی ادبی!
هکتور کمی بسوی لوریانس مایل شدو دست گرمش را روی ران بیرون زده از لباس او گذاشت. سپس همانطور که پیوسته ران او را مالش میداد بالحنی پرشیطنت گفت– حدقل من یکی انکار نمیکنم که بی ادبم!
سرش را کمی به لوریانس نزدیک کردو همانطور که گیسوان او را بو می کشید گفت– هوممم خداروشکر که اومدی… امشب دلی از عزا درمیارم..
لوریانس دستش را روی دست هکتور گذاشت و اخم کرد تا مثلا کمی خود را لوس کند!
سرش را پایین گرفت و نالید– آه..تو فقط منو برای اینکارا میخوای..
هکتور لحظه‌ای خندید و سپس سرش را پس کشید. دستش را از ران او برداشت و گفت– اینجوری فکر میکنی؟
لوریانس چیزی نگفت و جای اینکه به چشمانش بنگرد خود را سرگرم تماشای سرشانه‌های او کرد. وقتی سکوت او طولانی شد هکتور گفت– باشه، حالا که برداشت تو اینه دیگه باهم نمیخوابیم تا وقتی خودت بخوای
ناخوداگاه نگاهش را بالا کشید به هکتور نگریست. جدی می گفت؟! به لوریانس لبخند میزد و نگاهش پر از اطمینان بود.
هکتور– اینجوری باورت میشه؟
بنظر می رسید که بیش از حد حرف لوریانس را جدی گرفته! عجب غلطی کرده بود! او فقط میخواست کمی خود را لوس کند و حالا…
– ولیعهد کرالِن تشریف آوردن..
نگاهشان به سمت دیگری چرخید. گروهی ملازم درحال همراهی شخصی بودند که ولیعهد نامیده میشد. میهمانان هم بخاطر حضور او نظم گرفته بودند! لوریانس از آن فاصله درست نمی دید ولی همانطور که نگاهش جمعیت را می کاوید خطاب به هکتور پرسید– اون کیه؟
هکتور به پشتی صندلی تکیه زدو پاسخ داد– شاهزاده کرالن، درواقع هنوز یه پسر ده ساله بیشتر نیست! پدر لیندا رابطه‌ی نزدیکی با پادشاه داره برای همینم تو مراسم تولد لارا شاهزاده رو به نیابت از خودش فرستاده
لوریانس– چرا بهش میگن ولیعهد؟
هکتور– چون اون وارث تاج و تخت پادشاهه
ملازمان به اتفاق آرگوت، ولیعهد را به محلی بردند که در رأس تالار بود و از قرار معلوم از قبل برای او آماده شده بود. آنجا روی یک سکو، صندلی اشرافی بزرگی قرار داده بودند که ولیعهد بررویش نشست. همانطور که گفته بود، یک پسر ده ساله! ملازمانش اطرافش قرار گرفتند و جوانی که نباید سنش بیشتر از ۱۷ می بود هم روی صندلی دیگری سمت راست ولیعهد نشست. لوریانس چشمانش را باریک کرد، جوان ۱۷ ساله ظاهر متفاوتی داشت!
درحالی که سعی داشت آنها را از همان فاصله بهتر ببیند پرسید– اونی که کنارشه چطور؟

هکتور– تائوس. پادشاه پنج سال پیش مناطق تحت سلطه‌ی سرخ پوستا رو تصرف کرد. رئیس قبیله‌ی سرخپوستا از پادشاه خواست اجازه بده مردمش تو همون زمینا به زندگی ادامه بدن و درعوض عهد بست که هیچ وقت برعلیه پادشاه شورش نمیکنن. پادشاه برای اینکه مطمئن بشه رئیس قبیله به عهدش پایبنده پسر ارشدش رو به دربار آورد. تائوس همیشه همراه ولیعهده و مورد عزت و احترام قرار میگیره ولی درواقع یه گروگانه
درحالی که در سکوت به حرفهای هکتور گوش میداد نگاهش متوجه مهمانان بود که گروه گروه برای ادای احترام به ولیعهد نزدیک میشدند.
هکتور– جدا از موقعیت اجتماعی، اون دوتا بچه‌های سر به راهو خوبی‌ین.. بلند شو، ماهم باید بریم
هکتور برخاست و به دنبالش لوریانس هم بلند شد. همانطور که قبلا با آرگوت همقدم شده بود، دستش را روی ساعد هکتور گذاشت و با او به راه افتاد. متوجه بود که نگاه‌های زیادی به سوی او و هکتور چرخیده ولی حالا که در کنار شوهرش قدم میزد دیگر به هیچیک از انان اهمیت نمیداد
آنان به پیش رفتن درمیان جمعیت ادامه دادند تا اینکه به پنج قدمی کرالن و تائوس رسیدند. ولیعهد پسرک باریک اندامی بود با چهره‌ی روشن و ظریف. حرکاتش بسیار حساب شده و موقر بود بطوری که نمیشد باور کرد او تنها ده سال داشته باشد
و تائوس که سمت چپش نشسته بود، جوانی با پوست قهوه‌ای و چشم و ابروی کشیده‌ی سیاه. گیسوان بلند بافته‌اش از یکسوی شانه پایین افتاده بود و دو پر بال عقاب سرسفید از انتهای گره گیسوانش آویزان بود. نگاه لوریانس بر آن پرها خیره ماند! حس میکرد چیزهایی درباره‌ی قبیله‌ی تائوس میداند ولی مطمئن نبود
هکتور کمی خم شد و بسوی ولیعهد ادای احترام کرد. ملازمی که کنار ولیعهد ایستاده بود رو به لوریانس گفت– شما هم باید به سرورمون ادای احترام کنید بانوی جوان
لوریانس ابتدا به ولیعهد و سپس به نیمرخ هکتور نگریست. اگر تعظیم نمی کرد برای هکتور بد میشد؟
هکتور دست او را با حالتی اطمینان بخش به خود فشرد و فهماند که هرطور میخواهد رفتار کند.
لوریانس درحالی که سعی داشت در لحنش بی نزاکتی نداشته باشد در پاسخ به ملازم گفت– ایشون سرور شما هستن نه من
علیرغم آشفتگی که درمیان ملازمان ایجاد شد، ولیعهد و تائوس لبخند زدند و نگاه معنا داری بین هم ردو بدل کردند. لوریانس به نیمرخ هکتور نگریست، او هم لبخند میزد!
ولیعهد کرالن– ایشون همسر شما هستن لرد هکتور؟
هکتور سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– بله، همونطور که توصیف کرده بودم شجاع و سرکش! و در عین حال، اون روح بزرگی داره
ولیعهد درحالی که هنوز لبخند به لب داشت خطاب به لوریانس گفت– گمونم تائوس شرط رو برد. من فکر میکردم لرد هکتور فقط تو رویاهاش میتونه دختر جنگل رو پیدا کنه
و باره دیگر نگاه صمیمانه‌ای به تائوس انداخت. تائوس با لحنی مردانه و مصمم درحالی که حین حرف زدن لهجه‌ی بومی داشت گفت– از پدرم درباره‌ی شما شنیده بودم، از وجود شما اطمینان داشتم. خوشحالم که از نزدیک می بینمتون
لوریانس که تاکنون هم بیش از حد کنجکاوی خود را کنترل کرده بود پرسید– پدر شما؟
تائوس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– بله، پدرم رئیس قبیله‌ی میروتاش
میروتاش! چشمان لوریانس درحدقه گرد شد! تائوس از خون آنها بود، آخرین قبیله از خاندان میروتاش! مردمانی که قرنها در میان نژادهای اصیل حیوانات زیسته و هنوز رسوم کهن خود را حفظ کرده بودند. رمبیگ درباره‌ی آنها به لوریانس گفته بود، درباره‌ی وفاداری‌شان به طبیعت، درباره‌ی جنگ بزرگی که بین آنان و انسانهای متمدن درگرفت و میروتاش‌ها برای اینکه اخرین نژادهای کهن حیوانات فرصت فرار داشته باشند خونهای بسیاری ریختند، درباره‌ی اینکه چطور روح آزاد خود را از شر تمدنهای پوچ شهری دور نگاه داشتند
و اکنون چه؟ نواده‌ی مستقیم میروتاش گروگان پادشاه بود! دور از مردمش، دور از دشت‌های پهناور جنوب، دور از زادگاه باشکوهش!
لحظه‌ای قلبش فشرده شدو به چشمان نافذ تائوس خیره ماند. او عقابی بود محصور در قفس!
لوریانس– من به نمایندگی از هفده خاندان به شما ادای احترام میکنم
دستش را روی سینه گذاشت و خاضعانه بسوی تائوس ادای احترام کرد. هفده خاندان به تائوس و قبیله‌اش مدیون بودند!
اهمیتی به نگاه‌های متعجب هکتور، ولیعهد و ملازمان نداد. اینکه میدید تائوس از رفتار او تعجب نکرده خود گویای مسائل بسیاری بود. باخود می گفت ای کاش رمبیگ آنجا بود و او را می دید، ای کاش می توانست با او بیشتر صحبت کند و از تاریخ بپرسد! پدران او از رازهای ارزشمند بسیاری آگاه بودند..
بااین حال در یک ضیافت اینچنینی جایی برای دغدغه‌های دور و دراز او نبود. انسانها به صرف شام بیشتر اهمیت میدادند تا مسائل مربوط به طبیعت! سالن غذاخوری نیز درست به بزرگی همانجا بود. میزهای طویل و خوراکهای بسیار که کنار هم انباشته شده بودند
لوریانس از دیدن آن همه گوشت شکار روی میزها سرگیجه گرفت! بااینحال سرگیجه آورتر از اینها، اشراف زادگانی بودند که دور میز گرد هم آمدند و لوریانس مطمئن بود ویکتوریا از روی عمد آنجا آمده و درست مقابل او و هکتور نشسته!
ابزاری هایی که برای صرف شام چیده بودند، خود به تنهایی یک معمای بزرگ بود! انواع و اقسام کارد و چنگال و قاشق، لیوانهای مختلف و ظروفی که او اصلا نمی دانست چطور باید از آنها استفاده کند!
و ویکتوریا تمام حواسش به او بود
لوریانس میدانست که این دختر درنهایت خنجری خواهد شد و درقلبش فرو خواهد نشست
– پس ایشون همسر شما هستن لرد هکتور
مردی مسن از کمی آنسوتر آنها را مخاطب قرار دادو به دنبالش حواس همگی بسوی آنان جلب شد. قطعاً تمام حاضرین درباره‌ی او کنجکاو بودند!
هکتور با لحنی عاری از هرگونه آشفتگی پاسخ داد– بله ژنرال هنری، همسرم بانو لوریانس هستن
ژنرال هنری اینبار مستقیماً به لوریانس نگریست و پرسید– تمام افرادی که در این جمع حضور دا رن برای ما شناخته شده هستن جز شما.مایلم پیشینه‌ی خانوادگی شمارو بدونم.
پیشینه‌ی خانوادگی!
تمام افراد حاضر بر میز شام، از سر تا ته ساکت شدند،
و لابد حالا قرار بود لوریانس به آنان بگوید فرزند یک فاحشه است! درواقع خودش با اعتراف این موضوع مشکلی نداشت، اما هکتور چه؟
نیم نگاهی به او که سمت راستش نشسته بود انداخت. بی تفاوت درحال خوردن نوشیدنی بود، لوریانس از زیر میز دست آزاد او را در دو دستش فشرد و هکتور نیز به گرمی پاسخش را داد
ویکتوریا– بانو لوریانس؟ دلتون نمیخواد با ما صحبت کنید؟
ویکتوریا با آن لبخند دلفریبش به او می نگریست و بقیه را ترغیب می کرد حواسشان را بیشتر به لوریانس جمع کنند.
درحالی که هنوز دست گرم هکتور را در دستش میفشرد بالحنی نجیب و مؤدبانه خطاب به جمع گفت– شنیدنش برای شما خوشایند نیست، ولی مادر من فاحشه‌ای بود که از یه کشاوز باردار شد. درواقع من تا ۹ سالگی تو فاحشه خونه‌ی جنوب شهر زندگی میکردم

شنیدن حرفهای او آنقدر برای برخی سنگین بود که آه از نهادشان بلند شد و با چشمان در حدقه گرد شده به او خیره ماندند. زنی که تاکنون درباره‌اش کنجکاو بودند، بشدت مأیوسشان کرده بود!
در بدن آنان و اجدادشان خون اشراف جریان داشت و اکنون شاید حتی ازینکه با لوریانس پشت یک میز بنشینند هم اکراه داشتند
چند لحظه بعد ویکتوریا درحالی که سعی داشت دلسوز و موجه بنظر برسد گفت– اوه عزیزم.. سرنوشت سختی بوده نه؟ چه میشه کرد، تقدیر هرکس طوری نوشته شده
علیرغم اینکه رفتار ویکتوریا آمیخته به تظاهر بود، لوریانس هیچ دلیلی برای کینه‌ورزی نمی یافت از همین رو با حالتی عاری از هرنوع گستاخی با نگاهش اشاره‌‌ای به میز مجلل شام کردو سپس با نهایت ادب گفت– نه بانو ویکتوریا این تقدیر نیست، فقط نتیجه‌ی فقره
ویکتوریا که نکته‌ی پشت حرف لوریانس را فهمیده بود در پاسخ گفت– بعضیا ثروتمند متولد میشن، و بعضی فقیر. دنیاست که انتخاب میکنه
سنگینی نگاه حاضرین قلب او را بدرد آورده بود از همین رو سرش را پایین گرفت و درحالی که به سرویس نقره‌ای غذاخوری پیش رویش می نگریست پاسخ داد– اینطور فکر میکنید؟ ولی من میگم این نتیجه‌ی اعتماد دنیا به عدالت انسانهاست، وگرنه روی زمین به اندازه‌ی کافی برای همه‌ی مخلوقات نعمت هست
میخواست بگوید ولی متاسفانه برخی زیاده‌خواهند و باعث میشوند گروه دیگری از انسانها فقیر بمانند، اما سکوت کرد. با خود فکر کرد این بی ادبی به جمع است. هکتور دست او را فشرد تا به او اطمینان خاطر بدهد. هنوز همه حواسشان به او بود اما خداراشکر میکرد که ویکتوریا سکوت کرده! چند لحظه بعد صدای لیندا را از سوی دیگر شنید که میخواست فضا را کمی تغییر دهد
لیندا– چه اهمیتی داره کجا بدنیا اومدین بانو لوریانس؟ هیچکس نمیتونه چنین چیزی رو انتخاب کنه، بااینحال..
او رویش را به ژنرال هنری کردو با اشتیاق گفت– پدر ایشون شجاع‌ترین زنی هستن که به عمرم دیدم، زندگی در جنگل وحشی شوخی نیست!
که اینطور! پس ژنرال هنری متکبر پدر لیندا بود. جالب بود که رفتارش هیچ شباهتی به لیندا نداشت!
ویکتوریا دستش را مقابل صورتش گرفت و با ناز لبخند زد، حضار را با حالت معناداری از نظر گذراندو گفت– قطعا زندگی بدون دغدغه‌های دنیای متمدن راحت و دلپذیره نه؟
هکتور در کنارش باوقار و آهنگین خندید و سپس رو به ویکتوریا گفت– راحت و بی دغدغه؟ همسر من هشت سال محیطی رو رهبری کرده که شما یک روزم توش دوام نمیارید بانو ویکتوریا
سپس نگاهش را در طول میز به گردش دراورد و با لحنی قاطع خطاب به حاضرین گفت– خیالتون راحت، من تموم اونچه رو که دخترای اشراف زاده نداشتن، در درون همسرم پیدا کردم. لطفاً کنجکاوی رو کنار بذارید و اماده‌ی صرف شام بشید
نمیخواست به این توجه کند که بازتاب حرف هکتور در چهره‌ی اشراف زادگان چگونه است، همین که دلش غنج می زد کافی بود! از همان ابتدای کار هم بنظر می رسید افکار هکتور با بقیه فرق داشته باشد
اینکه کنار مرد محکمی مثل هکتور نشسته بود خیالش را راحت می کرد ولی هنوز میدانست دیگران حواسشان به اوست و وقتی غذا خوردن آغاز شود با وجود آنهمه تجملات، او گیر خواهد افتاد!
با افکار آشفته به ابزار پیش رویش می نگریست که یکی از ملازمان ولیعهد بسوی میز آمد و خطاب به لوریانس گفت– ولیعهد کرالن و جناب تائوس مایلن شام رو با شما صرف کنن بانوی جوان
پچ پچ‌هایی از جمع بلند شد و لوریانس نیم نگاهی به هکتور انداخت
هکتور– برو عزیزم
بدون اینکه توجهی به جمع کند آهسته از جا برخاست و بدنبال ملازم به راه افتاد. میز غذاخوری کرالن و تائوس در محلی دنج دورتر از بقیه قرار داشت. ملازمان مشغول پذیرایی از آنها بودند و لوریانس مدام از خود می پرسید چرا او را فرا خوانده اند!
ولیعهد کرالن در رأس میز نشسته بود و تائوس در سمت راستش، صندلی سمت چپ را هم برای لوریانس عقب کشیدند و او درحالی که سرجایش می نشست نگاه پرسشگرانه‌ای بین آن دو ردوبدل کرد
کرالن با آرامش به پشتی صندلی تکیه زده بود و به لوریانس می نگریست. صورت ظریف روشنش دست کمی از چهره‌ی دخترها نداشت!
کرالن– امیدوارم از اینکه شمارو از لرد هکتور دور کردم ناراحت نشده باشید
لوریانس سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– مشکلی نیست، ولی کمی متعجب شدم
چشمان تیره‌ی کرالن که هنوز سایه‌ای از معصومیت کودکی را در خود داشت بسوی تائوس چرخید و به او لبخند. بنظر می رسید جدا از مسائل موجود بین پادشاه و قبیله‌ی میروتاش، صمیمت خاصی بین آن دو وجود داشته باشد. تائوس با آن چهره‌ی پرجذبه و لحن مردانه‌اش متقابلا به کرالن لبخند زدو سپس رو به لوریانس گفت– وقتی اولین بار وارد دربار پادشاه شدم هیچی از تشریفات اشراف زاده‌ها نمی دونستم. با خودم گفتم حتما شام خوردن تو چنین وضعی برای شما دشواره، درست مثل وضعی که من داشتم
پس از شنیدن این حرف، لوریانس نفس راحتی کشید!
به پشتی صندلی‌اش تکیه زدو گفت– درواقع برای این موضوع ماتم گرفته بودم!
تائوس نگاهی به محلی که دیگر اشراف نشسته بودند انداخت و گفت– چرا؟ از چیزی که هستید شرم می کنید؟
لوریانس بلافاصله بالحنی مطمئن پاسخ داد– نه جناب تائوس، باعث افتخارمه که یکی از نگهبانان طبیعتم. ولی اصلا دلم نمیخواد شوهرم بخاطر من سرخورده بشه
کرالن لحظه‌ای یقه‌ی ابریشمی لباس خود را که تنگ به گردنش چسپیده بود کمی عقب کشید و گفت– شما چند سالتونه؟
لوریانس– اگه اشتباه نکنم هجده سالگی رو گذروندم

تائوس با لحنی صمیمی و گرم گفت– تقریباً همسنیم. چقدر حیف که لرد هکتور قبل از من شما رو دید
لوریانس لحظه‌ای به او خیره ماند و سپس زد زیر خنده. کرالن و تائوس آنقدر خونگرم بودند که او اصلا درکنارشان معذب نمی شد. آنها به او یاد دادند که چطور از کارد و چنگال استفاده کند و درهمین حین خاطرات اولین روزهای ورود تائوس به دربار را هم برایش تعریف می کردند. آنها صمیمی و به یکدیگر وابسته بودند اما لوریانس همواره حس می کرد غمی در درونشان نهفته است. غمی قدیمی که دیگر به آن عادت کرده اند
درهای بزرگ تالار باز شدو خدمتکاران درحالی که کیک سه طبقه‌ی غول پیکری را سوار بریک میز چرخدار حمل می کردند وارد شدند. درست پشت سر آنها آرگوت مثل همیشه برازنده و جذاب، لارا را درآغوش گرفته بود و پیش آمد
حضار پس از مواجه با این غافلگیری شیرین خندیدند و از جا برخاستند. ملکه‌ی کوچک این ضیافت بالاخره وارد شده بود! لوریانس نگاه دقیقی به لارا انداخت، در آن لباس توری سفید پف دار درست شبیه یک فرشته بنظر می رسید! گیسوان طلاگونش را جمع کرده و مثل یک خانم پشت سرش بسته بودند. تاج درخشان ظریفی نیز روی سرش می درخشید و او را دوست داشتنی‌تر از هرزمان دیگری می کرد
تائوس ضربه‌ی آرامی به بازوی کرالن زدو درحالی که لبخند میزد گفت– ببین کی اومده! امشب باید با همسر آیندت برقصی
کرالن به او اخم کرد و با دلخوری گفت– هی تائوس..
تائوس ابرویی بالا انداخت و همانطور که ارام می خندید باره دیگر به پشتی صندلی تکیه زد. لوریانس با سردرگمی نگاهش را بین آن دو چرخاندو گفت– لارا؟! اونو برای شما درنظر گرفتن؟
کرالن چشمانش را در قاب چرخاندو آهی کشید:
کرالن– پدربزرگ لارا دوست صمیمی پدرمه، اونا یه حرفایی در این باره زدن ولی جدی نیست.. دربار اینجوریه. تا به سن بلوغ برسیم هزارجور تصمیم گرفته میشه
لوریانس نیز متقابلاً آهی کشید. آنها اشراف زاده بودند یا زندانی؟ اصلا جاه و مقام چه ارزشی داشت وقتی در زندگی‌شان هیچ خبری از آزادی نبود؟
تائوس اضافه کرد– البته پدرخوانده و والدین لارا از این موضوع خبر ندارن، لطفاً شما هم چیزی در اینباره بهشون نگید
لوریانس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و به فکر فرو رفت. چطور تعدادی به خود اجازه می دادند درباره‌ی آینده‌ی کودکان تصمیم بگیرند؟
وقتی باره دیگر بسوی محل اجتماع میهمانان برگشت، هکتور را دید که با قدم‌های شمرده بسوی او می آمد. هربار که شوهرش را می دید ناخوداگاه لبخند برلبش می نشست و شکوفه‌ای در قلبش می شکفت!
تائوس درحالی که دست راستش را روی پشتی صندلی انداخته بود و لبخند به لب داشت خطاب به هکتور گفت– نتونستین یک ساعت دوریشو تحمل کنین؟
هکتور بالای سر لوریانس ایستادو روبه تائوس و کرالن گفت– حاشیه سازی نکنید آقایون، من فقط خسته‌م و میخوام برم استراحت کنم. اومدم اینو به همسرم بگم
لوریانس به چهره‌ی او نگریست، چشمان کشیده‌اش کمی سرخ شده بود. او پنج روز را در سفر کاری گذراند و بعد بلافاصله به آنجا امد. قطعا خسته بود
لوریانس از جا برخاست و گفت– منم با تو میام
هکتور به او اطمینان داد– اشکالی نداره اگه میخوای بمونی بمون
لوریانس بسوی کرالن و تائوس برگشت و گفت– از اینکه امشب نجاتم دادین ممنونم، امیدوارم دوباره شمارو ببینم
آن دو او را با لبخند گرمی بدرقه کردند و سپس در کنار هکتور به راه افتاد. چند لحظه بعد وقتی از شلوغی می گذشتند به نیمرخ هکتور نگریست و گفت– من نمیدونم ماروین کجاست، لرد نیکولاس اونو ازم گرفت
هکتور– اره، به من گفت بچه رو سپرده به یه ندیمه تا بهش غذا بده
آنها از یک راه پله‌ی باشکوه سنگی بالا رفتند و به سالن طویلی رسیدند که دو سویش درب های زیادی ردیف شده بود. عمارت آرگوت واقعا به بزرگی یک قصر بود!
هکتور در سکوت دری را گشود و به لوریانس اشاره زد که وارد شود. از قرارمعلوم اولین بار نبود که آنجا می آمد
پس از ورودشان ندیمه‌ای از پشت تخت بیرون آمد و تعظیم کرد، سپس همانطور که به گهواره‌ی کنار تخت اشاره میکرد گفت– چند دقیقه پیش خوابشون برد
هکتور سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو او را مرخص کرد. لوریانس نگاهی به اطرافش انداخت. اتاق بزرگ و مجلل بود و تمام اساسیه طوری انتخاب شده بود که با مرمرسیاه دیوارها و کف همخوانی داشته باشد
به گهواره نزدیک شدو وضعیت ماروین را بررسی کرد، کودک با دهان باز خوابیده بود! آنقدر شیرین که لوریانس ناخوداگاه لبخند زد
هکتور– بهت سخت گذشت؟
هکتور درحالی که دکمه‌های لباسش را باز می کرد گوشه‌ی تخت نشست. لوریانس پتوی ماروین را کمی بالا کشید و گفت– نه، هیچی دور از انتظارم نبود
هکتور مطابق عادت بالاپوشش را کند و کف اتاق انداخت، سپس خم شد تا چکمه‌هایش را درآورد. لوریانس که نگاهش به او بود من و من کنان گفت– اون دختر خیلی زیباست.. ویکتوریا..
هکتور با حالت معناداری لبخند زدو خود را روی بالش‌ها بالا کشید تا حالتی نیمه نشسته داشته باشد:
هکتور– اره زیباست، ولی مال من زیباتره
لوریانس نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو گفت– من بهش حسودی نکردم، اون از من بهتره
هکتور درحالی که شقیقه‌هایش را می مالاند گفت– تو که همه جاشو ندیدی، بدنش به قشنگی بدن تو نیست.. بوی تورو نداره.. مثل تو نیست که جای لبم روی پوستش سرخ شه، بدنش به اندازه‌ی تو داغ نمیشه… نگاه به رفتاره مرموزش نکن، منو دوست نداره. هرکاری که میکنه فقط برای موقعیت اجتماعیه
چشمان لوریانس در حدقه گرد شدو ناخوداگاه دستش را مقابل دهانش گرفت
لوریانس– تو با اون خوابیدی؟!
هکتور پلک برهم گذاشت و باحالتی بی تفاوت گفت– اره، خودش خواست! فکر کرد اینجوری وسوسه میشم باهاش ازدواج کنم
سپس لحظه‌ای با حالت خاصی خندیدو زمزمه کرد– عاشق وقتایی‌یم که دخترا احمق میشن..
گهواره‌ی کودک را دور زدو همانطور که کنار هکتور لب تخت می نشست گفت– وای! اون گریه کرد؟!
هکتور بدون اینکه چشم بگشاید گفت– اره.. لوریانس گفتم که خودش خواست. حالا براش ناراحت شدی؟
واقعا برای ویکتوریا ناراحت شده بود، پس بی دلیل نبود که نسبت به هکتور احساس مالکیت می کرد! نگاهش را از هکتور گرفت و بی جهت به کنجی از اتاق زل زد، چند لحظه‌ای در فکر فرو رفته سپس با صدایی که به وضوح غمگین و دلخور بود گفت– هکتور بکارت برای دخترا چیز مهمیه، تو نباید اینقدر خودخواه باشی!
هکتور چشم گشود و نگاه سنگینی به لوریانس انداخت– اگه چیز مهمیه نباید اینقد راحت دراختیار امثال من بذارنش. بهت گفتم که خودش خواست! تو تنها دختری هستی که من بزور باهاش اینکارو کردم
لوریانس آهی کشید و باره دیگر در خودش فرو رفت
هکتور چند لحظه‌ای در سکوت باقی ماند و سپس آرام پشتش را از بالش‌ها جدا کرد و به لوریانس نزدیکتر شد:
هکتور– لوریانس.. باور کن من هیولا نیستم! اگه با تو روی تخت بدرفتار کردم بخاطر این بود که میخواستم هرجوری شده بدستت بیارم، به هیچ دختر دیگه‌ای تو این دنیا همچین حسی نداشتم
دستش را به او نزدیک کردو با ملایمت بر گونه‌اش کشید. لوریانس زمزمه کرد–پس اگه بدنم اینجوری نبود منو میذاشتی کنار؟
هکتور– چی؟!
خنده‌ی خوش آهنگ هکتور در اتاق پیچید و لحظه‌ای بعد بازوان کلفتش را دور لوریانس حلقه کرد. او را به سینه‌ی ستبر خود فشرد و گفت– مگه وقتی داشتم جنگلو برای پیدا کردنت زیرو رو میکردم بدنتو دیده بودم؟ برای هزارمین بار میگم اگه دوسِت دارم برای اینچیزا نیست!
لوریانس را همراه خود روی تخت انداخت و همانطور که او را در آغوشش میفشرد بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زد. لوریانس در میان بازوان او چرخید و نگاه دقیقی به بدن خوش تراش و پوست خوش رنگش انداخت
هکتور به پشت خوابیده بود، لوریانس روی سینه‌اش خزید و طوری قرار گرفت که ضربان قلبش را مماس با سینه‌ی خود حس کند
گیسوان او را از روی پیشانی‌اش کنار زدو درحالی که نفس‌های گرمش را بر صورت خود حس میکرد به او نگریست
به آن گوشه‌ی بالاکشیده‌ شده‌ی پلکهایش که جذابیت خاصی به چشمانش میداد
هکتور– به چی زل زدی؟
سرش را بر سینه‌ی هکتور گذاشت، ماهیچه‌های ورم کرده‌اش مثل تپه‌هایی برنزی با هربار نفس کشیدنش بالا و پایین می رفتند
زیرلب زمزمه کرد– تو خیلی جذابی…
هکتور بازوانش را دور اندام ظریف او انداخت و درحالی که او را به سینه‌اش میفشرد گفت– میدونم!
لوریانس به لحن گستاخ او خندیدو نگاهش بر ماهیچه‌ی بادکرده‌ی بازوی او خیره ماند. حالا که لوریانس را به خود میفشرد برامدگی بازویش بیشتر در چشم افتاده بود، چند ثانیه‌ای همانطور به آن نقطه خیره ماندو سپس خود را بسویش کشید
پس از مدتها از دور تماشا کردن، حالا آنقدر به خود جرأت داد که لبش را روی آن برامدگی بنشاند
یکبار، دوبار و در نهایت چندین مرتبه آنجا را بوسید. چقدر از آن سفتی و داغی خوشش می آمد!
هکتور به او خندید و گفت– چیکار میکنی؟!
لوریانس سرش را بلند کردو کمی بالا خزید تا کاملا با او رو در رو شود.
لوریانس– ازش خوشم میاد..
قبل از اینکه هکتور چیزی بگوید صورتش را پایین آورد و لب او را بوسید. بعد از گذشت این پنج روز دلش برای طعم دهان هکتور پر می کشید!
لبهای او را به کام گرفت و با لذت نوشید. آنقدر خیسی و گرمی دهان او را دوست داشت که ناخوداگاه چشمانش بسته شد
حرارت بدن هکتور و صمیمیتش او را در خلسه‌ای ناب فرو میبرد..
هکتور دستانش را برکمر او به حرکت دراورد و همانطور که از او لب می گرفت شروع به مالش دادن کمرش کرد
به دقیقه نکشیده حرارت لوریانس بالا رفت
ضربان قلبش تند شدو خود را بیشتر به هکتور فشرد
بااینحال چند لحظه بعد درست زمانی که لوریانس انتظار داشت اتفاقات بیشتری بینشان بیفتد هکتور آرام لبش را پس کشید و درحالی که نفسهایش منقطع شده بود گفت– چقدر حیف که بهت قول دادم تا خودت نخوای اینکارو نکنم..
دستش را در گیسوان لوریانس فرو برد و همانطور که نوازشش میکرد پرسید– حالا خودت میخوای یا نه؟
لوریانس شیطنت را در عمق چشمان زیبای او میدید. این روش بیرحمانه‌ای برای اعتراف گرفتن بود! او میدانست لوریانس از به زبان آوردن چنین چیزی شرم می کند
آب دهانش را قورت داد و همانطور در سکوت به هکتور خیره ماند
هکتور– خب پس.. بهتره بخوابیم تا من وحشی نشدم..
لوریانس را در آغوش خود چرخاند و درحالی که یک پهلو میخوابید او را به سینه‌ی خود فشرد. گیسوانش را بوسید و زمزمه کرد– شب بخیر لوریانس

~•~•~•❧•~•~•~

یک ساعت میشد که بدنش در آن تب میسوخت!
هکتور اورا از آغوش خود دور نمی کرد و نفس گرمش پیوسته به گریبان لوریانس می وزید
واقعا خوابیده بود یا تظاهر به خواب میکرد؟!
عطر بدن مردانه‌اش او را مدهوش کرده بود و حرارت آغوشش قلب او را از جا می کند!
سرش را بااحتیاط تا چند سانتی متری گردن هکتور پیش کشید و باحالتی بیمارگونه عطر بدن او را به مشام فرستاد…
همان لحظه نجوای خوابالود هکتور در گوشش پیچید– .. چیزی احتیاج دارید خانوم؟
عجب افتضاحی! پس او بیدار بود و لوریانس را زیر نظر داشت! درحالی که سعی داشت عطش و دستپاچگی خود را پنهان کند از آغوش او بیرون آمد
سر جایش نشست و سعی کرد نفسهایش را مرتب کند
اصلا مگر چه اشکالی داشت اگر به هکتور میگفت…؟
ولی نه! اگر خود را لو میداد پس از انجام آن کار بینهایت خجالت می کشید!
خود را از روی تخت سر دادو آهسته بسوی در رفت. قبل از اینکه خارج شود هکتور پرسید– کجا میری؟
لوریانس آب دهانش را قورت دادو گفت– میرم ببینم لیندا بیداره یا نه…خوابم… خوابم نمیره
در را گشود و از اتاق خارج شد
تالار خلوت و سوت و کور بود. نگاهی به اطرافش انداخت، آیا اتاق لیندا و نیکولاس هم بالا بود؟ و یا آنها هنوز در طبقه‌ی پایین بودند؟
دستی بر گیسوان نامرتبش کشید و کمی در طول سالن پیش رفت..
درحال قدم زدن بود که دری آنسوی سالن باز شد و مرد جوانی بیرون آمد
جیمز راسل! او را فراموش کرده بود!
برای رفتن نزد او تردید داشت که مردجوان ناخوداگاه سرش را چرخاندو او را از دور دید.
لحظه‌ای در سکوت بهم نگریستند تا اینکه به لوریانس لبخند زد، یکی از همان لبخندهای جذاب اطمینان بخش
محترمانه به در باز اتاقش اشاره کرد تا به لوریانس بفهماند آن قرار شبانه را به یاد دارد
او قرار بود طلا را نشانش دهد!
لوریانس چاک دامنش را مرتب کرد تا پایش را پنهان کند و سپس به سوی اتاق جیمز راسل به راه افتاد…
جیمز راسل آقامنشانه کنار در منتظر ایستاد تا او برسد،
سپس وقتی لوریانس در یک قدمی او متوقف شد باره دیگر با ادب و نزاکت به او ادای احترام کرد
جیمز راسل– دیگه کم کم داشتم فکر میکردم یادتون رفته
لوریانس ارام سرش را تکان دادو گفت– راستش یادم رفته بود..
لبخند مهربانی به لوریانس تحویل دادو با اشاره به داخل گفت– لطفاً بفرمایید
لوریانس لحظه‌ای مردد ماندو گفت– شما استراحت می کردید؟.. میتونم فردا بیام
چشمان آبی جیمز راسل مثل چند ساعت پیش می درخشید و مژگان بلند برگشته‌اش نشسته بر آن پلکهای خمار ، آرام و نرم می غلطیدند. پوست روشنش شاداب بود و آنطور که لبخند برچهره داشت بنظر نمی رسید خسته باشد، بااینحال چند دکمه‌ی بالای لباسش باز بود و شکاف عضله‌ی بلورین سینه‌اش را نشان می داد
آنلحظه درحالی که دکمه‌هایش را می بست با لحنی اطمینان بخش گفت– نه بانو لوریانس، فقط مشغول مطالعه بودم
لوریانس پس از لحظه‌ای تردید قدم پیش گذاشت و وارد اتاق او شد. جیمز راسل همانطور که پشت سر او می آمد گفت– دیدم که همراه همسرتون ضیافت رو ترک کردین، با خودم گفتم الان دیگه خوابیدین
او لوریانس را بسوی مبلمانی که نزدیکی کتابخانه بود هدایت کرد. لوریانس گوشه‌ی یک کاناپه نشست و جیمز راسل هم با رعایت فاصله روی یک مبل در مقابل لوریانس
پاهایش را روی هم انداخت و به پشتی مبل تکیه کرد
لباسش از مخمل براق زرشکی رنگ بود و به زیبایی بر پوست روشنش منعکس میشد. سرشانه‌هایش درست به پهنی سرشانه‌های هکتور بود و نگاه جذابش آمیخته به ادب و احترام
لوریانس لحظه‌ای او را برانداز کردو درحالی که سعی داشت گستاخ بنظر نرسد گفت– حالا میتونم ببینمش؟
جیمز راسل به سمت چپ خم شدو همانطور که چمدانی چرمی را از کنار مبل بلند می کرد گفت– چراکه نه، فقط امیدوارم با خودم آورده باشمش..
همانطور که با تمأنینه در چمدان جستوجو می کرد گفت– جالبه که این موضوع بانویی مثل شمارو جذب خودش کرده
لوریانس نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو درحالی که زیرچشمی اطراف را می پایید گفت– متاسفانه درگیر یسری مشکلات شدم..، که به استخراج طلا مربوطه..
بلاخره پس از کمی جستوجو جسم کوچکی را از گوشه‌ای دراورد و درحالی که ابتدا خودش آن را چک می کرد گفت– پیداش کردم، خداروشکر که همینجاست..
چشمان لوریانس بسوی دست او خیره ماند. جیمز راسل چمدان را سر جایش برگرداند و همانطور که نشسته بود کمی به جلو خیز برداشت تا لوریانس بهتر بتواند آن را ببیند
چیزی شبیه یک تکه زنجیر کلفت بود، درست همرنگ و شکل جواهراتی که انسانها می پوشیدند. با سردرگمی به جیمز راسل نگریست و پرسید–.. ولی شما گفتین طلا با چیزی که انسانها میپوشن فرق داره
جیمز راسل باحالتی اطمینان بخش سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو سپس برای او توضیح داد– ببینید بانو لوریانس، طلا یجور فلزه بنابراین میشه اونو ذوب کرد و شکلش داد، طوری که ظاهرش مثل جواهرات بشه. اینطوری استفاده‌ش برای مردم راحتتره، اما درواقع کاربردش با جواهرات فرق داره
او آنقدر با آرامش و شمرده توضیح میداد که لوریانس اصلا برای پرسیدن سوالهای بیشتر معذب نمی شد، از همین رو درحالی که نگاهش به طلا بود پرسید– فرقش چیه؟
جیمزراسل– طلا خاصیتی داره که وقتی در تماس با پوست انسان قرار میگیره قدرت زیادی رو به بدن منتقل میکنه، شاید درکش برای شما مشکل باشه ولی میتونید امتحان کنید.. دستتون رو بیارید جلو..
لوریانس نگاهش را از طلا گرفت و به او نگریست، تردید داشت. جیمز راسل به او لبخند زدو گفت– نگران نباشید، هیچ اتفاق بدی نمیفته. خیلی از آدما از طلا استفاده میکنن
لحظه‌ای مردد ماندو سپس دست راستش را بسوی او پیش برد. جیمز راسل درحالی که مراقب بود در حین این کار دستش پوست لوریانس را لمس نکند و در او احساس بدی ایجاد نکند فلز سرد را مانند یک دستبند دور مچ او بست
دستش را بسوی خود عقب کشید و از نزدیک به فلز نگریست. درخشان و زیبا بود، ولی جز نوعی خنکی حس دیگری در او ایجاد نمیکرد از همین رو نگاه پرسشگرانه‌ای به جیمزراسل انداخت و آهسته گفت– .. پس چرا چیزی حس نمیکنم..
جیمز راسل که باآرامش به او می نگریست اطمینان داد– صبور باشید بانو لوریانس، تاثیرش روی بدن افراد مختلف فرق داره. برای بعضیا ممکنه تا نیم ساعت طول بکشه
لوریانس باره دیگر به طلا خیره شد. این قدرت چگونه بود که هزاران انسان را به طمع می انداخت؟ آیا میشد با آن به آسمانها پرواز کرد؟ میشد دیگران را تحت سلطه گرفت؟ در همین فکرها بود که جیمز راسل گفت– حرفایی که زمان صرف شام زدید، واقعا شجاعانه بود
به لوریانس می نگریست و لحن و نگاهش پر از تحسین بود.
جیمزراسل– اشراف زاده‌ها خودکامه و متکبرن. فکر میکنن چرخ دنیا برای اونا میچرخه
لوریانس به پشتی مبل تکیه زدو حواسش را به جیمزراسل داد. اگرچه برعلیه اشراف حرف میزد ولی ظاهرش بیش از هرکسی اشرافی بود! درواقع آنقدر مجلل که لوریانس را دستپاچه میکرد، ولی در عین حال نگاهی نجیب و گرم داشت. چشمانش بر بدن لوریانس هرز نمی رفت و بیش از حد انتظار او ادب و نزاکت را رعایت میکرد
لوریانس با لحنی که سعی داشت بیش از حد کنجکاو بنظر نرسد گفت– عذرمیخوام، شما جزو اشراف زاده‌ها نیستید؟
جیمز راسل لحظه‌ای خندید و سرش را کمی پایین گرفت:
جیمزراسل– از سمت پدر چرا، ولی مادرم نه. گذشته‌ی من کم شباهت به شما نیست، مادرم کنیز عمارت پدرم بود
لوریانس– اوه…
او هم سرش را پایین گرفت. شاید نباید آن سوال را می پرسید. چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس جیمزراسل درحالی که برمیخاست گفت– حالا که شما نیم ساعتی اینجا مهمونید، کاش چیزی برای پذیرایی داشتم..
او بسوی کمدی که آنسوی اتاق بود رفت و ادامه داد– البته قطعا جناب آرگوت یچیزایی برای مهمونا میذارن…
لوریانس بلافاصله گفت– ‌احتیاجی نیست، ممنونم..
جیمز تعدادی بطری شیشه‌ای را بررسی کردو درنهایت یکی را بیرون آورد، سپس درحالی که هنوز مشغول بررسی بطری بود گفت– این یکی مناسبه
لوریانس بالحنی مؤدبانه گفت– من شراب نمیخورم جناب راسل..
درحالی که با دو جام فلزی درخشان خوش نقش و نگار بسوی لوریانس برمی گشت لبخند زدو گفت– من به بانوی نجیبی مثل شما شراب نمیدم، این فقط یه نوشیدنیه..
دوباره سرجایش نشست و دو لیوان را تا نیمه از نوشیدنی تیره رنگی پر کرد. لوریانس همانطور به جام ها خیره شده بود، هرانچه او از شراب میدانست دیوانگی و استفراغ‌های مادرش بود!
حالا هم نمیدانست آنچه در مقابلش گذاشته شراب است یا نه ولی از طرفی هیچ بنظر نمی رسید شخصی مثل جیمز راسل بخواهد به زور به او شراب بخوراند!
جیمز راسل– گمونم شما به جناب ارگوت اعتماد داشته باشید درسته؟ ایشون چیز بدی دراختیار مهمان قرار نمیدن..
جیمز راسل جام خود را برداشت و جرئه‌ای نوشید، سپس لبخند اطمینان بخشی به چهره‌ی سردرگم لوریانس زد و با مهربانی گفت– بااینحال این فقط یه تعارفه، اگه مایل نیستید با من نوشیدنی بنوشید اصرار نمیکنم. دلم نمیخواد شمارو معذب کنم
جرئه‌ی دیگری نوشید و سپس گفت– اشکالی نداره بپرسم شما خوندن و نوشتن بلدید یا نه؟
بنظر می رسید از روی عمد جهت صحبت را عوض کرده تا لوریانس نسبت به رد تعارف او حس بدی پیدا نکند. به چهره‌ی مطمئن مردانه‌ی او نگریست که در آرامش نوشیدنی می نوشید، هیچ نیرنگی در نگاهش نداشت
او برخلاف همه‌ی آن کسانی که با تمسخر با او رفتار کردند، درک و احترام خود را نشان داده بود و از آن مهمتر درباره‌ی طلا به او توضیح داد
موضوعی که مدتها سردرگمش کرده بود.
حالا چه ایرادی داشت اگر چند جرئه‌ای از آن نوشیدنی میخورد و دعوت او را رد نمی کرد؟
تردید را کنار گذاشت جام را از روی میز برداشت..
چند لحظه‌ای به محتوای جام که در دستش بود نگریست و سپس در پاسخ به سوال جیمز راسل گفت– بله، بهم خوندن و نوشتن یاد داده بودن.. ولی حالا دیگه مدت زیادیه که چشمم به کتاب نخورده..
جام را به لبش رساند و جرئه‌ای نوشید
بلافاصله طعم گَس و تند نوشیدنی را روی زبانش حس کردو عطری ناب در مشامش پیچید
عطری که او را به یاد انگورهای سیاه حاشیه‌ی رودخانه می انداخت و در عین حال تندی خفیفی که در گلویش ایجاد میکرد حس بسیار متفاوتی داشت
از این طعم خوشش آمده بود!
درواقع پس از گذشت این همه سال که مزاجش تنها آب و شیر را چشیده بود، این طعم جدید برایش جذابیت داشته
جیمز راسل که متوجه شده بود او طور خاصی به جام نوشیدنی‌اش می نگرد پرسید– براتون خوشایند نیست؟ بذاریدش کنار بانو لوریانس، من ناراحت نمیشم
لوریانس به چهره‌ی زیبا و مهربان او نگریست و گفت– نه، طعم خوبی داره… این چیه؟
جرئه‌ی دیگری نوشید و منتظر پاسخش ماند. جیمز راسل که اکنون خیالش از بابت او راحت شده بود گفت– ترکیبی از عصاره‌ی چند نوع میوه، البته اینکه کمی تنده به ضائغه‌ی بعضی خوش نمیاد. بااین حال نوشیدنی پرانرژیه
چند دقیقه‌ای را درحین نوشیدن صرف گفتوگو درباره‌ی این کردند که چطور او در فاحشه خانه خواندن و نوشتن آموخته. او ابداً لوریانس را بخاطر بزرگ شدن در فاحشه خانه سرزنش نمی کرد، درواقع آنقدر منطقی و پردرک بود که لوریانس می توانست بسیاری از مسائل را مطرح کند
فضای اتاق کمی گرم بنظر می رسید و لوریانس را بخاطر لباسی که پوشیده بود آزار میداد، از همین رو برخاست تا بسوی پنجره برود و چند دقیقه‌ای آنجا بماند. چراکه او نمیتوانست از جیمز راسل بخواهد بخاطر او شومینه‌اش را خاموش کند
درحال برخاستن از جایش بود که جیمز راسل پرسید– مشکلی پیش اومده؟
لوریانس در مقابل او ایستادو گفت– اوه نه، فقط یکم احساس گرما میکنم میرم کنار پنجـ..
ناگهان لحظه‌ای اتاق دور سرش چرخید و زانوهایش سست شد، ناچاراً دوباره روی کاناپه نشست و پلکهایش را برهم گذاشت
جیمزراسل– بانو لوریانس؟ حالتون خوبه؟..
لوریانس به او نگریست، از پشتی مبل جدا شده و کمی نگران بنظر می رسید
لوریانس– چیزی نیست..فقط سرم گیج رفت…
باره دیگر سرگیجه دید چشمانش را تار کردو سرش روی گردنش سنگین شد. دستش را بالا آورد و سعی کرد کمی شقیقه‌های خود را مالش دهد
بدنش رفته رفته دچار گُر گرفتگی میشد، گونه‌هایش آتش گرفته بود و قلبش درسینه باشدت می کوبید
جیمز راسل که حواسش به او بود از جا برخاست و بالحنی اطمینان بخش گفت– اجازه میدین شمارو معاینه کنم؟..من پزشکم..
لوریانس بدون اینکه به او بنگرد سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. هنوز بشدت سرگیجه داشت و چشمانش دو دو میزد، محیط اطراف و اتفاقاتی که پیرامونش درجریان بود کم کم از ذهنش می گریخت و حاله‌ای داغ در اطرافش حس می کرد
جیمز راسل درکنار او نشست و پیشانی‌اش را لمس کرد، لوریانس با چشمان نیمه باز به او نگریست
چقدر زیبا بود..
از آن فاصله‌ی نزدیک میدید که دهان خوش فرمش از هم باز شدو با لحنی مخملین نجوا کرد– بدنتون تب داره..
بااینکه دید چشمانش مدام تار میشد ولی گوی آبی رنگ نگاه او را میدید که زیرپلکهای خمارش با ظرافت می غلطید و برش‌های طلاگون موهایش بخاطر نور رقصان مشعل‌ها می درخشید
کمی بیشتر به لوریانس نزدیک شد و دستش را آهسته بسوی گریبان لوریانس هدایت کرد
فاصله‌اش آنقدر کم بود که لوریانس صدای نفس‌های او را می شنید و گرمی آغوش مردانه‌اش را در یک وجبی خود حس میکرد
باره دیگر نجوا کرد– گرمه نه؟..
لوریانس زمزمه کرد– بله..
جیمزراسل لبخند جذاب و گرمی به او زد و سرش را کمی پیش آورد، درحالی که فاصله‌ی صورتش تا لوریانس یک وجب بود آرام و تحریک امیز در گریبان او فوت کرد
چند لحظه‌ای گوشه‌ی گیسوان لوریانس در نفس او رقصید و عطر خوشبویی در مشامش پیچید
مستانه به جیمزراسل لبخند زد، از این حرکت او خوشش امده بود
چیزی از دغدغه‌های خارج از این اتاق به خاطر نمی آورد و خلسه‌ی شیرینی او را فرا گرفته بود
جیمز آرام و باظرافت گردن او را لمس کردو نوازش‌گونه دستش را پایین‌تر اورد،
سپس درحالی که یقه‌ی لباس لوریانس را از روی شانه کنار میزد زمزمه کرد– من تب شمارو برطرف میکنم…گفتم که پزشکم، نگران نباشید بانوی زیبا…
صدایش مانند یک موسیقی دلنشین در گوش لوریانس طنین می افکند و هرچه نزدیکتر میشد عطر خوشبویش بیشتر او را فرا می گرفت..
درحالی که با آن چشمان خمارجذابش به او می نگریست پیش‌تر آمد و لحظه‌ای بعد لب نرمش مانند عسل بر پوست ملتهب گریبان لوریانس نشاند..
گرچه بدنش در تب می سوخت و گیج و منگ بود ولی نقطه‌ی تماس لبهای جیمز راسل پوست او را به گزگز انداخت
درحالی که سرخوشی خاصی در خود حس میکرد با چشمان نیمه باز به نیمرخ او نگریست، لبهایش را نرم نرمک بر سرشانه‌ی برهنه‌ی لوریانس می غلطاند..
نفس عمیقی کشید و عطر خوشبوی جیمز راسل را فرو داد
چقدر این عطر غریبه بود، گرچه بسیار به مشامش خوش می آمد اما هرچه می گذشت بیشتر با آن احساس بیگانگی میکرد
چیزی در ناخوداگاهش به او میگفت حضور این عطرِ خوش حوالی مشامش بیش از حد طولانی شده
درحالی که او به عطر دیگری عادت داشت، به عطری که همیشه از آغوش هکتور حس می کرد..
جیمز راسل سرش را کمی پس کشید و با آن چشمان وسوسه‌کنند به لوریانس خیره ماند، نفس‌هایش خوش آهنگ و منقطع شده بود
اگرچه گوش نواز بود اما لوریانس آن را نمی شناخت
گوش او هنوز از صدای نفسهای شهوت‌ناک هکتور لبریز بود، چقدر دلش میخواست اکنون نفس‌های بی‌تاب هکتور را بر پوست خود حس کند..
تصویر پوست برنزی و داغ هکتور پیش چشمانش پررنگتر شد، دلش او را میخواست
دلش برای فشرده شدن در آغوش تنگ او پر می زد
برای لحظاتی که خجالت می کشید و هکتور با زورگویی او را تسلیم خود میخورد
برای لحظاتی که با حس قدرت مردانه‌ی او از ذوق می مُرد!
صورت روشن جذابش را بیشتر پیش کشید و لحظه‌ای بعد لبش را درکام لوریانس فرو برد
با لطافت و ظرافت از شهد دهان لوریانس می نوشید و طعم ناآشنای خود را بیشتر به او تحمیل میکرد
این لبها را نمی خواست‌، از این طعم غریبه چندشش میشد
او قبلا چنان جسم و روحش با هکتور یکی شده بود که اکنون بدنش ناخوداگاه این غریبه را پس میزد
لوریانس در آغوش جیمز راسل حس و حال ماهی را داشت که از آب شیرین به آب شور انداخته شده باشد
او ماهی این اقیانوس نبود!
لبهایش را از دهان جیمز راسل بیرون کشید و درحالی که سعی می کرد از جا برخیزد زیر لب گفت– باید برگردم…
به شانه‌ی جیمز که نزدیکش بود تکیه زدو درحالی که هنوز گیج بود سعی کرد برخیزد
عوض اینکه جلوی لوریانس را بگیرد بازوانش را با ملایمت دور کمر او حلقه کردو کمکش کرد که روی پایش باایستد
سپس درحالی که گیسوان او را درآغوش خود نوازش میکرد کنار گوشش نجوا کرد– میخواین کجا برین؟..
لوریانس همانطور که دستش را بر سینه‌ی او گذاشته بود تا بدنش به سینه‌ی او نچسپد بریده بریده گفت– میخوام..برم پیش هکتور..
جیمز راسل گره بازوانش را دور او کمی محکمتر کرد سپس باره دیگر مشغول بوییدن و بوسیدن گردنو سرشانه‌ی لوریانس شد
لوریانس– نه.. شوهرم کجاست..
میخواست از آغوش او بیرون بیاید ولی آنقدر گیج و منگ بود که نمیدانست چکار کند
سعی میکرد او را با دستش هل دهد ولی انگار توانی در خود نداشت، فقط سردرگم و پریشان شاهد حرکت لبهای جیمز راسل بر پوست خود بود..
ناگهان صدای بلندی مانند خنجر خلسه‌ی سنگین اطراف او را درید
شخصی با شدت به در کوبید و وارد شد
هکتور در آستانه‌ی در ایستاده بود!
نگاه متحیرش بر لوریانس در آغوش جیمز میخکوب ماند، بر یقه‌ی پایین کشیده شده اش و بر گونه‌های ملتهبش…
چهره‌اش رفته رفته کبود میشد و چشمانش رنگ خون می گرفت،
تنها چند لحظه بعد چنان برافروخته شده بود که بنظر می رسید چیزی نمانده رگهای ملتهب روی عضلاتش منفجر شوند!
با مشتهای گره شده بسوی آنان آمد درحالی که لوریانس دیگر این ظاهر خشمگین را نمی شناخت!
به گریبان جیمزراسل چنگ انداخت و او را عقب کشید، انقدر محکم اینکار را کرد که لوریانس نتوانست تعادلش را حفظ کند و روی مبل افتاد
نفس زنان آنجا ولو شده بود و با سردرگمی به آنان می نگریست
جیمز راسل درحالی که سعی داشت خود را از هکتور جدا کند اخم درهم کشید و گفت– هی مردیکه ولم کن..
هکتور مشت سنگینی حواله‌ی صورت او کردو فریاد زد– ولت کنم؟؟ ..وقتی جنازه شدی ولت می کنم پست فطرت..
و مشت دیگری به دهان او زد!
پریشان و گیج به گلاویز شدن دو مرد درشت جسه پیش رویش چشم دوخته بود
آنها یکدیگر به اینطرف و آنطرف می کوبیدند، و بسیاری از اساسیه را سرنگون کرده بودند
هکتور آتش گرفته بود
لوریانس به وضوح می دید که قصد کرده جیمز راسل را بکشد!
باره دیگر از جا برخاست و مضطربانه به سوی هکتور پیش رفت، میدانست اکنون او مانند یک شیر زخمی غیرقابل کنترل و رام نشدنی‌ست ولی نمی توانست همانطور شاهد این درگیری باشد!
هکتور گردن جیمز راسل را گرفت و او رامحکم روی میز پرت کرد، پایه‌ی میز شکست و مردک کف اتاق افتاد
لوریانس لحظه‌ای خواست بازوی هکتور را لمس کند اما از خشم او ترسید!
من و من کنان درحالی که نفسش به سختی از گلو خارج میشید گفت– هکتور…هکتور خواهش میکنم..
نگاه زهراگین هکتور بسوی او چرخید،
اصلا نفهمید چه شد، سمت راست صورتش سوخت و گوشش زنگ زد!
سیلی محکم هکتور او را نقش زمین کرد!
حیرت زده صورت خود را لمس کرد، آنقدر ضربه‌اش سنگین بود که برای چند لحظه یک سمت صورتش فلج و بی حس شد و سپس خون غلیظ و گرم از گوشه‌ی لبش بر سپیدی لباسش چکید
سرش را بلند کردو وحشت زده به هکتور نگریست، دوباره بسوی او می آمد!
اما اینبار قبل از اینکه دستش به لوریانس برسد تعدادی به داخل اتاق سرازیر شدند و لحظه‌ای بعد نیکولاس و آرگوت هکتور را از او دور کردند
درحالی که هنوز نگاهش بر چشمان برافروخته‌ی هکتور میخکوب بود فریاد نیکولاس را شنید– چه غلطی میکنی هکتور!؟
دو دست ظریف بر شانه‌اش نشست و لیندا او را که وحشت زده و پریشان بود در آغوش گرفت
لیندا– عزیزم! چه اتفاقی افتاده؟؟..
ارگوت درحالی که درکنار نیکولاس سعی داشت هکتور را کنترل کند گفت– اونو از اینجا ببر لیندا
لیندا بلافاصله سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و به لوریانس کمک کرد روی پاهایش بایستد، اما او نمیخواست از آنجا برود
ناراحت نمیشد اگر هکتور بازهم او را میزد،
ولی انطوری که با نفرت به لوریانس می نگریست، اگر این نفرت برای همیشه در چشمان او باقی می ماند،
اگر پس از این دیگر لوریانس را نمیخواست؟
باید می ماند و به او میگفت اصلا نفهمیده چطور این اتفاق افتاده! باید به او توضیح می داد هیچ چیزی تحت کنترل او نبوده..
درپاسخ به لیندا که میخواست او را بیرون ببرد گفت– نمیام.. میخوام باهش حرف بزنم..
صورتش بخاطر سیلی هکتور میسوخت و هنوز سرگیجه داشت، با این حال سعی کرد تعادل خود را حفظ کند و بسوی هکتور برود
بغضش را به سختی فروداد و من و من کنان گفت– یه لحظه.. یه لحظه به من گوش کن..هکتور..
نیکولاس درحالی که سعی داشت مانع حمله‌ی دوباره‌ی هکتور به جیمز راسل شود گفت– الان وقت مناسبی نیست لوریانس، بذار برای بعد!
جیمز از جا برخاسته بود و بر بینی شکسته‌ی خود دست می کشید، نگاه خصمانه‌ای به هکتور انداخت و گفت– چرا برای من گردن کلفتی می کنی لرد هکتور؟ زن نجیبت با پای خودش اومد اینجــ…
آرگوت از هکتور جدا شدو پیش از اینکه جیمز حرفش را به پایان برساند به یقه‌اش چنگ انداخت، باتکیه بر قدرت اهریمنی خود او را به عقب هل دادو چنان محکم به دیوار کوبید که جیمز راسل وحشت زده به او خیره ماند!
آرگوت– خفه شو!
هکتور آشفته و حیران به لوریانس نگریست، لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشرد و سپس خودش را از دست نیکولاس آزاد کرد
خشمش رفته رفته با ناباوری و انزجار آمیخته میشد و این لوریانس را بیشتر می ترساند
نیکولاس با لحنی که میخواست او را آرام کند گفت– کافیه دیگه هکتور، عجولانه قضاوت نکن
هکتور سرش را به طرفین تکان داد و درحالی که به سوی در می رفت گفت– قضاوت؟.. هرچی لازم بود به چشم دیدم..
آنقدر این جملات را تلخ بیان کرد که قلب لوریانس تیر کشید! از در گذشت و آنها را ترک کرد، لوریانس برای لحظاتی همانطور شوک زده آنجا ایستاده بود و سپس بدنبال او رفت
گاهی بخاطر سرگیجه تلوتلو میخورد اما همانطور به دنبال کردن او سماجت می ورزید
درحالی که صدایش از وحشت و بغض می لرزید گفت– .. کجا میری؟ میخوام باهات حرف بزنم.. هکتور صبر کن..
دید چشمانش تار شد و بر زمین افتاد، هکتور به او اهمیت نمیداد طوری که گویا اصلا صدایش را نمی شنود! باره دیگر به زحمت از جا برخاست و قدمهایش را پشت سر هکتور سریعتر کرد
لوریانس– .. چرا نمیذاری توضیح بدم؟؟.. تو منو میشناسی، میدونی که اینکارو نمیکنم…
هکتور به داخل اتاقش پیچید، چمدانش را از کمد بیرون کشید و ماروین را از گهواره دراورد، کودک ناگهان از خواب پرید و شروع کرد به گریستن
لوریانس– ..کجا میری؟ هکتور کجا میری؟..
هکتور بی توجه به او و ماروین که در آغوشش گریه می کرد از اتاق خارج شدو بسوی راه پله رفت
لوریانس با گلویی که از شدت بغض میسوخت به نرده‌ی سنگی راه پله چسپید، سرگیجه ممکن بود او را از آن بالا بیندازد
با صدایی کمی بلندتر درحالی که حس می کرد قلبش از بی‌تابی تا زیر گلویش بالا امده گفت– هکتور خواهش میکنم، من بخاطر تو اومدم اینجا!…
هیچ اهمیتی نمیداد! انگار اصلا لوریانسی وجود ندارد! باز اضافی شده بود، بازهم کثیف و چرکین شده بود و کسی او را نمیخواست
آنقدر ننگین که هکتور حتی التماس‌هایش را نشنیده می گرفت!
چانه‌اش لرزید و اشک مژگانش را خیس کرد
درحالی که نرده‌ی راه پله را گرفته بود پله‌ها را گذراند و پشت سر شوهر و پسرش رفت
هکتور از در بزرگ خروجی عمارت بیرون رفت و لوریانس به دنبالش
بلافاصله سوز سرمای زمستانی برجای سیلی هکتور روی صورتش نیش زد و زخم گوشه‌ی لبش سوخت
هکتور مستقیم بسوی دروشکه‌ی مجلل سیاه رنگش می رفت، لوریانس قدم‌های سستش را سریعتر کرد و قبل از اینکه کار از کار بگذرد به بازوی قطور او چسپید
دستانش که عضلات برجسته‌ی بازوی او را لمس کردند قلبش فرو ریخت!
اگر دیگر نمیتوانست این بدن را لمس کند؟
اگر اعتماد و عشق و آغوش هکتور را از دست میداد…؟
لوریانس– من دوسِت دارم..دوسِت دارم! فقط یه لحظه صبر کن..
هکتور با خشونت او را کنار زد، بازویش را محکم عقب کشید و باعث شد لوریانس بر سطحی برفی حیاط عمارت بیفتد
نگاه متنفرش برچشمان ماتم زده‌ی لوریانس دوخته شد، بسوی گریبانش پایین آمد و بر سرشانه‌ی لخت او خیره ماند..
او لبهای جیمز راسل را بر این بدن دیده بود
او همسرش را نیمه شب در آغوش شهوتناک یک غریبه دیده بود!
کسی که نمی توانست تحمل کند گیلبرت گوشه‌ی بازوی او را از روی لباس لمس کند، چگونه باید با چنین چیزی کنار می آمد؟
هکتور– ..گفتی هیچ مردی رو جز من نمیپذیری.. عهدو پیمانت این بود؟؟..
به وضوح سرخوردگی را در صدای هکتور حس میکرد.
قلب هکتور را شکسته و او را مأیوس کرده بود!
آخرین نگاهش را با کینه به لوریانس انداخت و سپس درحالی که سوار دروشکه میشد با قاطعیت گفت– دیگه نمیخوام ببینمت، دور و بر منو پسرم پیدات نشه فهمیدی؟..
اسبها به راه افتادند و چرخ‌های دروشکه چرخیدند
او همانطور روی برفها نشسته بود
دستانش دو طرف بدنش آویزان بود، صورتش میسوخت و سرش گیج می رفت
اینبار دیگر چه شد؟
بازهم دنیا نشانش داد که او را نمیخواهد!
از قرار معلوم بدنیا امده بود تا توسط دیگران پس زده شود
گرچه روزی از فاحشه‌خانه گریخت،
ولی سرنوشتش چنان به شهوت مردان گره خورده بود که نه در جنگل و نه در قصرهای اشرافی از شرش رهایی نمی یافت!
حالا که اوضاع همیشه اینطور پیش می رفت، شاید اصلا بهتر بود همان ابتدای کار می پذیرفت که یک فاحشه بدنیا آمده و باید یک فاحشه بمیرد
دنیا او را در هرنقشی غیر از این، پس می زد!
آنقدر ذهنش درگیر دور شدن هکتور بود که نفهمید چه مدت آنجا در میان برفها نشسته، لیندا آمد و او را در آغوش گرفت
نیکولاس و آرگوت از او خواستند به داخل باز گردد ولی قبول نکرد
اصلا از همان ابتدا هم برگشتن به اجتماعات انسانی اشتباه بود
از جا برخاست و روی پاهای یخ زده‌اش ایستاد
قلبش از گرما تهی شده بود و سرما را در ذره ذره‌ی بدنش حس میکرد

نگاهی به چهره‌های دلسوز و نگران آن سه نفر انداخت و با صدایی خفه گفت– از لطفتون ممنونم.. برمیگردم به جنگل..
لیندا نگاهی به زخم گوشه‌ی لب لوریانس انداخت و لحظه‌ای صدایش بخاطر بغض لرزید– الان؟ ولی داری یخ میزنی، حدقل امشب اینجا بمون…
دلیل محبت و دلسوزی آنان چه بود؟ او را در آغوش جیمز راسل ندیده بودند، انها چنین تصویر زننده‌ای را ندیده بودند..
دهانش را باز کرد تا حدقل به آنان بگوید نمیخواسته به شوهرش خیانت کند، لب زد ولی کلامی از دهانش خارج نشد
این توضیح بنظرش بیهوده می آمد، آن هم در شرایطی که دیگر هیچ اهمیتی به قضاوت دیگران نمیداد
آن کسی که باید درباره‌ی بیگناه بودن او مطمئن میشد، دیگر رفته بود
حالا دیگر تلاش برای خوشنام ماندن نزد دیگران چه ارزشی داشت؟
بااینکه بغض را زیر گلویش مثل سنگ حس میکرد ولی نمیتوانست اشک بریزد. آنقدر از همه چیز دلزده و مأیوس بود که دلش میخواست در خلاء نیست و نابود شود و دیگر هوای این دنیا را استشمام نکند
آرگوت از کنار نیکولاس پیش آمد، ابتدا گمان کرد میخواهد مانند لیندا به او اصرار کند شب را آنجا بماند ولی لحظه‌ای بخودش آمد و دید آغوش گرمی او را دربرگرفته
لحن صمیمی و خوش آهنگ آرگوت در گوشش طنین انداخت– منو ببخشید بانو لوریانس، نباید برای اومدن بهتون اصرار میکردم
چند لحظه‌ای لوریانس را درمیان بازوانش نگه داشتو سپس آهسته کنار رفت، لوریانس به او نگریست و درحالی که سعی داشت در لحنش به قدر کافی سپاسگذار باشد گفت– نه جناب آرگوت، خودم خواستم بیام اینجا.. فکر کردم اینجوری هکتور خوشحال میشه..
نگاهش را بین ارگوت و نیکولاس چرخاندو گفت– عذرمیخوام که هردفعه باعث دردسر میشم
سپس رو به تاریکی‌های محوطه‌ی آنسوی عمارت رمبیگ را فراخواند، او هنوز اولین پناهگاه خود را داشت
درواقع اولین و آخرین پناهگاهش.
به پنج دقیقه نکشیده رمبیگ انجا بود،
درمقابل او ایستادو با چشمان سردرگم به ظاهر آشفته‌ی لوریانس نگریست. بااینحال انقدر او را می شناخت که بداند اکنون زمان سوال پرسیدن نیست
بر پشت رمبیگ سوار شدو از او خواست با نهایت سرعت به خانه برگردد
برای او انسان بودن چه مفهموم زشتی داشت
اصلا چه میشد اگر گرگ بدنیا می آمد؟
چه میشد اگر پرنده بدنیا می آمد و در آسمان‌ها پر می کشید؟
چه میشد اگر گربه و یا اصلا یک حشره می بود؟
درحالی که سوز سرمای زمستانی به روح و روانش سیلی میزد به یاد کودکی‌هایش افتاد،
او آنموقع ها هم مدام از خود می پرسید چرا یک حیوان متولد نشده..
رمبیگ تمام طول مسیر در سکوت او را حمل کرد و کلامی نپرسید، لوریانس میدانست او بوی مرد غریبه را از بدنش حس می کند و از این بابت شرمسار بود
بلاخره زمانی که به کوهستان رسیدند، او کاملا از سرما می لرزید
رمبیگ وارد غار شدو لوریانس را مستقیماً بسوی چشمه‌ی آب گرم برد. از پشت رمبیگ پایین آمدو همانطور با لباس تا سینه در آب فرو رفت
مطبوع بود ولی او را آرام نمی کرد

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا