دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۲

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

لوریانس آرام سر او را به سینه‌اش چسپاند،
درست همانجایی که قلبش نامنظم می تپید
نفس‌های گرم رمبیگ به او آرامش میداد…
همانطور که در آغوش او بود نگاهی به فضای سردو خلوت کوهستان انداخت. آسمان کم کم درحال روشن شدن بود و شب به سر می رسید..
لحظه‌ای چشم برهم گذاشت و باره دیگر لوریانس ۹ ساله‌ی خونین و مالین در ذهنش تداعی شد..
بغض به گلویش چنگ انداخت
چقدر آن کودک بدبخت و ذلیل بود!
چرا در اوج بی گناهی باید طعمه‌ی تجاوز می‌شد؟
رمبیگ که متوجه نفس‌های منقطع او شده بود کمی سرش را عقب کشید و پرسید– به چی فکر میکنی؟
نگاهش را به زیر افکند و باصدایی که از بغض می لرزید زمزمه کرد– چرا همش من.. چرا دنیا به من سخت میگیره..
رمبیگ با لحنی اطمینان بخش گفت– به من نگاه کن
لوریانس نمیخواست چهره‌ی اشک الودش را باره دیگر به رمبیگ نشان دهد از همین رو سرش را بلند نکرد.
رمبیگ– لوریانس..
مدتی در سکوت گذشت، لوریانس بغضش را قورت دادو با حالتی ماتم زده به رمبیگ نگریست
سر رمبیگ درست درمقابل او بود
لوریانس به دو گوی‌ درخشان چشمان او خیره ماند
خورشید رفته رفته طلوع میکرد و چشمان شگفت انگیز رمبیگ در مرز باریک مابین تاریکی شب و روشنایی روز در نوسان بود
درخشش کهربایی مردمک چشمانش کم کم درمیان اشعه‌های طلایی خورشید محو شد…
لوریانس منظره‌ی طلوع باشکوه خورشید را از پس چشمان او به تماشا نشسته بود و از نظرش این زیباترین تصویر عالم بود..
پس از طلوع خورشید هم نخوابید. سینه‌اش هنوز سنگین بود بااینحال به رمبیگ که نگاه میکرد لبخند میزد.
لبه‌ی غار نشست و پاهایش را آویزان کرد
گرگهای خاکستری و آلفایشان وارد گله‌ی جدید شده بودند و اکنون مرحله‌ی شناسایی را می گذراندند
باید با گردن خمیده آنقدر منتظر می ماندند تا بتاها به هر نحو که میخواهند آنها را ببویند و بررسی کنند. این مراحل برای ایجاد اعتماد بین گرگهای صاحب قلمرو لازم بود
لوریانس نفس عمیقی کشید سرش را پایین گرفت. ظاهراً با انگشتان دستش ور می رفت ولی افکارش هنوز درگیر کابوس دیشب بود
چند لحظه بعد رمبیگ از کنار بتاها گذشت و به او نزدیک شد:
رمبیگ– هکتور داره میاد اینجا
لوریانس لحظه‌ای به او خیره ماندو سپس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.
رمبیگ به او پشت کردو باره دیگر برای ساماندهی بتاها کمی دور شد. چیزی حدود ده دقیقه بعد، هکتور درحالی که شنل لوریانس را در دست داشت به دامنه‌ی کوه رسید، ظاهراً به بهانه‌ی پس دادن شنل آمده بود. او لوریانس را لبه‌ی غار دید و سپس دوباره به راه افتاد، در مسیرش نگاهی به گرگها انداخت لحظه‌ای هم با رمبیگ چشم در چشم شد. آنطور که با خیال راحت بسوی لوریانس پیش می آمد پیدا بود که وجود هیچیک از آن صدو بیست گرگ برایش اهمیت ندارد!
به یک قدمی لوریانس که رسید ایستاد، چهره‌اش عاری از آن گستاخی‌ها شیطنت‌های گاه و بی گاه بود. آرام و با وقار بنظر می رسید و ظاهراً سایه‌ای از غم پشت چهره‌اش پنهان بود
هکتور– نمیخواستم به این زودیا برگردم ولی نگرانت بودم، امیدوارم الان وجودم باعث آزارت نشه
لوریانس باره دیگر سرش را پایین گرفت و همانطور که به انگشتان دستش می نگریست آهسته گفت– مشکلی نیست
هکتور– من دیشب… فکر کردم که تو احتمالا درباره‌ی من کابوس دیدی.. درسته؟
چند لحظه‌ای در سکوت گذشت سپس لوریانس آهی کشید. سرش را بلند کردو به چشمان کشیده‌ی زلال هکتور نگریست، جلیقه‌ی جلو بازی به تن داشت و آفتاب پوست برنزی مردانه‌اش جذابتر نشان میداد. گیسوان رهایش را پشت گوش فرستاده بود تا مزاحم دیدش نشوند، نگاهش تماماً به حرکات و واکنشهای لوریانس بود.
لوریانس لحظه‌ای مردد ماندو سپس با لحنی خسته توضیح داد– وقتی ۹ ساله بودم تو فاحشه خونه بهم گفتن دیگه وقتشه که کار کنی، من از چنگ یه مرد لخت مست فرار کردم و بعدش از چنگ زنای فاحشه خونه… از مردم، از شهر… وقتی وارد جنگل شدم هیچ امیدی به زنده موندن نداشتم، ولی هنوز نمیخواستم برگردم.. ترجیح میدادم اینجا هیولاها تیکه تیکه‌م کنن تااینکه یه فاحشه بشم…
به اینجای حرفهایش که رسید ساکت ماند. میترسید بازهم گریه‌اش بگیرد به همین خاطر چند لحظه‌ای مکث کرد، بااینحال هکتور حرف او را ادامه– و در نهایت من همون بلایی رو سرت آوردم که تو سالها پیش بخاطرش فرار کردی…
لوریانس چیزی نگفت و نگاهش را بسوی گرگها کشید. هکتور کمی پیش آمدو درحالی که کاملا مراقب بود دستش بدن لوریانس را لمس نکند شنل او را بر دوشش برگرداند.
درست در یک وجبی او بود و چشمان لوریانس ناخواسته بر انحنای ماهیچه‌های برجسته‌ی او می غلطید…
هکتور– اونجوری که دیشب وحشت کرده بودی… نگاهت… باعث شد از خودم متنفر بشم…
پس از اتمام کارش با شنل، باره دیگر فاصله گرفت و درسکوت نگاهش را به زیر افکند.
مدتی همانطور باقی ماندو سپس زمزمه کرد– وحشتت بهم ثابت کرد که چقدر ازم بیزاری، و بهت حق میدم
نفس عمیقی کشید و سرش را بالا گرفت. گرم و طولانی به لوریانس نگریست و سپس باحالتی که گویا سعی داشت حرف بدی را با حالتی محتاطانه بیان کند گفت– شاید با گفتن این حرف پست فطرت تر از قبل بنظر برسم ولی من هنوز پشیمون نیستم… آرزو میکردم تو هم از من خوشت میومد و مجبور نمیشدم به زور اونکارارو بکنم ولی امکان نداشت بذارم بری…
لحظه‌ای مکث کردو سپس ادامه داد– امکان نداشت بدون اینکه طعمتو بچشم بذارم بری… و من.. من متاسفم که ذاتاً عوضی بدنیا اومدم
اگرچه بازهم زورگویانه حرف زده بود اما غمگین و صادق بنظر می‌رسید. پس از اتمام حرفش بازهم لحظاتی را صرف تماشای لوریانس کرد
سپس درسکوت برگشت و مسیر پایین رفتن از دامنه‌ی کوه را پیش گرفت..

~•~•~•❧•~•~•~

لوریانس– اون دیگه چه کوفتیه!
لوریانس یک تای ابرویش را بالا انداخت و کمی پشت بوته‌ها جا به جا شد تا آنسو را بهتر ببیند. درحالی که نگاه متعجبش را به چهارپای عجیب حنایی رنگی که نزدیکی چادر انسانها جست و خیز می کرد دوخته بود خطاب به رمبیگ پرسید— یجور روباهه؟!
رمبیگ خط نگاه او را دنبال کردو پاسخ داد– نه، بنظر میرسه سگ باشه…
آنروز به اتفاق رمبیگ و سیرا راهی شمال شده بودند تا پیشروی مهاجران را بررسی کنند. آنها تا اواسط قلمرو سیرا رسیده بودند و همانطور که او گفته بود در مسیر قلمرو جنگلی حرکت می کردند
تعدادشان قابل شمارش نبود و با توجه به اساسیه‌ها و زنو بچه‌هایی که همراه داشتند می شد فهمید قرار است ساکن منطقه‌ی جدیدی شوند و دیگر قصد برگشت ندارند!
آتش‌های بسیاری اطراف چادرهایشان افروخته بودند و بی‌نهایت زباله! آنها در مسیرشان تعداد زیادی درخت قطع کرده بودند و بنظر نمی رسید هیچ اهمیتی به محیط اطراف بدهند
در یک جمله، آنها فاجعه بودند!
تعبیر کامل مثال رمبیگ از انسانها که میگفت «مثل آفت پیشروی می کنند» در وجودشان صدق می کرد!
سیرا که سمت راست لوریانس ایستاده بود و اطراف را می پایید گفت– بنظر میرسه بین روباه و سگ در نوسانه
چهارپایی که آنها با تعجب نگاهش میکردند قدو قامتش تا نزدیکی زانوی انسانها بود، خزی بلند حنایی رنگ داشت و پوزه و آرواره‌اش بی نهایت شبیه روباه بود!
لوریانس ضربه‌ی آرامی به پهلوی رمبیگ زدو گفت– شنیده بودم سگا پسرعموی گرگا هستن ولی این یکی دیگه…
رمبیگ و سیرا در یک حرکت ناگهانی به پشت سر برگشتند و لوریانس هم بلافاصله از جا جست! ابتدا فکر کرد مهاجران متوجه حضور آنها شده اند ولی با دیدن آرگوت که بسویشان قدم بر می داشت متعجب شد
با صدایی آرام پرسید– شما اینجا چیکار میکنید؟!
آرگوت مثل همیشه باوقار و محجوب در یکقدمی آنها ایستاد و برای ادای احترام سرش را کمی خم کرد، سپس گفت– بوی شمارو دنبال کردم
لوریانس نیم نگاهی به رمبیگ انداخت و سپس رو به آرگوت گفت– چیزی شده؟
آرگوت لبخند گرمی به او زدو نواری از گیسوان سیاه بلندش را پشت گوش فرستاد سپس با لحنی موقرانه گفت– نه، منو نیکولاس برای دیدن لرد هکتور به سابجیک اومدیم. از فرصت استفاده کردم تا سری هم به آلفاهای جنگلی بزنم
سپس باره دیگر قدم پیش گذاشت و از میان آن سه گذشت تا او هم نگاهی به مهاجران بیندازد. چند لحظه‌ای در سکوت به آنان نگریست و سپس گفت– یکم از حرفاتون رو شنیدم.. گمونم اون سگ از منطقه‌ی پامرانیا باشه. البته اجداد اونا قبلا بزرگتر و سگ سورتمه بودن. به مرور زمان اصلاح نژاد شدن…
رمبیگ با حالتی سردرگم پرسید– اصلاح نژاد؟
آرگوت باره دیگر بسوی آنها برگشت و درحالی که چشمانش بین رمبیگ و لوریانس و سیرا در گردش بود توضیح داد– آدما گاهی اینکارو میکنن، چند نژاد مختلف رو باهم آمیزش میدن و نژاد جدیدتری با ظاهر و خصوصیات اخلاقی مورد نظرشون به وجود میارن
پیشانی لوریانس از انزجار چین خوردو ناخواسته آه کشید:
لوریانس– برای همینه که سگا نسل به نسل احمق‌تر میشن! بهش نگاه کنین..
نگاه تاسف باری به سگ که اکنون مشغول پارس کردن برای یک پسربچه بود انداخت:
لوریانس– تبدیل به یه اسباب بازی احمقانه شده که هیچی جز دستورات صاحبش نمیفهمه… حتی حیوونای غیراصیل جنگل از همچین چیزی قابل احترام‌ترن!
سرش را با کلافگی تکان دادو نفس عمیقی کشید. آنها برای جنگل و کوهستان هم چنین نقشه‌ای داشتند؟
لوریانس از تصور اینکه عاقبت هفده خاندان اصیل تحت رهبری او چنین چیزی باشد غالب تهی میکرد!
سیرا در کنار رمبیگ ایستاده بود و شاهد خرابکاری انسانها در قلمرواش بود، او آلفای آرام و مسلطی بنظر می رسید چراکه اگر لوریانس جای او بود با گله‌اش به مهاجران حمله میکرد!
نگاه عمیقی به چشمان تاریک رمبیگ انداخت و گفت– بهشون هشدار میدم که نزدیکتر نیان و تا فرصت هست برگردن به خونشون
رمبیگ غرید– فکر میکنی اینکار فایده داره؟
لوریانس– نه، ولی به هرحال اونا نمیدونن که ما قراره بجنگیم. هشدار دادن ضرری نداره
آرگوت که در گوشه‌ای ساکت ایستاده بود آن لحظه قدمی پیش گذاشت و گفت– معلوم نیست چقدر سلاح دارن و دربرابر یه زن چطور واکنش نشون میدن…
لوریانس درحالی که بسوی رمبیگ می رفت کوتاه خندیدو گفت:
لوریانس– من با گرگا بزرگ شدم جناب آرگوت، به این چیزا اهمیت نمیدم

بر پشت رمبیگ سوار شد و شنل پشمی‌اش را بر شانه مرتب کرد. رمبیگ ابتدا نگاه دقیقی به محل استقرار مهاجرین انداخت و سپس محتاطانه از لابه‌لای بوته‌ها بیرون رفت، قدم هایش مستحکم بود و سینه‌ی فراخش را به رخ می کشید. لوریانس نیز ظاهری جدی به خود گرفته بود و با نگاهی نافذ به مهاجران می‌نگریست
آنها تا بیست قدمی اولین صف مهاجران پیش رفته و سپس ایستادند. اینکه آنقدر بی‌سرو صدا و در عین حال بی پروا پیش آمده بودند به خودی خود باعث میشد انسانها جا بخورند!
زنان و کودکان با چهره‌هایی آمیخته به وحشت به آنان می نگریستند و مردان گرد هم جمع شده پچ پچ می کردند. لوریانس در سکوت منتظر ماند تا مطمئن شود حواس خیل عظیمی از آن جمعیت به سمته او و رمبیگ جمع شده
می دید که مردان جوان دست به قبضه‌ی شمشیر برده و محتاطانه حرکاتش را زیر نظر دارند ولی اهمیتی به آنها نداد. پس از گذشت دقایقی دهان به سخن گشود و با لحنی رسا خطاب به مهاجران گفت– عازم کجایید؟
مهاجران نگاه‌های سردرگمی بین یکدیگر ردو بدل کردند. آنان هنوز از دیدن زنی جنگلی سوار بر یک گرگ سیاه عظیم‌الجسه متحیر بودند!
لوریانس باره دیگر تکرار کرد– عازم کجایید؟
مرد میانسالی با شکم برامده و سرتاس یک قدم پیش آمد. لحظه‌ای مردد ماندو سپس بلند گفت– عازم جنوبیم، ما شنیدیم زمینهای اطراف کوهستان سرشار از طلاست..
طلا؟ طلا دیگر چه بود؟ او هیچگاه در زمینهای قلمرو چیز عجیبی ندیده بود، هیچ نمی فهمید این انسانها به طمع چه چیزی اینهمه مسافت را با زنو بچه تا آنجا پیموده اند!
مرد میانسال بلند پرسید– شما اهل کجایید؟
لوریانس با لحنی محکم و صدایی بلندتر از قبل درحالی که با چشمان باریک شده مهاجران را یک یک می نگریست گفت– قلمرو جنگلی جنوب و کوهستان متعلق به ماست، شما همین حالا هم وارد محدوده‌ی گرگهای خاکستری شدید. تا فرصت هست برگردید، در غیر این صورت جنگ در پیشه
مهاجران گیج و منگ یکدیگر را برانداز کردند، لحظاتی پچ پچ‌هایشان بالا گرفت و سپس جوانی از سوی دیگر پرسید– جنگ؟ مگه اون مناطق خالی از سکنه نیست؟!
زنی که کودک خردسالی در بغل داشتو چهره‌اش کلافه بنظر می رسید فریاد زد– ما زندگیمونو به امید پیشرفت گذاشتیم رو کولمون و این همه راهو اومدیم! کی میخواد جلومونو بگیره؟ نکنه یه مشت سگ و شغال ها؟
مرد تاس بر سر زن تشر زد– خفه خون بگیر زن! بذار ببینیم چه خبره!
لوریانس چند لحظه‌ای در سکوت شاهد جنجال میان مردم شد و سپس باره دیگر با جدیت گفت– این آخرین هشدار ما به شماست، درصورتیکه وارد قلمرو ما بشین رحمی درکار نخواهد بود
مردجوان چند قدم پیش آمدو بلند گفت– هی…تو کی هستی؟ چرا مارو تهدید میکنی؟
لوریانس هرآنچه لازم میدانست به آنان گفته بود، دیگر لزومی برای ادامه‌ی گفتوگو نمیدید از همین رو آرام به زبان گرگها خرناس کشید– بریم رمبیگ
هردو می دانستند مهاجران با نهایت دقت آنها را زیر نظر دارند به همین دلیل در آرامش و مقتدرانه به درون جنگل فرو رفتند تا نشان دهند کوچکترین هراسی از جمعیت بزرگ آنان ندارند.
پس از اینکه به قدر کافی دور شدند لوریانس پرسید– اونا یه مشت کلّه خرابن.. مطمئنم کوتاه نمیان..
رمبیگ– تعدادشون خیلی زیاده. گرگا تسلیم نمیشن ولی شک دارم همه‌ی اهالی جنگل با جنگ موافقت کنن
لوریانس پوفی کشیدو با جدیت گفت– برام مهم نیست اونا می جنگن یا نه. اما وظیفه‌ی من دفاع از جنگله، لازم باشه تنها میجنگم
سیرا و آرگوت کمی آنسوتر منتظرشان بودند و وقتی نزدیکتر رسیدند آرگوت گفت– بنظر میرسه گرگای جنگلی قراره صاحب دوتا شاهزاده بشن، تبریک میگم جناب رمبیگ
لوریانس چشمان متعجبش را به سیرا دوخت و زمزمه کرد– دوتا؟!
سپس باره دیگر به چهره‌ی روشن آرگوت نگریست و گفت– اونا دوتان؟
ضربه‌ی آرامی به پهلوی رمبیگ زدو دلخورانه پرسید– پس چرا به من نگفتی؟
رمبیگ با آرامش خرناس کشید– مطمئن نبودم
یک ماه از بارداری سیرا می گذشت و آنها می بایست برای دیدن توله ها دو ماه دیگر صبر می کردند. خوشبختانه کوهستان پر از غارهای ریزو درشت بود و لوریانس تا آنموقع مجبور نشده بود شاهد روابط عاشقانه‌ی رمبیگ و ماده‌ی زیبایش باشد، علاوه براینها او گرگ عاقلی بود. سیرا ابداً رفتاری نمیکرد که موجب آشفتگی لوریانس شود و اتفاقا رفتارهایش در قبال گله و رمبیگ آنقدر بی‌نقص بود که گاهی باعث میشد لوریانس از خودش شرم کند!
او هیچ وقت رفتار خوبی با سیرا نداشت، هنوز هم از او خوشش نمی آمد ولی نمی توانست انکار کند که سیرا ماده‌ی کامل و لایقی‌ست.
در مسیر بازگشت، باران بارید. گرگها و آرگوت سرعت بالایی داشتند ولی این باعث نمیشد از باران سرد زمستانی درامان بمانند
گرچه ابرهای باران زا فقط تا اواسط دشت ادامه داشتند ولی درنهایت وقتی دوباره به قلمرو جنگلی رسیدند شنل و گیسوان لوریانس خیس شده بودند.
از پشت رمبیگ پایین پرید و همانطور که بند شنلش را باز می کرد خطاب به آرگوت گفت– لرد نیکولاس به من گفتن شما از آخرین گفتوگویی که داشتیم خیلی دلگیر شدید، من از این بابت عذرمیخوام
آرگوت با به یاد آوردن آن گفتوگو لحظه‌ای معذب شدو نگاهش را از او گرفت– حرفای شما درست بود احتیاجی به عذرخواهی نیست، توضیح این مسائل سخته..
همانموقع رمبیگ درحالی که با حالتی هوشیار سرش را به شرق چرخانده بود گفت– اون کیه که پسره رو آورده به جنگل؟
لوریانس که دسته‌ای از گیسوان خیس خود را می چلاند پرسید– ماروین؟!
آرگوت لحظه‌ای گرم خندیدو با لحنی پرمحبت گفت– لارا اونو آورده. به خیالش میخواست ماجراجویی کنه و ماروین رو بیاره پیش مادرش. مخفیانه وارد جنگل شد، منم این خوشی رو ازش نگرفتم و فقط از دور حواسم بهشون هست
لوریانس متقابلا به نقشه‌ی کودکانه‌ی لارا خندیدو نگاهی به رمبیگ انداخت:
لوریانس– یک ماهه ندیدمش
پس از آن کابوس زجرآور، او دیگر دورو اطراف عمارت هکتور برنگشته بود. گاهی دلتنگ کودک میشد ولی فکر می کرد که به هرحال باید به این اوضاع عادت کند. اما اکنون که کودک در قلمرو بود و لارای شیرین تصمیم داشت هرطور شده او را به مادرش برساند دیگر دوری جایز نبود
سوار رمبیگ شدو هنوز حرکت نکرده بودند که سیرا غرید– میتونم پسرتو ببینم آلفا لوریانس؟
لوریانس بدون اینکه به او بنگرد گفت– تو جفت رمبیگی، احتیاج نیست برای این چیزا اجازه بگیری
آنها لارا و ماروین را حاشیه‌ی رودخانه یافتند. لارا بااینکه خود جسه‌ی بسیار کوچکی داشت تمام مسیر ماروین را بسختی در بغل گرفته بود!
آفتاب زمستانی حوالی رودخانه را که درخت‌های کمتری داشت تحت سیطره گرفته بود و لارا هم احتمالا به همین دلیل از آن قسمتها می آمد، چراکه کمی گرمتر بود.
دو بتای قرمز با فاصله در تعقیب کودکان بودند، آنان بوی فرزند لوریانس را میشناختند و به همین خاطر کودکان را همراهی می کردند تا مورد حمله‌ی دیگر درندگان قرار نگیرند
چهره‌ی معصوم لارا درست برخلاف ماروین، نگران و وحشت زده بود. پیدا بود که از بتاها ترسیده، از همین رو مدام پشت سرش را می پایید و سعی داشت تندتر راه برود!
لوریانس نیم نگاهی به آرگوت انداخت و پرسید– لرد نیکولاس و هکتور خبر دارن اونا اینجان؟
آرگوت در کنار آنان بسوی رودخانه قدم برمیداشت و نگاهش بر کودکان بود. امکان نداشت به لارا بنگرد و لبخند نزند!
آرگوت– نیکولاس میدونه همیشه همراهشم، خودش به هکتور توضیح میده
آن لحظه نگاهش را از کودکان گرفتو همانطور که چشمان سیاه جذابش می درخشید رو به لوریانس گفت– ماهه پیش رسماً پدرخوانده‌ی لارا شدم. پیشنهاد مادر بچه بودو منم بلافاصله قبول کردم! لارا اکثر اوقات پیش منه
کمی پیشتر که رفتند، لارا آنها را دید. به محض اینکه چشمش به آرگوت خورد تمام آن نگرانی‌ها از چهره‌اش محو شدو درعوض با ذوق زدگی خندید
درحالی که دو دستی به کمر ماروین چسپیده بودو بسختی او را حمل میکرد سریعتر قدم برداشت و گفت– عمو آرگوت!.. دیدین؟ دیدین تنهایی تا کجا اومدم؟ مامان و بابا اصلا نفهمیدن!…
لوریانس از پشت رمبیگ پایین پریدو قبل از اینکه لارا پسرش را نقش برزمین کند او را درآغوش گرفت.
لارا آنقدر برای تعریف کردن یاغی‌گری‌اش هیجان داشت که ابتدای کار اهمیتی به لوریانس و گرگها نداد و بمحض اینکه از شر ماروین خلاص شد سبکسرانه بسوی آرگوت دوید.
آرگوت بسویش خم شدو همانطور که او در آغوش بلند می‌کرد با کمی اخم گفت– کاره بدی کردی دختر خانوم، باید از مامان و بابا اجازه می گرفتی
لارا لب برچید و با حالتی توجیه گرانه گفت– من امروز اونقدر دختر خوبی بودم که خودم لباسمو پوشیدم…تازه به موهامم سنجاق زدم!
او با انگشتان کوچکش به سنجاق سیاهی که گوشه‌ی گیسوان طلاگونش زده بود اشاره کرد. آنقدر شیرین و معصوم بنظر می رسید که آرگوت نتوانست ظاهر جدی خود را حفظ کند، با محبت به او خندید و گفت– با این لباس ممکنه که یخ بزنی لارا!
لارا– اما خیلی خوشگل شدم مگه نه؟
آرگوت به نگاه مشتاق او لبخند زدو گفت– تو همیشه مثل فرشته‌ زیبایی عزیزدلم
چشمان سبز لارا از شوقی کودکانه برق زدو غنچه‌ی سرخ لبهایش را برای لحظه‌ای گوشه‌ی لب آرگوت نشاند. سپس شتابزده بسوی لوریانس چرخید و گفت– شما خوشحال شدین که ماروینو آوردم مگه نه؟

لوریانس به او لبخند زدو سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. ماروین در آغوشش آرام نمیگرفت و مدام شیطنت میکرد! با گیسوان نمدار مادر ور می رفت و گاهی هم شروع می کرد به دستو پا زدن!
لارا– هیچ میدونید چی بهش یاد دادم؟؟
خودش را از آغوش آرگوت بسوی لوریانس مایل کرد تا بفهماند که میخواد به آنجا برود. لوریانس ماروین را روی دست راست خود محکم کرد و لارا را نیز در بازوی چپ خود بغل گرفت
لوریانس– نه! بهم نشون بده چی یادش دادی…
لارا با حالتی که سعی داشت ادای افراد بالغ را دراورد گیسوان طلایی خود را پشت گوش فرستادو با چهره‌ای مصمم به ماروین نگریست:
لارا– ماروین، حالا بگو مـامـان..
ماروین با حالتی گیج به حرکت لبهای لارا خیره مانده بود
لارا– اوه پسر اینقد خنگ نباش! ببین… مــامــان…
صورت‌های معصوم و بامزه‌ی دو کودک در یک وجبی لوریانس بود و او از تماشایشان سیر نمیشد! ماروین لبهای کوچکش را چندین بار تکان دادو سعی کرد ادای لارا را دربیاورد، درنهایت توانست با زحمت بسیار کلمه‌ی « مــاااا…» را بیان کند!
لحن کودکانه و آهنگین او قلب لوریانس را قلقک دادو ناخودآگاه با چشمان هیجان زده و پرشور به رمبیگ نگریست:
لوریانس– شنیدی؟!… اون داره… میتونه حرف بزنه!!
سیرا که تاکنون کنار رمبیگ ایستاده بود با تمأنینه پیش آمدو نگاه کنجکاوانه‌ای به ماروین انداخت. لارا به محض مواجه شدن با سیرا و رمبیگ خود را پس کشید و من و من کنان گفت– وای… اینا کی‌ین زنمو هکتور…
لوریانس با لحنی مهربان گفت– اینا خانواده‌ی منن لارا
پیدا بود که از دیدن آنها وحشت کرده به همین خاطر آرگوت پیش آمدو او را تحویل گرفت. واکنش ماروین در برابر سیرا درست مثل اولین ملاقاتش با رمبیگ بود. دستان کوچکش را بسوی پوزه‌ی او دراز کرده بود و سعی داشت به چشمانش انگشت بزند!
سیرا برای لحظاتی با دقت حرکات ماروین را زیر نظر گرفت و او را بویید
رمبیگ– درست مثل مادرشه نه؟

چهره‌ی ماروین درست شبیه پدرش بود از همین رو لوریانس می دانست که آندو درباره‌ی ظاهر کودک حرف نمیزنند
سیرا در جوابه رمبیگ خرناس کشید– هیچ خشونت و جاه‌طلبی تو رفتارش نداره ولی درعین حال جسوره. روح مادرشو به ارث برده
از قرار معلوم، نیکولاس در این سفر همسر خود را نیز به همراه آورده بودو آنطور که آرگوت می گفت او خیلی مشتاق بود لوریانس و گرگش را ببیند. البته لوریانس حس خوبی نسبت به بازگشت به عمارت هکتور نداشت ولی آنلحظه به احترام نیکولاس و آرگوت با درخواست او موافقت کرد.
بعلاوه، با توجه به عشقی که میدانست میان نیکولاس و اهریمنش وجود دارد، کنجکاو بود بداند این همسر چگونه شخصیتی دارد و آیا واقعا ارتباطات بین آنان بدون هیچ مشکلی پیش می رود؟
آرگوت و او درحالی که رمبیگ و سیرا همراهیشان می کردند بسوی عمارت هکتور قدم برداشتند. کودکان را در آغوش خود نگه داشته بودند تا از سرما در امان بمانند و آسمان هم بنظر می رسید که خیال باریدن درسر داشته باشد. مسلماً میهمانان در خوابگاه هکتور حضور نداشتند از همین رو آنان بسوی در اصلی عمارت رفتند، لوریانس در چند قدمی ورودی ایستادو همانطور که ماروین را به آغوش آرگوت میسپرد گفت– ما اینجا میمونیم، به همسر لرد نیکولاس بگید اگه تمایل داره بیاد…
آرگوت نگاهش را ابتدا به او و سپس دو گرگی سمت راست و چپش ایستاده بودند انداخت و گفت– ایرادی داره ازتون بخوام بیاید داخل؟
لوریانس– گمون نکنم با دیدن گرگا تو عمارت واکنش جالبی نشون بده
آرگوت لبخند زدو سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد:
آرگوت– لیندا میدونه اونا بهش صدمه نمیزنن، لطفاً همتون بیان داخل
لوریانس نگاهی به رمبیگ انداخت و سپس درکنار گرگها و پشت سر آرگوت وارد شد. هکتور و مهمانانش گوشه‌ی دنجی از عمارت، بر مبل‌های راحتی اشرافی نشسته بودند و چای گرم می نوشیدند. نیکولاس مثل همیشه آقا و برازنده، پوشیده در یک لباس فاخر ابریشمی پاهایش را روی هم انداخته بود و درحالی که لبخند محوی بر چهره داشت به صحبت‌های هکتور گوش میداد. هکتور به احترام همسر نیکولاس، لباس کاملی پوشیده بود! بالاپوش چرم استین دار به تن داشت و گیسوانش را پشت سر جمع کرده بود. ماهیچه‌های بازو و شانه‌ی پهنش باعث شده بودند چرم لباس در برخی نقاط کمی کش بیاید!
و لیندا، همسر نیکولاس، زنی بود با گیسوان بلوطی و چشمان عسلی که مشتاقانه به سخنان هکتور گوش می داد. لباس بنفش رنگ زیبایی به تن داشت که یقه‌ و آستین‌هایش با حریر آراسته شده بودو با ظرافت خاصی فنجان چای را به لبهای خود می رساند.

ابتدا متوجه ورود آنها نشده بودند تا اینکه لارا از آغوش آرگوت با لحن آهنگینی فریاد زد– مامـان، اینجارو ببین.. زنمو هکتور اومـده!.. اون دوتا سگه گنـده داره!…
هرسه به یکباره سرهایشان را چرخاندند، لوریانس خجالت کشید! ناگهان به یاد آورد چقدر با دنیای رنگین انسانها احساس غریبگی می کند.
هکتور همانطور که نشسته بود یک تای ابرویش را بالا انداخت و خطاب به آرگوت گفت– باورم نمیشه تونستی اونارو بیاری اینجا!
نیکولاس جرئه‌ای از فنجانش نوشید و همانطور که لبخند میزد با کنایه گفت– همه مثل تو بی عرضه نیستن لرد هکتور!
لیندا بی توجه به شوخی‌های نیکولاس و هکتور از جا برخاست و به لوریانس و سپس گرگهای درشت اندامی که همراهی‌اش می کردند نگریست. کمی دستپاچه و مضطرب بنظر می رسید. تعجبی هم نداشت، لوریانس باخود می گفت مگر یک زن اشراف زاده در طول زندگی خود چند بار ممکن است با چنین حیواناتی مواجه شود؟
پس از اینکه به یک قدمی آنها رسیدند، آرگوت با اشاره به لیندا گفت– لیندا، اینم بانو لوریانس معروف!
سپس به سوی گرگها رو کردو ادامه داد– این موجودات بینظیرم رمبیگ و جفتش سیرا هستن!
لیندا دستش را بسوی لوریانس دراز کردو درحالی که بشدت سعی داشت لبخند تصنعی‌اش را روی چهره حفظ کند گفت– اوه، شما از چیزی که تصور میکردم زیبا ترید!
پرواضح بود که از گرگها ترسیده، حتی رنگش هم کمی پریده بود! بااینحال در نگاهش هیچ نوع تظاهر و بدبینی نداشت و تمام سعیش را میکرد که بی احترامی نکند.
لوریانس دست او را آرام فشرد و گفت– به جناب آرگوت گفتم شاید بهتر باشه منو گرگا بیرون بمونیم…
در این لحظه نیکولاس وارد گفتوگو شد و بالحنی صمیمی گفت– طوری نیست لوریانس‌، زنم فقط یکم ترسیده! اون تاحالا از نزدیک گرگ ندیده بود
لیندا بلافاصله سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو با دستپاچگی گفت– متاسفم رفتارم شرم آوره، اونم وقتی گرگا اینقدر قشنگن!
این را گفت و چشمان عسلی نگرانش را برای تماشای گرگها به راستو چپ غلطاند.
لوریانس در پاسخ به تعریف تمجیدهای تصنعی لیندا به لبخندی بسنده کرد و سپس گفت– حالا که شمارو ملاقات کردم دیگه برمیگردم، گمونم اینجوری بهتره
لیندا بلافاصله دست راستش را روی سینه‌اش نشاندو گفت– اوه! نمیشه بیشتر بمونید؟
چشمانش مشتاقانه به لوریانس دوخته شده بود و بنظر می رسید که یک دنیا سوال در ذهنش دارد!
لوریانس– عذرمیخوام، واقعیت اینه که از اینجا خوشم نمیاد
نیکولاس که درنیمه‌ی راه رساندن فنجان به دهانش بود خندید و نگاه سنگینش را بر چهره‌ی هکتور انداخت:
نیکولاس– این از استعدادای هکتوره که همه رو فراری بده
هکتور نگاه چپی حواله‌ی نیکولاس کردو گفت– حتما برای همینه که تو هرماه اینجایی!
نیکولاس شانه‌ای بالا انداخت و گفت– عتیقه! شک نکن که به اصرار آرگوت و لیندا میام
آرگوت درحالی که از کنار لوریانس می گذشت تا روی یک مبل نزدیکی نیکولاس بنشیند سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان دادو گفت– بس کنید دیگه! لارا از شما دوتا عاقلتره
لارا که روی پای آرگوت نشسته بود با حالتی بامزه برای نیکولاس و هکتور پشت چشم نازک کردو گفت– بله که عاقلترم! من هیچ وقت با ماروین دعوا نمیکنم!
رمبیگ– لوریانس..
لوریانس به حضار پشت کردو کمی بیشتر به رمبیگ نزدیک شد:
لوریانس– بریم
رمبیگ با پیشانی خود ضربه‌ی آرامی به سینه‌ای او زدو گفت– تو اینجا بمون، منو سیرا امشب به چندجا سرکشی میکنیم..
لوریانس– منم همراهتون میام
رمبیگ با اشاره‌ای کوتاه به نیکولاس گفت– میدونم که برای اون مردجوان احترام قائلی، حالا همسرشو آورده که با تو ملاقات کنه. اینجا بمون، هرزمان صدام زدی میام دنبالت
لوریانس لحظه‌ای مردد ماندو به سیرا نگریست. چرا رمبیگ از او میخواست اینجا بماند؟ با خود فکر کرد شاید دلش میخواهد کمی با سیرا خلوت کند. ولی مگر اگر این را رک میگفت لوریانس مانع میشد؟ به هر ترتیب درنهایت قانع شد آنجا بماندو کمی فضای خالی به رمبیگ و سیرا بدهد. آرگوت که صدای گفتگویشان را شنیده بود گفت– بیاید بانو لوریانس، چای سرد میشه
پس از خروج گرگها، لوریانس روی مبل کناری لیندا نشست و نگاهی به ماروین در آغوش هکتور انداخت. پسرک خود را از سینه‌ی پهن پدر بالا می کشید و در تلاش بود دماغ او را در مشت بفشارد
لیندا یک فنجان چای برای آرگوت و یکی هم برای لوریانس ریخت و سپس گفت– شیرین می خورید؟

لوریانس نگاهی به فنجان با آن دسته‌ی باریکش انداخت و گفت– نمیخورم، متشکرم
لبخند لیندا لحظه‌ای کمرنگ شد. فنجان را رها کردو گفت– اوه…امیدوارم با درخواستم شمارو نرنجونده باشم…
لوریانس به او لبخند زدو به او اطمینان داد– نه، مشکلی نیست. فقط به طعم چای و استفاده از این ظرف عادت ندارم
آرگوت درحالی که کمی از چای خود را به لارا می خوراند گفت– لیندا کنجکاو بود بدونه شما توجنگل بدون این ظروف چطوری زندگی می کنین
نیکولاس با حالت خاصی خندیدو اضافه کرد– درواقع زنم درباره‌ی همه چیزه زندگی تو کنجکاوه لوریانس!
هکتور درحالی که سعی داشت نواری از گیسوانش را از چنگ ماروین درآورد گفت– منم کنجکاو بودم، البته تا قبل ازینکه که چند تا سیلی و مشت ازش بخورم! بعدش از سوال پرسیدن منصرف شدم…
لیندا آهی کشید و با یک دست دهانش را پوشاند، بنظر می رسید حرف هکتور باعث شده او فکر کند لوریانس از این کنجکاوی‌ها بدش می اید.
لیندا– متاسفم عزیزم، من فکر نمیکردم ایرادی داشته باشه در این باره از شما سوال بپرسم!
قبل از اینکه فرصت کند پاسخی به لیندا بدهد یک ملازم به سوی آنها آمدو خطاب به هکتور گفت– سرورم، جناب گیلبرت «gilbert» به ملاقات شما اومدن
اخم‌های هکتور درهم رفت و نگاه معناداری به نیکولاس و آرگوت انداخت.
هکتور– لعنت! کی حالو حوصله‌ی این مردک رو داره
جالب بود که از قرار معلوم هیچیک از حاضرین از گیلبرت خوششان نمی آمد. نیکولاس رو به همسرش گفت– بلندشو لیندا، اینجا نباشی بهتره
هکتور کمی روی صندلی جا به جا شدو همانطور که ماروین را به آغوش لوریانس تحویل میداد گفت– شما خانوما برین به اتاق من. ممکنه کاره ما چند ساعتی طول بکشه
رفتار آنها بنظر عجیب می آمد، پس از اینکه ماروین را در آغوش گرفت از جا برخاست و درکنار لیندا بسوی اتاق هکتور که درواقع نزدیکترین اتاق بود به راه افتاد. همانطور که پا به پای لیندا قدم برمیداشت با صدایی آهسته پرسید– مگه اون کیه؟
لیندا نیز متقابلا آهسته پاسخ داد– اوه نمیدونی که اون مرد چه چشمای هیزی داره! نیکولاس هیچ ازش خوشش نمیاد!
لوریانس– اگه اونا از همچین ادمی خوششون نمیاد چرا باهاش معاشرت دارن؟
لیندا در اتاق را باز کردو همانطور که منتظر ایستاده بود اول لوریانس وارد شود، توضیح داد– آخه گیلبرت نماینده‌ی پادشاهه! آدم خیلی پرنفوذیه، اگه لردا درست و به موقع بهش حساب پس ندن ممکنه براشون مشکل ایجاد بشه
آنها طول اتاق را پیمودند روی مبلمان جمعو جوری که نزدیک میز کار هکتور بود نشستند. ماروین تا می توانست شیطنت می کرد! لوریانس بسختی او را روی زانوی خود کنترل میکرد، در نهایت هم زمینش گذاشت تا کمی چهاردستو پا به اینسو و آنسو برود. لیندا موقرانه خندید و گفت– خداروشکر که پسر سالمی داری، لارا هم همینطور شیطون بود.. اگه جناب آرگوت نبودو گاهی ازش مراقبت نمیکرد من از دستش دیوونه میشدم!
لوریانس که به چهار دستو پا رفتن پسرش چشم دوخته بود گفت– من خیلی کم میام اینجا، بزرگ شدن ماروین رو اصلا حس نمیکنم
در این لحظه لبخند از لب لیندا محو شدو با حالتی دلسوزانه گفت– چطور میتونی دوریشو تحمل کنی؟ بچه باید پیش مادرش باشه..
لوریانس نگاهش را از کودک گرفت و به چهره‌ی ملیح و مهربان لیندا نگریست. روی گونه‌هایش کک و مک داشت ولی این چیزی از زیبایی‌اش کم نمیکرد.
لوریانس– من باشما فرق دارم بانو لیندا
لیندا آستین حریر لباسش را مرتب کردو گفت– لطفا با من رسمی حرف نزن، اینجوری معذب میشم
لوریانس سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو باره دیگر نگاهش را به ماروین دوخت که اکنون سعی داشت به پایه میز هکتور بچسپد و برخیزد.
لیندا– درسته که تو زندگی متفاوتی داری ولی به هرحال یه مادری… من از نگاهت میفهمم که اون بچه چقدر برات مهمه..
لوریانس لحظه‌ای با تردید به لیندا خیره ماندو سپس گفت– به شوهرت علاقه داری مگه نه؟
لیندا از سوال لوریانس جا خورد و پس از چند ثانیه مکث پاسخ داد– البته!
ناخوداگاه دستش را روی قلبش نشاندو گفت– شوهرم تموم زندگی منه… تصور نمیکنم هیچ وقت شوهری بهتر از نیکولاس پیدا میکردم!
لوریانس– تو فرزند مردی رو بدنیا آوردی که عاشقشی، برای همینم میتونی یه مادر نمونه باشی.. اما من هیچ وقت نفهمیدم که واقعا چه حسی به پسرم دارم چون اون مرد…
حرفش را فرو خورد و سرش را پایین گرفت. نگاهش به انگشتان دستش بود که لیندا با لحنی آرام پرسید– نیکولاس و آرگوت به من گفته بودن که لرد هکتور جنگل رو برای پیدا کردنت زیرو رو کرده، ولی هیچ وقت به سوالام درباره‌ی رابطه‌تون جواب نمیدادن.. ببینم اون…
لحظه‌ای مردد ماندو سپس پرسید–.. اون به تو تجاوز کرد؟
لوریانس به چشمان او نگریست. دلسوز و نجیب بنظر می رسید، اولین بار بود که حس میکرد با یک همجنس بی‌آلایش رو به رو شده. لیندا با وجود آن ظاهر اشرافی و پرزرق و برقش، بسیار ساده دل بنظر می رسید. او با زنان فاحشه خانه خیلی فرق داشت!
اگرچه صمیمی بنظر می رسید ولی لوریانس نتوانست به سوالش پاسخی بدهد. شاید این پاسخ باعث میشد او به عنوان یک زن از هکتور متنفر شود.
لیندا از جایی که نشسته بود کمی بسوی او خیز برداشت و ناگهان دست لوریانس را در دستان ظریفش گرفت. درحالی که حلقه‌ی اشک چشمانش را برق انداخته بود به لوریانس نگریست و گفت– پس واقعا همینطوره آره؟… من همش به خودم میگفتم امکان نداره لرد هکتور همچین کاری با یه دختر بکنه، پس اشتباه میکردم… میدونی؟ مدت زیادیه که میشناسمش، اون آدم خوبیه تاحالا ندیدم کسی رو آزار بده… قبولش یکم سخته که…
دستان لوریانس را آهسته رها کردو درحالی که هنوز نگاه دلسوزش را به او دوخته بود ادامه داد– میفهمم چه حس وحشتناکی داری… بهت حق میدم نسبت به پسرت احساسات دوگانه‌ای داشته باشی..
لوریانس چند ثانیه‌ای درسکوت باقی ماندو سپس گفت– قصدم این نبود که از هکتور بدگویی کنم، اون نسبت به من خیلی زورگویی کرد ولی گمون نمیکنم ذاتاً آدم بدی باشه
لیندا نفس عمیقی کشیدو پرسید– اوه لوریانس، فکر میکنی بتونی یه روزی اونو ببخشی؟
قبل از اینکه لوریانس فرصت کند پاسخی بدهد، در اتاق باز شدو دخترک موطلایی نیکولاس از گوشه‌ای به داخل گردن کشید:
لارا– مـامـانـی؟؟ عمو آرگوت منو نمیبره به حمـام!
لیندا رویش را بسمت دخترک چرخاندو با صدایی کمی بلند پرسید– چرا عزیزم؟
لارا– ایشون میگه من دیگه دختر بزرگی شدمو نباید بذارم آقایون بدنمو ببینن..
لیندا با حالتی پرمحبت به حرف کودکش خندیدو رو به لوریانس گفت– آرگوت خیلی به تربیت لارا اهمیت میده، خصوصا از وقتی رسماً پدرخوندش شده! من خوشبختم که شوهرم همچین دوستی داره‌..
سپس از جا برخاست و ادامه داد– لوریانس، اشکالی داره بچه رو ببرم حمام؟ زیاد طول نمیکشه..
لوریانس به او لبخند زدو گفت– به هیچ وجه، منم کم کم باید برگردم
لیندا– گمونم تا آخر هفته اینجا بمونیم، بازم میتونم ببینمت؟
لوریانس سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو لیندا به همراه دخترش خارج شد. ماروین سرو ساکت گوشه‌ای نشسته بودو با یک تکه کاغذ بازی میکرد. لوریانس به او خیره ماندو از خود پرسید چه کسی تابحال کودکش را بحمام برده؟ هکتور؟ دایه‌اش؟ اصلا چطور میشد یک کودک حساس مثل ماروین را به حمام برد؟
در همین فکرها بود که باره دیگر در باز شدو هکتور وارد شد. همانطور که باحالتی خسته گردنش را به طرفین می خواباند گفت– اینجایی؟ خیالم راحت شد، فکر کردم ماروین تنهاست..
لوریانس– رفت؟
هکتور با رعایت فاصله سمت چپ لوریانس روی مبل نشست و همانطور که پالاپوش چرمش را از تن درمی اورد گفت– گیلبرت؟ نه. گفت یه سیگار همین اطراف میکشه و بعد میره..
پس از اینکه بالاپوش را کند و به گوشه‌ای انداخت، کمی خم شد و آغوشش را برای ماروین باز کرد:
هکتور– هی پسر کوچولو، بیا اینجا ببینم…
ماروین پس از شنیدن صدای پدرش بلافاصله هوشیار شد و کاغذ را رها کرد. خنده‌ی گشادی برچهره‌ی شیرینش نشست و سپس چهاردستو پا بسوی هکتور شتافت. او تا یک قدمی جایی که آنها نشسته بودند پیش آمدو بعد هکتور او را در آغوش گرفت. چندین مرتبه او را بر بازویش بلند کردو درهوا چرخاند، کودک بی‌وقفه میخندید، واضح بود این بازیی ا‌ست که آنها همیشه می کنند.
هکتور– تاکی خودتو برای بابا لوس میکنی ها؟ کی میخوای حرف بزنی وروجک؟…
لوریانس از آنسوی مبل به آنها چشم دوخته بود. به مردی با ماهیچه‌های ورزیده و بدنی خوش‌تراش که پسرک شیرینی را روی بازوانش بالا و پایین میبرد. هردو میخندیدند و عاشقانه بهم چشم دوخته بودند.
آنها منظره‌ی زیبایی از خود ساخته بودند!
نگاه لوریانس از چهره‌ی خندان هکتور به سرشانه‌هایش سُر خورد و سپس بسوی ماهیچه‌های تراش خورده‌ی سینه و شکمش کشیده شد. وقتی بازوان کلفتش را برای تاب دادن کودک بالا و پایین میبرد، ماهیچه‌های بدنش با حالتی موزون منقبض و منبسط میشدند…
عضلات ورزیده‌ی هکتور در زمینه‌ی پوست برنزی‌اش بسیار جذاب بنظر می رسید، خصوصا که لوریانس به طرز آزاردهنده‌ای گرمای بدن او را به یاد می آورد،
کوبش‌های درون سینه‌اش را و قدرتش وقتی لوریانس را محکم به خود میفشرد…
چشمانش ناخواسته پایین‌تر خزید، حتی ران‌های هکتور هم کلفت و بسیار قوی بنظر می رسید! و آن برجستگی بین پاهایش که از روی شلوار پیدا بود، تماشای آن برجستگی باعث میشد لوریانس گرمای بدن او را بیشترو بیشتر بیاد آورد..
کنترل افکار و نگاهش را پاک از دست داده بود که صدای خندان هکتور را شنید–.. به چی زل زدی بی حیا؟
فوراً سرش را بلند کردو ناخواسته نگاهش با نگاه هکتور تلاقی یافت. به لوریانس لبخند میزد اما نـه لبخندی از جنس تمسخر!
لوریانس درحالی که گونه‌اش از خجالت آتش گرفته بود با دستپاچگی گفت– من… من.. ببخشید..!.
با شرمساری سرش را پایین گرفت و لبش را گزید. چطور توانسته بود اینقدر بی حیا باشد؟
هکتور– تو چی؟
هکتور با ملایمت کودک را برزمین گذاشت تا باره دیگر به گشت و گزارش بپردازد. سپس بلافاصله روی مبل که کاناپه‌ای بزرگ بود، چرخید و طوری نشست که با لوریانس رو در رو شود.
درست همان موقع بود که لوریانس فرار را برقرار ترجیح دادو خواست برخیزد تا مجبور نشود جواب پس دهد، اما هکتور به موقع بازوی او را گرفت دوباره سرجایش نشاند.
هکتور– داشتی میگفتی، تو چی؟ چرا بهم زل زده بودی؟
لوریانس صورت برافروخته‌ی خود را به سمت دیگری چرخاندو درحالی که هنوز بخاطر حرکت احمقانه‌اش احساس شرم میکرد گفت– گفتم که معذرت میخوام! حواسم نبود…
واقعیت این بود که لوریانس در طول عمر خود مردان بسیار کمی را از نزدیک دیده بود. در فاحشه خانه که دائماً با زنان دراتباط بود و درمجموع اگر مردی را می دید بسیار کوتاه و گذرا بود. آنطور که هکتور در مجاورت او می نشست، آنطور که اغلب مواقع نیمی از بدنش برهنه بود، بطرز شدیدی کنجکاوی لوریانس را برمی‌انگیخت تا بدن این جنس مخالف را وارسی کند.
البته این اواخر مردان دیگری هم بودند، مردان جذابی چون آرگوت و نیکولاس! اما لوریانس ابداً نمی توانست بخود اجازه‌ی چنین گستاخی بدهد و بر بدنشان دقیق شود! هکتور فرق داشت، او قبلا حرمت‌ها را شکسته بود و تنها مردی بود که لوریانس می توانست بخود اجازه‌ی تماشایش را بدهد.
هکتور– پس تو کلاً حواس پرتی چون من اغلب اوقات میبینم که به بدنم نگاه میکنی
به سرشانه‌ها و سینه‌ی فراخ خود اشاره کردو سپس ادامه داد– گویا ایندفه حواست خیلی بیشتر پرت شد که چشمات به اون پایین افتاد آره؟

لوریانس با بیچارگی پلکهایش را برهم فشرد و آهی کشید. پس او همیشه متوجه نگاه‌های دزدانه‌ی لوریانس میشد!
لوریانس– من فقط… مردای کمی رو از نزدیک دیدم… منظورم اینه که…
هکتور که شاهد شرمندگی و سرخ و سفید شدن لوریانس بود، خنده‌اش گرفت و بالحنی آرام گفت– هی اشکالی نداره، من که ناراحت نشدم! خداروشکر که نسبت به بدن من کنجکاوی میکنی نه بقیه
سپس درحالی که گیسوانش را باز می کرد و شقیقه‌اش را می مالاند گفت– لوریانس جداً لازم نیست برای هرچیزی خجالت بکشی. اصلا من خوشم میاد که زل میزنی به بدنم..
پس از اینکه گیسوانش را بر شانه رها کرد باره دیگر نگاهی به ماروین انداخت و سپس گفت– میخوای بهش دست بزنی؟
لوریانس با سردرگمی به او نگریست– چی؟
هکتور سرش را بسوی او چرخاندو نگاه عمیقی به چشمانش انداخت
چهره‌اش آرام بود و چشمان کشیده‌ی زلالش مهربان بنظر می رسید. نه تمسخر میکرد نه اثری از شیطنت در خود داشت، بالحنی گرم و صمیمی خطاب به لوریانس گفت– همون چیزی که بهش زل زده بودی، میخوای لمسش کنی؟
چشمان لوریانس در حدقه گرد شدو با دستپاچگی گفت– اوه!… نه من اصلا همچین منظوری…
میدانست دوباره گونه‌هایش آتش گرفته، باره دیگر خواست برخیزد ولی هکتور مانع شد! بازوی او را گرفت و با احتیاط کمی پیش آمد. آنقدری نزدیک شده بود که مانع فرار لوریانس شود بااینحال خود را به او نمی چسپاند و طوری رفتار نمیکرد که او احساس خطر کند.
هکتور– نترس، طوری نمیشه! مگه نمیگی کنجکاوی؟ اینقد ازم فرار نکن من که هیولا نیستم..
قلب لوریانس در سینه درحال ترکیدن بود! تند نفس می کشید و از شدت استرس بسختی آب دهانش را قورت میداد.
لوریانس– نه دیگه کنجکاو نیستم اصلا من غلط کردم!…
هکتور چشمانش را در قاب چرخاندو گفت– دختر لجباز! نمیتونی یه دقیقه بهم اعتماد کنی نه؟
مچ لوریانس را با دست گرم مردانه‌اش گرفت و همانطور که به چشمان آشفته‌ی او خیره بود گفت– نگاهت به من باشه، اینقدر نگران نباش…
دست او را که می لرزید آهسته بسوی خود کشید و لحظه‌ای بعد لوریانس حرارت شدیدی را مماس با کف دستش حس کرد. دستش درست روی برجستگی شلوار هکتور بود! باورش نمیشد! حیرت زده به چشمان هکتور می نگریست و جرأت نمیکرد سرش را بسمت دیگری حرکت دهد..
آنچه زیر پوست دستش حس میکرد کلفت، سفت و بسیار داغ بود! بعلاوه ضربان خفیفی هم داشت که باعث میشد لوریانس خاطرات دوری را بیاد آورد!
هکتور هنوز دست او را روی عضو خود نگه داشته بود و با نگاهش جزء به جزء حالات چهره‌ی لوریانس را می کاوید. دست آزادش را بالا آورد و همانطور که با ملایمت نوار گیسوان لوریانس را پشت گوشش می فرستاد ارام گفت– دیدی؟ دنیا رو سرمون خراب نشد! فقط لپای تو سرخ شده که اونم خوشگلترت میکنه…
بااینکه مضطرب و معذب بود، تلاشی برای دور کردن دستش از عضو هکتور نمیکرد و این باعث تعجب خودش شده بود!
نگاهش بر اجزای صورت هکتور می غلطید، کشیده‌گی جذاب گوشه‌ی چشمانش، پوست خوش رنگش، فرم استخوانی چانه‌اش، لب‌هایش…
لبهایی که شبی لوریانس از خود پس زده بود
به یاد می آورد که چه حرارتی داشتند،
به یاد می آورد که آنشب روی تخت، بدن آتش گرفته‌ی هکتور چطور بر پوستش خوابید…
نفس گرمی بر گریبانش وزید و وقتی به خودش آمد هکتور او را آرام روی نشیمنگاه مبل می خواباند..
مابین پاهای لوریانس قرار گرفته بود اما سینه‌اش را با سینه‌ی او مماس نمی کرد
هکتور درحالی که فاصله‌ی بدنهایشان فقط یک وجب بود به لوریانس نگریست
نگاهش پرحرارت بود
لوریانس با سردرگمی به چهره‌ی او چشم دوخت…
برش‌های زیبای گیسوان هکتور از کنار پیشانی سر خورده بود و در مسیر نفس‌های گرم مردانه‌اش می رقصید.
نفسهایش عمیق و معطر بود و چیزی را کنج سینه‌ی لوریانس می پیچاند…
وقتی دهان به سخن گشود، صدایش مسلط و درعین حال پر محبت بود. طوری به چشمان لوریانس می نگریست و جملات را بیان می کرد که گویی دیگر هیچ انسانی جز او روی زمین نیست…
هکتور– تو اون دختر سابق نیستی لوریانس، حالا دیگه تو یه زنی… بدنت تشنه‌ست…
چشمان لوریانس باره دیگر بی اختیار برسرشانه‌ها و ماهیچه‌ی سینه‌ی هکتور غلطید، بر عضلات شکمش، بر طرز نفس کشیدنش، چقدر دیوانه وار دلش میخواست این بدن قوی و سنگین مردانه بر جسم ظریفش قرار گیرد.. چقدر دلش میخواست قدرت و حرارت و تپش قلب او را بر روی سینه‌ی بی تابش حس کند..
دستان لرزانش را بی اختیار بالا آورد روی سینه‌ی هکتور گذاشت تا او را به عقب هل دهد، ولی نتوانست.
دستانش رمق نداشت! بخصوص وقتی قدرت و حرارت سوزاننده‌ی سینه‌ی هکتور را حس کرد، آنقدر خوشایند بود که نمی توانست او را از خود دور کند!
هکتور– بدنت بیشتر از یک ساله که تشنه‌ست… به یه مرد احتیاج داره..
همانطور که نگاه مستش به چشمان لوریانس بود دست راست او را از سینه‌‌ی خود جدا کرد و آرام بر گونه‌‌اش قرار داد…
صورت خود را با دست لوریانس نوازش کردو سپس لبهای داغش را کف دست او نشاند، درست همان نقطه‌ای که لوریانس در آن شب کذایی زخمی کرد. بوسه‌ای گرم و عمیق بر همان ناحیه زد…
و لوریانس بیشتر از پیش به یاد آورد، جوشش بدنش ، آن جای خالی بین پاهایش که تشنه‌ی پر شدن بود و آن جسم کلفت و داغ ضربان دار…
ناخودآگاه لبش را گزید و آهش در گلو خفه شد
چیزی نمانده بود قلبش از سینه بیرون بزند!
درحالی که سعی داشت نفس‌هایش را مرتب کند بریده بریده گفت– بسه دیگه… میخوام…میخوام برم…
هکتور بدون اینکه اندکی پس بکشد پیشانی او را نوازش کردو آهسته گفت– چیزی نیست لوریانس، اینا طبیعیه..
چانه‌ی لوریانس ناخودآگاه لرزید و بغض گلویش را سنگین کرد:
لوریانس– داری دوباره..تکرارش میکنی؟..
هکتور با لحنی اطمینان بخش زمزمه کرد– نه. من نمیخوام مجبورت کنم.. فقط ای کاش میتونستی ببینی چشمات چقدر مشتاقه و بدنت چقدر داغه…
لوریانس نمی توانست چشم از تماشای حرکت لبهای او درحین حرف زدن بردارد. آنطوری که لبهایش از هم وا میشد و سپس آرام بر هم می نشست، دندانهای ردیفش، لغزش زبانش، و نفس گرم مطبوعی که از گلویش می وزید…

هکتور– مطمئنی لوریانس؟..ببین.. لازم نیست بگی به چی احتیاج داری، فقط سکوت کن تا من انجامش بدم..
آنقدر به آن لبها زل زده بود که حس میکرد مثل آهن ربا به سویش کشیده میشود، بااینحال می دانست، مطمئن بود اگر حتی لحظه‌ای لبش نرمی و حرارت لبهای هکتور را حس کند دیگر کنترل این جنون غیرممکن خواهد بود!
آب دهانش را بسختی قورت دادو گفت– نمیخوام.. بذار برم!…
هکتور لحظه‌ای به او خیره ماندو سپس پلک برهم گذاشت. نفس عمیقی کشیدو آرام زمزمه کرد– باشه..
با دقت و بدون اینکه لوریانس را لمس کند از رویش برخاست
بلافاصله هوای سرد بر بدن لوریانس وزید و آنقدر دلتنگ گرمای هکتور شد که اشک در چشمانش جوشید!
سعی کرد بر رفتار خود تسلط داشته باشد، بغضش را قورت دادو خود را بر روی مبل بالا کشید
نگاهی به ماروین که غرق در دنیای کودکانه‌ی خود بود انداخت و سپس بلند شد. هکتور بالاپوش چرمش را از گوشه‌ی خوابگاه برداشت و همانطور که می پوشید گفت– یه لحظه همینجا بمون تا برگردم
بسوی در رفت و قبل از خروج یکبار دیگر به لوریانس نگریست:
هکتور– بهت گفتم بمون تا برگردم باشه؟ مبادا زودتر بری
گیسوانش هنوز برشانه رها بود و چشمانش غمگین بنظر می رسید.
بدن ورزیده‌اش در آن لباس تنگ بی تابی می کرد
و بدن لوریانس برای لمس بدن او !
سرش را پایین گرفت تا بیش از این چشمانش هرز نرود
و بعد، بلافاصله پس از اینکه هکتور خارج شد با قدمهای سریع بسوی ایوان رفت
اصلا نمی توانست بیش از این آنجا بماند!
از در ایوان گذشت و پا بر محوطه‌ی چمن گذاشت. خورشید درحال غروب کردن بود و هوا سرد
ولی کف دست لوریانس، درست جای بوسه‌ی هکتور در حرارت میسوخت! همانطور که بسوی حاشیه‌ی جنگل پیش می رفت مچ دستش را چند مرتبه تاب داد تا شاید از شر آن حرارت و آن گزگز خلاص شود
تصمیم داشت قبل از اینکه بوی بدن تحریک شده‌اش به مشام رمبیگ برسد مستقیم به چشمه‌ی گوزن‌ها برودو خود در آن آب سرد بیندازد!
هنوز به سرخط قلمرو جنگلی نرسیده بود که صدای غریبه‌ای را از سمت راستش شنید– بانوی جوان؟
ایستاد و بسوی صاحب صدا چرخید، مردی میانسال بود ۴۰ یا ۴۵ ساله که لباس رسمی گران قیمتی به تن داشت و یک نخ سیگار گوشه‌ی لبش بود. با تمأنینه بسوی لوریانس قدم برداشت و همانطور که سرتاپای او را برانداز می کرد با لحنی آزار دهنده گفت– لباس جالبیه! شما اهل سابجیک هستید؟
چشمان آبی روشن مرد مدام بر چهره و سرسینه‌ی لوریانس می غلطید و از آن طرز حرف زدنش پیدا بود که بفکر عیاشی‌ست! لوریانس او را شناخت، گیلبرت بود!
گیلبرت– فکر نمیکردم لرد هکتور با همچین بانوی خاصی معاشرت داشته باشه!
او درفاصله‌ی بسیار کم از لوریانس متوقف شد. فاصله‌اش حتی از یک قدم هم کمتر بود و دود سیگارش به صورت او میخورد!
لوریانس با لحنی عبوث خطاب به او گفت– خیر من اهل سابجیک نیستم..
قدم به عقب برداشت تا از آنجا برود که گیلبرت بازوی راست او را گرفت و مانع شد:
گیلربت– خوب میشه اگه ما باهم آشنا بشیم مگه نه؟
او هنوز بازوی لوریانس را رها نکرده بود، برعکس با حالت خاصی آن را میفشرد و مالش میداد که برای لوریانس چندش آور بود!
گیلربت– میدونی بانوی زیبا؟ من نماینده‌ی پادشاهم، آدم ثروتمندی‌یم…
لوریانس بازوی خود را از دست او بیرون کشید و اخم کرد. او درست مثل مردان هرزی که در فاحشه خانه رفت و آمد داشتند رفتار میکرد و لوریانس چقدر دلش میخواست با یک مشت از خجالت پک و پوزش دربیاید! ولی به یاد داشت که لیندا گفته بود او ادم پرنفوذی‌ست و ممکن است برای هکتور و نیکولاس مشکل ایجاد کند.
گیلبرت بی توجه به اخم درهم رفته‌ی لوریانس، پکی به سیگارش زدو گفت– من مدتی برای تفریح در سابجیک اقامت میکنم، خوشحال میشم در این مدت بانویی منو همراهی کنه..
« جناب گیلبرت؟ هنوز اینجایین! »
هکتور بود که دست به کمر به آن‌ها نزدیک میشد. چشم غره‌ای حواله‌ی لوریانس کردو سپس سمت راستش ایستاد. اگر گیلبرت میخواست با او رو در رو شود باید بطرز احمقانه‌ای سرش را بالا می گرفت، بااینحال به پشتوانه‌ی منصبی که در دربار پادشاه داشت پس از مواجه شدن با هکتور حتی ذره‌ای مردد نشد!
گیلبرت– همین حوالی قدم میزدم که این بانوی زیبارو دیدم…
هکتور بلافاصله بالحنی قاطع گفت– این بانو متعلق به منه جناب گیلبرت

لوریانس با چشمان در حدقه گرد شده به هکتور نگریست و ناخوداگاه گفت– چی؟!
هکتور اهمیتی به او نداد، گیلبرت با لحنی تمسخر آمیز گفت– ولی بنظر میرسه بانو با شما موافق نیست!
هکتور بدون لحظه‌ای تردید پاسخ داد– بانو غلط کرده موافق نباشه، گفتم که متعلق به منه
گیلبرت که بخاطر تردید لوریانس، شهامت بیشتری یافته بود باره دیگر بازوی او را در مشت فشرد!
هکتور نگاه تندی به محل تماس دست گیلبرت و بازوی لوریانس انداخت و اخم درهم کشید!
هکتور– هی مردک دستتو از اون بکش!
و قبل از اینکه گیلبرت حیرت خود را نسبت به رفتار او نشان دهد، هکتور به یقه‌اش چنگ انداخت و با خشوت به سمت دیگری کشید
گیلبرت– چطور جرأت میکنی…
مشت سنگین هکتور به صورت گیلبرت کوبیده شدو او را نقش بر زمین کرد…
لوریانس حیرت زده به خونی که از بینی گیلبرت جاری شده بود می نگریست! او درحالی که خود را از روی زمین جمع و جور می کرد با خشم خطاب به هکتور گفت– میفهمی چیکار کردی؟؟ تو الان به نماینده‌ی پادشاه مشت زدی احمق…
هکتور برافروخته و خشمگین باره دیگر یقه‌ی او را کشید و از سطح زمین بالا آورد:
هکتور– تو چشمام نگاه کن نماینده‌ی پادشاه، فقط صبر کن و ببین چطور جفت دستاتو قلم میکنم!
لوریانس– ولش کن..هکتور! چیکار میکنی؟؟
با نگرانی بسوی هکتور رفت و بازویش را کشید اما آتش او تندتر از آن بود که لوریانس بتواند متوقفش کند! کشمکش آنقدر ادامه داشت تا اینکه درب عقب عمارت باز شدو آرگوت و نیکولاس سراسیمه بسوی آنها دویدند! بلافاصله گیلبرت خونین و مالین را از زیر دستوپای هکتور بیرون کشیدند و در آن هیاهو لوریانس شنید که نیکولاس خطاب به آرگوت گفت گیلبرت را از آنجا ببرد!
حواسش به آرگوت بود که فریاد هکتور او را از جا پراند!
هکتور– بهت گفتم یه لحظه اون تو صبر کن تا من برگردم!
اکنون که او را از گیلبرت جدا کرده بودند با مشت های گره شده و صورت برافروخته بسوی لوریانس می آمد
هکتور– نگفتم؟ چرا لال شدی جواب بده! حالا خیالت راحت شد؟ همینو میخواستی؟؟…
آنقدر جدی و خشمگین پیش می آمد که لوریانس ناخوداگاه یک قدم عقب رفت! ناگهان شانه‌ی عریضی در مقابلش درآمد و دسته‌ای از گیسوان بلند طلایی را پیش روی خود دید
نیکولاس بود که برای دفاع از لوریانس در مقابل هکتور قرار گرفت! او را محکم به عقب هل دادو با جدیت فریاد زد– هی بکش عقب…
هکتور درحالی که هنوز برای نزدیک شدن به لوریانس بی قرار بود غرید– تو دخالت نکن نیکولاس..
نیکولاس بی توجه به حرف هکتور، هشدار داد– دست روش بلند کنی با من طرفی فهمیدی؟؟
پناه برخدا واقعا بنظر می رسید اگر مانع هکتور نشود قصد دارد لوریانس را بزند! آن همه خشم و آن همه برافروختگی تنها بخاطر لمس بازوی لوریانس؟! تازه حتی دست گیلبرت مستقیماً بازوی او را لمس نکرده بود چراکه لباس آستین بلندی به تن داشت! دیوانگی او لوریانس را کمی ترسانده بود!
هکتور دست به کمرش زدو با کلافگی یک دور چرخید
چندین مرتبه نفس عمیق کشید و سپس درحالی که سعی داشت خود را خونسرد نشان دهد رو به نیکولاس گفت– خیله خب! کاریش ندارم.. باید باهاش حرف بزنم! برو کنار
نیکولاس چند لحظه‌ای همانطور مقابل هکتور ماندو به او خیره شد، در نهایت وقتی حس کرد او روی رفتارش کنترل دارد آرام کنار رفت..
یکبار دیگر نگاه مضطربش با نگاه هکتور تلاقی کرد
اخمهایش درهم کشیده شده و چشمانش آشوب بود!
هکتور– بیا بریم
از جایش تکان نخورد، درعوض سعی کرد با لحنی منطقی و موجه هکتور را آرام کند– چیزی نشد.. تو.. تو زیادی شلوغش کردی!..
هکتور یک قدم سریع بسوی او برداشت و همان بازویی را که گیلبرت لمس کرده بود گرفت، سپس درحالی که لوریانس را بدنبال خود می کشید، قبل از اینکه نیکولاس او را متوقف کند با حرص گفت– دست از سرم بردار نیک! نه میزنمش نه بهش تجاوز میکنم، فقط یک ساعت منو بحال خودم بذار میتونی؟!
آنقدر محکم لوریانس را به دنبال خود می کشید که چیزی به زمین خوردنش نمانده بود. در مقابل خشونت هکتور، حتی فکر مقاومت کردن هم به ذهنش راه پیدا نمی کرد! بیشتر از هرچیزی سردرگم بود، رفتار هکتور بنظرش غیرمنطقی می آمد و بعلاوه مدام از خود می پرسید چه بر سر گیلبرت آمده؟
اینکه نیکولاس او را به دست یک خوناشام سپرد…!
از ایوان گذشتند و وارد خوابگاه هکتور شدند. دایه‌ی ماروین آن وسط ایستاده بود و کودک را آرام می کرد، هکتور رو به او تشر زد– بچه رو بردارو برو بیرون
دایه که خشم سرورش را میدید فوراً سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو با دستپاچکی از آنجا خارج شد.
لوریانس بااحتیاط کمی عقب رفت و سعی کرد بازویش را از چنگ هکتور درآورد. او آنقدر بازوی لوریانس را محکم میفشرد که درد گرفته بود! حتی بنظر می رسید از روی عمد گره مشتش را اینطور تنگ کرده!
درنهایت لوریانس را روی مبل انداخت و همانطور که بالاپوشش را درمیآوردو به گوشه‌ای می انداخت با خشم گفت– این دیگه چه کوفتی بود لوریانس ها؟؟
لوریانس درحالی که خودش را روی مبل عقب می کشید بالحنی توجیه‌گرانه گفت– خدای من هکتور تو چه‌ت شده؟؟..اون…اون فقط…
چشمان هکتور با انزجار باریک شدو پیشانی‌اش چین خورد، ناباوارانه به لوریانس چشم دوخت و گفت– فقط؟! چطور میتونی حرف از «فقط» بزنی؟ اون مردک بازوتو لمس کرده! گرمی بدنتو حس کرده و تو حرف از فقط میزنی؟؟ باورم نمیشه تو همون کسی هستی که فکر میکردم پاک‌ترین‌ زن دنیاست!
انگشتانش را با کلافگی در گیسوانش فرو برد و درحالی که سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان میداد گفت– هجده سال هیچ مردی نتونست بدنتو ببینه و لمست کنه… حالا اون مردک!.. اون عوضی…
نگاهش روی بازوی لوریانس خیره ماندو باره دیگر مشت‌هایش از خشم گره خورد.
لوریانس سرش را پایین گرفت آهی کشید. پس اینطور بود، هکتور آنقدر گشته بود تا برای خود چنین زنی بیابد، زنی که هیچ مردی جز خودش او را ندیده و لمس نکرده باشد!
لحظه‌ای شقیقه‌ی دردناک خود را مالاندو سپس بدون اینکه به هکتور بنگرد زمزمه کرد– تو هرکاری که خواستی با من کردی ولی بقیه‌ی مردا نباید…
هکتور بسوی او خم شدو باره دیگر همان قسمت بازویش را محکم فشرد:
هکتور– دیگه حرف از بقیه‌ی مردا نزن! هیچ وقت! میفهمی؟؟
لوریانس درحالی که سعی داشت درد بازوی خود را درچهره‌اش نشان ندهد با صدایی ضعیف گفت– من مال تو نیستم لرد هکتور…
نگاه آتشین هکتور درست پیش چشمانش بود، رگهای گردنش از خشم ورم کرده بودند و آنطور که بازوی لوریانس را میفشرد ماهیچه‌های بدنش بیش از پیش بیرون زده بود
هکتور– برام مهم نیست که مال من نباشی، اما تحمل نمیکنم به مرد دیگه‌ای تعلق پیدا کنی.. نمیذارم هیچکس به بدنی که پسر منو بدنیا آورده دست بزنه…
صدای لوریانس از بغض لرزید و با بیچارگی زمزمه کرد– خودخواه.. زورگو…
هکتور بازوی او را با یک هل محکم رها کرد‌، طوری که کمر و کتف لوریانس به پشتی مبل خورد، گیسوانش پیش چشمانش پراکنده شد و فریاد هکتور در گوشش زنگ زد– اره هستم! همینجوری متولد شدم و همینجوری میمیرم! چون زورگوام نمیتونم دوسِت داشته باشم؟؟!
این را گفت با کلافگی شروع کرد به قدم زدن در مقابل لوریانس. دستانش را به کمرش زده بود و بی‌هدف اینسو و آنسو می رفت
هکتور– حتی نباید میذاشتی با اون چشمای کثیفش بهت نگاه کنه! دستات فقط برای مشت زدن به من زور دارن آره؟! همونجور ایستادی و نزدی تو گوشش…
لوریانس با گلویی سنگین از بغض اخم کردو گفت– مگه اون نماینده‌ی پادشاه نیست؟ ممکنه مشکلی…
هکتور ایستادو خصمانه حرف او را برید:
هکتور– چه اهمیتی داره که اون کیه؟! حتی اگه خوده پادشاه بود باید میزدی تو گوشش…همونجور که منو میزدی و بخاطر اون همه مقاومتت فکر می کردم مثل فرشته پاکی!
باره دیگر نگاهش به بازوی لوریانس افتاد و چهره‌اش درهم رفت. طوری به بازوی او می نگریست که گویی با چیز نجسی طرف است! او واقعا یک زورگوی دیوانه بود!
ناگهان با چند قدم سریع و جنون آمیز به لوریانس هجوم آورد، آنقدر ناگهانی و خشمگین که او ترسید و نفس زنان به پشتی صندلی چسپید
لوریانس– …هی.. چیکار میکنی…
هکتور یقه‌ی لباس او را با دو دست گرفت و همانطور که دیوانه‌وار پاره‌اش میکرد با کلافگی زمزمه کرد– لعنت به تو زن، از هیچکس تو این دنیا جز منی که دوسِت دارم نمیترسی..
با حالتی بیمار گونه لباس‌های بالاتنه‌ی لوریانس را از تنش درآورد به درون آتش شومینه‌ای که آنسوی خوابگاه روشن بود انداخت
دلیلش این بود که گیلبرت آن لباس را دست زد! او حتی نمی توانست تحمل کند لوریانس لباسی را که گیلبرت دست زده به تن داشته باشد!
لوریانس با حیرت به رفتارهای غیرقابل درک هکتور و سپس سینه‌ی برهنه‌ی خود نگریست
آب دهانش را مضطربانه قورت دادو سعی کرد سینه‌هایش را درمیان دستانش مخفی کند
لوریانس– اخه…حالا من چجوری برگردم!…
هکتور دست از تماشای شعله‌های آتش کشید و رو به او گفت– تو این خراب شده حتما یه تیکه لباس پیدا میشه که تو لخت برنگردی نه؟؟
هنوز خشمگین بود و لوریانس بعید می دانست به این زودی ها آرام بگیرد، دستش را به کمرش زده بود و در خوابگاه قدم می زد. گاهی به شعله‌های آتش می نگریست و گاهی به نقطه‌ای نامعلوم آنسوی پنجره زل میزد. نفس‌هایش نامرتب بود و بنظر می رسید بدنش بشدت حرارت دارد
گیسوان آشفته‌اش در حین حرکت بر کتف‌ عریضش می غلطیدند و چون بالا پوش به تن نداشت وقتی راه می رفت برجستگی زیر شلوارش بیشتر به چشم می آمد
لوریانس درحالی که ناخوداگاه سینه‌هایش را بین دستانش میفشرد به حرکات عصبی او چشم دوخته بود و با خود فکر میکرد این حالت جنون آمیز چقدر بر جذابیت او افزوده!
آنطور که محکم قدم برمیداشت و آنطور که خشمگین بود باعث میشد قدرت و گرمایش بیشتر بچشم بیاید.
اینکه برای چنین چیز بی موردی بهم ریخته بود خودخواهی‌اش را نشان میداد و از نظر لوریانس همین خودخواهی هم جذاب بود!
وقتی آنطور بازویش را فشرد، آن درد لعنتی باعث شد لوریانس ازینکه از هکتور ضعیف‌تر است خوشش بیاد!
آن قامت بلند و کشیده، آن ماهیچه‌های ورم کرده، آن چشمان پرآشوب و آن مردانگی کلفتی که انگار میخواست شلوارش را پاره کند…
تپش قلب لوریانس باره دیگر نامنظم شده بود!
منقطع نفس می کشید و بسختی می توانست آب دهانش را قورت دهد. سرش را پایین گرفت تا چشمش به هکتور نخورد اما نگاهش به سینه‌های برهنه‌اش افتاد که از میان شیار انگشتانش به بیرون فشرده می شد. دستانش را آرام از روی سینه شل کرد، آنقدر که بتواند نوک تیز ملتهبشان را ببیند
نمی دانست چرا به آن ناحیه چشم دوخته ولی ناخودآگاه به یاد گذشته افتاده بود
به یاد شبی که زبان داغ هکتور بر آن ناحیه غلطید..
پلکش را برهم فشرد و درحالی که بسختی نفسش بالا می آمد زیر لب گفت– ..چه مرگم شده..
بدنش بطرز بی سابقه‌ای گُر گرفته بود، آنقدری که حس میکرد پیشانی‌اش عرق کرده! درون سینه‌اش غوغایی به پا بود و حس می‌کرد کالبد بدنش برای تپش‌های قلبش کوچک است!
بدون اینکه سرش را بلند کندو نگاهی به هکتور بیندازد باصدایی آرام گفت– میگی برام لباس بیارن؟… باید برم…
هکتور درسکوت کمی به او نزدیک شد، لوریانس به او نگاه نمی کرد ولی صدای قدم‌هایش را می شنید. متوجه بود که در دو قدمی او ایستاده و نگاهش میکند، چند لحظه بعد بالحنی که آرامشی نسبی درخود داشت گفت– باید میگفتی بازوتو محکم گرفتم… من اصلا متوجه نبودم..
لوریانس آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که به اثر ملتهب پنجه‌ی هکتور روی بازوی خود می نگریست باره دیگر گفت– خواهش میکنم…من باید الان برم..
هکتور لحظه‌ای مکث کردو سپس پرسید– چی شده؟
لوریانس پاسخی نداد، درعوض سرش را بیشتر پایین گرفت و سعی کرد نفسهایش را مرتب کند.
مدت کوتاهی در سکوت گذشت، هکتور فهمید او حالت خاصی دارد به همین خاطر بیشتر نزدیک شدو درمقابل او زانو زد. اکنون لوریانس می توانست با او رو در شود بدون اینکه نیاز باشد سرش را بالا بگیرد، بااینحال هنوز نمیخواست به چشمان او بنگرد از همین رو سردر گریبان فرو برده بود.
هکتور درحالی که با دستش سر او را بالا می اورد پرسید– هی چی شده؟..
با سردرگمی به پیشانی عرق کرده‌ی لوریانس نگریست سپس پشت انگشتانش را به نوبت بر پوست گردن و شانه‌ی او مماس کرد
هکتور– بدنت داره میسوزه.. لوریانس؟ چت شده؟!
بغض در گلوی لوریانس پیچیدو زمزمه کرد– .. نمیدونم…
هکتور گیسوانی را که روی صورت لوریانس ریخته بودند کنار زدو نگاهی به گونه‌های سرخ و چشمان آشفته‌ی او انداخت.
بازهم نگاهشان ناخواسته باهم تلاقی کرد…
خشم هکتور رفته رفته جای خود را به سردرگمی میداد و در عوض چشمان لوریانس به چهره‌ی پرجذبه‌ی او دوخته شده بود
هکتور با سرانگشتانش پهلو و سرسینه‌ی لوریانس را لمس کردو گفت– بدنت جوش آورده
هرنقطه‌ای از بدنش را که هکتور لمس میکرد به گزگز می افتادو اکنون لرزش خفیفی را در تمام بدنش حس میکرد! لوریانس با بیچارگی صورتش را درمیان دو دستش فشرد و آهسته گفت– بهم دست نزن…
هکتور همانطور که درمقابلش زانو زده بود مدتی در سکوت به آشفتگی غیرطبیعی او خیره ماندو سپس نزدیکتر شد،
درحالی که بازوانش را به دور کمر لوریانس میفرستاد و او را آرام بسوی آغوش خود هل میداد در گوشش زمزمه کرد– بیا اینجا..چیزی نیست
بازوانش را دور لوریانس محکم کردو آنقدر او را به خود فشرد که سینه‌هایشان باهم مماس شد..
او گرم و قدرتمند بود و لوریانس از نفس افتاده!
دستان بی‌رمقش را از کنار هکتور بالا کشید و دور گردن او انداخت، صورتش را در انحنای گریبان هکتور و در نوارهای پریشان گیسوان او دفن کرد و بوی بدن مردانه‌اش را به مشام فرستاد
آنشب، گرما و قدرت و عطروبویش، حتی زورگویی‌هایش برای لوریانس مست کننده بود!
هکتور آرام بازویش را زیر ران‌های او فرستاد و درحالی که او را در آغوش داشت از جا برخاست.
سپس همانطور که قدم برمیداشت بوسه‌ی نرمی بر گیسوان لوریانس زد
لوریانس زمزمه کرد– ..کجا میری؟..
هکتور او را بیشتر به خود فشرد و بازوان کلفتش را دور او محکمتر کرد، قدرت سینه‌ی ستبرش و گره بازوانش بند دل لوریانس را پاره می کردو چشمانش را خمار…
چند لحظه بعد هکتور او را بدون اینکه از خود جدا کند آرام روی تخت خواباند
درحالی که سینه‌ی پهنش روی لوریانس بود شروع به نوازش گیسوان او کردو به چشمان نیمه بازش نگریست.
لوریانس هرآنچه را که میخواست حس میکرد،
سنگینی بدن او را، تپش‌های قلبش را، حرارت نفس‌هایش را که به سرو صورتش می وزید، برجستگی کلفت بین پاهایش را که اکنون مماس با عضو حساسش حس میکرد
اگرچه پایین تنه‌هایشان پوشیده از لباس بود اما آن حرارت سوزاننده به وضوح حس میشد
هکتور ذره‌ای صورتش را پایین آورد و بوسه‌ی کوچکی بر گونه‌ی ملتهب او کاشت، سپس بالحنی پرمحبت گفت– قلبت مثل قلب گنجشک میزنه..

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا