دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۱

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

هکتور با زحمت خود را عقب کشید و به تنه‌ی یک درخت تکیه زد. بخاطر خونریزی شدید کم کم رنگش می پرید. باره دیگر نگاهی به زخم عمیق خود انداخت و همانطور که بند شنل کوتاهش را از گردن باز میکرد با صدایی خسته گفت– یه لحظه میای اینجا..
لوریانس بالحنی جدی گفت– چرا؟
هکتور با اشاره به شنلش گفت– اینو پاره کنو بازومو ببند، من رمق اینکارو ندارم…
لوریانس در سکوت به او خیره ماند. رمبیگ کنارش ایستاده بود و لوریانس هنوز به وضوح لحظه‌ی پرتاب شدن تیرها را به خاطر می‌آورد
دردها و تحقیرهایی که خودش کشیده بود اهمیتی نداشت،
اما نمیتوانست هکتور را بخاطر ظلمهایی که در حق رمبیگ کرد ببخشد..
مدتی در سکوت گذشت و لوریانس بجای اینکه به کمک هکتور برود مشغول نوازش گریبان رمبیگ شد
خون از شکاف عمیق زخم بازویش میجوشید، از میان انشعابات ماهیچه‌های برجسته‌اش پایین می‌غلطیدو برزمین می ریخت
پیشانی‌اش کمی عرق کرده بود و گیسوانش مدام جلوی چشمانش می‌آمد. نگاهی به لوریانس انداخت و وقتی حس کرد قرار نیست به داد او برسد دوباره با دست سالم زخم خود را فشرد تا مانع خونریزی شود.
لوریانس باره دیگر به رمبیگ تکیه زدو با لحنی عبوث پرسید– نگفتی برای چی برگشتی به جنگل؟
هکتور با صورتی که کمی از درد جمع شده بود و صدایی بی رمق پاسخ داد– اومده بودم یه سری بهت بزنم…
لوریانس– چرا باید برای سرزدن به من بیای؟
هکتور درحالی که کمی خود را بالا می کشید تا بهتر بنشیند گفت– برای اینکه دوسِت دارم.. آدم وقتی کسی رو دوس داره، گاهی دلش براش تنگ میشه…
لوریانس پوزخندی زدو سرش را با تأسف تکان داد:
لوریانس– امیدوارم اتفاق امروز باعث بشه دست از این کاره بیهوده برداری… هی رمبیگ نکن…
رمبیگ با ضربه‌های آرام پیشانی لوریانس را هل میداد تا بسوی هکتور رفته و کمکی به او بکند.
لوریانس با اخم به او نگریست و گفت– نمیخوام برم!
رمبیگ با جدیت غرید– تا یک ساعت دیگه بیهوش میشه و بعدش برنامه‌ت چیه؟ تو قراره بری و اون توله رو بزرگ کنی؟ اگه اینطوره بگو تا وقتو تلف نکنم و همین الان سر این مردکو از تن جدا کنم
هکتور که با چشمان خسته به بحث و جدل آنان می نگریست گفت– چی شده؟
لوریانس آهی از روی کلافگی کشید و همانطور با اخم‌های درهم بسوی هکتور قدم برداشت. کنارش بر زانو نشست و بدون اینکه پاسخ سوال او را بدهد یا نگاهی به چهره‌اش بیندازد شنل را برداشت و از گوشه شکافت.
آن را دو مرتبه دور بازوی کلفت هکتور پیچید و گره‌ی محکمی زد که باعث شد و صورتش از درد بهم بپیچید و آهش در گلو خفه شود
هکتور– اوه.. داری تلافی میکنی؟
لوریانس نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت– اگه میخواستم تلافی کنم الان زنده نبودی
هکتور با دست سالمش گیسوان آشفته‌ی روی پیشانی‌اش را کنار زدو آرام گفت– هی خوشگله، متاسفم ..
لوریانس به خشکی پاسخ داد– برای چی؟
هکتور درحالی که سرش را به تنه‌ی درخت تکیه داده بود به چهره‌ی سرد او نگریست و گفت– برای اینکه بهت گفتم خفه شو و تهدیدت کردم حسابتو میرسم
لوریانس یک تای ابرویش را بالا انداخت و درحالی که لبخندی کج به چهره داشت گفت– واقعا؟ این چیزیه که بابتش متاسفی؟
هکتور متقابلاً به او لبخند زدو گفت– فکر نکنم بقیه‌ی مشکلاتمون با عذرخواهی برطرف بشه..
لوریانس درحالی از جایش برمی‌خاست تا دوباره نزد رمبیگ برود گفت– خوبه. به فهم و شعورت امیدوار شدم
هکتور با نگاهش دور شدن او را تعقیب کردو وقتی دوباره درکنار رمبیگ قرار گرفت پرسید– واقعا نمیخوای انتقام بگیری؟
لوریانس نگاهی به چشمان تاریک و آرام رمبیگ انداخت و گفت– گرگا اهل انتقام گرفتن نیستن
هکتور با لحنی بی رمق گفت– تو که گرگ نیستی
لوریانس گردن رمبیگ را در بغل گرفت و همانطور که خود را از پهلو به او می چسپاند گفت– من بین گرگا بزرگ شدم، با قوانین طبیعت زندگی میکنم. میدونی اگه میخواستم مثل یه انسان به کارات واکنش نشون بدم چی میشد؟ همون موقع که اسیرم کرده بودی جنگلیا رو بسیج میکردم تا به عمارتت حمله کنن. و در اون صورت تعداد زیادی از مردم تو و مردم من تلف میشدن
هکتور درحالی که با رنگو روی پریده به او چشم دوخته بود لبخند زدو گفت– خداروشکر که برخلافه من، تو اصلا خودخواه نیستی
لوریانس هنوز پاسخی به او نداده بود که صدای زوزه‌ی گرگی از شرق توجه‌هشان را جلب کرد. او و رمبیگ ناخوداگاه سرشان را بسوی شرق چرخاندند.
برای لحظه‌ای خشم و انزجاری بی‌منطق درون لوریانس پیچید و سپس نفس عمیقی کشید تا خود را آرام کند. صدای زوزه‌ی سیرا بود!
رمبیگ برای اینکه او را دلگرم کند بیشتر در آغوشش فرو رفت و هیچ تمایلی برای رفتن از خود نشان نداد
لوریانس با لحنی تلخ و خفه زمزمه کرد– باید بری..
رمبیگ پوزه‌اش را در گودی گردن لوریانس نشاندو غرید– نه تا وقتی که تو راضی نیستی
لوریانس– اون جفت توء
رمبیگ– سیرا درک میکنه
لوریانس زهرخندی زدو گفت– الان درواقع ازش تعریف کردی آره؟
او نمی توانست اینقدر بی رحم باشد. رمبیگ واقعا به آن ماده‌ی جذاب علاقه‌مند بود و بعلاوه، سیرا میتوانست برای رمبیگ نقشی را ایفا کند که از عرضه‌ی لوریانس خارج بود. چند روزی میشد که با خود کلنجار می رفت این عذاب روحی را در درون خود حبس کند و مانع خوشی رمبیگ نشود
میدانست پس از فرستادن رمبیگ در خلوت خود رنج خواهد کشید ولی عشق و علاقه‌ای که نسبت به او داشت فراتر از خودخواهی‌های زنانه بود
لوریانس خود را نسبت به رمبیگ مدیون می دانست!
پیشانی رمبیگ را گرم و طولانی بوسید و زمزمه کرد– برو پیشش. من میمونم و این انسانو راهی میکنم
رمبیگ نگاه عمیقی به لوریانس انداخت و گفت– مطمئنی؟ من هیچ اصراری برای رفتن ندارم
لوریانس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو لبخند اطمینان بخشی به رمبیگ زد.
رمبیگ چند لحظه‌ای مردد ماندو سپس با تمأنینه در مسیر شرق قلمرو قدم برداشت:
رمبیگ– زود برمیگردم
لوریانس درحالی که شاهد دور شدن او بود گفت– به فکر من نباش رمبیگ، حالم خوبه
بمحض اینکه رمبیگ از زاویه‌ی دید خارج شد بغض به گلویش چنگ انداخت و برای اینکه اشکش جاری نشود لب گزید
نفس سردش را بیرون دادو نوار گیسوانش را پشت گوش فرستاد. پس از این به بعد باید به رفتن‌های گاه و بیگاه رمبیگ عادت میکرد و تا برگشتنش متحمل هزارو یک فکرو خیال آزاردهنده میشد!
هکتور که تاکنون در سکوت شاهد رفتارهای غیرعادی لوریانس بود آن لحظه گفت– برای چی گریه میکنی؟!
لوریانس به خودش آمدو اشکی را نیمه‌ی راه پایین غلطیدن از گونه گرفت. بغضش را فرو خورد و با جدیت گفت– گریه نمیکنم.
چندقدم دورتر از هکتور قدم میزد و آنقدری کلافه بود که اصلا به او توجه نکند
اما برعکسه لوریانس، هکتور پیوسته با نگاهش او را می پایید.
هکتور– چرا گرگت به من کمک کرد؟
لوریانس بدون اینکه به او بنگرد پاسخ داد– رمبیگ همینجوریه. روح بزرگی داره
هکتور– پس ممکنه دیگه با من مشکلی نداشته باشه
لوریانس نیم نگاهی به او انداخت و گفت– برات مهمه؟
هکتور درحالی که باره دیگر محل خونریزی بازویش را وارسی میکرد گفت– البته، اون تو این ماجرا هیچ گناهی نداشت
لوریانس زهرخندی زدو با بدخلقی گفت– و من داشتم؟!
هکتور به او نگریست و پس از لحظه‌ای مکث پاسخ داد– نه.. ولی بابت کارایی که باهات کردم پشیمون نیستم… بابت هیچکدومش جز اون تجاوز
غصه‌ای که بخاطر رفتن رمبیگ در سینه‌اش انباشته شده بود با حرفهای گستاخانه‌ی هکتور به بیرون راه یافت و اینبار نتوانست مانع گریستنش شود!
هکتور چند لحظه‌ای با تعجب به آشفتگی او خیره ماندو سپس گفت– هیچ معلومه تو چت شده؟
لوریانس درحالی که تلاشی برای کنترل اشکهای خود نمیکرد بسوی حفره‌ی تله رفت و با احتیاط درونش پرید
میخواست خود را با درآوردن تیغه و پر کردن حفره مشغول کند تا شاید آرام بگیرد.
کف حفره نشست و با دست مشغول کنار زدن خاک‌های اطراف تیغه‌‌ی آغشته به خون شد. ازبین فین فین کردن هایش صدای هکتور را شنید که گفت– مراقب باش اون خیلی تیزه..
کمی بعد تیغه را از خاک بیرون کشید. با پشت دست اشکهایش را کنار زد تا بهتر ببیند. تیغه تقریباً به ارتفاع یک شمشیرکوتاه بود و بعلاوه فلز خوبی داشت. اگر یک دسته‌ی محکم رویش تعبیه میشد صلاحی کاربردی از آب درمیامد
هنوز مشغول بررسی تیغه بود که صدای هکتور را از بالای سرش شنید– خیله خب دیگه بیا بالا.. نشستی اون پایین داری گریه میکنی که چی؟
لوریانس با بدخلقی گفت– بابت گریه کردنم باید ازت اجازه بگیرم؟
هکتور پوفی کشیدو دست سالمش را بسوی او دراز کرد، لوریانس بلافاصله دست او را پس زد و تیغه را بین دندانهایش فشرد تا راحت بیرون بیاید
هکتور همانطور آنجا نزدیک حفره نشست و به کله‌شقی لوریانس چشم دوخت. بیرون آمدن از آنجا برای او کاری نداشت ولی نه زمانی که بغض در گلویش میپیچیدو جوشش اشک دید چشمانش را تار می کرد!
درست لبه‌ی حفره که رسید تمرکزش بهم خوردو چیزی به افتادنش نمانده بود که هکتور او را گرفت و بدون اینکه فرصت دستو پا زدن بدهد بالا کشید
درون لوریانس از حسی آمیخته به خشم و غم درهم می‌پیچید و منتظر چنین بهانه‌ای بود تا فوران کند
تیغه را درمشت فشرد و همانطور که به هکتور هجوم میبرد فریاد زد– مگه بهت نگفتم حق نداری دیگه بهم دست بزنی؟؟..
نوک تیز تیغه را به گردن هکتور مماس کرده بود و نگاه آتشینش بر چشمان کشیده‌ی زلال هکتور میخ ماند
نفس گرم هکتور به صورتش می‌وزید و منتظر گستاخی کوچکی بود تا تیغه را درگردن او فرو ببرد!
هکتور– بزن..
برخلاف آشوبی که در درون لوریانس به پا بود، نگاه هکتور بسیار آرام و مهربان بنظر می‌رسید
فاصله‌ی صورت‌هایشان کمتر از یک وجب بود و لوریانس هنوز تیغه را در مشت می‌فشرد
لحن گرم هکتور باره دیگر در گوشش پیچید– حق داری ازم متنفر باشی، حق داری بخوای منو بکشی…
بخاطر هجوم لوریانس و فشاری که بر او وارد می آورد هکتور کمی به عقب حائل شده بود، بااینحال بدون اینکه ذره‌ای تندی یا مقاومت کند به چشمان خیس و وحشی لوریانس می نگریست و صبورانه منتظر واکنش او بود:
هکتور– اگه اینکار آرومت میکنه انجامش بده..
دست زخمی‌اش را آرام و بااحتیاط بالا آوردو با حالتی نوازشگرانه گیسوان مزاحم لوریانس را پشت گوشش فرستاد..
انگشتان، ساق دست، رگهای برآمده‌ی ساعد و ماهیچه‌های ورم‌کرده‌ی جذابش همه آغشته به خون تازه بودند
همان بازوی کلفت قدرتمندی که شبی دور کمر برهنه‌اش حلقه شده و او را تنگ در آغوش گرم خود فشرده بود…
تیغه را با حرص به سمت دیگری پرت کردو از هکتور دور شد
درحالی که صدایش از بغض می لرزید گفت– همش تقصیر توء… اگه تو منو اسیر نکرده بودی هیچ وقت به اون زن اجازه نمیدادم به رمبیگ نزدیک بشه…تو.. تو این فضارو ایجاد کردی…
انگشتان سردش را بر شقیقه‌هایش فشرد و سعی کرد خود را آرام کند. به زمین چشم دوخته بود تا هکتور را نبیند بااینحال صدای او را شنید که گفت– پس پای یه ماده درمیونه که اینطور بهم ریختی
درمقابل سکوت تلخ لوریانس، هکتور خندید. البته خنده‌اش بلند و تمسخر آمیز نبود ولی به هرحال باعث شد لوریانس نگاه تندی به او بیندازد
هکتور گردنش را کمی کج کردو با لحنی که سعی داشت او را آرام کند گفت– لوریانس اگه تو دوسش داری الان باید براش خوشحال بشی
لوریانس زهرخندی زدو زمزمه کرد– آره حتما! میخوام جشن بگیرم!
هکتور– بچه نشو… یعنی اون حق نداره جفتشو انتخاب کنه؟
هکتور نهیبی به خود زدو با تکیه بر درختی که سمت راستش بود از جا برخاست:
هکتور– من دیگه برمیگردم. بهتره بیشتر از این اعصابتو بهم نریزم
لوریانس نگاهی به چهره‌ی رنگ پریده‌ی او انداخت و به ناچار از جا برخاست. با این بوی خونی که از او ساطع میشد تا انتهای جنگل گوشخواران چیزی از او باقی نمیگذاشتند. همراه او میرفت و سری هم به ماروین میزد
هکتور همانطور که با فاصله در کنار او قدم میزد گفت– رمبیگ خیلی زیباست، هیچ فکر کردی توله‌هاش چقدر محشر میشن؟ حالا که اون یه جفت داره تو دیر یا زود اون توله‌هارو میبینی… باهاشون بازی میکنی تعلیمشون میدی…
نیم نگاهی به چهره‌ی عبوث لوریانس انداخت و گفت– این کجاش بده که ماتم گرفتی؟
لوریانس با کلافگی آهی کشید و گفت– یه لطفی بکن و دهنتو ببند
هکتور لبخند زدو گفت– به روی چشم!
در سکوت از مسیرهای جنگلی گذشتند. هکتور باوجودی که خون زیادی از دست داده بود اصلا برای پیمودن مسیر کم نیاورد و این نشان از مقاومت بالای بدن او داشت!
نزدیکیهای حاشیه‌ی جنگل که رسیدند هکتور گفت– درباره‌ی اون شکارچیا، قول میدم که یه فکری براشون بکنم
لوریانس چشم غره‌ای به او زدو گفت– چیکار میکنی؟ اینجارو ممنوعه اعلام میکنی؟
هکتور بالحنی قاطع گفت– اره. برای کسایی که غیرمجاز وارد جنگل میشن مجازات درنظر میگیرم
لوریانس– پس از قرار معلوم قبل از هرکسی باید خودت مجازات بشی
هکتور خندید و با لحنی مطمئن گفت– من فرق دارم، مادر بچه‌م رئیسه اینجاست.. برام پارتی بازی میکنه!
ندیمگان جوان هکتور پس از مواجه شدن با بازوی خونین او چیزی نمانده بود غش کنند! لوریانس نگاهی به آنان انداخت و خندید. همانطور که در کنار هکتور وارد عمارت میشد با طعنه گفت– همین دخترا باعث خودشیفتگی تو شدن!
هکتور متقابلاً لبخند زدو گفت– اونا دخترای خوبیین
لوریانس نگاهی به چهارگوشه‌ی خوابگاه هکتور انداخت و زمزمه کرد– البته که برای تو خوبن..
ماروین کوچک کمی آنسوتر کنار میز کار پدرش درمیان فوجی از اسباب بازی نشسته بود و با لپهای آویزان از خودش سروصداهایی در می آورد.
طوری که گویی با اسباب بازی‌ها حرف میزد
او اکنون میتوانست بدون کمک پرستاران بنشیند و کمی هم چهار دستو پا به اطراف حرکت کند!
چهره‌اش روشن و لطیف بود، کوچکترین اثری از آن زشتی در او باقی نمانده بود و اتفاقاً همانطور که همه می‌گفتند بیشترو بیشتر شبیه پدر خود میشد!
لوریانس پیش رفتو در دوقدمی او نشست تا کمی شاهد بازی کودکانه‌اش شود
هکتور– اخیراً خیلی لجباز شده، اگه چیزی رو که میخواد بهش ندیم عمارتو رو سرمون خراب میکنه!
هکتور روی یک صندلی مخمل اشرافی نشسته بود و همانطور که پزشک و دستیارش به زخم او رسیدگی می‌کردند، نگاهش به لوریانس و ماروین بود.
لوریانس– به لجبازیاش اهمیت نده. تو لوسش میکنی! داری بهش یاد میدی هرچی رو که میخواد مثل خودت با زور بدست بیاره آره؟
هکتور– اگه نگران تربیتشی خودت اینکارو بکن!
لوریانس بسوی او چرخید و نگاه تندی حواله‌اش کرد!
هکتور او را نادیده گرفت و تظاهر کرد مشغول مشورت با پزشک است.
لوریانس پوفی کشیدو باره دیگر بسوی ماروین برگشت. نگاهی به چشمان کشیده و لبهای آویزانش انداخت و از خود پرسید واقعا به تربیت او اهمیت میدهد؟
کودک بسیار شیرین بود و لوریانس دوستش داشت، ولی غیر از این بود که او تا آخر عمر پسر یک زورگو باقی می ماند؟
دستش را پیش برد و با ملایمت لپ نرم کودک را نوازش کرد، دلش میخواست او را در آغوش بگیرد و ببوید ولی در آن صورت جدا شدن از او سخت میشد!
ماروین با چشمان معصوم خود مدتی به او خیره ماند و سپس در حرکتی که قند در دل لوریانس آب کرد، انگشت اشاره‌ی او را به دهان نرم خود فرو برد!
خندیدو گفت– هی فندق کوچولو چیکار میکنی!
ماروین چند لحظه‌ای انگشت او را در میان لثه‌های خود فشرد سپس رهایش کرد. اینبار خواب دیگری برای او دیده بود چرا که دو دستش را بسوی او باز کرد تا بفهماند که میخواد او را در آغوش بگیرد
لوریانس لحظه‌ای مردد ماند و سپس از جا برخاست. به کودک پشت کردو بسوی در ایوان رفت
هکتور– بغلش نمیکنی؟ خیلی وقته مادرشو ندیده..
چیزی کنج سینه‌اش به درد آمده بود ولی به راهش ادامه دادو از ایوان خارج شد. هنوز به حاشیه‌ی جنگل نرسیده بود که رمبیگ را دید
میشد گفت نفس راحتی کشید!
رمبیگ از لابه‌لای درختان گذشت و به او نزدیک شد
لوریانس که با دیدن او ناخوداگاه لبخند میزد گفت– چه زود اومدی!
رمبیگ با سر اشاره‌ای به عمارت هکتور کردو گفت– برو پسره رو بیار، میخوام ببینمش
همان لحظه‌ متوجه شد تمام مدت منتظر یک بهانه‌ی کوچک بوده تا بلافاصله تردید را کنار بگذارد کودکش را در آغوش بگیرد!
همانطور که دوباره بسوی ایوان برمی‌گشت گفت– واقعا؟ یه لحظه صبر کن..
وقتی باره دیگر وارد عمارت شد پزشک بازو و کتف هکتور را بسته و اکنون از آنجا خارج میشد. هکتور لحظه‌ای با تعجب به لوریانس نگریست و سپس گفت– برگشتی؟!
لوریانس به او توجهی نکردو با چند قدم سریع بسوی ماروین رفت. اینبار بدون ذره‌ای وقفه با اشتیاق او را در آغوش گرفت و گریبان معطرش را بوسید
پسرک کوچک بی‌دندان با آن لبهای سرخش به مادر می‌خندید!
همانطور که محو تماشای کودک بود بسوی ایوان رفت. رمبیگ کمی پیشتر آمده بود و لوریانس فقط چند پله را پیمود تا به او برسد. تعجب کرد که هکتور اصلا نپرسید پسرش را کجا می برد!
ابتدا فکر میکرد ماروین مثل تمام انسانهای دیگر از رمبیگ می ترسد، ولی اینطور نشد. در عوض چنان با کنجکاوی به پوزه و گوشهای بلند او می نگریست که گویی با یک اسباب بازی غول پیکر طرف است!
لوریانس– اون نمیترسه!
رمبیگ درحالی که با احتیاط سرش را به کودک نزدیک میکرد گفت– کوچیکتر از اونه که معنی ترس و خطر رو بفهمه
ماروین با شیطنت به گوش رمبیگ چند انداخت و سپس پیروزمندانه خندید!
چند لحظه بعد سرو کله‌ی هکتور هم پیدا شد. نگاهی به آنها انداخت گفت– وای خدایا! از فردا باید براش دنبال یه گرگ مصنوعی بگردم وگرنه بیچاره‌م میکنه!

~•~•~•❧•~•~•~

وزش‌های سرد زمستانی از لابه لای شاخه‌های عریان درختان سرک می کشید و آسمان رفته رفته تاریک میشد
لوریانس همانطور که درکنار رمبیگ بسوی کوهستان قدم بر میداشت گفت– دیگه داره سرد میشه
رمبیگ به لباس او اشاره کردو گفت– وقتشه از این لباس و اون ایوان دل بکنی
لوریانس پوزخندی زدو گفت– باشه رمبیگ، دو هفته‌ست داری غر میزنی
به دامنه‌ی کوه که رسیدند رمبیگ از او جدا شد تا سری به شرق قلمرو بزند، لوریانس نگاهی به دورو اطرافش انداخت
بتاها و امگاها به درون حفره‌های عمیق زمستانی خود فرو رفته بودند. مسیر را پیمود و به غار رسید، چند لحظه‌ای بر ایوان بیرون زده از غار ایستاد و به افق که رنگ خون گرفته بود خیره ماند. غروب خورشید در زمستان همیشه بی نهایت سوت و کور و مرموز بنظر می رسید
کمی بعد بسوی سیاهی انتهای غار قدم برداشت و وارد مسیرهای تو در توی کوه شد. ابتدا بیش حد تاریک بود ولی کم کم چشمانش عادت کردو توانست مسیر اصلی را بیابد
ارتفاع غار کمی بلندتر از قد او بود و با شیبی کم بسوی پایین ادامه می یافت، پس از مدتی پیش رفتن در انشعابات پرپیچ و خم غار، به محلی گسترده و متروک رسید…
آنجا در قلب کوهستان یک بهشت مخفی حیرت‌انگیز وجود داشت که لوریانس مطمئن بود هیچ یک از انسانها به عمرشان مانندش را ندیده اند
دیوار های سنگی عظیم کوه کنار رفته و فضایی وسیع به بزرگی یک عمارت ایجاد کرده بودند
چشمه‌ای در یک سوی کوه می‌جوشید و بصورت جویبارهای کوچک از حفره‌ی گوشه و کنار به دامنه‌های کوهستان روان میشد
آنجا روشن‌تر از مسیرهای غار بود چرا که شکاف‌هایی بربلندی‌های محل رو به آسمان وجود داشت و نور از آنها به داخل می خزید…
نوری که دیوارهای مرتفع قلب کوهستان را به درخشیدن وا می داشت و رازش را برملا می کرد!
تمام دیوارها و تخته‌سنگ‌ها پوشیده از بلورهای ناب جواهر بود! الماس، زمرد، یاقوت کبود و سنگهای بینظیر تراش نخورده‌ای که طبیعت پس از گذشت قرنها در خود پرورش داده بود!
لوریانس ایستاد و نگاهی به اطرافش انداخت..
بلورها حتی در کنجهای تاریک کوه هم برق می‌زدند!
نوای گوش نواز جوشش چشمه پیوسته در اطراف منعکس میشد و برخلاف بیرون، آنجا گرمی مطبوعی داشت
در چند قدمی چشمه و بر بستری هموار، پوششی کلفت و نرم از پشم گاومیش پهن بود. محلی که لوریانس و رمبیگ در شبهای پر سوز زمستان با خیالی آسوده رویش آرام می‌گرفتند
بعلاوه او آنجا چند دست لباس داشت که در موقعیت‌های مختلف استفاده می‌کرد
آنلحظه هم شنل زمخت خود را که از پوست خرس گریزلی بود برداشت و بر شانه گذاشت. روی خز تیره‌ی براق شنل دست کشید، بندهای باریکش را جلو آورد و نزدیک سرشانه‌هایش گره زد.
بعلاوه او جوراب‌های بلندی از جنس چرم داشت که تا روی زانوهایش بالا می امدند و تحمل زمستان را برایش راحت می کردند.
پس از پوشیدن لباس، بر محل گرم و نرمش نشست و به صخره‌ی کوتاهی که پشتش از زمین بیرون زده بود تکیه داد. درحالی که نگاهش بر اطراف در چرخش بود خاطرات گذشته‌اش را مرور می کرد.
روزهایی را که در میان انسانها بدبخت و ذلیل بود و چیزی جز توسری خوردن نصیبش نمیشد،
و بعد طبیعت روح درهم شکسته‌ی او را شفا دادو غرورش را برگرداند.
او به طبیعت مدیون بود، اگر مهاجران درصدد نابودی این قلمرو بودند، او آنقدر با آنها میجنگید تا در این راه بمیرد!
در افکار خود غرق بود که صدای حرکت یک چهارپا را از سوی غار شنید، ابتدا فکر کرد رمبیگ برگشته ولی او هیچگاه از این مسیر نمی آمد. نگاهش بسوی ورودی باریک غار بود، کم کم شبحی از انتهایش هویدا شدو چند لحظه بعد سیرا وارد شد!
لوریانس درحالی که به پیش آمدن او خیره بود پوزخندی زدو زیرلب زمزمه کرد– که اینطور!
سیرا در پنج قدمی جایی که او نشسته بود متوقف شد. گردنش را پایین گرفته و گوشهایش به حالت احترام خمیده بود، بنظر می رسید که او لوریانس را حدقل در این قلمرو بر خود آلفا میداند. رفتار محتاطانه‌ی او کاملاً گویای این مفهوم بود که او دنبال دردسر نیست!
لوریانس یک پایش را دراز کردو با لحنی عبوث غرید– آلفا سیرا، بیش از حد به محدوده‌ی من نزدیک شدی
سیرا بر روی دوپای عقب نشست و پاسخ داد– گله‌ی من مدت زیادیه که در جنگل سرگردانه، رمبیگ گفت برای ورود به کوهستان موافقت تو لازمه
لوریانس آهش را فروخورد و همانطور که از جا برمیخاست گفت– اگه این چیزیه که رمبیگ میخواد، باشه گله‌ت رو بیار به کوهستان
قدم برداشت و بدون اینکه نگاه دیگری به سیرا بیندازد از کنارش گذشت
سیرا– اومدم باهات صحبت کنم
لوریانس بی توجه به او گفت– درضمن، اگه بتاهات هوس یاغی‌گری به سرشون بزنه با من طرفن
سیرا– من باردارم.
لوریانس ناخودآگاه ایستاد..
سرمایی از سرتاپایش گذشت و سینه‌اش سنگین شد
چند لحظه‌ای همانطور بی‌حرکت ایستادو سپس دوباره به راه افتاد، سیرا یکبار دیگر او را صدا زد ولی اهمیتی نداد. از دریچه‌ی نزدیکترین غار داخل شدو کمی بعد میانه‌ های دامنه‌ی کوه بیرون آمد. دیگر کاملا شب شده بود و ستاره‌هایی که در آسمان خودنمایی می‌کردند خبر از یک یخبندان بامدادی می‌دادند. شنلش را بردوش تنظیم کردو دوباره به راه افتاد، هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که رمبیگ سر رسید
رمبیگ– سیرا رو دیدی؟
به لوریانس نزدیک شد و در مسیری که او پیش گرفته بود هم قدم شد.
لوریانس– اره، بهش گفتم مشکلی با اومدن گرگای خاکستری به کوهستان ندارم
رمبیگ با پوزه‌اش ضربه‌ی آرامی به بازوی او زدو پرسید– واقعا مشکلی نداری؟
لوریانس دست چپش را در گریبان رمبیگ فرو برد و همانطور که نوازشش میکرد با لحنی صمیمی گفت– ندارم. شنیدم بارداره، بهت تبریک میگم
رمبیگ کمی از او پیش افتادو سپس راهش را صد کرد:
رمبیگ– اگه با هیچکدوم این مسائل مشکل نداری پس کجا داری میری؟
لوریانس لحظه‌ای ساکت ماندو سپس پوفی کشید، نگاهش را از رمبیگ گرفت و گفت– واقعیت اینه که اگرچه مشکلی ندارم ولی تحملش سخته. به هرحال توله‌ی تو الان تو شکم سیراست…
رمبیگ باره دیگر پرسید– کجا میری؟
لوریانس– میرم یه سری به ماروین بزنم
رمبیگ چشمان کهربایی‌اش را به او دوخته بود و تک تک حرکاتش را می‌کاوید.
رمبیگ– این بهانه‌ست..
لوریانس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– اونجا بمونم ممکنه با سیرا دعوام بشه، یسری به ماروین میزنم و قبل از طلوع خورشید برمیگردم
رمبیگ– باشه، منم باهات میام
لوریانس لبخندی تصنعی به او تحویل دادو با لحنی که مثلا هیچ دلخوری درخود نداشت گفت– اوه کوتاه بیا، باید پیش سیرا بمونی! ببین تظاهر نمیکنم که ازش خوشم میاد ولی به هرحال اون الان تو قلمرو دوتا آلفای دیگه‌ست و حس افتضاحی داره! برگرد پیشش
رمبیگ همانطور در سکوت او را زیرنظر داشت و برای تنها گذاشتنش مردد بنظر می رسید. لوریانس پیشانی او را گرم و طولانی بوسید و سپس زمزمه کرد– من خوبم رمبیگ، چیزی نیست
رمبیگ را دور زدو با قدمهایی کمی سریعتر در مسیر تاریک جنگلی فرو رفت. گریه‌اش گرفته بود و خدارا شکر می کرد که او دنبالش نمی آید!
از فردا قرار بود مدام سیرا را اطرافش ببیند و منتظر روزهایی باشد که او با آن شکم ورم کرده و باره ارزشمندش برای رمبیگ عزیز و عزیزتر می شود
تمام مسیر را با افکار مغشوش پیمود و پس از رسیدن به عمارت هکتور، مستقیم بسوی ایوانش رفت
هکتور بیدار بودو پشت میز کارش با تعدادی دست نوشته ور می رفت، بااینحال اکثر مشعل‌ها خاموش بودند و او ترجیح داده بود در پناه نور شمعدان پنج شاخه‌ی گوشه‌ی میزش به کار ادامه دهد
لوریانس لحظه‌ای مردد ماندو سپس نفس عمیقی کشید،
شکاف در را باز کردو وارد شد. هکتور با تعجب به او نگریست و نامش را زمزمه کرد. این اولین بار بود که لوریانس با میل و اراده‌ی خودش به آنجا می‌آمد!
لوریانس– ماروین اینجا نیست؟
هکتور که هنوز کمی متعجب بنظر می رسید پس از وقفه‌ای کوتاه به تخت اشاره کردو گغت– تازه خوابیده. امروز بردمش حمام، کلی شیطنت کرد و الانم زود خوابش برد
لوریانس ابتدا بسوی گهواره‌ی ماروین رفت ولی آنجا نبود، هکتور او را درست وسط تخت اشرافی خود خوابانده بود. گوشه‌ای نشست و در سکوت به چهره‌ی معصوم پسرک چشم دوخت. دهان کوچکش نیمه باز بود و سایه‌ی مژگان بلند پرپشتش درپناه نور متحرک مشعل، بر پلک می رقصید. درست مثل اولین باری که لوریانس او را دید، رو به بالا و با دستو پای وارفته در خواب بود
هکتور– رو به راه بنظر نمیرسی
هکتور با قدم‌های شمرده نزدیک آمدو کمی دورتر نزدیک پنجره ایستاد. گویا بالاخره سرمای هوا باعث شده بود او بالا تنه‌اش را نیز بپوشاند، اگرچه که هنوز بازوان کلفتش از آن لباس آستین کوتاه بیرون زده بود!
هکتور– با این لباس عالی شدی!
بنظر می‌رسید پوشش زمستانی لوریانس برای او خیلی جذابیت دارد چراکه با دیدنش لبخند محوی بر چهره‌اش نشسته بود و لحظه‌ای را برای تماشای او از دست نمیداد.
لوریانس به سکوتش ادامه دادو دوباره بسوی ماروین برگشت.
هکتور– گرگت همراهت نیست، مشکل مربوط به اونو جفتشه؟ بعید میدونم چیزه دیگه‌ای بتونه تورو بهم بریزه
لوریانس بسوی کودک خیز برداشت و همانطور که کمی بیشتر رویش را می پوشاند با تلخکامی زمزمه کرد– اون بارداره..
هکتور چند لحظه‌ای بفکر فرو رفت و سپس با لحنی عاری از تمسخر و گستاخی گفت– امشب اینجا بمون، کنار پسرت
لوریانس نگاه تندی به او انداخت و هکتور بلافاصله تاکید کرد– سوءتفاهم نشه، من این روزا اونقدر سرم شلوغه که به هیچ کاره اضافه‌ی دیگه‌ای نمیرسم. اگه خواستم بخوابم میرم یه اتاق دیگه
مدتی در سکوت به چهره‌ی هکتور خیره ماند، مطمئن بنظر می‌رسید. بعلاوه خودش هم به چند ساعت دوری از کوهستان احتیاج داشت، از همین رو بند شنلش را باز کرد و با احتیاط سمت راست ماروین دراز کشید.
دلش میخواست پوست لطیف او را لمس کند اما میترسید بیدار شود بنابراین فقط در سکوت به او خیره ماند.
هنوز هم در این که واقعا کودک را از خود میداند یا نه دو به شک بود!
صدای قدم‌های هکتور را شنید که از او دور شد، در ایوان را باز کرد و رو به بیرون با صدایی نه چندان بلند گفت– تایلر؟ بیا تو پسر، اون بیرون سرده
چند لحظه بعد سگ هکتور نیز وارد خوابگاه شد. لوریانس حیوان را نمیدید ولی از صدای نفسهایش میفهمید که درحال خودشیرینی برای صاحبش است.
چشمانش را با حرص در قاب چرخاند و باصدایی بسیار آهسته که تنها برای تایلر قابل شنیدن باشد به زبان گرگها خرناس کشید– شرم آوره!
تایلر از هکتور دور شدو با زبان آویزان بسوی تخت آمد، لوریانس کمی خود را بالا کشید و به او نگریست. روی دوپای عقب نشسته بود و دمش را تکان میداد
هکتور پشت میز کارش برگشته بود و آنقدری فاصله داشت که متوجه آندو نشود به همین خاطر لوریانس به زبان انسانها از تایلر پرسید– اسمت چیه؟
تایلر غرید– اونا بهم میگن تایلر
لوریانس– اسم واقعیت رو میگم، نه اسمی که بعد از بَرده شدن روت گذاشتن
تایلر با حالتی بی تفاوت پنجه‌اش را لیسید و پاسخ داد– اونو یادم نمیاد
پوزخند تلخی برلبهای لوریانس نشست:
لوریانس– اگه هویتت رو فراموش کردی، پس دیگه هیچ وقت نمیتونی آزاد بشی
تایلر– آزادی برای من هیچ معنایی نداره
لوریانس چشم غره‌ای به او زدو زیر لب غرید– چطور ممکنه..
پوزه‌ی تایلر تا انتها چین خورد و در بین آرواره‌های تیزش با لحنی کاملاً رضایت مندانه غرید– من برای جلب رضایت رهبرم زندگی میکنم، این واقعیته نژاد منه. آلفا لوریانس خاندان منو متکبرانه قضاوت میکنه چون انسانها رو به عنوان رهبر پذیرفتیم
گردنش را کج کردو درحالی که نگاه مرموزش را به لوریانس دوخته بود ادامه داد– خودت چطور؟ تو رهبر جنگلی و یه انسانی. هفده خاندان ازت پیروی میکنن، نکنه اونا هم مثل پدران من آزادیشون رو به تو فروختن؟
اخم‌های لوریانس درهم گره خورد و در صدد توجیه خود برآمد– اونا برده‌ی من نیستن سگ! من خودمو صاب قلمرو نمیدونم، بلکه نگهبانشم… حاضرم جونمو برای حفظ آزادی و اصالت هفده خاندان بدم، برای همینه که منو به رهبری پذیرفتن..
اشاره‌ی تندو تیزی به هکتور کردو ادامه داد– من با اون انسان متکبر فرق دارم!
حرف‌های قاطع او کوچکترین تاثیری در تایلر نداشت و درعوض او حتی به لوریانس تمسخر میکرد!
تایلر– تو از انسانها بیزاری، برای همین از اصل خودت فرار کردی و با اهالی جنگل همدم شدی. حالا نه در دنیای انسانها جایی داری و نه حیوانات.. برای همینه که به اینجا برگشتی درسته؟ به عمارت مردی که چندین بار ثابت کرد نسبت به تو سروری داره
چهره‌ی لوریانس از تلخی حرفهای تایلر درهم پیچید!
مردی که ثابت کرده بود بر او سروری دارد..
هکتور قدرتمند بود، او بر لوریانس غالب شده بود
او سروری خود را ثابت کرده بود!
تایلر چرخی زدو از او دور شد تا احتمالا باره دیگر به پروپای صاحبش بپیچد.
لوریانس با ذهنی که چند برابر بیشتر از قبل آشفته بود به سقف تاریک تخت چشم دوخت..
چیزی کنج سینه‌اش میسوخت و شقیقه‌هایش درد گرفته بود..
هوای اطرافش سنگین بودو نفسش را بسختی از سینه بیرون میداد
گرم بود. آنقدری که چشمانش را گشود و از خواب بیدار شد
درحالی که چشمان خود را می مالاند با سرگیجه از تخت پایین آمد
نگاهی به اطراف انداخت…
برای لحظه‌ای قلبش از تپش باز ایستاد!
دیوارهای لجن زده و پرده‌های کثیف
اتاقی تنگ و بدبو که تنها اساسیه‌ی درونش یک تخت کهنه بود
درحالی که نفس نفس میزد نگاهی به سرتاپای خود انداخت…
یقه‌ی لباس صورتی‌اش پاره بود و بنظر می رسید به اندازه‌ی یک دختر ۹ ساله کوچک شده
او در فاحشه خانه بود
او به جهنم بازگشته بود!
صدای قهقهه‌های تیز زنانه‌ای از بیرون می‌ آمد و در گوشش زنگ میزد
از میان کُنج‌ های تاریک اتاق سایه‌هایی مرموز به او چشم دوخته بودند و پچ پچ می کردند
« چه دختر خوشگلی »
وحشت زده به پشت چرخید
مردی لخت و کثیف روی تخت نشسته بود
چشمانش سرخ و برافروخته و مردانگی چندش آورش روی پا آویزان بود!
بوی گند شراب و عرق در فضا پیچیده و مشامش را میسوزاند، قلبش در سینه درحال ترکیدن بود!
سعی کرد قدمی به عقب بردارد اما پاهایش مثل سنگ به زمین چسپیده بود، مرد به بازویش چنگ انداخت و او را بسوی خود کشید
لوریانس سعی داشت مقاومت کند اما نه میتوانست راه برود و نه فریادی از هنجره‌اش در می آمد
درنهایت مرد او را با خشونت به تخت انداخت و بر پشتش خزید تا فرار نکند
برای جسم کوچک لوریانس بسیار سنگین بود!
درحالی که نفسهایش در گلو خفه میشد به سیاهی که درتاریکی او را می پایید خیره ماند
سایه با لحنی جانخراش ناله کرد – از من فرار نکن…
و درست همان لحظه زبان گرم و لزج مرد در حفره‌ی گوشش فرو رفت! مو به تنش راست شد و دهان به فریاد گشود، اما نه تنها صدایی از حنجره‌اش در نمی آمد بلکه حتی نمیتوانست نفس بکشد!
مرد او را چرخاند و رویش قرار گرفت،
چشمان وحشت زده‌ی لوریانس بر او میخکوب ماند!
هکتور بود!
هکتور که لخت و عریان در درون او فرو می رفت
مگر قول نداده بود به او کاری نداشته باشد؟!
باره دیگر شانه‌ی او را لیسید و اینبار زبانش را در دهان لوریانس برد
نمی‌گذاشت او تکان بخورد، نمیگذاشت او نفس بکشد،
ناله‌ای سوزناک در گوشش زمزمه شد: ازم فرار نکن…
همان سایه بود! سایه‌ی مرموزی که از فاحشه خانه تا انجا او را تعقیب میکرد، او اطراف تخت پرسه میزد و لوریانس را فرا میخواند…
کم کم جلو آمد و پیش چشمان او قرار گرفت
یک لوریانس ۹ ساله‌ی لاغر و نحیف، با تن برهنه
چشمان کبود و بدنی که از شدت کتک خوردن خونین و مالین بود
انگشتان شکسته‌اش به طرفین خمیده و سرش روی گردن درحال دَوران بود
باره دیگر از انتهای حنجره ناله کرد– ازم فرار نکن..
خون تازه از میان دوپای لاغرش به راه افتاد و چند لحظه بعد دست لزج یک نوزاد از درونش بیرون آمد..
لوریانسه کوچک نگاهی به پایین تنه‌ی خود انداخت و سپس خطاب به او زمزمه کرد– میشه منو بکشی؟..میشه؟..
فریادش در هنجره خفه شدو با حس سقوط از بلندی باره دیگر چشم گشود
بدنش خیس عرق بود و نفس نفس میزد،
ابتدا هیچ چیز به یاد نمی آورد و فقط وحشت زده به اطراف می نگریست..
هنوز در عمارت هکتور بود و آنلحظه از تخت بر زمین افتاده بود
بدن لرزان خود را جمع کرد و نشست..
هکتور– چی شده؟ لوریانس؟!..
هکتور از پشت میز کارش برخاست و با قدمهای سریع بسوی او آمد
دیدنش باره دیگر وحشت را در درون لوریانس پیچاند
بیشتر خود را جمع کردو نفس زنان گفت– به من دست نزن…
هکتور در مقابل او زانو زدو درحالی با سردرگرمی به او می نگریست گفت– کابوس دیدی؟ اشکالی نداره، چیزی نیست..
دستش را با احتیاط پیش آورد تا شانه‌ی او را لمس کند ولی اشکهای لوریانس بی مقدمه جاری شدو اینبار ملتمسانه گفت– نه…نه خواهش میکنم.. دوباره نه…
هکتور دستش را پس کشید و زمزمه کرد– چی میگی…
لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشرد، سرش را پایین گرفتو آهی کشید:
هکتور–.. لعنت به من..
سپس باره دیگر به چهره‌ی وحشت زده‌ی لوریانس نگریست و با لحنی آرام و نگاهی غمگین گفت– کاریت ندارم.. نترس، باشه بهت دست نمیزنم. میخوای برات آب بیارم؟..
لوریانس بلافاصله سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو بریده بریده گفت– بگو..رمبیگ بیاد..
بنظر میرسید هکتور نمیخواهد بیش از این باعث وحشت زدگی او شود به همین خاطر بی معطلی برخاست و از ایوان بیرون رفت، لوریانس صدای او را شنید که رو به جنگل بلند گفت– رمبیگ؟ هی تو اونجایی؟
لوریانس دست راست خود را بر سینه فشرد، قلبش بی امان می کوبید و نفسهایش هنوز نامنظم بود
تایلر– تماشایی شدی آلفا لوریانس!
تایلر کنار میز هکتور روی دو پا نشسته بود و او را تمسخر میکرد.
سرش را پایین گرفت و باره دیگر چانه‌اش لرزید، چهره‌ی درهم شکسته‌ی آن لوریانس ۹ ساله از پیش چشمانش کنار نمیرفت..
چند لحظه بعد هکتور و پشت سرش رمبیگ وارد عمارت شدند. رمبیگ ثانیه‌ای به او خیره ماند، سپس بدون اینکه او را سوال پیچ کند نزدیک آمدو کمی خم شد، لوریانس بی رمق خود را بالا کشید و بر پشت او نشست. حتی نمیخواست نگاهی به هکتور و آن مکان لعنتی بیندازد!
هوای سرد و یخ زده‌ی جنگل که در مشامش پیچید تازه نفس کشیدن را به یاد آورد
آرامش را، غرور را، عشق را..
پلک برهم گذاشت و بر پشت رمبیگ رها شد. بدن قدرتمند او آنقدری گرم بود که سوز زمستانی لوریانس را آزار ندهد
درحالی که گونه‌اش بر سرشانه‌ی پهن رمبیگ قرار گرفته بود و اشکی نیمه‌ی راه پایین غلطیدن از چشمش بود زمزمه کرد– یه خواب وحشتناک دیدم… توی خوابم.. همه‌ی دنیا میخواستن بهم تجاوز کن.. تو نبودی که نجاتم بدی..
رمبیگ همانطور که در مسیرهای تاریک جنگل پیش می رفت گفت– قبلام من نجاتت ندادم، خودت بودی
لوریانس بینی‌اش را بالا کشید و گفت– وجود تو باعث شد من شجاع بشم، اگه تو نبودی زنده نمیموندم
رمبیگ– چرا اینقدر نسبت به خودت بی اعتماد شدی؟ تو کسی که هفده خاندان رو رهبری میکنی
لوریانس خود را بیشتر به رمبیگ فشرد و با یادآوری کنایه‌های تیز تایلر قلبش تیر کشید
لوریانس– من همیشه تو زندگیم فرار کردم، از مردم، از خانوادم، از خودم! طبیعت کمکم کرد روی پام بایستم ولی دیدی آخرش چی شد؟ هکتور شکستم داد…
بغض صدایش را لرزاندو سپس گفت– اون از من قوی تره..
رمبیگ با لحنی اطمینان بخش خرناس کشید– چه اشکالی داره؟ لوریانس این قانون دنیاست… هرچقدرم که قوی باشی، بازم کسی هست که از تو قویتر باشه
آنها کم کم به کوهستان رسیدند. رمبیگ وارد غار نشد و در عوض روی ایوان توقف کرد. میدانست هرچقدر هم که سرد باشد، لوریانس خوابیدن در آنجا را به داخل کوه ترجیح میدهد.
آنجا لبه‌ی ایوان بیرون زده از غار، به پهلو لم داد و لوریانس را دربر گرفت، سپس همانطور که گریبان او نوازش می کرد حرفش را ادامه داد– اهمیت نداره چند نفر تو این دنیا وجود دارن که از تو قوی‌ترن، مهم اینه که تو هیچ وقت در برابرشون تسلیم نشی. این یعنی شجاعت. یعنی آزادگی
لوریانس از پشت بر رانهای او تکیه زده و پاهایش راهم در سینه‌ی گرم او فرو برده بود تا به خوبی چشمان درشت نافد او را که در تاریکی شب به رنگ کهربایی درآمده بودند و می درخشید ببیند
رمبیگ– میدونی فرق گرگا با سگا چیه؟ گرگا هیچ وقت رام نمیشن، حتی اگه کسی که به دامشون انداخته خیلی قوی‌تر باشه. شاید اونقدر بجنگن که بمیرن، اما تسلیم نمیشن.. برای همینم گرگا همیشه آزاده باقی میونن، درست برعکس سگا
پیشانی‌اش را مماس با پیشانی لوریانس قرار دادو گفت– تو در برابر هکتور مثل یه گرگ مقاومت کردی و هیچ وقت تسلیم نشدی. شکست خوردن ننگ نیست لوریانس، تسلیم شدن ننگه

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا