" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 84 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۴

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت۸۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

رو صندلی عقب کنار فرانگیز جا گرفتم. هاویر برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت.

-حالت خوبه اسپاکو؟

توان صحبت کردن نداشتم. سری تکون دادم. آشو آهنگ شادی گذاشت و از آینه ی جلو نگاهی بهم انداخت.

-پکری! نکنه عاشق شدی؟

ترسیده لب زدم:

-نه!

-باشه، چرا عصبی میشی؟

تمام راه سکوت کردم و نگاهم و از شیشه به تاریکی شب دوختم.

هزاران بار تو دلم به خودم و احساسم لعنت فرستادم.

بالاخره بعد از رسوندن عروس و داماد به خونه برگشتیم. خاله از رفتن فرانک اشک می ریخت.

دلم برای مامان تنگ شد. کاش الان کنارم بود. شب بخیر سرسری گفتم و سمت اتاقم راه افتادم.

وارد اتاق شدم و با همون لباس ها لبه ی تخت نشستم. تو قلبم آشوب بود.

دلم خواب می خواست، یه خواب ابدی؛ تا پاسی از شب خواب به چشمهام نیومد. با زدن سپیده چشمهام گرم شدن.

یک هفته از عروسی فرانک می گذره و طی این یک هفته هر بار ویهان رو دیدم جز سلام و خداحافظ حرفی بینمون رد و بدل نشده بود.

میدونستم حسم اشتباهه اما نمی تونستم فراموشش کنم.

بعضی وقتها به سرم میزد بذارم برم یه جای دور شاید فراموش می شn

تمام هفته رو سرکار می رفتم. اونقدر غرق کار شدم تا فراموش کنم اما ته تمام خستگی هام شب ها وقتی تنها می شدم خاطرات ناجوانمردانه بهم هجوم می آوردن.

یکماه گذشت. من و ویهان سایه و آفتاب شده بودیم. اگر می خواستیم بهم نزدیک بشیم اون یکی دور می شد.

مثل تمام جمعه ها خونه ی پیرمرد جمع بودیم. برعکس روزهای دیگه ویهان تو جمع بود.

سه روز دیگه تولدم بود. پوزخند تلخی روی لبهام نشست. دیگه مامانی نبود تا برام تولد بگیره.

ویهان: دوشنبه شب به مناسبت ازدواج آشو و هاویر همینطور فرانک، شب شام همه خونه ی من دعوتین؛ خونه ی خودم.

جوون ها یک دست و هورا کشیدن. زن دائی، مادر ویهان اما اخمی کرد.

بی هیچ شوقی نگاهشون کردم. بعد از مدت ها ویهان نگاه خیره ای بهم انداخت. نگاه ازش گرفتم.

میدونستم به این مهمونی نمیرم. باید ازش دوری می کردم. هاویر از صبح روی اعصابم بود.

-هاویر، برای چی انقدر اصرار داری؟

-چرا نباید داشته باشم؟ من میخوام تو بیای.

-اما من دلم نمیخواد بیام.

-ویهان چیزی گفته؟

-نه، چی؟

-نمیدونم ولی تو از شب عروسی فرانک ناراحتی.

-چیز مهمی نیست.

روز تولدم بود و هیچکس یادش نبود حتی هاویر

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comraminbibak.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید رامین بی یاک هوادار توام لینک دانلود: https://b2n.ir/319272

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا