" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 85 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۵

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت۸۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

سمت پنجره رفتم. هاویر از پشت دستش و دور کمرم حلقه کرد و سرش و روی شونه ام گذاشت.

-بیا دیگه، تو نیای منم نمیرم. میدونی که این کار و می کنم!

-اما هاویر …

– جون من خواهری، بعد از مدت ها با شادی داریم دور هم جمع می شیم. تو اگر نیای همه ناراحت می شن. بخاطر من و مامان و بابا!

-من لباس ندارم.

-من آوردم برات.

چرخیدم سمتش.

-چی؟!

شونه ای بالا داد و چشمکی حواله ام کرد. تند از اتاق بیرون رفت. سری تکون دادم.

بعد از چند لحظه با ساکی کوچک وارد اتاق شد.

توی دستش لباسی نباتی رنگ که یقه ای قایقی داشت و ماکسی بود رو گرفت سمتم. لباس زیبایی بود.

-مگه نامزدیمه که اینو بپوشم؟

-حرف نزن؛ از شب عروسی فرانک از دستت ناراحتم بس که لباس سیاه پوشیدی. میدونم این تو تنت عالیه. موهاتم اتو م یکشیم لخت لخت.

-حالا چرا انقده هولی؟

-کی؟ من؟ نه بابا، فکر می کنی. فقط هیجان دارم.

سری از تأسف براش تکون دادم. لباس و پوشیدم. تو تنم عالی بود.

آرایشی روی صورتم انجام دادم و هاویر موهام رو اتو کشید. چرخی دورم زد.

-چقدر خوشگل شدی … ایشاالله عروسیت.

لبخند تلخی روی لبهام نشست.

دستی به گردن لختم کشیدم. یاد زنجیری که ویهان بهم داده بود افتادم. آخرین بار زنجیرش پاره شد.

-اون عطر وسوسه کننده ات کو؟

-تو کشو.

کمی به گردن و زیر لاله ی گوشم زد. هاویر هم آماده شد.

همه رفته بودن و آشو اومد دنبالمون. با دیدنم سوتی زد.

-بابا چیکار کردی؟ فکر قلب ضعیف دیگران رو هم بکن.

هاویر زد رو شونه اش.

-شما به فکر خودت باش. بریم که دیر شد.

مدتها از اون روزی که برای چند ساعتی خونه ی ویهان رفته بودم می گذشت.

آشو با ماشین وارد حیاط شد. خدمتکاری در سالن رو باز کرد. همه اومده بودن.

بادکنک هایی به رنگ سفید و مشکی قستی از سالن رو تزئین کرده بود. با هاویر وارد اتاقی شدیم.

لباس هامون رو مرتب کردیم و با هم از اتاق بیرون اومدیم.

ویهان پیش دائی بود. کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید به تن داشت.

نگاهش بهمون افتاد. نگاهی به سرتاپام انداخت. برق عجیبی توی چشمهاش بود.

سری به معنی سلام تکون داد. از اینکه به خودش زحمت نداد تا بلند شه ناراحت شدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم.

با همه سلام و احوالپرسی کردیم. موزیک ملایمی در حال پخش بود.

خدمتکار از مهمون ها پذیرائی می کرد

نیم ساعتی نشده بود که ویهان بلند شد.

-میشه چند لحظه به صحبت های من گوش کنید؟

همه ی خانواده دورش جمع شدیم. نگاهش رو صورت تک تک اعضای خانواده نشست و بعد از مکثی گفت:

-میدونم همتون حتی شده برای یکبار حس خوب دوست داشتن رو تجربه کردین. اینکه بین هزاران نفر فقط پیش یه نفر آروم می شید … پیش یه نفر هست که قلبتون بی وقفه تو سینه می کوبه … میدونم حاضر نیستین اون حس خوب و با هیچ چیز توی دنیا عوض کنین. ازتون خواستم امشب باشین تا جلوی همتون به اون کسی که این سالها دوستش داشتم اما هر بار که خواستم ابراز کنم اتفاقی افتاد و نشد بگم که چقدر دوستش دارم.

اشک توی چشمهام نشست. کاش نمی اومدم. من نمی تونستم ویهان و کنار یکی دیگه ببینم.

قدمی به عقب برداشتم. سکوت سالن رو برداشته بود. چشمهام تار می دید.

ویهان اومد سمتم. روی یکی از زانوهاش جلوم خم شد و دستم رو گرفت.

شوکه نگاهی به چهره هایی که لبخند داشتن انداختم. داشتم خواب می دیدم؟

امکان نداشت … با صداش به خودم اومد

-حاضری تمام سالهای عمرت رو کنار من بگذرونی؟ شاعر نیستم تا از کلمات عاشقانه استفاده کنم اما فقط اینو می دونم که دوستت دارم.

قطره اشکی روی گونه ام چکید. صدای دست بلند شد.

ویهان بلند شد و رو به روم ایستاد. با سرانگشتش اشک روی گونه ام رو گرفت.

-حاضری کنارم باشی؟

لبم رو به دندون کشیدم و سری تکون دادم. دست چپم بالا اومد و انگشتر تک نگینی روی انگشتم نشست.

صدای دست بقیه بلند شد و تو آغوش گرم ویهان فرو رفتم.

باورم نمی شد؛ انگار خواب بودم. بوسه ای گرم کنار لاله ی گوشم زد.

تن صداش از همیشه مهربون تر گوشم رو نوازش کرد.

-دوستت دارم ماه من!

ازم فاصله گرفت. قلبم می کوبید. گونه هام گل انداخته بود.

-کیک و بیارید.

خدمتکار کیک بزرگی رو آورد سمتمون. با دیدن عکس نیم رخ خودم روی کیک از شوق زیاد دستم و روی دهنم گذاشتم تا صدای فریادم رسوام نکنه.

-شماها؟!!!

همه به معنای اینکه میدونستن به چه دلیلی اینجا جمع هستن سری تکون دادن.

حتی صورت اخموی پیرمرد هم خندان بود. نمیدونستم جواب این همه محبت رو چطور بدم.

هاویر: نمی خوای شمع رو فوت کنی؟

با قدم های سنگین سمت ویهان که کنار کیک ایستاده بود رفتم

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusicmehradjambadet.mp3

دانلود آهنگ جدید مهراد جم بعدت منتشر شد لینک دانلود کامل آهنگ: https://b2n.ir/610421

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا