" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 89 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۹

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت۸۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

با عشق روی موهامو بوسید. سر بلند کردم و لبهامو روی لبهاش گذاشتم.

همراهیم کرد و لاله ی گوشم رو به دندون کشید. دستم روی کمر لختش نشست.

شکمم بالا اومده بود. تازه پا توی ۷ ماهگی گذاشته بودم.

دخترها اومده بودن تا خونه رو برای اولین شب سالگرد ازدواجمون تزئین کنن.

روی مبل لم داده بودم. هاویر ظرف گیلاس ها رو گذاشت جلوم و با عشق دستی روی شکمم کشید.

-خاله فداش بشه.

بچه لگدی زد. هاویر دوباره قربون صدقه اش رفت. لباس سبز بلندی پوشیدم.

هاویر موهام و سشوار کشید. همه چیز برای یه شب رویائی آماده بود. کم کم همه اومدن.

ویهان وارد اتاق شد تا لباس عوض کنه. با دیدنم اومد سمتم و رو به روم ایستاد. دستش و آروم روی گونه ام کشید.

-کنارمی اما من هر لحظه دلم برات تنگ میشه. امشب یکسال از زندگی مشترکمون میگذره اما هنوزم بعضی وقت ها فکر می کنم دارم خواب می بینم.

روی پنجه ی پا بلند شدم و گونه اش رو بوسیدم.

-خواب نیست، تو هستی، من هستم.

دستم و روی شکمم گذاشتم.

-فنچ مامان هست!

هاویر بی هوا وارد اتاق شد.

-بیاید دیگه بابا … بقیه شو بذارید برای آخر شب.

خندیدم و با هم از اتاق بیرون اومدیم.

زندائی: مراقب باش.

-چشم.

-چیزی میخوای برات بیارم؟

نگاهی به چهره ی مادرانه اش انداختم.

-نه قربونت بشم، بشین.

بعد از شام کیک رو آوردیم. یه زنجیر وان یکاد با خط ریز برای ویهان گرفته بودم تا همیشه همراهش باشه.

ویهان با دیدن زنجیر سرش و خم کرد.

-خودت ببند.

زنجیر و بستم. گونه ام رو بوسید و به آشو اشاره کرد.

آشو تابلوی بزرگی آورد. ناباور با ذوق نگاهم و به نیم رخ خودم که نصف از صورتم تو نور غروب آفتاب بود دوختم. باورم نمی شد.

-ویهان، این و کی آماده کردی؟

-چند ماهی بود داده بودم تا برام نقاشی کنن.

دستمو دور کمرش حلقه کردم.

-خیلی قشنگه!

-اما به قشنگی اینی که هر شب تو بغل من نفس می کشه نیست.

آشو: خب حالا که همه جمعیم نظرتون چیه یه هفته ای رو بریم شمال، حال و هوای اسپاکو هم عوض میشه.

همه موافقت کردن. قرار شد با دکترم صحبت کنم و اگه اجازه داد آخر هفته حرکت کنیم.

به دکترم زنگ زدم. تأکید داشت استراحت کنم و تو راه خسته نشم.

زندائی به همراه هاویر اومدن تا چمدون ببندن.

ویهان چمدون ها رو پشت ماشین گذاشت. رو صندلی جلو جا گرفتم.

هر سه ماشین پشت هم شروع به حرکت کردیم. هر چند ساعت نگه میداشتن تا اذیت نشم.

بالاخره به ویلا رسیدیم. هوا شرجی بود اما دیدن دریا و شادی اطرافیانم باعث می شد تا حالم خوب بشه.

کنار ویهان تو ساحل نشستم. لباس ساحلی بلندی تنم بود.

آشو و هاویر داشتن آب بازی می کردن. بزرگ ترها موندن تا نهار رو آماده کنن.

-ویهان؟

-جانم؟

دلم از جانمش ضعف رفت.

-تو من و بابت اون روزها بخشیدی؟

-آدم مگه میتونه از عشقش ناراحت باشه؟ من تمام این سالها با عشق تو زندگی کردم … از اینکه هر دو زیر یه سقف نفس می کشیدیم آروم می شدم. روزهایی که دلم می خواست لمست کنم اما وجدانم نهیب می زد که مال تو نیست! ساعت ها خودمو سرزنش می کردم. تو هدیه ای از سمت خدا برای من هستی اسپاکو.

نمیدونی چقدر برام سخت بود از اینکه باهات سرد برخورد کنم . وانمود کنم تو برام بی اهمیتی اما واقعا اینطور نبود با هر بار دیدنت قلبم بی امان و بی قرار تو سینه می کوبید

سر بلند کردم و نگاهمو به چشمهاش دوختم.

-از اینکه عاشقت شدم خیلی خوشحالم.

آروم نوک دماغمو بوسید.

-پاشو عزیزم، کمرت درد گرفت.

با هم سمت ویلا راه افتادیم.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.com.ahmadsolo.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ سلطان قلبم۲ از احمد سولو : https://xip.li/2jxI7N

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا