" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 86 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۶

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت۸۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-چشمهاتو ببند و آرزو کن بعد شمع رو فوت کن.

اونقدر شوق و هیجان داشتم که نمیدونستم چی بگم.

چشمهام رو بستم و از ته قلبم آرزو کردم این اتفاقات خواب نباشن … کابوس و رویا نباشن.

شمع ها رو فوت کردم. همه دست زدن. ویهان پشت سرم قرار گرفت.

با دیدن گردنبند اهدائیش سر برگردوندم. چشم روی هم گذاشت. قلبم بیشتر شروع به تپیدن کرد.

زنجیر رو با اون پروانه ی کوچولوش انداخت گردنم. صداش با اون هرم نفس های داغش کنار گوشم نجواگونه نشست.

-تولدت مبارک.

همه کادوهاشون رو دادن. هاویر اومد سمتم و محکم بغلم کرد.

-تولد و نامزدیت مبارک. این لباسم انتخاب برادرشوهرم بود.

اومدم حرفی بزنم که چشمکی حواله ام کرد و کنار آشو نشست. با صدای آقابزرگ همه سکوت کردیم.

-اسپاکو هم از خودمونه و من میدونم این دو چقدر هم رو دوست دارن و لایق هم هستند. تا کارهای عروسی رو می کنن میخوام صیغه ای بینشون خونده بشه.

دستم و با استرس مشت کردم. ویهان دستم و توی دستش گرفت و با سرانگشتش پشت دستم رو نوازش کرد.

آقا بزرگ شروع به خوندن خطبه کرد

با تموم شدن خطبه همه دست زدن. دائی اومد سمتم و بغلم کرد.

-میدونم ویهان امانت دار خوبیه. تو دختر منی، از امشب با خیال آسوده سرم و روی بالشت میذارم.

مادر ویهان اومد سمتمون.

-هرچند من به این وصلت راضی نبودم اما خوشبختی ویهان از هر چیزی برام مهم تره و میدونم کنار تو خوشبخته.

هاویر آهنگ شادی گذاشت. دست ویهان دور کمرم حلقه شد و کشیدم سمت خودش.

سرم و بالا آوردم. لبخند روی لبهاش نشست.

-تو همینطوری هم وسوسه کننده ای، نمیگی این عطر و میزنی من و دیوونه می کنی؟

لبم رو به دندون کشیدم. لبهاش روی پیشونیم نشست و بوسه ای طولانی روی پیشونیم زد. سرم و روی سینه ی مردونه اش گذاشتم.

-تو این زنجیر رو از کجا پیدا کردی؟

-تو اتاقت تو کشوی پاتختیت بود. فکر نمی کردم هنوز داشته باشیش.

-اما تمام اون روزهای بد توی گردنم بود.

-هیس، نمیخوام حداقل امشب راجب اون روزها صحبت کنیم.

نرم بازومو نوازش کرد. لبخندم عمیق تر شد. دلم می خواست توی آغوشش حل بشم.

این آرامش و با دنیا عوض نمی کردم. لبهام روی سینه ی تپنده اش نشست و بوسیدمش.

سرم و بلند کردم. رژم روی لباس سفیدش موند. نگاهش به لباس و به لبهام افتاد.

انگشت اشاره اش رو بوسید و روی لبهام که به حالت رژ روی لباس سفیدش مونده بود گذاشت

با این کارش گونه هام از داغی گر گرفتن.

-این پیراهن رو هیچ کس حق نداره بشوره!

آهنگ تموم شد. همه دور هم شام خوردیم. بعد از فوت مامان بهترین شب عمرم بود. همه کم کم رفتنی شدیم. دائی دستم رو گرفت.

-خب، دخترم رو می برم. فردا می تونی برای تدارکات عروسی بیای دنبالش.

ویهان پکر شد. خنده ام گرفته بود اما سکوت کردم. همه سمت ماشین رفتن.

ویهان از فرصت استفاده کرد و بوسه ای روی دستم گذاشت.

-مراقب خودت باش. فردا میام دنبالت بریم برای کارهای عروسی.

-توام مراقب خودت باش.

-یادت باشه هنوز نگفتی دوستم داری!

لبخندم عمیق تر شد. پا تند کردم سمت ماشین.

تمام شب نگاهم به حلقه ی تک نگین دست چپم بود. باورم نمی شد. به پهلو شدم و بوسه ای روی انگشتر زدم.

تمام هفته رو دنبال کارهای عروسی بودیم. هوای اواخر تیرماه گرم بود اما این هوا رو دوست داشتم.

فردا روز مهمی برام بود. روزی که قرار بود پیوند همیشگی با ویهان ببندم.

روی تخت دراز کشیدم و به این دو هفته ای که گذشت فکر کردم. چقدر زود گذشت!

آماده کردن خونه، تدارکات عروسی و حالام شب مراسم. چند ضربه به در تراس خورد

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.Aliabdolkmaleki.Eteraf.mp3

علی عبدالمالکی بعد از مدتها ترکوند

لینک دانلود کامل آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی: https://xip.li/sTQ8pZ

توجه:دانلود آهنگ از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد یعنی اگر فایلی دانلود کنید که ۴ مگ حجمش باشه از حجم اینترنتتون ۲ مگ کم مکینه امتحان کنید

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا