" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 87 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۷

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت۸۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

با دیدن ویهان پشت در تراس تعجب کردم. آروم در رو باز کردم. دستم و کشید و وارد تراس شدم.

-اینجا چیکار می کنی؟

اشاره کرد به دیوار بین هر دو تراس.

-از اونجا اومدم.

-نمیگی یه چیزیت بشه؟

موهام و پشت گوشم زد و آروم لاله ی گوشم و بین دو انگشت گرفت.

-میدونم هیچی نمیشه. حواست هست هنوز نگفتی دوستم داری؟

سری تکون دادم.

-داری شیطون میشی!

لبخند روی لبهام نشست. نفسش رو سنگین بیرون داد. ازم فاصله گرفت و به نرده های تراس تکیه داد.

سمتش رفتم و سرم و روی شونه اش گذاشتم. صدای بمش مثل سمفونی تو تاریکی شب پیچید.

-میدونی از کی عاشقت شدم؟ از همون روزهایی که عمه ازت تعریف می کرد. دلم می خواست عمه ساعت ها ازت صحبت کنه. اولین بار کنار اون برکه دیدمت. اونجا فهمیدم که تمام تعریف های عمه به جا بوده. هر چی می گذشت انگار تو بیشتر خودتو تو قلبم جا می کردی. با عمه صحبت کردم و قرار شد وقتی بیاین خونه ی آقاجون اونجا ازت خواستگاری کنم اما همه چی بهم ریخت و عمه این راز رو با خودش برد

-من موندم و عذاب وجدان رفتن عمه و تویی که هر روز ازم دورتر می شدی. شبی که اومدم و تو رو کنار آریا دیدم دنیا روی سرم خراب شد. تصور بودن آریا کنارت مثل خوره میخوردم اما کاری نمی تونستم بکنم تا اینکه فهمیدم تو بخاطر آرین این عقد صوری رو قبول کردی. حالم بهتر نشد بلکه بدتر شد. میدیدم نگاه آریا بهت فرق کرده. بهش حق میدادم؛ مگه می شد کنار تو بود و عاشقت نشد؟ از روزهایی که توی اون عمارت لعنتی بودی بهتره چیزی نگم … از دردی که می کشیدم. همیشه کنارم بودی اما مال من نبودی. به اندازه ی یک قدم تا لمست فاصله داشتم اما برای من ممنوعه بودی. آقاجون مجبورم کرد با آرین عقد کنم. نمیدونم آرین اون موضوع رو از کجا متوجه شد. اون می دونست که چقدر بهت علاقه دارم. با دیدن اون فیلم و فهمیدن و رفتن تو، فقط از خدا می خواستم سالم باشی حتی اگر هیچ وقت مال من نباشی! مهمونی اون شب رو یادته تو اون ویلا نقاب زده بودی؟ شناختمت اما نمی تونستم از اونجا ببرمت.

چرخید سمتم و بازوهام رو گرفت.

-من آسون به دستت نیاوردم.

چشمهام اشکی بودن. تمام این سالها هم و دوست داشتیم اما مثل دو خط موازی در کنار هم بودیم

لبهای ملتهبش روی چشمهام نشست.

-دیگه هیچ وقت گریه نکن، من کنارتم.

سرم و روی سینه اش گذاشتم. دستش دورم حلقه شد و عطر تنش رو با ولع بلعیدم.

مرد من کوه بود و بارها اینو بهم ثابت کرده بود.

هاویر شنل و روی سرم انداخت.

-اسپاکو، خر نشی سریع شنل رو برداریا … بذار یکم تقلا کنه.

آرایشگر به حرف های هاویر می خندید. استرس داشتم.

با کمک هاویر تا جلوی در سالن رفتم. ویهان کت و شلوار پوشیده و آماده اومد سمتمون.

گلهای رز قرمز یک دست و داد دستم. با هم سمت ماشین رفتیم.

-نمیخوای شنلمو بردارم؟

-الان نه، رسیدیم باغ خودم برمیدارم.

لبخند روی لبهام نشست. دستم و توی دستش گرفت.

گرمای دستش آرامش و به وجودم تزریق کرد. با ورودمون به باغ بوی اسپند و صدای هل و کل بلند شد.

ویهان کمکم کرد تا از ماشین پیاده بشم. با هم به قسمتی از باغ که برای مراسم عقد بود رفتیم.

سفره ی عقد به سلیقه ی خودم بود. یاد شبی که سفره ی عقد ویهان و آرین و چیدم افتادم.

چه شب بدی بود!

ویهان شنل رو برداشت اما تور روی صورتم بود. عاقد خطبه ی عقد و خوند. ویهان تور رو از روی صورتم برداشت.

نگاهش مشتاقانه توی صورتم چرخید و روی چشمهام ثابت شد.

با عشق نگاهم تو صورت مردونه اش می چرخید.

حالا که جواب بله داده بودیم یه آرامش عجیب توی قلبم احساس می کردم.

خم شد روی صورتم و گرم وسط هر دو ابرومو بوسید.

-خیلی می خوامت اسپاکو.

لبخند روی لبم پررنگ تر شد و لب زدم:

-منم.

دستم و توی دستش گرفت. گرمی دستش آرامش و تو سلول به سلول تنم تزریق کرد.

همراه مهمون ها سمت باغ به راه افتادیم. هوای آخر تیرماه گرم بود اما برای من بهترین ماه زندگیم بود.

کنار ویهان نشستم. آشو و هاویر وسط می رقصیدن. فرانگیز با دسته گل بزرگی اومد سمتمون.

-اینا رو آریا برای شما فرستاده.

کارت روی گل رو برداشتم. با خط زیبائی نوشته بود “عشقتون پایدار، خوشبخت باشید”

اندوهی از یادآوری آریا روی قلبم نشست. از ته دل براش آرزوی خوشبختی کردم.

آریا لایق خوشبختی بود. دست ویهان روی شونه ام نشست. سرم و بلند کردم و به سینه اش تکیه دادم

رت_۵۱۰

زندائی جلوی در ویلای ویهان در آغوش کشیدم.

-خوشبخت بشی عزیزم.

این زن برای من مادر بود، آرامش بود. با بدرقه ی فامیل های نزدیک وارد خونه شدیم.

کف پاهام از خستگی درد می کرد. پا توی اتاق خواب گذاشتم.

اتاقی که با سلیقه ی هر دومون به رنگ طوسی و سفید چیده شده بود.

ویهان کرواتش رو باز کرد. تور رو از روی موهام برداشتم. ویهان قدمی بهم نزدیک شد.

قلبم تو سینه می کوبید. دست برد و گیره های موهام رو باز کرد.

دستش آروم لای موهام لغزید و روی گردنم نشست. خم شد و وسط هر دو کتفم رو بوسید.

بدنم از اینهمه نزدیکی گر گرفت. دستش روی زیپ لباس نشست. مکثی کرد.

چرخوندم سمت خودش. نگاهمون با هم تلاقی کرد. بعد از مدت ها عشق و خواستن توی چشمهاش موج می زد.

قدمی سمتش برداشتم. حالا کاملاً توی بغلش بودم. دستم و آروم بالا آوردم و زیر ابروهاش کشیدم.

امتداد دادم و روی ته ریش مردونه اش رسیدم.نگاهمون همچنان به هم بود.

انگشتم و آروم با ناز وسط لبهاش کشیدم. دستش کمرم رو چنگ زد. ضربان قلب هردومون بی امان بود

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comimangolami.mp3

دانلود کامل آهنگ دیسلاو ایمان غلامی چقدر راحت در سایت نگین موزیک لینک دانلود کامل آهنگ: https://xip.li/rY9fn2

حجم دانلود تمامی آهنگ ها در سایت نگین موزیک نیم بها میباشد

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا