" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 81 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۱

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-اما ازت میخوام به این خونه برگردی. تا تو برنگردی رامبد بر نمی گرده. میخوام آخر عمری بچه هام کنارم باشن.

پوزخندی زدم.

-پس شما می خواین دائی برگرده و تمام این صحبت ها فرمالیته و حاشیه بوده.

-ازت میخوام فرصت بدی تا همه کنار هم باشیم.

شونه ای بالا دادم.

-چرا از خود دائی نمی خواین برگرده؟

-چون تا تو برنگردی اون برنمی گرده. توام نوه ی منی، مطمئن باش برام عزیزی.

پوزخند تلخی زدم.

-من فقط عزیز یه نفر بودم که حالا زیر خروارها خاک خوابیده.

چرخیدم تا از اتاق بیرون بیام.

-ازت خواهش می کنم!

پام میخ زمین شد. باورم نمی شد پیرمرد از من خواهش کرده بود. سر برگردوندم. سر عصا رو توی مشتش فشرد.

نگاهش و به پشت سرم دوخت. از اتاق بیرون اومدم. چه خیال خامی داشتم که این مرد ممکنه من و دوست داشته باشه!

از سالن بیرون زدم. هوای آزاد و با ولع بلعیدم. فضای خونه برام سنگین بود. نگاهمو به آسمون سیاه دوختم.

“میدونم داری نگاهم می کنی مامان. کاش اینجا بودی … کاش انقدر تنها نبودم…”

-آقاجون ازت خواست برگردی؟

با صدای ویهان رو برگردوندم. با فاصله کنارم ایستاد. نگاهش و به آسمون داد. خیره ی نیم رخش شدم.

-تو از کجا میدونی؟

-یادم رفته بود که شما عزیز کرده ی آقاجونتون هستین!

سر برگردوند و نگاهش و به چشمهام دوخت. قلب بی جنبه ام ضربان گرفت.

-فکر نمی کنم خواسته ی نامعقولی ازت کرده باشه … اون حق داره بعد از اینهمه سال دوری پسرش رو کنارش داشته باشه.

-من دائی رو مجبور نکردم.

چرخید و با فاصله ی کمی رو به روم قرار گرفت. فاصله مون به اندازه ی یه کف دست بود.

-اما خودت میدونی برای عمو چقدر عزیزی. عمو فقط برای راحتی تو از اینجا رفت و از پدرش بخاطر تو گذشت؛ این یعنی دوست داشتن. تو بخاطر دوست داشتن اون دو نفر حاضری از اون خونه بگذری و بیای اینجا؟

سکوت کردم. سرش کاملاً روی صورتم خم شد. هرم نفسهای داغش به گونه و لبهام می خورد.

نگاهش بین چشمها و لبهام در گردش بود. نمیدونستم میخواد چیکار کنه. قلبم دیگه نمی تپید.

-اصلاً بخاطر عشق و دوست داشتن بلدی گذشت کنی؟ اصلاً احساسات داری؟

با صدایی که به سختی به گوش می رسید لب زدم.

-میشه بری اونورتر؟

قدمی به عقب برداشت. نفسم و سنگین بیرون دادم. این مرد داشت با من چیکار می کرد؟

-بهتره خوب فکرهات رو بکنی.

سمت در ویلا به راه افتاد. پاهام توان وزنم رو نداشت.

داغی نفس هاش رو هنوز روی گونه هام حس می کردم. لعنت بهت ویهان، لعنت

آخر شب به همراه دائی و زندائی به خونه برگشتیم. تمام شب حرف های ویهان توی سرم بود. نمیدونستم چیکار کنم!

میدونستم بعد از اینهمه سال دائی دوست داره کنار خانواده اش باشه و خودخواهیه که بخاطر من ازشون دور باشه.

با خستگی چشم روی هم گذاشتم. صبح با یه تصمیم جدی بیدار شدم و آماده سمت شرکت به راه افتادم.

چند روزی بود که آقای زرین تمام امورات شرکت رو به پسرش واگذار کرده بود. این آدم خندیدن بلد نبود و کارمندان ازش حساب می بردن.

کارت و زدم و وارد شرکت شدم. خدا رو شکر به موقع رسیده بودم. عصر کارهام زودتر تموم شد و به خونه برگشتم.

دائی هم زود اومده بود و بهترین موقعیت برای صحبت کردن بود. کنار دائی و زندائی نشستم.

-من می خواستم یه چیزی بگم.

هر دو توی سکوت نگاهشون رو منتظر به لبهام دوختن.

-من خیلی فکر کردم؛ اینهمه سال شما از خانواده دور بودین. میدونم دلتون می خواد کنار هم باشید. به نظرم برگردیم ویلا.

دائی: اما …

-من اونجا راحتم … هر جایی که شما دو تا باشید من راحتم.

زندائی: خودت میدونی چقدر برای ما عزیزی.

همراه با بغض لبخندی زدم.

-میدونم.

وسط هر دو نشستم و سرم و روی شونه ی دائی گذاشتم.

-این خونه همینطوری می مونه، هروقت اونجا رو دوست نداشتی بر می گردیم

چمدون لباسهام رو جمع کردم. شوق توی چشمهای دائی برق می زد. چقدر خودخواه بودم که فقط به فکر خودم بودم.

ماشین وارد ویلا شد. پیاده شدم و سرم رو بلند کردم. نگاهم به تراس اتاق ویهان افتاد.

به نرده های تراس تکیه داده بود. با یادآوری اون شب قلبم تپیدن گرفت.

خدمتکار چمدون ها رو داخل برد. میدونستم پیرمرد از برگشت دائی خوشحاله. ترجیح دادم توی حیاط بمونم.

-به این میگن دوست داشتن!

با صدای ویهان به سمتش برگشتم.

-به چی؟

-بخاطر عزیزانی که دوسشون داریم گاهی از خودمون باید بگذریم.

سری به معنی مثبت بودن حرفش تکون دادم. این دست اون دست کردم.

-چیزی میخوای بگی؟

-هنوز هم اون اتفاقا رو فراموش نکردی؟

-تو تونستی کسی که تو مرگ مادرت دخیل بوده ببخشی؟

سر بلند کردم و نگاهمو به چشمهاش دوختم. قدمی به سمتم اومد.

-من خیلی وقته بخشیدم.

-منم خیلی وقته فراموش کردم.

-یعنی …

-فکر کنم بریم داخل بهتره؛ الان همه دور هم جمع شدن.

-اوهوم.

به دنبال ویهان وارد سالن شدیم. خوشحال بودم از اینکه ویهان بابت اون روزها من و بخشیده.

پیرمرد با دیدنم لبخندی زد. از اینکه پسرش کنارش بود خوشحال بود اما کاش قبل مرگ مامان هم دلش ما دو تا رو کنار خودش می خواست.

نفسم و بیرون دادم. با صدای پیامک گوشیم صفحه رو باز کردم. پیامی از طرف هاویر بود

“نکبت، حالا بی خبر من پا میشی میری برای خودشیرینی؟”

خنده ام گرفته بود. با حس سنگینی نگاهی با لبخند سرم و از روی گوشی بالا آوردم.

نگاهم به نگاه سنگین ویهان گره خورد. اخمی میان ابروهاش بود. متعجب و آروم لب زدم:

-چیزی شده؟

-نه، مهم نیست. بهتره جواب اون شخص مهمو بدی!

-شخص مهم؟

-همونی که یکساعته باعث شده بخندی.

-تو حواست به من و گوشیم بود؟

خونسرد پا روی پا انداخت.

-همچین مهم هم نیستی که حواسم بهت باشه!

چهره ام تو هم رفت. باز از دنده ی چپ بلند شده بود! لبخندی زدم.

-منم جواب دوستمو بدم.

سرم و دوباره توی گوشیم فرو کردم اما سنگینی نگاهش رو هنوز احساس می کردم.

هاویر و آشو برای شام اومدن. همه دور هم جمع بودیم. رضایت تو چهره ی پیرمرد موج می زد.

فرانک سخت درگیر خرید برای جهیزیه و چیدمان خونه اش بود.

آشو و ویهان با هم صحبت می کردن. دائی رو کرم بهم.

-ساشا و همسرش فردا شب برای شام دعوتمون کردن.

-چه عالی!

با صدای ویهان از دائی چشم گرفتم.

-حتماً عمو و زن عمو رو دعوت کرده و از اونجایی که دختر ندارن، فکر می کنم تو دعوت نیستی

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.c0m.mp3

برای دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ دیس لاو سینا لاونت و آیلین استار به نام قصه و غصه

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا