" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 82 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۲

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-نه عموجان، ساشا شخصاً خواسته اسپاکو هم همراه ما باشه.

ویهان دستی گوشه ی لبش کشید و حرفی نزد. هاویر و آشو رفتن.

بقیه هم بلند شدن برای رفتن. بعد از مدت ها وارد اتاق مامان شدم.

برعکس بقیه خونه، این اتاق بهم آرامش می داد و حس می کردم مامان کنارمه.

در تراس رو باز کردم و هوای آزاد وارد اتاق شد. به نرده ی تراس تکیه دادم و نگاهم و به تاریکی شب دوختم.

صدایی از سمت تراس اتاق ویهان اومد. لحظه ای یاد گذشته و صمیمیتمون افتادم.

پوزخند تلخی زدم. من و ویهان دو تا خط موازی بودیم که هیچ وقت بهم نمی رسیدیم و فقط در امتداد هم و کنار هم همگام بودیم.

خسته وارد اتاق شدم. صبح باید شرکت می رفتم.

هول هولکی آماده شدم. میدونستم تا برسم شرکت دیر میشه.

از خونه بیرون زدم. ماشین هنوز نیومده بود. نگاهم به ته کوچه بود که در ویلا باز شد و ماشین ویهان جلوی پام نگهداشت.

-بیا بالا می رسونمت.

-مزاحم نمیشم، الان ماشین میاد.

خم شد و در جلو رو باز کرد. ابروهام پرید بالا. رفتارای جدید می دیدم!

از خدا خواسته روی صندلی جلو جا گرفتم. عطرش پیچید توی دماغم.

نگاهم و به جلو دوختم. منتظر بودم حرکت کنه اما هنوز ایستاده بود

سر برگردوندم سمتش.

-چرا حرکت نمی کنی؟

-کمربندت رو ببند.

دست بردم و کمربندم رو بستم. ماشین و روشن کرد و راه افتاد. تا رسیدن به شرکت هر دو سکوت کرده بودیم.

جلوی در شرکت نگهداشت. هر کاری کردم نتونستم قفل کمربند رو باز کنم. ویهان خم شد سمتم.

-بذار ببینم.

دست کشیدم و سرم و کمی عقب کشیدم. بعد از چند لحظه ویهان سر بلند کرد.

-تموم شد.

نگاهمون با هم گره خورد. هر دو خیره ی هم بودیم. قلبم انگار اصلاً نمی زد.

ویهان نگاه ازم گرفت. با هول پیاده شدم. خداحافظی سرسری کردم و سمت در شرکت پا تند کردم.

همزمان پسر زرین وارد شرکت شد.

-خانوم حسبیان، فکر نمی کنید الان وقت اومدن نیست؟

نگاهی به ساعتم انداختم. فقط پنج دقیقه تأخیر داشتم.

-اما …

-اما چی خانوم؟ از فردا تأخیر داشتید، خودتون استعفا بدین.

هاج و واج نگاهم و به رفتنش دوختم. مردک دراز از خودراضی!

شب به همراه دائی و زندائی به خونه ی زرین رفتیم. یه خونه ی بزرگ و باقدمت و با شکوه.

فقط خود زرین بزرگ به همراه همسرش و خدمتکار خونه بودن. خوشحال بودم از اینکه پسر از خودراضیش نبود

بعد از اون شب ویهان رو در حد سر میز می دیدم. گاهی حس می کردم دوست نداره تا هر روز من و ببینه.

رفتارش سردتر از همیشه شده بود. انگار این ویهان رو نمی شناختم.

همه سخت درگیر عروسی فرانک بودیم. عروسی تو یکی از باغ های لواسان برگزار می شد.

همراه هاویر برای خرید لباس از این پاساژ به اون پاساژ می رفتیم.

پیراهن بلندی که بالا تنه اش گیپور کار شده بود انتخاب کردم.

-دوباره میخوای مشکی بخری؟

-اوهوم.

-یه رنگ دیگه بردار.

-نچ، همین قشنگه.

لباس رو پوشیدم. فیت تنم بود. هاویر فقط رنگ مشکی لباس رو دوست نداشت اما به نظر خودم لباس ساده و شیکی بود.

بالاخره شب عروسی رسید. فرانک و فرانگیز یه آرایشگاه رفتن و من و هاویر هم یه آرایشگاه دیگه.

موهای بلندم رو فر کردم و آرایش ملایمی روی صورتم انجام دادم.

آشو اومد دنبالمون. با دیدن هاویر چشمهاش برقی زد. خم شد و گونه ی هاویر رو بوسید.

-به به، لولو دادیم هلو تحویل گرفتیم.

-آشووو …

-جون دل آشو فرشته ی عذابم!

هاویر کوبید رو شونه اش. خنده ام گرفته بود.

-من می شینم تو ماشین، شما دو تا به کل کلتون ادامه بدین.

سوار شدن.

-از شوخی گذشته لعنتیا، چه هلوئی شدین! باید برم به این آرایشگره دست مریزاد بگم

هاویر: ما خوشگل بودیم.

-استغفرالله، بر منکرش لعنت!

-آشو صدای اون آهنگ رو بلند کن.

آشو از توی آینه چشم غره ای بهم رفت. زبونی براش درآوردم.

ابروهاش بالا پرید و زد زیر خنده. تا رسیدن به باغ کل کل می کردیم.

تعدادی از مهمون ها اومده بودن. سر چرخوندم اما ویهان نبود!

لباس هامون رو عوض کردیم و با مهمون هایی که اومده بودن سلام و احوالپرسی کردیم.

دوباره نگاهی به مهمون ها انداختم اما ویهان نبود.

هرم نفس های داغی روی گردن لختم نشست و صداش توی گوشم پیچید.

-دنبال من می گردی؟

با اینکه چهره اش رو نمی دیدم لبم رو به دندون کشیدم.

-نه، چرا همچین فکری می کنی؟

بازومو لمس کرد. ضربان قلبم بالا رفت. چرخی زد و کامل رو به روم قرار گرفت.

نگاهش تو صورتم کنکاش کرد و به چشمهام خیره شد.

-باور کنم از موقعی که اومدی با نگاهت دنبال من نبودی؟

-برای چی باید دروغ بگم؟

فاصله ی بینمون رو پر کرد. سرم و کمی بالا گرفتم. سرش خم شد روی صورتم. نگاهمون خیره ی هم بود.

سرانگشت هاش روی سرانگشت های سردم نشست. آروم و نوازش وار بالا اومد و خطی روی بازوم کشید.

قلبم بی امان توی سینه ام می کوبید

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا