دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۰

جلد اول رمان وحشی

جهت دسترسی ساده به پارت اول تا اخر رمان امپراطوری گرگها وارد شوید

رمبیگ لحظه‌ای مردد ماندو سپس آهسته از آنجا دور شد
از شدت گریه حتی نمیتواست نفس بکشد
روحش درد گرفته بود!
درحالی که هنوز اشک چشمانش روان بود خود را کمی عقب کشیدو به تنه‌ی یک درخت تکیه زد
نمیدانست چه مدت گذشته ولی تمام صورتش خیس و پلکهایش پف کرده بود
نگاهی به کف دستش انداخت
هنوز آثار خفیفی از آن زخم باقی مانده بود
همان زخم دردناکی که روی تخت هکتور، برای وفادار ماندن به عشق رمبیگ به جان خرید!
و حالا چه شده بود؟
رمبیگ به همین راحتی به او خیانت میکرد.
به راستی در مدتی که کنار هکتور بود چقدر جسم و روح خود را در عذاب انداخت تا مبادا لحظه‌ای نسبت به رمبیگ بی‌وفایی کرده باشد!
با این فکرها یکبار دیگر چانه‌اش لرزید و اشک در چشمش جوشید
نگاهی پر دردی به مقابلش انداخت
همان جایی که چندی پیش سیرا رویش نشسته بود
قلبش فشرده شد!
همانطور به آنجا خیره بود که سایه‌ی سیاهی از آنسو جنبید…
تاریکی محضی با سرعت از پیش چشمانش گذشت و لحظه‌ای بعد مرد سیاه‌پوش جذابی درست در مقابلش روی تخته سنگ نشست
آرگوت بود!
آرگوت– مدت زیادی از آخرین ملاقاتمون گذشته
بی دغدغه و مطمئن به لوریانس می نگریست و لبخند دلنشینی به لب داشت
او آنجا وسط جنگل چکار می کرد؟
مثل اینکه قرار نبود جنگلیان از شر هکتور و بستگانش خلاصی یابند!
لوریانس همانطور که نشسته بود بینی‌اش را بالا کشید پرسید– شما اینجا چیکار می کنید؟!
آرگوت با همان لحن گیرا که گویی زیر گوش لوریانس زمزمه میشد گفت– اومدم شمارو ببینم. حقیقت اینکه که پیش هکتور بودم و یک ساعته پیش صدای فریاد شمارو شنیدم…
البته! او هم درست مثل رمبیگ گوشهای تیزی داشت.
چند لحظه‌ای سکوت کردو به صورت پف کرده‌ی لوریانس خیره ماند، سپس پرسید– قصد گستاخی نداشتم ولی حرفاتون رو شنیدم و خبر دارم چی شده
لوریانس درحالی که شقیقه‌های خود را می مالاند گفت– اینم شنیدید که گفتم میخوام تنها باشم؟
آرگوت پس از شنیدن این حرف سرش را پایین گرفت و لحظه‌ای آرام خندید:
آرگوت– عذرمیخوام بانو لوریانس، ولی باید با شما صحبت کنم
لوریانس دوباره به چهره‌ی روشن او نگریست:
لوریانس– درباره‌ی چی؟ امیدوارم نیومده باشید که نظر منو درباره‌ی دوست زورگوتون عوض کنید!
آرگوت بلافاصله با حالتی اطمینان بخش گفت– اوه، خیر! اینطور نیست…
پس از مکثی کوتاه اضافه کرد– هرچند که هکتور ذاتاً انسان بدی نیست
لوریانس زهرخندی زد و درحالی که نگاهش را به بوته‌های سمت چپش می‌کشید زمزمه کرد:
لوریانس– انسان‌ها همه پست و خودخواهن..
آرگوت با لحنی قاطع و البته محترمانه گفت– اشتباه می کنید، خیلی از همنوعان شما واقعا قابل احترامن
لوریانس نگاه چپی به او انداخت، رک و واضح گفت– حق میدم که از انسانها خوشتون بیاد، اونا به هرحال غذای شما هستن!
لبخند بر لب آرگوت خشکید و با شرمساری نگاهش را به زیر افکند
ابداً انتظار نداشت این حرف آرگوت را تا این حد معذب کند! از قرار معلوم او از آنچه که بود خجالت می کشید!
با اینحال لوریانس از گستاخی خود پشیمان نبود، او میخواست پای هکتور و دوستانش را از قلمرو کوتاه کند!
لوریانس بینی‌اش را بالا کشید و گفت– قصد توهین نداشتم، ولی واقعیته
آرگوت نواری باریگ از گیسوان لخت سیاه خود را پشت گوش انداخت و سعی کرد با لبخندی تصنعی ناراحتی خود را پنهان کند:
آرگوت– بله واقعیته، و من نمیتونم ازش فرار کنم… میدونید؟ دقیقا همین موضوع به من ثابت کرد که انسانها گاهی چه ذات ارزشمندی دارن..
لوریانس در سکوت منتظر ماند تا او حرفش را ادامه دهد
آرگوت لحظه‌ای به فکر فرو رفت و سپس با لحنی گرم گفت:
آرگوت– من مدتها مشغول شکار مردم منطقه‌ی رایولا بودم، نیکولاس خیلی تلاش کرد که با نیروهاش منو متوقف کنه ولی زور اونا به یه اهریمن نمی چربید! درنهایت منو صدا زد… نیکولاس… درحالی که همه ازم فرار میکردن خواست منو ملاقات کنه..
به اینجای خاطراتش که رسید لبخند محوی برلبش نشست. او نام نیکولاس را با غرور بر زبان می آورد:
آرگوت– گفت به عنوان یه لرد نمیتونه بیش از این شاهد قتل عام مردمش باشه.. گفت اگه قراره وضع به همین روال پیش بره، ترجیح میده قبل از مردمش شکار بشه!
لوریانس به حرف او گوش میداد ذهنش حوالی نیکولاس می چرخید
همان مرد جوان موطلایی جذابی که هیچ فرصتی را برای طعنه زدن به هکتور از دست نمی‌داد،
هیچ به او نمیخورد این همه از خود گذشته باشد!
آرگوت– یچیزی درون نیکولاس بود… چیزی که منو دگرگون کرد! انتظار این همه شجاعت و احساس مسئولیت رو از یه انسان نداشتم. شخصیتش منو کنجکاو کردو باعث شد بیشتر بهش نزدیک بشم… نیکولاس شخصیت تحسین برانگیزی داره بانو لوریانس! اون نماینده‌ی لایقی برای نژاد انسان‌هاست
لوریانس چشمانش را باریک کردو سوالی که در ذهنش می چرخید برزبان آورد– پس شما به عنوان یه خوناشام الان از چی تغذیه می کنید؟ از مناطق دیگه غیر از رایولا؟
آرگوت لحظه‌ای مردد ماندو سپس آهی کشید. بنظر می رسید دلش نمی‌خواهد در این باره حرف بزند ولی درنهایت گفت– نه. نیکولاس دیگه اجازه نداد به مردم آسیب بزنم… درعوض.. خودشو در اختیارم میذاره
چشمان لوریانس در حدقه گرد شدو از شوک حرف آرگوت تمام مشکلات خودش را از یاد برد!
اخم کردو با انزجار گفت– اوه! پس برای همین هیچ وقت ازش جدا نمی‌شید و این همه بهش علاقه دارید؟!
نیکولاس غذای او بود!
چقدر رقت‌آور که تبدیل به یک غذای زنده میشدی تا موجودی هرازگاهی از خونت بنوشد!
لرد نیکولاس جداً سزاوار این ظلم نبود!
با عصبانیت از جا برخاست و به آرگوت پشت کرد تا برود
نمیخواست دیگر با او مواجه شود،
رمبیگ حق داشت که میگفت یک اهریمن هیچگاه نمیتواند بی‌آزار باشد!
هنوز قدمی برنداشته بود که صدای آرگوت را از پشت سر شنید:
آرگوت– این چیزی نبود که میخواستم دربارش حرف بزنم..
لوریانس بدون اینکه بیاستد یا بسوی او برگردد گفت– از اینجا برید و دیگه هیچ وقت برنگردید. جنگل من پاکه، جای اهریمن نیست!
آرگوت– من… من…
و دیگر چیزی نگفت. لوریانس او را نمیدید ولی صدایش شکسته بود.
دیگر لحظه‌ای را از دست ندادو با سینه‌ای سنگین بسوی کوهستان قدم برداشت
پناه برخدا، این دنیا چقدرِ دیگر می توانست ظالم باشد؟
لوریانس یکبار دیگر به وضوح میدید که در این دنیا تنها افرادی چون او و نیکولاس که عاری از زورگویی و خودخواهی هستند مورد ظلم قرار می‌گیرند و درعوض ستمگران بی‌دغدغه زندگی می کنند!
آنقدر آشفته و عصبی بود که سرش تیر می کشید
هوا رو به تاریکی می رفت، نگاهی به اطرافش انداخت
نمیخواست رمبیگ را صدا بزند،
هنوز باورش نمیشد چنین خیانتی به او کرده!
بااینحال کمی بعد خرناس آرام او را از پشت خود شنید:
رمبیگ– حالت بهتر شد؟
لوریانس اخم کردو دوباره بغض به زیر گلویش چنگ انداخت
همانطور به راهش ادامه داد و سعی کرد نسبت به رمبیگ بی توجه باشد
رمبیگ– لوریانس! با نادیده گرفتن من چی قراره درست بشه؟
پیش‌تر آمد تا با بافاصله‌ای مناسب از سمت راست لوریانس و همپای او حرکت کند
لوریانس لب‌هایش را می گزید تا دوباره گریه نکند فشاری که برای کنترل بغض به خودش می آورد در او حس خفگی ایجاد می کرد!
رمبیگ– امیدوار بودم وقتی تنها شدی منطقی‌تر به رابطمون فکر کنی.. من هیچ کاره اشتباهی نکردم خودتم اینو میدونی..
قدم‌های لوریانس سست شدو سپس ایستاد
او هیچ اشتباهی نکرده بود…
سرش را پایین گرفت و حرکت قطره اشک داغی را روی گونه‌اش حس کرد
رمبیگ بارها و بارها گفته بود نمیخواهد با او جفتگیری کند
بارها گفته بود لوریانس را به چشم جفت خود نمیبیند
او هیچ وقت چنین تاهدی نسبت به لوریانس نداشت،
ولی دانستن چنین چیزهایی به هیچ وجه تحمل این وضع را راحت نمیکرد!
رمبیگ از سمت راست تغیر جهت دادو سپس در مقابل او ایستاد
لوریانس سرش را پایین انداخته بود تا گریه‌اش را پنهان کند،
رمبیگ ابتدا مردد ماند، احتمالا فکر میکرد ممکن است نزدیک شدنش عصبانیت لوریانس را تشدید کند اما درنهایت بااحتیاط پیش‌تر آمد
گردنش را کمی خم کردو پیشانی پهنش را مماس با سینه‌ی رنجور لوریانس قرار داد
گرمایش بند دل او را پاره کردو بغضش را سنگین‌تر
چقدر درناک بود وقتی فکر میکرد سیرا هم این گرما را حس کرده
سیرا هم مورد نوازش قرار گرفته، از عضو رمبیگ پُر شده و لذت برده!
از رمبیگی که فقط و فقط متعلق به لوریانس بود و نمیخواست با هیچکس دیگر تقسیمش کند!
خود را از رمبیگ عقب کشید و با لحنی ماتم زده گفت– تو بدن اونو دوس داری… ولی حتی هنوز منو امتحان نکردی… شاید… شاید من بهتر باشم!…
رمبیگ بدون اینکه چیزی بگوید مثل همیشه صبور و رام گردنش را در مقابل لوریانس خم کردو با کمی هل دادن او را به پشت خود هدایت کرد
لوریانس با جسمی خسته و قلبی شکسته برپشت او خزید و مثل همیشه آنجا آرام گرفت
پاهایش در دوسمت پهلوی رمبیگ آویزان بود و سرش را هم بر گردن او خوابانده بود
رمبیگ شروع به حرکت کردو لوریانس شروع به گلایه کردن!
لوریانس– هیچ وقت منو نمیخواستی.. هیچ وقت!… یادته اونشب چقدر گریه کردم، چقدر ازت خواهش کردم باهم اونکارو بکنیم… ولی توی بی رحم…
چانه‌اش لرزید و بغض اجازه‌ی ادامه‌ی حرفش را نداد. رمبیگ در سکوت بسوی کوهستان پیش می رفت و امیدوار بود لوریانس کم کم بهتر شود
لوریانس– ازت… ازت متنفرم رمبیگ.. ازت بدم میاد…
آنقدر به گریستن و گلایه کردن ادامه داد تا اینکه به غار رسیدند.
رمبیگ مثل همیشه با محبت و مطمئن بود
لوریانس را از خود پایین آورد و چنان در میان سینه‌اش دربر گرفت که با گرمای بدن قدرتمندش آرام بگیرد
آنقدر او را نوازش کردو صبورانه به گلایه‌هایش گوش داد تا زمانی که خستگی بر او غالب شدو در آغوش رمبیگ به خواب رفت…
نیمه شب بود که با حرکت غیرعادی رمبیگ آهسته چشم گشود
او درحال لمس گونه‌ی لوریانس با گوشه‌ی پوزه‌اش بود
به گردن رمبیگ چسپیدو با خوابالودگی زمزمه کرد– چی شده؟
رمبیگ آرام در گوش او خرناس کشید– پسرت از سر شب یکسر داره شیون میزنه.. نمیتونن آرومش کنن، من صداشو میشنوم
بلافاصله خلسه‌ی خواب از او دور شد و سرجایش نشست:
لوریانس– مریض شده؟! اون که عصر حالش خوب بود!
رمبیگ– نمیدونم. میخوای ببرمت اونجا؟
لوریانس لحظه‌ای در تاریکی به چشمان کهربایی درخشان رمبیگ خیره ماندو سپس سرش را پایین گرفت:
لوریانس– نه… پدرش اونجا کلی پزشک داره…
سپس درحالی که سعی داشت عادی بنظر برسد دوباره در سینه‌ی رمبیگ فرو رفت تا مثلا بخوابد
رمبیگ– این چیزی نیست که لازم باشه تو بخاطرش شرمنده بشی
لوریانس واکنشی نشان نداد و درحالی که در دل نگران کودک بود خود را بخواب زد
رمبیگ کمی با پیشانی او را هل دادو گفت– تو تمام ماجرایی که اتفاق افتاد هیچ وقت تو مقصر نبودی، الانم حق داری نگران پسری باشی که بدنیا آوردی
نفس عمیقی کشید و همانطور که قلبش از این همه درک و محبت رمبیگ به نوسان افتاده بود دوباره آرام سرجایش نشست
رمبیگ سربزرگش را درآغوش ظریف لوریانس فرو برد و خرناس کشید– از کی تابحال قرار شده منو تو از هم خجالت بکشیم؟
لوریانس او را به سینه‌ی خود فسرد و زمزمه کرد:
لوریانس– چطور ممکنه خجالت نکشم وقتی تو بخاطر من اینهمه عذاب کشیدی و اعتراض نکردی؟
رمبیگ بالحنی اطمینان بخش گفت– بخاطر تو نه، بخاطر خودم بود. برای اینکه دوباره سرپا بشی و کنارم بایستی.. چطور میتونم تورو از دست بدم و زنده بمونم؟
لوریانس برای لحظه‌ای به یاد سیرا افتادو احساساتش به خشم آمیخته شد، دستانش را از دور گردن رمبیگ شل کردو با اخم گفت– حتماً بخاطر علاقه‌ای که به من داشتی با سیرا جفت شدی!
رمبیگ عقب نرفت و درعوض نسبت به نوازش او سماجت ورزید:
رمبیگ– تو برای من فرق داری لوریانس! مگه علاقه و وابستگی همش باید به جفتگیری ختم بشه؟!
لوریانس بالحنی حق به جانب گفت– نه رمبیگ مسئله فقط جفتگیری نیست! ولی سیرا و رابطه‌ی نزدیکی که باهاش داری تورو از من دور میکنه و درنهایت برای همیشه مال اون میشی…
صدایش گرفت و ساکت شد
فکر از دست دادن رمبیگ زجرآور بود!
رمبیگ از کنار او برخاست و همانطور که با اشاره‌ی سر به لوریانس می فهماند بر پشتش سوار شود خرناس کشید– بعد از گذشت هشت سال هنوز نمیدونی برام چه مفهمومی داری.. بیا بالا..
‌لوریانس با اکراه خود را از پشت او بالا کشید
مهم نبود رمبیگ چقدر او را مطمئن کند، او درهرصورت تحمل وجود ماده‌ی دیگری چون سیرا را نداشت!
از تاختن رمبیگ به دل جنگل تا پیمودن مسیر بسوی قصر هکتور، تنها چند دقیقه‌ای طول کشید
رمبیگ با آن سرعت و هوشیاری وقتی در مسیر‌های تاریک قلمرو پیش می‌رفت بیشترو بیشتر لوریانس را نسبت به خود به طمع می انداخت
چطور میتوانست چنین موجود حیرت انگیزی را به دیگری بدهد؟
به محوطه‌ی چمن‌پوش پشت عمارت که رسیدند، دیگر خودش هم می‌توانست گریه‌ی شدید کودک را بشنود
جیغ‌هایش چنان عمیق بودند که لوریانس فکر کرد حتماً اکنون گلوی کوچکش به سوزش افتاده!
درحالی که از پشت رمبیگ پایین می‌پرید و نگاهش به عمارت بود زمزمه کرد– یعنی چش شده…
چند قدمی پیش رفت و سپس رو کرد به رمبیگ:
لوریانس – توهم با من میای مگه نه؟
رمبیگ– اگه بخوای میام
اکنون که قدم زنان بسوی ایوان می‌رفت کمی مضطرب شده بود
نور مشعل‌های خوابگاه هکتور از پشت پرده‌ی ورودی ایوان به چشم می خورد لوریانس سایه‌ی دو مرد را در در اتاق میدید که در میان جیغ‌های گوش خراش نوزاد پچ پچ می کردند
به یکقدمی ایوان که رسید لحظه‌ای ایستادو نگاهی به رمبیگ انداخت، بازوی راستش را روی گردن او انداخت و گفت– کنار من حرکت کن
رمبیگ همانطور که او خواسته بود از پهلو نزدیکش ماندو سپس لوریانس با صدایی کمی بلند گفت– هکتور…
حواسش به سایه‌ی دو مرد بود که با شنیدن صدای لوریانس سرشان را بسوی ایوان چرخاندند
لحظه‌ای بعد یکی از آن دو چند قدم سریع برداشت و به ایوان نزدیک شد
پرده را کنار زدو لوریانس، هکتور را در مقابل خود دید
چهره‌اش آشفته و نگاهش نگران بود
ناباورانه به او و رمبیگ نگریست و گفت– لوریانس!
لوریانس درحالی که سعی داشت از گوشه و کنار هکتور به داخل چشم بیندازد و کودک را پیدا کند گفت– چی شده؟
همانموقع هکتور تعجب و حیرت را کنار گذاشت و درحالی که راه را برای ورود آنان باز میگذاشت بالحنی ماتم زده گفت– نمیدونم! چند ساعته که یه بند جیغ میزنه نمیدونم چش شده..
لوریانس و رمبیگ وارد شدند
مرد دیگری که سایه‌اش را دیده بود نیکولاس بود،
بازوانش را درهم قفل کرده و اکنون کنار گهواره‌ی ماروین ایستاده بود
ندیمه و پزشک هم گوشه‌ای بودند و اکنون وحشت زده به رمبیگ می نگریستند
نیکولاس نگاهی به لوریانس انداخت و لبخند صمیمانه‌ای زد:
نیکولاس– نگران نباش لوریانس، چیزیش نیست فقط مادرشو میخواد
لوریانس درحالی که ناخواسته قدمهایش سریع شده بود بسوی گهواره رفت
هکتور نیز بدنبال او می آمدو توضیح میداد– پزشک میگه مریض نیس ولی هرکاری میکنیم آروم نمیگیره!
نگرانی به وضوح در لحن و صدای هکتور پیدا بود
تعجبی نداشت، او برای متولد شدن این عتیقه‌ی کوچک زحمت زیادی کشیده بود!
لوریانس نگاهی به درون گهواره انداخت، صورت کودک از شدت گریه سرخ سرخ بود و تماشای بی‌تابی‌اش قلب او را بدرد آورد..
دست در گهواره برد و او را درآغوش گرفت
بی‌توجه به جیغ‌ آزاردهنده‌اش سر در گریبان نوزاد فرو برد و بوسه‌ای آرام و طولانی به سرشانه‌ی ظریفش زد
گونه‌اش را مماس با گونه‌ی نرم و ملتهب کودک قرار داد و در گوشش زمزمه کرد– ششـ… کوچولو… چیزی نیست، آروم باش…
همانطور که درحال نوازش کودک بود بسوی رمبیگ رفت و گفت– رمبیگ… مشکلی داره؟
رمبیگ پوزه‌اش را به جسم بی‌قرار کودک نزدیک کردو او را عمیق بو کشید:
رمبیگ– سالمه، چیزیش نیست. بهش شیر بده
لوریانس همانطور که در مقابل رمبیگ و پشت به بقیه ایستاده بود سینه‌اش را از گوشه‌ای درآورد و اینبار کودک بدون اینکه نیاز به راهنمایی داشته باشد با ولع دهان کوچکش را به سینه‌ی مادر فشرد! رفتارش چنان حریصانه و بی‌تاب بود که جگر لوریانس را آتش زد!
گویا مشکل همین بود چراکه بلافاصه آرام گرفت!
چنان غرق در مکیدن شیر بود که گویی جز آن دیگر هیچ چیز از این دنیا نمی‌خواهد
صدای نیکولاس را از پشت سر شنید که خطاب به هکتور گفت– دیدی مرد؟ بهت گفتم اینقدر نگران نباش، لارا هم وقتی کوچیک بود گاهی همینطور بی‌تابی میکرد… حالا بیاید بریم بیرون تا راحت به بچه شیر بده.
لوریانس پس از اینکه صدای قدم برداشتن و بازو بسته شدن در را شنید، با خیال راحت برگشت تا بسوی تخت برود
باید حدس میزد که هکتور هنوز آنجاست!
با اینحال به او توجهی نکرد و گوشه‌ی تخت نشست
تمام حواسش به شیر خوردن کودک بود و اگرهم سرش را بلند می کرد نگاهی به رمبیگ می انداخت که صبورانه گوشه‌ای منتظر لوریانس ایستاده بود
مدتی در سکوت گذشت تااینکه هکتور گفت– نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که اومدی..
لوریانس حرف او را برید– بخاطر کمک به تو نیومدم
هکتور با لحنی که کاملا دلسوزی پدرانه درآن مشهود بود گفت– میدونم، ولی تو نمیخواستی درگیر کارای بچه بشی
لوریانس نیم نگاهی به او که سمت راست تخت ایستاده بود انداخت و گفت– هنوزم نمیخوام، ولی صدای جیغ زدنش نصف قلمرو رو بیدار کرده بود
هکتور لبخند زدو لحظه‌ای سرش را پایین انداخت، سپس با حالتی محترمانه گفت– به هرحال الان خداروشکر میکنم که اینجایی
لوریانس پاسخی به او نداد، حواسش جمع چیز دیگری بود!
صدای زوزه‌ی یک گرگ غریبه از اعماق جنگل به گوش می رسید
نگاهش به نگاه رمبیگ گره خورد
لوریانس– اون کیه؟
به زبان انسانها حرف میزد چراکه رفته رفته عصبی میشد. آیا سیرا بود که باکمال وقاحت زوزه می کشید و رمبیگِ او را فرا می‌خواند؟
رمبیگ درحالی که بسوی او پیش می آمد غرید– سیراست. منو صدا میزنه
اخم لوریانس بیشترو بیشتر درهم رفت– نه!
بااین حالتی که رمبیگ نزدیک میشد پیدا بود که میخواهد لوریانس را برای رفتن راضی کند
هکتور که شاهد برافروختگی لوریانس بود نگاهی به گرگ انداخت و با تردید گفت– هی… اگه مشکلی پیش اومده بچه رو بذار روی تخت… زخمی‌ش نکنین!
رمبیگ با چشمان درشت تاریکش نگاهی عمیق به لوریانس انداخت و گفت– اون میخواد یچیزی بهم نشون بده، درباره‌ی امنیت قلمرو
لوریانس همچنان بدبینانه به او خیره ماند بود
رمبیگ گونه‌ی او را با پیشانی‌اش نوازش کردو گفت– مثل قبل بهم اعتماد داشته باش
سپس به لوریانس پشت کردو از ایوان خارج شد.
برای دقایق طولانی با پیشانی چین خورده به مسیر دور شدن رمبیگ خیره مانده بود
به خود لعنت می فرستاد که بخاطر کودک آنجاست و نمیتواند همراه رمبیگ برود!
خداراشکر میکرد که دروغ و دغلکاری در ذات گرگها جایی ندارد
گرچه همراه شدن رمبیگ با سیرا تلخ بود ولی وقتی او به لوریانس اطمینان میداد که نگران چیزی نباشد، قلبش تا حد زیادی سبک می‌شد
نگاهی به کودک انداخت که حین شیر خوردن در آغوشش بخواب رفته بود
لپ‌ شفاف و تپلش تقریباً نصف صورتش را تشکیل میداد!
پلکهای ظریفش بسته بود و لوریانس انشعابات باریک مویرگ‌های خون را برآنها می دید
دهان نیمه بازش هنوز نوک سینه‌ی او را در حصار گرم و نرم خود گرفته بودند و بااینکه خواب بود حاضر نمیشد سینه‌ی مادر را رها کند
چشمان لوریانس بر ماروین کوچکش بود و ذهنش در دامنه‌های کوهستان حوالی رمبیگ و سیرا می چرخید
هیچ نمی فهمید چرا در تمام این دنیا زندگی او باید اینهمه سردرگمی داشته باشد!
هکتور– چیزی بینتون پیش اومده؟
هکتور با فاصله‌ و محتاطانه آنسوی تخت نشست. لحنش آرام و بی‌آلایش بود و بنظر نمی‌رسید قصد نصیحت کردن یا طعنه زدن داشته باشد
لوریانس بدون اینکه به او بنگرد زمزمه کرد– نه.
هکتور فهمید او نمیخواهد در اینباره صحبت کند
چند لحظه‌ی سکوت کردو سپس گفت– اگه خوابش برده ببرمش تو گهواره. بیشتر از این مزاحمت نمیشم..
لوریانس درحالی که با انگشت شصتش دست کوچک ماروین را نوازش می‌کرد گفت– ولم نمیکنه، میترسم دوباره بیدار بشه
هکتور– باید عادت کنه
سرش را چرخاندو به هکتور نگریست
یک زنجیر باریک طلایی به گردن آویخته بود
ماهیچه‌های برآمده‌اش از گوشه و کنار جلیقه‌ خودنمایی می کرد و گیسوان تیره‌اش بر شانه رها بود
لحظه‌ای نگاهشان باهم تلاقی کرد
چشمان کشیده‌ی جذاب هکتور بر چهره‌ی لوریانس غلطید، تا سرشانه‌هایش پایین خزید و درنهایت بر سینه‌ی گرد بیرون افتاده‌ی او خیره ماند
آب دهانش را قورت دادو درحالی که نفس عمیقی می‌کشید سرش را پایین انداخت
از قرار معلوم عزمش را جزم کرده بود آنشب آقا باشد و گستاخی نکند!
لوریانس از جا برخاست و با قدمهایی آهسته بسوی گهواره رفت. ماندن در آنجا بیش از این جایز نبود!
کودک را با احتیاط از خود جدا کرد و سرجایش خواباند
چند لحظه‌ای همانجا ایستاد و درحالی که لباسش را مرتب میکرد به کودک نگریست تا مطمئن شود خوابیده است
سپس بدون اینکه نگاهی به هکتور بیندازد بسوی در ایوان رفت
هنوز یک قدم فاصله داشت که متوجه شد هکتور پشت سرش می آید.
هکتور– ممکنه بازم بهش سر بزنی؟
لوریانس ایستاد و پس از ثانیه‌ای مکث آرام گفت– نمیدونم، برام سخته به خونه‌ی کسی برگردم که میخواست رمبیگو بکشه
هکتور آهی کشید و بالحنی مطمئن گفت– من هیچ وقت نمیخواستم بکشمش… اون تیرا فقط برای متوقف کردن تو بود
لوریانس بسوی او چرخید و با اخم گفت– تو هرجوری که تونستی رمبیگ منو عذاب دادی! به گردن کلفتیت نناز لرد هکتور، اون بخاطر امنیت من سکوت کرده بود وگرنه تیکه تیکه کردن امثال تو براش کاری نداره…
هکتور مردمک چشمانش را در قاب چرخاندو باحالتی که سعی داشت لوریانس را آرام کند گفت– میدونم لوریانس، همه‌ی اینچیزارو میدونم… ولی الان درباره‌ی ماروین حرف میزنم نه مشکلات بین منو تو
لوریانس بلافاصله گفت– ماروین دقیقا همون مشکل بین ماست که ظاهراً هیچ جوری قرار نیست رفع بشه! فقط روز به روز بیشتر رشد میکنه و قدمیکشه.. اون تنها دلیلیه که منو به دنیای کثیف انسانها وصل کرده
بنظر میرسید هکتور هیچ از این اظهار نظر تند لوریانس نسبت به پسرش خوشش نیامد چراکه او هم متقابلا اخم درهم کشید و گفت– خوبه! اصلا میخوای برای انتقام سگ مسخر…
لوریانس دیگر به او اجازه‌ی ادامه حرفش را نداد
عقده‌ها و کینه‌های قدیم را در مچ دست راستش جمع کرد و با یک جهش مشت محکمی به صورت هکتور کوبید!
بلافاصله خون از بینی‌اش جاری شدو درحالی که دستش را درمقابل زخم صورتش گرفته بود متحیرانه به لوریانس نگریست
هکتور– چرا میزنی؟!
لوریانس از میان دندانهایش غرید– چرا میزنم؟؟
و مشت دیگری نثار فک هکتور کرد و اینبار شدت ضربه‌اش آنقدری بود که او را به عقب براند!
هردو درحین بحث جدل گوشه‌ی نگاهشان بسوی ماروین بود تا بیدارش نکنند
هکتور چند لحظه‌ای با پیشانی چین خورده مشغول کنترل خون بینی و گوشه‌ی لبش بود و درهمان حین گفت– هیچ معلومه چه غلطی میکنی؟!
لوریانس انگشت اشاره‌اش را بسوی او بلند کردو با جدیت گفت– فکر کردی دردش بیشتر از درد زخمای پشت رمبیگه؟ یادت که نرفته چطور با بی‌رحمی تیر بارونش کردی! حالا اینقدر گستاخ شدی که سگ خطابش میکنی؟… بی شرم!
این را گفت و با عصبانیت از در ایوان گذشت
خداراشکر هکتور دنبال او نیامد، اما پس از کمی پیش رفتن متوجه شد که نیکولاس آنجا حاشیه‌ی جنگل ایستاده.
بنظر می رسید که منتظر اوست!
انگشتانش بخاطر ضربات محکمی که به هکتور زده بود گزگز می کرد
همانطور که مچ دستش را کمی تاب میداد بسوی نیکولاس رفت
او گیسوان بلند طلایی‌اش را پشت سر بافته بود و قامت راست مردانه‌اش در آن ردای خوش‌نقش زربافت که درتاریکی شب کمی سوسو می‌زد جذاب بنظر می رسید
نگاهی به دست لوریانس انداخت و پرسید– درد میکنه؟
لوریانس درمقابل او ایستادو گفت– یکم محکم زدمش، چیزی نیست
نیکولاس کوتاه و باوقار خندید.
مثل قبل صمیمی و خون‌گرم بنظر می رسید.
لوریانس در تاریکی نگاهی به چهره‌ی روشن او انداخت و گفت– منظر من بودید؟
نیکولاس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو همانطور که اشاره میکرد لوریانس درکنارش بسوی مسیر جنگلی حرکت کند گفت– اره، میخوام باهات صحبت کنم
لوریانس لحظه‌ای مردد ماند و سپس همراه او قدم برداشت. از طرفی دلش نمیخواست باره دیگر یک انسان را وارد قلمرو کند و از طرف دیگر با حرفهایی که از آرگوت شنیده بود اکنون احترام و محبت خاصی نسبت به نیکولاس در قلب خود حس میکرد
نیکولاس– آرگوت همه چیزو درباره‌ی تو و رمبیگ به من گفت، درباره‌ی علاقه‌ای که تو بهش داری و اتفاقی که بینتون افتاده… امروزم اومده بود جنگل تا مثلا یکم نصیحتت کنه…
درحالی که نگاهش به مسیر تاریک پیش رو بود و با تمأنینه قدم میزد، لبخند به لب گفت– اما نمیدونم تو بهش چی گفتی که اینطور بهم ریخته. ازم گوشه میگیره و شرم میکنه…
لحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس ادامه داد– من نیومدم که نصیحتت کنم، حتی به آرگوت هم گفته بودم تو کارت دخالت نکنه ولی اون دلسوزتر از این حرفاست
اخم ریزی بر پیشانی‌ لوریانس افتاد و زمزمه کرد– دلسوز..
کم کم از مسیر تنگ و تاریک خارج می‌شدند و به قسمت های خلوت‌تر جنگل می‌رسیدند که درختان قدری کنار رفته و نور مهتاب به زیبایی بر مسیر چتر می افکند
لوریانس‌– من به جناب آرگوت بی احترامی نکردم فقط خواستم که نسبت به آدما واقع بین باشن… بعلاوه، از قرار معلوم شمارو به چشم غذا می بینن و این خیلی دردناکه!
نیکولاس باره دیگر با صمیمیت خندید و سرجایش ایستاد
لوریانس هم ناچاراً متوقف شد و درمقابل او قرار گرفت.
نیکولاس درحالی که آستین دست راستش را با احتیاط بالا می کشید گفت– اره دردناک بنظر میرسه
لوریانس با سردرگمی به او می نگریست نمیفهمید چرا نیکولاس در مقابل او آستینش را بالا می زند! تااینکه لحظه‌ای دستش را بسوی لوریانس کمی بالا آورد
دو حفره‌ی عمیق ضعف‌آور بافاصله‌ای نزدیک درست روی شاهرگش دیده میشد و اطراف هرحفره را هاله‌ای کبود رنگ فرا گرفته بود
مو به تن لوریانس راست شد!
آنها جای دندان نیش خوناشام بودند!
لوریانس– اوه خدایا…
قلبش از دیدن آن حفره‌ها و تصور عذابی که نیکولاس برای هربار سیرآب کردن آرگوت می کشید، در سینه فشرده شد!
نگاه دلسوزانه‌ای به چهره‌ی نیکولاس انداخت. او آرام بود و لبخند محوی برچهره داشت
نیکولاس– اوایل سخت بود، ولی حالا بعد از شیش سال دیگه بهش عادت کردم…
سپس درحالی که دوباره مچ دستش را می پوشاند ادامه داد– خداروشکر که آرگوت تاحدود زیادی روی عطشش کنترل داره! اون هرسه ماه یکبار به قدر احتیاجش ازم تغذیه میکنه…
پس از اتمام کارش به چهره‌ی ماتم زده‌ی لوریانس نگریست و نفس عمیقی کشید:
نیکولاس– ببین لوریانس، چیزایی تو این دنیا هست که توضیحش خیلی سخته. مثل زخم دسته من، مثل عشقی که تو نسبت به رمبیگ داری…
لوریانس درحالی که سعی داشت باادب باشد و تندی نکند گفت– رمبیگ فرق داره! اون هیچ وقت تاحالا به من صدمه نزده…
نیکولاس هوشمندانه حرف او را برید و گفت– ولی تو ازش میخوای بهت صدمه بزنه!
لوریانس سکوت کردو نیکولاس ادامه داد– مگه همینطور نیست؟ مگه تو نمیخوای جفتش باشی؟ اگه اون به خواسته‌ی تو عمل میکرد معلوم نبود زیرش زنده بمونی یا نه!
نیکولاس بی‌پرده حرف می زدو از همین رو لوریانس با شرم سرش را به زیر انداخت
نیکولاس– آرگوت هیچ وقت نمیخواست به من صدمه بزنه درست مثل رمبیگ.. اما زندگی یه خوناشام به خون وابسته‌ست! من هنوز فراموش نکردم که چطور از ذات خودش متنفر بود و میخواست از تشنگی بمیره، این خودم بودم که اصرار کردم از خونم بنوشه و زنده بمونه….
با انگشت اشاره‌اش چانه‌ی لوریانس را لمس کردو آرام سر او را بالا آورد
چشمان سبز صمیمی‌اش اکنون آمیخته به غمی سنگین بود
نیکولاس– هربار که خونمو مینوشه از منم بیشتر زجر میکشه ولی نمیتونه این وضعو تغییر بده. حاضره بمیره ولی دیگه اینکارو نکنه… اما چطور؟ اگه اون بمیره من چطور میتونم زندگی کنم؟ میدونی لوریانس، منو تو خیلی شبیه همیم… میدونم که تو هم بدون رمبیگ نمیتونی زندگی کنی..
لحظه‌ای مردد ماندو سپس ادامه داد– منو آرگوت، اوایل آشنایی‌مون یدفه باهم خوابیدم..
چشمان لوریانس در حدقه گرد شدو ابتدا فکر کرد اشتباه شنیده است!
لوریانس– چی؟!
حیرت زده به نیکولاس چشم دوخت و من و من کنان گفت– چیکار… چیکار کردین؟!
نیکولاس سرش را پایین گرفت و برای چند لحظه ساکت ماند. بنظر میرسید برای شرح دادن این موضوع با خود کلنجار می رود ولی درنهایت دوباره به او نگریست و گفت– درست شنیدی، باهم خوابیدیم
معده‌ی لوریانس از تصور عشقبازی دو مرد تنومند چون نیکولاس و آرگوت بهم پیچید و اخمهایش از انزجار درهم رفت:
لوریانس– این دیگه چجورشه!
نیکولاس که گویا انتظار چنین واکنشی را داشت لبخند زد و گفت– همچین چیزی غیرمنطقی بنظر میرسه نه؟
لوریانس ناخواسته ابرو بالا انداخت و پاسخ داد– اخه چطور ممکنه…
نیکولاس بلافاصله حرف او را تایید کرد– دقیقا موضوع همینه لوریانس! عشقبازی دوتا مرد همونقدر غیرمنطقیه که رابطه‌ی گرگ با یه انسان!
باید فکرش را میکرد که او از بیان این حرفها میخواهد به همین موضوع برسد
آهی کشید و باکلافگی گفت– شما گفتین نمیخواین نصیحتم کنین..
نیکولاس حرف او را برید– گوش کن لوریانس، تنها منطق پشت رابطه‌ی بین منو آرگوت، و علاقه‌ای که تو به رمبیگ داری، عشقه. اما عشق گاهی میتونه آدمو به اشتباه بندازه…
نیکولاس نفس عمیقی کشید و از لوریانس خواست دوباره به مسیر ادامه دهند و سپس گفت– منو آرگوت خیلی همدیگرو دوست داشتیم.. اونقدر زیاد که حتی نمیدونستیم داریم چیکار میکنیم! زمانی به خودمون اومدیم و دیدیم لخت روی تختیم .. به آرگوت گفتم هی ما داریم چیکار میکنیم؟ ولی اونم مثل من سردرگم بود!
دراین لحظه همانطور که قدم میزدند نیکولاس بازوی راستش را دور شانه‌ی لوریانس گذاشت و با لحنی دلسوز و برادرانه گفت– این چیزیه که داره برای تو هم اتفاق میفته… درست مثل منو آرگوت، تو هم اونقدر رمبیگو دوست داری که نمیدونی داری چیکار میکنی!
اگه منو آرگوت باهم خوابیدیم دلیلش این نبود که خیلی برای هم جاذبه‌ی جنسی داشتیم یا… یا چمیدونم لمس بدن مردا برامون لذت بخش تره.. دلیلش عشق بود!… ما فقط دنبال راهی بودیم که اونقدر بهم نزدیک بشیم تا هیچکس نتونه از هم جدامون کنه
سپس در حین حرکت نیم نگاهی به لوریانس انداخت و پرسید– دلیل تو هم همینه نه؟
لوریانس که هنوز شوک زده و سردرگم بود گفت– من فقط نمیخوام از دستش بدم… رابطه‌ی اون با سیرا باعث جداییمون میشه..
نیکولاس– کاملاً میفهمم چه حسی داری.. منو آرگوت نمیخواستیم به ازدواج فکر کنیم چون زنا میتونستن باعث بشن از هم جداشیم.. بنابراین خودمون اون نقشو برای هم پُر کردیم… برای اینکه هیچکسه دیگه نتونه وارد خلوتمون بشه! حالا تو، اینقدر رمبیگو دوست داری که میخوای جفتش بشی و اطمینان پیدا کنی که کسی نمیتونه ازت جداش کنه
لوریانس با افکاری مغشوش نوار گیسوانش را پشت گوش فرستادو پرسید– چطور…ازدواج کردین؟
نیکولاس شانه‌ای بالا انداخت و گفت– سخت بود! اما درنهایت تسلیم رسم و رسومات دربار شدم.. آرگوت بهم دلداری میداد ولی من با چشمام میدیدم که اونم نگرانه. اینجوری بود که…
خنده‌ی کوتاهی کرد و ادامه داد– تا یک هفته زنم تنها میخوابید من اصلا نزدیکش نمیشدم. آرگوت میگفت هرشب صدای گریه‌ش رو میشنوه، میدونی هیچ ازش خوشم نمی‌اومد… اما درنهایت اون اتفاق افتادو…
در این لحظه سکوت کردو ایستاد. بنظر می رسید نمیخواهد از آن جلوتر برود. لوریانس یکبار دیگر درمقابل او قرار گرفت و منتظر شنیدن پاسخ سوالش ماند. نیکولاس بازوانش را درهم گره زدو رو به لوریانس گفت– ببین لوریانس، نمیخوام زیادی وارد جزئیات بشم ولی اینو بگم که من الان زنمو دوس دارم، درعین حال منو آرگوت همیشه کنار هم هستیم و برخلاف تصورم زنم هیچ وقت باعث جداییمون نشد.. لارا که بدنیا اومد آرگوت حتی بیشتر از من مشتاق بود و با تمام وجود براش پدری کرد.. حرفم اینه که الان توی زندگی من همه چیز جای درستش قرار گرفته
در این لحظه با دست راست شانه‌ی لوریانس را صمیمانه لمس کردو با لحنی اطمینان بخش گفت– باید این دوران رو بگذرونی اما مراقب باش عشق تورو به اشتباه نندازه.. آرگوت میخواست همینو بهت بگه.
لوریانس پاسخی به او نداد و تنها به لبخندی بسنده کرد. هضم حرفهای نیکولاس برایش دشوار بود چراکه او نسبت به رمبیگ احساساتی قوی داشت، بااینحال سوالات زیادی در ذهنش ایجاد شده بود و از پرسیدنشان شرم می کرد
به همین خاطر ترجیح داد در سکوت و با لبخندی گرم نیکولاس را بدرقه کند
هردو هنوز همانجا ایستاده بودند که متوجه حرکتهایی از سمت راست خود شدند
سرهایشان به آنسو چرخید و لحظه‌ای بعد رمبیگ و سیرا درکنارهم از لابه‌لای درختان بیرون آمدند
لوریانس بلافاصله اخم کردو رمبیگ که حواسش به او بود کمی از سیرا فاصله گرفت
نیکولاس– سیرا اونه؟
نیکولاس چند لحظه‌ای را صرف تماشای گرگ سفیدی که ظاهری آشفته داشت و که کمی دورتر ایستاده بود کردو سپس رو به لوریانس گفت– خیلی خوشگله!
لوریانس از تعریف او خوشش نیامد و خود را مشغول نوازش گردن رمبیگ نشان داد.
رمبیگ– لوریانس، اتفاقات بدی قراره بیفته
لوریانس به چشمان درخشان او نگریست و گفت– چی شده؟
رمبیگ هنوز پاسخی به او نداده بود که نیکولاس گفت– من دیگه برمیگردم به قصر، به حرفام فکر کن
لوریانس بسوی او سر تکان دادو محترمانه گفت– ممنونم لرد نیکولاس
نیکولاس لبخندی زدو همانطور که بسوی مسیر بازگشت قدم بر میداشت گفت– و درضمن، دیگه به اهریمنِ من طعنه نزن!
لوریانس پوزخندی زدو رو به بلندی‌های تاریک درختان گفت– فرکا (ferka) اونجایی؟
صدای هو هوی جغدی از میان تاریکی به گوش رسید.
لوریانس– همراه لرد نیکولاس برو و مطمئن شو مسیر برگشت رو درست میره
فرکا بال‌هایش را باز کردو با سبکی خاصی بسویشان سرازیر شد. جغدها در شب دیدبان‌های بینظیری بودند و آنقدر استادانه بال میزدند که حتی گوشهای تیز رمبیگ از شنیدن صدای بال زدنشان عاجز بود!
پس از اینکه نیکولاس و فرکا به قدر کافی دور شدند،
نگاه دقیقی به رمبیگ انداخت و پرسید– کجا رفتی؟
رمبیگ با لحنی خشمگین غرید– سیرا اون مهاجرا رو به من نشون داد، جمعیتشون فراتر از حد تصوره تقریباً به بزرگی یه شهرن!
لوریانس با لحنی شتاب زده پرسید– چقدر فاصله دارن؟
رمبیگ– از ما دورن و چون زنو بچه همراهشونه سرعت حرکتشون خیلی پایینه. چند ماه طول میکشه تا برسن
لوریانس با کلافگی دست به کمرش زدو آهی کشید:
لوریانس– مطمئنی مقصدشون اینجاست؟!
رمبیگ با جدیت خرناس کشید– فقط قلمرو جنگلی از انسانها خالیه وگرنه مناطق اطراف که از سکنه پره! امکان نداره سابجیک یا رایولا اینهمه مهاجر بپذیرن. مسیر اونا مستقیم به طرف ماست!
لوریانس غرولندکنان گفت– موجودات مزاحم از جنگل من چی میخوان..
نگاه نگرانش را به اطراف چرخاند…
در آن تاریکی بوی ناب جنگل را استشمام کرد
تصور اینکه روزی این بهشت وحشی کهن بدست انسانها ویران شود او را دیوانه میکرد!
همانطور که حریصانه سیاهی محض جنگل را می‌کاوید خرناس آرام رمبیگ در اطرافش طنین افکند:
رمبیگ– این قلمرو قرنهاست که میزبان هفده خاندان اصیله، شک ندارم که ورود انسانها باعث انقراض این هفده نژاد میشه…
لوریانس نفس عمیقی کشید و با قاطعیت گفت– ما نمیذاریم این اتفاق بیفته، متحد میشیم و میجنگیم!
رمبیگ به او نزدیکتر شدو برای لحظاتی پیشانی پهنش را مماس با پیشانی لوریانس قرار داد. آنها آلفاهای این قلمرو بودند خشم و آشفتگی‌یشان نسب به مهاجمان فراتر از حد تصور!
مدتی در سکوت گذشت و درنهایت لوریانس خطاب به رمبیگ زمزمه کرد– بیا بریم
تازه برای برگشتن به غار قدمی پیش گذاشته بود که رمبیگ گفت– من امشب پیش سیرا میمونم
موجی از تحیر و خشم از سرتاپای لوریانس گذشت و فوراً نگاه تیزش را به سیرا دوخت:
لوریانس– یعنی چی!؟
سیرا کمی بی قرار بنظر می رسید و بااینکه سکوت کرده بود سرجای خود بند نمیشد
حدس‌هایی زدو بیش از پیش متنفر و منزجر شد
درحالی که اخم درهم کشیده بود خطاب به رمبیگ پرسید–اون تو دوره‌ی فحل؟؟
رمبیگ خط نگاه لوریانس را دنبال کردو لحظه‌ای بی‌تابی سیرا را از نظر گذراند:
رمبیگ– درسته، روزه یازدهم فحل.. اون به من احتیاج داره لوریانس

توضیحات:

( اصطلاح «فحل» به دوره‌ای اطلاق میشه که ماده تمایل شدیدی برای جفت گیری با نر داره. فحل در گرگهای ماده فقط یکبار در سال اتفاق میفته و اونقدر شدیده که ممکنه ماده با هر نری که دورو برش بود جفت گیری کنه!
دوره‌ی فحل ده تا چهارده روز طول میکشه که در ده روز اول حیوان خونریزی (پریود) داره و بویی از خودش منتشر میکنه که نرها رو از نقاط مختلف بسمت خودش میکشونه. ماده از روز دهم تا چهاردهم فحل که خونریزی کم و یا قطع شده به نر اجازه‌ی جفتگیری میده .)

رمبیگ– اره. روزه یازدهم فحل.. اون به من احتیاج داره لوریانس
خنده‌ای عصبی سردادو با بدخلقی رو به رمبیگ گفت:
لوریانس– که اینطور! پس فقط محض رضای خدا میخوای بهش کمک کنی!
چهره‌ی رمبیگ درهم رفت و با جدیت گفت– کدوم کمک؟ من اونو دوس دارم لوریانس!
لحن قاطع رمبیگ مثل یک خنجر در قلب لوریانس فرو رفت! شانه‌اش از خشم لرزید خواست به سیرا هجوم ببرد ولی رمبیگ با گردن به او ضربه زد و محکم به عقب هل داد!
ضربه‌اش آنقدر غافلگیر کننده بود که لوریانس از پشت برزمین افتاد…
شوک و حیرت او از برخورد خشن رمبیگ آنقدر شدید بود که حتی نتوانست از جا برخیزد!
برساعدش تکیه زدو با چشمان در حدقه گرد شده به رمبیگ خیره ماند!
باورش نمیشد! باور نمیکرد بخاطر سیرا چنین رفتاری با او کرده باشد
رمبیگی که همیشه و همیشه پشتیبانش بود و برای محافظت از او در مقابل تمام دنیا می ایستاد،
اکنون بخاطر یک ماده او را زمین زده بود!
برای لحظاتی طولانی با سینه‌ای منجمد به رمبیگ چشم دوخته بود تااینکه سیرا او را بسوی خود فرا خواند
رمبیگ به لوریانس پشت کرد و سردر گریبان سیرا فرو برد و کمی بعد رو به تاریکی وسیع جنگل بلند غرید
به این ترتیب به حیوانات ریز و درشتی که در سایه‌ها پنهان بودند هشدار داد از آنجا دور شوند تا او و جفتش باهم خلوت کنند
در آخر نگاهی به لوریانس انداخت و خرناس کشید– امشب منو به حال خودم بذارو برو. سپیده دم برمیگردم..
ناله‌ی پرنیاز و شتاب‌زده‌ی سیرا باعث شد رمبیگ اندک توجهی را هم که به لوریانس داشت از دست بدهد و غرق در بوییدن او شود!
میدانست معطلی رمبیگ و سیرا بخاطر حضور اوست ولی چطور می‌توانست برود و پاره‌ی قلبش را آنجا برای دیگری باقی بگذارد؟
چطور میتوانست تن داغ و نطفه‌های ارزشمند او را به سیرا وابگذارد..
ولی گویا رمبیگ انتخاب خود را کرده بود و میخواست سیرا ماده‌ای باشد که توله‌هایش را متولد می‌کند!
چقدر دردناک و غیرقابل تحمل..
چانه‌اش لرزید و اشک از چشمانش جاری شد
سپس با صدایی خفه و لحنی ملتمسانه گفت– نه رمبیگ… خواهش میکنم!.. خواهش میکنم اینکارو نکن…
و اینبار بجای اینکه رمبیگ پاسخی بدهد پوزه‌ی سیرا از خشم و بی‌تابی چین خورد و خطاب لوریانس غرید– آلفا لوریانس، داری شأن و احترام خودتو از دست میدی!
باره دیگر قلبش تیر کشید!
دیگر چه چیز قرار بود زیر سوال برود؟
درحالی که با بغضش درگیر بود و کمی تلو تلو میخورد از جا برخاست
چند قدمی را عقب عقب رفت و هرکاری میکرد نمیتوانست از رمبیگ چشم بگیرد
از رمبیگی که چنان غرق در نوازش سیرا بود که بنظر می‌رسید دیگر هیچ چیز از لوریانس در خاطرش نیست!
بر روی دوپای قدرتمند عقبش بلند شد و دو دستش را بر پشت شانه‌ی سیرا ستون کرد
رانهایش را با شور و اشتیاق بسوی زنانگی پر حرارت سیرا پیش کشید تا عضوش را به مقصد برساند…
آنجا چکار میکرد؟
میخواست بماند و شاهد این فاجعه باشد؟
انگشتانش کرخت شده و زانوهایش می‌لرزیدند
درحالی که نفس نفس میزد پلکهایش را بهم فشرد و از آنها رو برگرداند
اهمیت نداد پاهایش چقدر ناتوانند، نگاهی به مسیر تاریک رو به رویش انداخت و شروع کرد به دویدن…
ذهنش پر بود از تصاویر جفت گیری رمبیگ و سیرا که ناخواسته پیش چشمانش سرازیر می شدند
هرچه در تاریکی پیش می رفت و هرچه مسیر های پر پیچ و خم را دیوانه‌وار می‌دوید باز هم این تصاویر آزار دهنده او را رها نمی کردند
دیگر تمام شده بود!
سیرا باردار میشد و با متولد کردن چند توله برای همیشه رمبیگ را به خود وابسته میکرد!
این یک قانون همیشگی بود که گرگها هیچگاه جفت خود را عوض نمیکردند
بر او مسجل شد که دیر یا زود رمبیگ را از دست خواهد داد!
بی‌وقفه دوید و دوید تااینکه در مسیرش مستقیم در آب چشمه‌ی گوزن‌ها فرو رفت
آن چشمه قرن‌ها بود که می‌جوشید و اکنون برکه‌ی پرآب بزرگی هول خود تشکیل داده بود
آب، سرد بود و او هم همین را میخواست
انجماد!
میخواست یخ بزند و دیگر هیچ چیز را حس نکند
ولی زود فهمید این سرما برای خاموش کردن آتش درونش کافی نیست
تصاویر و جملات آزار دهنده از سرش خارج نمیشدند!
از تحقیرهای دوران کودکی تا اتاق‌های کثیف فاحشه خانه
از نامهربانی‌های پدر تا هرزگی‌های مادر
از زورگویی‌های هکتور تا تجاوزهایش
در تمام این زندگی نکبت، جنگل و گرگها تنها اتفاق خوب عمرش بودند
که آنهم می‌رفت تا به خاطره‌ی دردناک دیگری تبدیل شود…
شقیقه‌هایش را محکم فشرد و تمام قد در آب فرو رفت
چشمانش به تاریکی مرموز و سیال زیر آب دوخته شدند
امواج ضعیف ساطع شده از نقطه‌ی جوشش چشمه نواهای سنگینی را به پشت گوشش می‌فرستاد و او را در رخوتی خاص فرو میرد…
فضای ساکن زیر آب چنان او را در خود دفن کرده بود که حس می‌کرد وارد دنیای دیگری شده
درخود میل شدیدی برای متلاشی شدن در آن فضا میدید
میخواست ذرات بدنش در آن رخوت نیست و نابود شوند و این دردها از میان بروند..
اگر نه در دنیای انسانها و نه در دنیای وحشی جایی برای او نبود، پس در این جهان لعنتی چه میکرد؟
او جداً یک تکه‌ی اضافی بود .
نفسی در سینه حبس نکرده بود و درنهایت جریان آب جسم سبک او را بالا کشید…
درحالی که با دستو پای وارفته در سطح آب معلق مانده بود نگاهش به گستره‌ی بیکران آسمان شب گره خورد
به ماه و ستارگان درخشانش..
به دنیای دور از زمین که شاید عاری از درد و رنج بود
آیا مرگ میتوانست او را به آسمانها بفرستد؟
– آلفا لوریانس، آشفته بنظر میرسی
نیازی نبود نگاهی به صاحب صدا بیندازد تا او را بشناسد
خرناس‌های باوقار جیتاک (jitak) را میشناخت
شیرکوهی جذابی که لوریانس وقتی تنها ۱۲ سال داشت با او جنگید

لوریانس با لحنی سرد و ساکن زمزمه کرد– اومدی به محدوده‌ی گوزنا
جیتاک– امیدوار بودم در چنین حالتی منو بازخواست نکنی
لوریانس با همان حالت قبلی گفت– منو رمبیگ بارها تکرار کردیم که شکار اصیل‌زاده‌ها ممنوعه. از این محدوده برو بیرون
با تلفظ نام رمبیگ بار دیگر قلبش فشرده شد
یعنی او اکنون در چه حالی بود؟
چقدر دیگر قرار بود طول بکشد؟
مبادا سیرا درحین عمل جفتگیری بر او سخت میگرفت
ماده‌ی قدرتمندی چون سیرا چقدر طولانی و محکم عضو او را در درون خود قفل می‌کرد؟
آیا این برای رمبیگ دردناک بود؟
و او چرا بجای اینکه نسبت به رمبیگ خشمگین و متنفر باشد چنین نگرانی‌های احمقانه‌ای داشت؟
خرناس آرام جیتاک بار دیگر او را بخود آورد:
جیتاک– بنظر نمیرسه گله گرگای خاکستری قصد رفتن داشته باشن، آلفا لوریانس برای تثبیت رهبری با سیرا میجنگه؟
لوریانس کمی در آب جابه‌جا شد و سپس به جیتاک که لب برکه ایستاده بود نگریست
دو دندان نیش خمیده‌اش از آرواره بیرون زده بود و چشمانش در تاریکی می‌درخشید
لوریانس– اگه لازم باشه بله. قطعاً میجنگم
جیتاک سرش را باحالت خاصی تکان دادو غرید– شک ندارم که پیروز میشی. من جسارت و شهامت تورو سالها پیش دیدم، که قطعا اگه این شهامت در درونت نبود جنگل تورو در خودش نمی‌ پذیرفت
لوریانس با جدیت گفت– با این حرفا نمیتونی بودنت در منطقه‌ی ممنوعه رو توجیه کنی جیتاک
جیتاک– من برای شکار به اینجا نیومدم، غرش رمبیگ رو شنیدم و فهمیدم با سیرا خلوت کرده. بوی تورو دنبال کردم تا بهت اعلام وفاداری کنم آلفا لوریانس. حتی اگه جفت رمبیگ نباشی، من هنوز تورو آلفای جنگل میدونم نه سیرا رو
لوریانس مدتی در سکوت به او خیره ماند تااینکه جیتاک به عقب چرخید و از آنجا دور شد
آهی کشید و سرش را به زیر افکند
نگاهی به انعکاس ماه در سطح رقصان برکه انداخت و یکبار دیگر در آب فرو رفت…
سرما و سکوت برکه نه تنها باعث آرامشش نشد بلکه او را بیشتر به یاد تنهایی‌اش می‌ انداخت
از آب درآمدو کمی همان اطراف بی هدف قدم زد
بامداد هم به سرآمدو آسمان رفته رفته روشن شد
درختان هلو و انگور حاشیه‌ی برکه هنوز پر از میوه بودند ولی او ابداً اشتها نداشت
دوباره به برکه نزدیک شد و لب آب نشست
بااینکه سپیده دم بی‌نهایت سرد بود پاهایش را درآب انداخت
به انعکاس تصویرش در سطح برکه نگریست..
صورتش کبود و بی‌روح بود
همانطور باافکار مشوش به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود که وزش سبک و گرمی را بر پشت کتفش حس کرد
بلافاصله به عقب چرخیدو رمبیگ را پشت سر خود دید
رمبیگ– بدنت داره یخ میزنه
لوریانس اخم کردو دوباره بسوی برکه برگشت
او چطور جرأت کرده بود باکمال وقاحت نزد لوریانس برگردد؟
با لحنی تند و کنایه آمیز رمبیگ را خطاب کرد– خوش گذشت؟
رمبیگ از سمت راست او پیش آمدو همانطور که کنارش برروی دوپا می‌نشست غرید– خسته‌م لوریانس. بلند شو، باید برگردیم…
اخم‌های لوریانس بیشتر درهم گره خوردو گفت– برو پیش سیرا بخواب چرا اومدی دنبال من؟ فکر کردی به تو و اون ماده‌ی دزدت اجازه میدم هرجور که میخواین تحقیرم کنین؟؟
رمبیگ از پهلو به او نزدیکتر شد تا بدنش با بدن لوریانس مماس بماند و کمی او را گرم کند
اما لوریانس هرلحظه با یادآوری بی‌محلی‌های رمبیگ خشمگین‌تر میشد از همین رو محکم او را هل دادو از کنار خود پس زد!
لوریانس– برو گمشو نمیخوام ببینمت! تو اونقدر بی‌شرمی که جلوی چشمای من رفتی رو سیرا!
رمبیگ که اکنون یکقدم از او فاصله گرفته بود خرناس کشید– واقعا جوره دیگه‌ای میشد تورو از اونجا دور کرد؟! لوریانس به خودت بیا، تو حق نداری منو سرزنش کنی!
لوریانس نگاه تیزی به او انداخت و شانه‌اش از خشم لرزید:
لوریانس– از اینجا میرم! از این جنگل لعنتی میرم و تو با سیرای عزیزت خوش باش…
رمبیگ با جدیت غرید– هرجای این دنیا که بری من به راحتی بوی بدنتو ردگیری میکنم. هیچ وقت نمیتونی ازم خلاص بشی
لوریانس فریاد کشید– چرا؟؟ چرا باید دنبالم بیای؟؟
رمبیگ نگاهی عمیق به خشم و آشفتگی او انداخت و باحالتی سرزنشگرانه گفت– هیچ معلومه چی داری میگی؟ چرا منو تو باید بخاطر وجود سیرا از هم جدا بشیم؟!
چانه‌ی لوریانس از بغض لرزید و درحالی که هنوز اخم به چهره داشت اشکی از چشمانش جاری شد
ضربه‌ای به سینه‌ی خود زدو تاکید کرد– چون من اینجوری میخوام! نمیتونم فراموش کنم دیشب چطور بهم پشت کردی…
رمبیگ– تو چاره‌ی دیگه‌ای برام باقی نذاشتی! وقتی مثل یه بچه لج میکنی نمیدونم چطور باید قانعت کنم
این دومین بار بود که عشق او را لجاجت می نامیدند!
یکبار هکتور و اکنون هم رمبیگ
شاید هم آنان مقصر نبودند بلکه این در ذات همه‌ی نرهای دنیاست که درمقابل درک احساسات، کور باشند!
رمبیگ– لوریانس…
او باره دیگر محتاطانه به لوریانس نزدیک شدو با غرشی آرام گفت– فقط بگو مشکل اصلی چیه؟ چرا نمیتونی سیرا رو تحمل کنی؟
لوریانس اشک دیگری را نیمه‌ی راه پایین غلطیدن از گونه‌‌ی خود گرفت و با بدخلقی گفت– اون میخواد تورو از من بگیره!
رمبیگ بلافاصله گفت– اون نمیخواد اینکارو بکنه! اصلا اگه همچین قصدی داشت من حتی نزدیکش نمیشدم، تو اونو نمیشناسی…
لوریانس اینبار با مشت‌های گره شده سر او داد کشید– ولی دیر یا زود این اتفاق میفته! تو داری باهاش جفت گیری میکنی و ازش لذت میبری، نطفه‌ت رو بهش میدی و اون توله‌هاتو بدنیا میاره با این وضع دیگه من چه جایی تو زندگیت دارم؟! تو خواه ناخواه جذبه اون میشی..
رمبیگ که اکنون رگه‌هایی از خشم در لحنش ظاهر میشد غرید– پس به من اعتماد نداری
لوریانس بر حرف خود اصرار ورزید– این غریزه‌ست رمبیگ غریزه! تو نمیتونی با اطمینان دربارش حرف بزنی

رمبیگ با پوزه‌ی چین خورده به او نزدیکتر شد، آنقدر که تنها یک وجب با لوریانس فاصله داشت:
رمبیگ– حالا تو از من چی میخوای لوریانس؟ چی راضیت میکنه؟
لوریانس نفسش را در سینه حبس کردو درحالی که به چشمان او خیره بود گفت– انتخاب کن، من یا سیرا
رمبیگ لحظه‌ای مکث کردو سپس مأیوسانه کمی عقب رفت. نگاهش را به برکه دوخت و گفت– چطور میتونی این حرفو بزنی؟ تو و سیرا هرکدوم جایگاه متفاوتی دارین..
صدای لوریانس از هجوم بغض لرزید و با حرص گفت– و چرا من نمیتونم جایگاه سیرا رو داشته باشم؟ چرا من نمیتونم جفتت باشم؟
رمبیگ بدون اینکه بسوی او بنگرد آرام گفت– بس کن لوریانس.. اصلا نمیفهمی چی داری میگی!
لوریانس سرش را پایین گرفت و گلوی سنگین خود را لمس کرد
چرا عشق و علاقه‌ی او برای رمبیگ قابل درک نبود؟
مدتی در سکوت با خود کلنجار رفت و سپس زمزمه کرد– بخاطر هکتوره؟ چون.. چون اون قبلا جسم منو تصاحب کرد…
بغضش را قورت دادو در ادامه گفت– چون اون شب بوی منو حس کردی و فهمیدی از هکتور تحریک شدم؟ تو منو نبخشیدی؟ .. برای همین نمیخوای…
رمبیگ حرف او را قطع کردو گفت– چطور به همچین نتیجه‌ای رسیدی؟
لوریانس با فورانی ناگهای دستانش را در گیسوان سرد نمدارش فرو برد و با حرص گفت– چون تا قبل از اینکه اون عوضی سرو کله‌ش پیدا بشه ما هیچ مشکلی باهم نداشتیم!!
رمبیگ تاکید کرد– ما هنوزم هیچ مشکلی باهم نداریم لوریانس! تو رابطه‌ی منو سیرا رو از زاویه‌ی نادرستی میبینی
سر چرخاندو نگاه دقیقی به رمبیگ انداخت
به پوزه‌ی خوش‌تراش و چشمان نافذش
به جسه‌ی بزرگ و ماهیچه‌های قدرتمند سینه‌اش
به مخمل سیاه و یکدست بدنش که اکنون در تابش طلوع صبحگاهی می‌درخشید
گرمای اطمینان بخش آغوش او را به یاد آورد و نوازش‌های خیس زبانش…
چطور میتوانست اینها را با دیگری شریک شود و تاابد در اضطراب از دست دادنش دستو پا بزند؟
مدتی به رمبیگ خیره ماندو سپس آرام گفت– چطور تحمل کنم تو سیرا را دوست داشته باشی، بغلش کنی.. نوازشش کنی..
رمبیگ– بهش حسادت میکنی؟
لوریانس اخم ریزی کردو گفت– اسمشو هرچی که میخوای بذار.. ولی اگه اونو انتخاب کنی من از اینجا میرم
دروغ میگفت.
نمیخواست برود، مقصودش این بود که حساسیت رمبیگ را برانگیزد و موفق هم میشد
رمبیگ خشمگین بسوی او برگشت با حالتی که پیدا بود از بهانه تراشی‌های لوریانس به تنگ آمده غرید– اینقدر حرف از رفتن نزن!
لوریانس با پیشانی چین خورده سرش را تکان دادو گفت– جوری تظاهر نکن انگار خیلی برات مهمه! اگه یذره بهم اهمیت میدادی قبل از جفت شدن با سیرا لااقل یدفه منو امتحان میکردی!
رمبیگ– مشکلت همینه درسته؟ تمام این بهانه‌ها و رفتارای عجیب، همش بخاطر اینه که فکر میکنی من بدن سیرا رو به بدن تو ترجیح میدم..
لوریانس با حرص حرف او را برید– مگه غیر از اینه؟!
اونقدر از بدن من بیزاری که یبارم نخواستی…
ناگهان رمبیگ با چهره‌ای درهم رفته از خشم بسوی او خزید و یقه‌ی لباس تیره‌ی لوریانس را که از چرم طبیعی بود با آرواره‌های قدرتمندش گرفت و به عقب کشید
لوریانس را کامل از آب برکه درآورد و روی چمن‌ها رها کرد
لوریانس– اَه.. چیکار میکنی!
رمبیگ درحالی که باحالتی خاص هول او در حرکت بود غرید– مگه همینو نمیخواستی؟ همینجا انجامش میدیم
رنگ از رخ لوریانس پرید!
همانطور که کف جنگل افتاده بود ناباورانه به ظاهر جدی رمبیگ خیره ماندو من من کنان گفت–…الان..؟..
رمبیگ از سمت راست به او نزدیک شدو درحالی که اینبار خشن‌تر از قبل لباس لوریانس را به دندان می کشید غرید– همین الان! بهت نشون میدم مشتاق چی هستی..
و چنان با قدرت آرواره‌اش را پایین کشید که لباس لوریانس تا روی ناف پاره شد!
چشمان تاریکش میخروشید و رفتارش آنقدر ناگهانی دگرگون شده بود که نفس را در سینه‌ی لوریانس حبس می‌کرد!
باره دیگر گوشه‌ی لباس او را باخشونت کشید و آن را تا انتها درید…
جسم سرد رنجورش به لرزش افتاده بود و مضطربانه چهره‌ی مصمم رمبیگ را می‌کاوید
نمیخواست جلوی او را بگیرد ولی ناگهان بی‌نهایت ترسیده بود!
رمبیگ تمام لباس‌های او را از بدنش درید و همانطور که با پوزه‌اش او را به برخاستن از کف زمین وامیداشت غرید– بلندشو و آماده باش، اصلا میدونی گرگا چطور اینکارو میکنن؟
لوریانس با هدایت پوزه و سر رمبیگ درحالی که قلبش تمام سینه‌اش را پر کرده بود روی زانو نشست
نفس نفس میزد و نمیدانست باید چکار کند!
رمبیگ به او نزدیک شد از ناف تا شکاف سینه‌اش را یکسره لیسید!
مو بر تنش راست شد! همه چیز آنقدر ناگهانی پیش آمده بود که اصلا به او توان تجزیه و تحلیل نمیداد!
رمبیگ– برگردو چهار دستو پا بایست، عجله کن دیگه نمیتونم تحمل کنم..
نفس های عمیق و پرحرارت رمبیگ به بدنش می‌وزید و همچنان با هل دادن درحال تسلیم کردن لوریانس بود
گرچه لوریانس درمقابل او مقاومت نمیکرد اما آنقدر گیج و مضطرب بود که اگر رمبیگ او هدایت نمیکرد حتی مفهموم چهاردستو پا ایستادن را هم نمیفهمید!
او را بر روی دو زانو چرخاند تا مجبور شود دستانش را برزمین ستون کند
اکنون او درست به حالت یک حیوان چهارپا ایستاده بود
درست مثل سیرا!
و حالا قرار بود رمبیگ بر او سوار شود؟!
درحالی که نفس سردش را بسختی بیرون میداد، شوک زده به چمن‌های درهم ورهم زیرش خیره ماند
رمبیگ– آماده‌ای؟ الان شروع میکنیم…

و ناگهان دو پنجه‌ی جلوی رمبیگ بر دوسمته شانه‌اش فرود آمد
سنگینی او چنان فشاری بر پشت لوریانس ایجاد کرد که ساعد دستانش لرزید و لحظه‌ای بعد خم شد!
بااینکه این حتی نیمی از وزن رمبیگ هم نبود ولی لوریانس توانایی تحمل آن را بر جسم خود نداشت،
و این تازه شروع ماجرا بود!
لوریانس– رمبیگـ.. اوه… کمرمــ…
حس میکرد کمرش از سنگینی وزن رمبیگ درحال شکستن است! همانموقع خرناس او در گوشش پیچید:
رمبیگ– اینجوری برات سخته؟ اشکالی نداره برگرد..
سپس همانطور که باره دیگه با فشار های پیشانی و پوزه‌اش لوریانس را می‌چرخاند ادامه داد– به سبک انسانها انجامش میدم
اینبار او را به پشت بر زمین خواباند!
لوریانس درحالی که سردی چمن‌های شبنم زده را بر تمام پشت خود حس میکرد با دهان باز مانده از شوک و چشمان وحشت زده به جسه‌ی درشت تاریک رمبیگ خیره ماند
او تا بحال زیر رمبیگ قرار نگرفته بود!
از میان پاهای برهنه‌ی او آنقدر پیش آمد تا جایی که پنجه‌های قدرتمندش روی سینه‌ی لوریانس بماند
بعلاوه اینبار عضو کلفت آتشین او را روی شکمش حس میکرد درحالی که تا وسط شکاف سینه‌اش ادامه می‌یافت!!
این دیگر چه فاجعه‌ای بود؟
هیچ چیز طبق انتظارش پیش نمی رفت!
گرچه او همیشه فکر میکرد باید با رمبیگ اینکار را بکند ولی اکنون که در آن جایگاه قرار گرفته بود می فهمید حقیقت باآنچه تصورش را میکرده بسیار متفاوت است! بدنش تحمل وزن وحشتناک رمبیگ را نداشت و قفسه‌ی سینه‌اش آنقدر فشرده شده بود که نمی توانست نفس بکشد!
و آن عضو دراز و کلفت…
آن عضو قرار بود تا کجا در بدنش فرو برود؟!
او میتوانست لوریانس را به سیخ بکشد!
لال و بی‌حرکت برزمین افتاده بود و حس می‌کرد انجمادی تلخ تا مغز استخوانش نفوذ کرده!
تازه فهمیده بود تمام آنچه این سالها درباره‌ی خود و رمبیگ در ذهن می ساخته چیزی بیش از رویا پردازی‌های احمقانه نبوده…
جسم او توان برطرف کردن عطش رمبیگ را نداشت!
او برای جفت شدن و باردار شدن از یک گرگ ساخته نشده بود!
آنقدر ناامید و مأیوس شده بود که دلش میخواست بمیرد!
درحالی نگاه خیره‌اش به نقطه‌ای نامعلوم در ذهن گره خورده بود و نفسش از گلو بالاتر نمی‌آمد، سینه‌اش سبک شد
بخاری گرم سمت راست گریبانش پیچید و رمبیگ آرام خرناس کشید– لوریانس…
رمبیگ از روی او برخاسته و اکنون کنارش بود
با نگاهی رام به لوریانس می‌نگریست و حرکاتش مثل سابق پرمحبت شده بود
چند لحظه‌ای با پیشانی‌اش گونه‌ی لوریانس را نوازش کردو سپس با ملایمت سرشانه‌ی او را لیسید
لوریانس همانطور در یأس و سکوت به رمبیگ خیره بود و نمیتوانست کلمه‌ای بگوید
چند دقیقه‌ای را صرف نوازش لوریانس کرد و سپس زمانی که حس کرد او کمی به خودش آمده خرناس کشید– بلند شو…
گردنش را نزدیک لوریانس قرار داد تا او بتواند از آن به عنوان اهرم استفاده کند و برخیزد
لوریانس با مشت‌های بی‌رمقش خز گردن رمبیگ را چسپید و سر جایش نشست
رمبیگ از مقابل پیش‌تر آمدو لوریانس را در آغوش گرفته به سینه فشرد
درحالی که سعی داشت او را آرام کند گفت– بدنت هنوز میلرزه.. ازم ترسیدی؟
چانه‌اش لرزید و درحالی که اشکهایش برگونه می غلطید بیشتر در سینه‌ی گرم رمبیگ فرو رفت
رمبیگ– متاسفم که این دو روز اینهمه بهت سخت گذشت ولی لازم بود با حقیقت مواجه بشی
لوریانس بدون اینکه صورت خود را از سینه‌ی رمبیگ بیرون آورد از بین گریه‌اش با صدایی خفه گفت– تو…نمیخواستی باهام اینکارو بکنی؟
رمبیگ گردنش را از کناره بر شانه‌ی لوریانس حائل کردو گفت– معلومه که نمیخواستم، چطور میتونم همچین بلایی سرت بیارم؟
لوریانس نفس پردردش را از سینه بیرون دادو زمزمه کرد– حالا… حالا چی میشه؟.. تو برای همیشه سیرا رو…

رمبیگ حرف او را قطع کردو با حالتی قاطع و اطمینان بخش گفت– لوریانس فقط دو چیز میتونه منو از تو جدا کنه، اول اینکه خودت ازم متنفر بشی و بخوای ترکت کنم، و دوم مرگ. اینو هیچ وقت فراموش نکن
لوریانس پلک برهم گذاشت و درحالی که هنوز می‌گریست کمی آرام گرفت.
در آغوش گرم و مطمئن رمبیگ قرار گرفته بود
در امن‌ترین جای دنیا!
رمبیگ– همیشه بهت گفتم و دوباره تکرار میکنم، تو دنیای منی.. مهم نیست سیرا چقدر برام عزیزه، چندبار باهاش جفتگیری میکنم و چه تعداد توله بدنیا میاره.. هیچکس نمیتونه جای تورو تو زندگی من پر کنه. تو لوریانس منی
ابراز علاقه‌ی خالصانه‌ی موجود قدرتمندی چون رمبیگ، چنان دنیای تاریک او را روشن میکرد که دلش غنج می زد
بخصوص که رمبیگ درتمام این سالها ثابت کرده بود رفع نیازها و مراقبت از لوریانس را حتی بر خودش هم اولویت میدهد
درحالی که باره دیگر بغض در گلویش میجوشید و اکنون دیگر خود را لوس کرده بود گفت– چرا منو هل دادی؟ بخاطر سیرا منو انداختی زمین.. هیچ میدونی چقدر غرورم شکست؟
رمبیگ– نمیخواستم اینکارو بکنم، تو مجبورم کردی. لوریانس قبول کن که گاهی رفتارت غیرقابل کنترل میشه
لوریانس چیزی نگفت و درعوض بیش از پیش با مظلومیت خود را به سینه‌ی رمبیگ فشرد
رمبیگ چندلحظه‌ای درسکوت باقی ماندو سپس به او اطمینان داد– اما دیگه درباره‌ی سیرا باهات تندی نمیکنم. با اتفاقات امشب تو با ذهن بازتری میتونی تصمیم بگیری، اگه بازم نتونستی رابطه‌ی منو سیرا رو تحمل کنی بهت قول میدم که دیگه سمتش نمیرم..

~•~•~•❧•~•~•~

لبه‌ی یک صخره‌ی نسبتاً بلند نشسته بود و پاهایش را در هوا تاب میداد
ابرهای مچاله‌شده‌ی سپید در زمینه‌ی نیلگون آسمان نرم نرمک در حرکت بودند و وزش‌های خنکی که از سوی جنگل بسویش روانه می شد گیسوانش را میرقصاند
خود را به پشت رها کرد و بر پهلوی رمبیگ دراز شد
چشمانش هنوز مشغول تماشای گستره‌ی بی سرو ته آسمان بود، جایی که اکنون چند کلاغ سینه خاکستری مشغول بازیگوشی بودند
سبکبال و آزاد، جریان هوا را می‌ شکافتند و به هرسویی که میخواستند معلق می زدند…
آهی کشید و همانطور که مشتاقانه به پرواز کلاغ‌ها می نگریست گفت– کاش میتونستم پرواز کنم…
رمبیگ درحالی که پلک برهم گذاشته و درآرامش چرت میزد خرناس کشید– هشت ساله که هروقت به آسمون نگاه میکنی همینو میگی
لوریانس خندید و گفت– یعنی تو دلت نمیخواد؟
رمبیگ با حالتی عاری از هرگونه افسوس گفت– من برای پرواز کردن ساخته نشدم، جای من روی زمینه و ازش راضی‌یم
لوریانس پوفی کشید و گفت– خب منم برای پرواز ساخته نشدم!
رمبیگ غرید– اگه تو و بقیه‌ی انسانها رویای پرواز به سرتون میزنه پس درنهایت بهش می رسید. میگن مخلوقات فقط درباره‌ی چیزایی میتونن رویا پردازی کنن که در درونشون توان رسیدن بهش رو دارن
لوریانس مردمک چشمانش را در قاب چرخاندو گفت– این بیشتر شبیه معجزه‌ست..
رمبیگ– روزی که تو سنگ رو جلا دادی و ازش خنجر ساختی برای من شبیه یه معجزه بود، چون هیچ وقت در تمام عمرم به چنین چیزی فکر نکرده بودم. چون برای خلق چنین چیزی ساخته نشدم! اما تو فرق داری… مردم نژاد تو ذهن گسترده‌ای دارن که رویای پرواز به سرشون میزنه..
لوریانس در سکوت به صحبت‌های زیبای رمبیگ گوش دادو سپس چرخید
طبق روال همیشه بر پشت رمبیگ خزید و همانجا پهن شد! چشمانش را بست و همانطور که آماده‌ی چرت زدن میشد زمزمه کرد– لوریانس عاشقته..
هنوز چند ثانیه از آرام گرفتنشان نگذشته بود که رمبیگ هوشیار شدو سرش را بلند کرد:
رمبیگ– مثل اینکه مهمون داری
لوریانس غرولندکنان گفت– خسته‌م کردن! دیگه کیه؟
رمبیگ– باد نمیذاره بوش رو درست حس کنم ولی احتمالا هکتور
لوریانس– ماروین همراهشه؟

رمبیگ– تنهاست.
لوریانس دیگر چیزی نگفت و به چرت روزانه‌ی خود برگشت. برهرحال هکتور نمیتوانست او را روی آن صخره‌ی بلند پیدا کند!
با خود میگفت اگر شانس بیاورد گرگهای خاکستری که اخیرا در جنگل ول می گردند هکتور را گیر انداخته و می درند!
مدتی گذشت و لوریانس با لذت به افکار خود خندید
کم کم پلکهایش سنگین میشد و چیزی نمانده بود بخواب برود که رمبیگ دوباره گفت– اون دیگه به این حوالی رسیده
لوریانس به ناچار از پشت رمبیگ درآمد و دوباره لب صخره نشست. گردنش را به پایین خم کردو سپس درحالی که از آن فاصله فضاهای خالی مابین درختان را می کاوید زمزمه کرد– اینبار برای چی اومده
رمبیگ که اکنون در کنار او ایستاده بود گفت– مثل اینکه قرار نیست تورو بحال خودت بذاره.. منم باید اونجوری که تو به سیرا حمله کردی بهش حمله کنم؟
لوریانس نیم نگاهی به او انداخت و همانطور که میخندید با صمیمت دستان خود را دور گردن رمبیگ حلقه کرد:
لوریانس– من که کیف میکنم اگه تیکه پارش کنی!
رمبیگ با طعنه غرید– گاهی اونقدر خشن میشی که فکر میکنم باید یه کفتار متولد میشدی..
« هکتور– آهای وحشی کجایی؟ »
با شنیدن صدای هکتور هردو باره دیگر نگاهشان را به پایین صخره دوختند
او آنجا در میان درختان قدم میزد و سرش را به اینسو و آنسو می چرخاند
« هکتور– هیچ معلومه اینجا چه خبره؟ چرا هیچ حیوونی پیدا نیست.. »
رمبیگ خرناس کشید– میخوای همین بالا بشینی و فریاد زدنشو تماشا کنی؟
لوریانس درحالی که با نگاهش هکتور را تعقیب میکرد گفت– بذار یکم دنبالم بگرده و بعد بره. چند بار که محلش نذاریم دیگه برنمیگرده..
رمبیگ– اون خیلی جسوره که با وجود اتفاقات اخیر تنها میاد به جنگل
لوریانس پوزخندی زدو بسوی رمبیگ برگشت– جسور؟ اون فقط قدرت جنگل رو دست کم گرفته. حیف که انتقام گرفتن تو ذات اهالی جنگل نیست
« هکتور– لوریانس کجایی؟ دارم نگرانت میشـ.. »
ناگهان فریاد هکتور خفه شد و وقتی لوریانس و رمبیگ نگاهشان را به تعقیب او فرستادند اثری از او نبود!
رمبیگ غرید– بپر بالا
لوریانس بر پشت رمبیگ سوار شدو با چند جست بلند از روی صخره‌ها پایین پریدند
کمی درمیان درختان فرو رفتند و با نزدیک شدن به محلی که قبلا هکتور در آن بود تازه فهمیدند چه شده!
شکارچیان آنجا در زمین یک تله‌ی دومتری حفر کرده بودند و هکتور هم راست افتاده بود در همان تله!
لوریانس پلکهایش را برهم گذاشت و قهقهه‌ی بلندی سر داد! از پشت رمبیگ پایین آمدو درکنار او همانطور که هنوز می خندید بسوی دهانه‌ی حفره رفت
هکتور– لعنت به تو زن! مخفی شده بودی تا ناقص شدن منو ببینی؟
شکارچی درست در کف حفره یک تیغه‌ی بلند کاشته بود. هکتور خوش شانس بود که بازوی راستش به نیزه اصابت کرد و تیغه در سینه یا کمرش فرو نرفت!
اکنون وسط حفره ایستاده بود و با چهره‌ی درهم رفته از درد، بازوی خونینش را می‌فشرد
لوریانس دستش را به کمرش زدو با کنایه گفت– خوب شد که تو تله‌ی مردم خودت افتادی! شاید اینجوری بفهمی اهالی جنگل از دست انسانها چی میکشن
هکتور سرش را بالا آورد و بااخم گفت– تو فقط خفه شو و بذار ازینجا دربیام.. حسابتو میرسم!
لوریانس پوفی کشید و گفت– مثل همیشه پررو و گستاخ!.. هوم، شکارچی اینبار آهوی سفید به دام انداخته مگه نه؟
آهوی سفید از نادرترین نژادهای دشت بود و به سختی میشد کسانی را یافت که حدقل یکبار در عمرشان این گونه را از نزدیک دیده باشند
لوریانس با تشبیه هکتور به این حیوان باره دیگر زد زیر خنده!
رمبیگ که کنار لوریانس ایستاده بود گفت– میخوای چیکار کنی؟
لوریانس با بیخیالی شانه بالا انداخت و گفت– هیچی! به درک بذار اون تو بمیره
هردو نگاهشان به هکتور بود. او محل خونریزی بازوی خود را با دست چپ می‌فشرد و گیسوانش آشفته شده بود. مدتی با سردرگمی به اوضاع خود و محیط تنگ حفره نگریست و سپس بالحنی که نوعی نگرانی درونش خفته بود آرام گفت– خدایا خوب شد ماروینو با خودم نیاوردم..
لبخند بر لبهای لوریانس خشکید و ماری در درونش لولید!
اگر پسرک ظریف و حساس بر آن تیغه‌ی تیز می افتاد…
رمبیگ از کنار لوریانس با خشم غرید– بتاهای احمق! اونا مسئول نگهبانی تو این ناحیه بودن چطور این تله رو ندیدن.. به یه مجازات شدید احتیاج دارن
هکتور نگاهی ناامیدانه به چهره‌ی عبوث لوریانس انداخت و سپس دست از فشردن زخمش برداشت.
چنیدین نفس عمیق کشید و به دقت وضعیت دیواره‌ی گلی حفره را برانداز کرد، سپس بی توجه به جراحتی که برداشته بود پاها و دستانش را به اطراف ستون کرد تا بالا بیاید
لوریانس همانطور با بازوان درهم گره خورده به پهلوی رمبیگ تکیه زدو شاهد تقلای هکتور ماند
او حتی حاضر نشده بود از آنها کمک بخواهد!
با وجودی که گاهی پیشانی‌اش از درد چین میخورد و آه از نهادش بلند میشد درنهایت تا لبه‌ی حفره خود را بالا کشید و درست همانجا بود که رمبیگ در مقابل چشمان حیرت زده‌ی لوریانس گردنش را بسوی هکتور دراز کرد..
هکتور درحالی که نفس نفس میزد نگاهی به چشمان تاریک رمبیگ انداخت و بازوی چپش را دور گردن او حلقه کرد. رمبیگ او را بیرون کشید و کمی آنسو تر رها کرد
لوریانس به زبان گرگها خرناس کشید– چرا کمکش کردی؟
رمبیگ درحالی که دوباره به لوریانس نزدیک میشد پاسخ داد– این مرد پدر پسریه که از خون توء.. من هنوز میتونم بوی تورو از بدنش حس کنم
لوریانس آهی کشید و با کلافگی بسوی دیگری برگشت. از زخمی شدن هکتور خوشحال نبود ولی دلش نمیخواست رمبیگ به او کمک کند
هکتور ماه‌ها رمبیگ را اسیر کرد
او را تیر باران کرد!
اینهمه متواضع بودن رمبیگ باعث شرمندگی لوریانس میشد!

نوشته رمان امپراطوری گرگ ها پارت۱۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا