" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 88 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۸

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت۸۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

سرش روی صورتم خم شد. هرم نفس های داغش گونه هام رو نوازش کرد. لبهاش روی پیشونیم نشست.

اومد پایین و هر دو گونه ام رو بوسید. دستم روی دکمه های پیراهنش نشست.

لبهاش با اشتیاق اما آروم روی لبهام نشست. ته دلم خالی شد و چشمهام ناخواسته بسته شدن.

لبهاش انگار کوره ی آتیش بودن. لبهام اسیر لبهاش شد.

دستش روی زیپ لباسم نشست و لباس از تنم روی زمین افتاد. لبهام هنوز میان لبهای ملتهبش بود.

دست برد لامپ ها خاموش شدن و نور آباژور اتاق رو روشن کرد.

لبهاش رو از روی لبهام برداشت. گونه هام گلگون بودن. دست برد و از روی زمین بلندم کرد.

دستهامو دور گردنش محکم کردم. آروم روی تخت گذاشتم و روم خیمه زد. نور آباژور روی صورتش افتاده بود.

قفسه ی سینه ام از هیجان بالا و پایین می شد. صورتش اومد جلو و این بار روی گردنم نشست.

دستش روی تنم می لغزید و هر لحظه بی تاب ترم می کرد. صدای بم و مرتعشش کنار گوشم نشست.

-خسته نیستی برای ادامه …

اجازه ندادم ادامه بده و این بار لبهای من بود که مشتاقانه لبهاش رو اسیر کرد

دستش روی ران پام نشست. رعشه ای بدنم رو گرفت. بوسه ای وسط خط سینه ام زد و آروم پایین رفت.

با تابش نور آفتاب چشم باز کردم. نگاهم به دست حلقه شده ی ویهان دور کمرم افتاد.

از یادآوری دیشب خون به گونه هام دوید و لبم رو به دندون کشیدم.

سر بلند کردم که نگاهم به دو گوی روشنش افتاد. لبخندی زد.

-حالت خوبه؟

با شرم سرم رو توی سینه ی مردونه اش فرو کردم. خندید و روی موهام رو بوسید و بیشتر تو آغوش فشردم.

-هیچ وقت تنهام نذار.

روی سینه اش رو بوسیدم.

-دوستت دارم.

سرم و از سینه اش جدا کرد.

-تو الان چی گفتی؟

چشمکی زدم.

-هیچی …

-چرا، الان یه حرف قشنگ زدی!

-من که یادم نمیاد.

-که یادت نمیاد ….!

خم شد و بی هوا لبهام و محکم و ملتهب بوسید. همراهیش کردم.

هر دو نفس زنان از هم فاصله گرفتیم. پیشونیم رو بوسید.

-منم دوست دارم.

۶ ماه بعد

۶ ماه از شب عروسیمون می گذره و هر روز برام یه روز تازه است.

هر روز که چشم باز می کنم خدا رو بابت این خوشبختی شکر می کنم.

ویهان تونست با گرفتن وکیل، همه ی اموالی که مامانم به اسمم زده بود رو برگردونه.

دستی به سنگ قبر مامان کشیدم. چقدر از اینکه ویهان رو به زندگیم آورده بود ازش ممنون بودم

هوای آخر آذرماه و به شدت سرد بود. این روزها اکثراً خواب بودم.

کنار ویهان تو ماشین نشستم. شب قرار بود همه به مناسبت آخرین شب پاییز دور هم جمع باشیم.

-حالت خوبه؟

-آره.

ویهان دستمو توی دستش گرفت.

-امروز جواب چکاپت آماده میشه. سر راهمون میریم می گیریمش.

-الکی اصرار کردی چکاپ بدم، من که چیزیم نیست!

-میخوام خیال خودم راحت باشه.

لبخندی به اینهمه مهربونیش زدم. ماشین و کنار آزمایشگاه نگهداشت و با هم پیاده شدیم.

هر دو منتظر کنار پیشخوان رو به روی پرستاری ایستادیم. برگه ای درآورد و نگاهی بهش انداخت.

-ببرید پیش خانوم دکتر ایشون بهتون توضیح میدین

ویهان برگه ازمایش رو گرفت با به سمت اتاق

دکتر به راه افتادیم

با بفرماید دکتر وارد اتاق شدیم

ویهان برگه ی ازمایش و روی میز دکتر گذاشت

استرس داشتم ، ویهان دستم و توی دستش گرفت .

– ازمایش ها چیز خاصی نشون نمیده . گفتین برای چی چکاپ دادین؟

– مدتی میشه بی حالم و اکثرا خوابم دلم می خواد بخوابم

– چه مدتی از پریودیت میگذره؟

نگاهی به ویهان انداختم

– من مطئنم باردار نیستم یعنی امکان نداره

دکتر لبخندی زد نگفتی چه مدت از پریودیت میگذره ؟

– فکر میکنم یک ماهی میشه

– برات ازمایش بارداری می نویسم یک ساعته تحویل میدن

– فکر میکنم دارید اشتباه می کنیدا

– تا ازمایش ندین چیزی مشخص نمیشه

همراه ویهان از اتاق بیرون اومدیم

– ولی من

– اروم باش فقط یه ازمایشه

سری تکون دادم

تا اماده شدن ازمایش دل تو دلم نبود

بلاخره ازمایش اماده شد

دوباره پیش دکتر رفتیم

خانوم دکتر نگاهی به ازمایش انداخت

– بله همونطور که فکر میکردم . شما بارداری عزیزم

– چی ؟ اما اخه چطوری ؟

دکتر لبخندی زد مبارکه خدا رو شکر ازمایشاتتم نشون میده سالم هستی

اما من هنوز تو شوک حرف دکتر بودم

همراه ویهان بیرون اومدیم

لحظه ای شوکه هر دو بهم نگاهی انداختیم. نمیدونستم چه عکس العملی داشته باشم.

لبخند روی لبهای ویهان نشست اما من هنوز تو شوک بودم. آخه چطوری؟ ما که خیلی مراقب بودیم!

-اسپاکو؟

با صدای ویهان به خودم اومد.

-حالت خوبه؟

-ویهان؟

-جون دلم … خوشحال نشدی؟

بیشتر شوکه شدم.

-آخه ما که …

دستش و روی لبهام گذاشت.

-هیسس … تو الان بچه ی منو تو بطنت داری

از تصور این حرف قلبم آروم شد. ناخواسته دستم و روی شکمم گذاشتم. ویهان دستش دور شونه هام حلقه شد.

-من دارم بابا میشم.

-منم مامان!

بازومو فشرد. احساس عجیب و ناشناخته ای داشتم؛ ترس از دوران بارداری، اما تهش شیرین بود.

به خونه رفتیم و لباس عوض کردیم. ویهان جعبه ی شیرینی بزرگی گرفت.

وارد سالن شدیم. همه اومده بودن. آشو با شیطنت گفت:

-این جعبه ی شیرینی مناسبتش چیه؟

گونه هام گل انداختن و سرم رو پایین انداختم. هاویر جیغی کشید و اومد سمتم.

-خدای من تو بارداری؟

سری تکون دادم. ویهان سمت مردها رفت. خاله و زندائی ها و دخترها دورم جمع شدن و هر کدوم یه چیزی می گفتن.

زندائی قربون صدقه ام می رفت. دخترها مسخره ام می کردن اما من هر لحظه قند توی دلم از اینهمه محبت و خوشبختی آب می شد.

تا دیروقت دور هم نشستیم. آقاجون برامون حافظ خوند.

زندائی انار دون کرد و خاله هندونه های مثلثی شکل برامون آورد.

پسرها تخته نرد بازی می کردن. آخر شب خسته به خونه برگشتیم.

سرم و روی بازوی برهنه ی ویهان گذاشتم. دستش آروم روی شکم لختم نشست.

-چه احساسی داری؟

-برام عجیبه اما خیلی شیرینه مثل لیموشیرین

لینک دانلود کامل آهنگ سامان جلیلی/طرفداری : https://xip.li/u9yKwZ

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.samanjalilinewtrfdar.mp3

دانلود تمام آهنگ ها از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد دوستان

توجه: اطلاعیه های مربوط به دلیل دیر پارت گذاشتن زود پارت گذاشتن و ….. در مورد رمان های آنلاین که پارت گذاری میشن رو از این صفحه پیگیر باشید: کلیک کنید همچنین از منو یا همون فهرست سایت میتونید گزینه اطلاعیه ها رو صفحه اش رو ببینید

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا