" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 83 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۳

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

گونه هام گر گرفت. هر دو سکوت کرده بودیم. نگاهش پایین اومد و روی لبهام نشست.

-نگاهت هیچ وقت دروغ نمیگه اسپاکو!

به یکباره ازم فاصله گرفت. انگار با رفتنش هوا یه دفعه سمتم هجوم آورد.

نفسم رو با التهاب بیرون دادم. دست های سردم و روی گونه های گر گرفته ام گذاشتم.

سرانگشت های داغش رو هنوز روی بازوم حس می کردم. رفتارهای ضد و نقیضش داشت دیوونه ام می کرد.

با اومدن عروس و دوماد جوون ها ریختن وسط.

فرانک از همیشه زیباتر شده بود و مثل نگینی درخشان توی جمعیت می درخشید.

از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی کردم. آهنگ عوض شد و خواننده از جوون ها خواست تا دو نفری برای رقص بیان وسط.

آشو و هاویر زودتر از همه رفتن وسط. کم کم بقیه هم به جمعشون پیوستن.

نگاهم به هاویر و آشو بود که صدای ویهان از فاصله ی کمی کنارم به گوشم نشست.

-یه رقص دو نفره؟

دستش و سمتم دراز کرد. نگاهم از دستش بالا اومد و روی صورتش نشست.

با چشم و ابرو به دستش اشاره کرد. دستم و توی دست مردونه اش گذاشتم. فشاری به دستم آورد و با هم وسط رفتیم.

یکی از دست هاش روی کمرم نشست و اون یکی دستش سرانگشتهاش لغزید بین انگشتهام.

آهنگ عوض شد و لامپ ها خاموش شدن.

ویهان فاصله ی بینمون رو پر کرد. هرم نفس های داغش کنار گوش و گردنم نشست.

نورافکن های کمی روشن بود. آروم توی بغلش تکون می خوردم.

دلم می خواست این لحظه تموم نشه. دستش روی کمرم بالا اومد.

ضربان قلبم هر لحظه بیشتر می شد. دستش زیر چونه ام نشست و سرم و بالا آورد.

نگاهمون با هم تلاقی کرد. ته دلم خالی شد.انگشت شصتش رو نرم زیر لب پایینم کشید.

نگاهش هنوز توی چشمهام بود. دستش روی صورتم حرکت کرد و گونه ام رو لمس کرد.

رفت بالا و زیر لاله ی گوشم نشست. مسخ شده نگاهش می کردم.

قلبم از تپیدن ایستاده بود. سرش روی صورتم خم شد.

-نمیدونم تو چی داری که ناخواسته به سمتت کشیده میشم! حوالی تو حالم خوبه.

دستش پایین اومد و دوباره زیر لب پایینم نشست. قلبم مثل قلب گنجشکی که تو دام صیاد اسیر شده بی امان تو سینه ام می کوبید.

سرش پایین اومد. چشمهام رو بستم. فاصله و گرمی لبهاش رو حس می کردم.

توان باز کردن چشمهام رو نداشتم. آهنگ تموم شد.

چشمهام رو باز کردم. لامپ ها روشن شدن. ویهان دستی به پشت گردنش کشید.

-رقص خوبی بود.

سمت دیگه ی سالن رفت. زیرچشمی نگاهی به اطرافم انداختم.

از اینکه کسی متوجه ما نبود نفس آسوده ای کشیدم. با هر بار یادآوری سرانگشتان گرم ویهان چیزی ته قلبم خالی می شد.

انگار کسی قلبم رو چنگ می زد. تا تموم شدن جشن دیگه ویهان و ندیدم. به وضوح فاصله می گرفت و با دیگران خودش رو سرگرم می کرد.

نمیدونستم این رفتارهاش رو پای چی بذارم. سردرگم بودم.

به احساس خودم نسبت به ویهان ایمان داشتم هر چند حتماً از اعترافش به خودم می ترسیدم.

ترس از دست دادنش مثل خورده وجودم رو می خورد.

مراسم تموم شد و همه سمت ماشین هاشون رفتن تا عروس و داماد رو تا خونه ی خودشون همراهی کنن.

همراه فرانگیز بیرون اومدیم. ویهان کنار ماشینش ایستاده بود.

-ویهان؟

برگشت سمتمون.

فرانگیز: میشه ما با تو بیایم؟

ویهان نگاهی بهم انداخت.

-نه، با آشو برید.

مات شدم. قلبم تو سینه فشرده شد. رفتارش چنان سرد بود که آدم از نگاهش یخ می زد.

-اسپاکو، بیا دیگه.

دستم توسط فرانگیز کشیده شد اما نگاهم هنوز به ویهان بود. به مردی که این روزها انگار یکی دیگه شده بود.

تمام شوقی که از اول عروسی داشتم از سرم پرید.

دوست داشتم هر چی سریعتر به خونه برگردم و به تخت تنهائی هام پناه ببرم

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%20%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF%20%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید علی یاسینی لینک دانلود: https://b2n.ir/668517

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا