" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 80 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۰

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-چیزی شده؟

با صدای ویهان سریع به سمتش چرخیدم. لبخندی هول هولکی روی لبهام جا خوش کرد.

-نه، هیچی!

-اما چشمهات داره می گه داشتی حرص می خوردی!

قلبم انگار پمپاژ کردن رو فراموش کرد. این مرد چه خوب تمام حالات من و از بر بود!

آخه میشه نخواستش؟ میشه دل برید و رفت؟

قدمی سمتم برداشت و کامل رو به روم قرار گرفت؛ با فاصله ای به اندازه ی یک کف دست.

نگاهش توی نگاهم سنگینی می کرد. تو مردمک چشمهاش، چشمهای بیقرارم رو میدیدم. دستی پشت گردنش کشید.

-میرم.

و از اتاق بیرون رفت. نگاهمو به جای خالیش دوختم. کاش می دونستم تو سرت چی میگذره؛ کاش!

یک هفته می شد تو شرکت زرین شروع به کار کرده بودم. طی این هفته هیچ اتفاق خاصی پیش نیومد و خدا رو شکر، پسر زرین رو ندیدم.

دائی: از کارت راضی هستی؟

-خیلی خوبه.

-خدا رو شکر … میدونی که هفته ی آینده سالگرد مادرته؟ قرار شده از طرف سپاه براش مراسم بگیرن. خدا رو شکر با فداکاری مادرت و کمک های ویهان این باند چندین ساله از هم متلاشی شد. فقط بردین قسر در رفت که اونهم اونقدرها نقشی نداشت.

-الان چه بلائی سر گرشا و آرشام میاد؟

-حکمشون سنگینه و اعدام.

تمام شب به حرفهای دائی فکر کردم. چطور میشه آدمی راه رو اشتباه بره و جائی گیر کنه که تمام جوونیش بخاطر حرص و طمع دنیا یک شبه نابود بشه؟

عمو مرد … بردین فراریه … زن عمو با اون حالش … قراره سوتیام چیکار کنه؟

میدونستم این آدما خیلی بدی در حقم کردن اما دیگه هیچ کینه ای ازشون نداشتم حتی از پدری که هیچ وقت پدری نکرد.

یک هفته خیلی زود گذشت. فردا مراسم مامان بود. از وقتی که از خونه ی پیرمرد نقل مکان کرده بودیم دیگه به اونجا نرفته بودم.

یک هفته بیشتر می شد ویهان رو ندیده بودم. همراه دایی و زندائی سمت تهران حرکت کردیم و وارد بهشت زهرا شدیم.

خاطرات گذشته دوباره جلوی چشمهام اومدن؛ رفتن مامان و تنها شدنم. بغض توی گلوم چنگ زد. همه اومده بودن.

ویهان کنار پیرمرد ایستاده بود. دسته گل بزرگی اونجا بود که یکی از عکسهای مامان با لباس مخصوصش روش بود.

چقدر تو این لباس پر ابهت و جذاب بود

کاش بودی مامان …

مردی شروع به صحبت کرد. از فداکاریها و کمک های شایان مامان گفت اما هیچ کدوم از این حرفها مامان رو به من بر نمی گردوند.

یاد لبخند و آغوش گرمش افتادم. اشک صورتمو خیس کرد. کنار قبر مامان نشستم.

همه کم کم برای نهار به رستورانی که تدارک دیده بودیم برای پذیرایی رفتن

کسی اون طرف قبر نشست.

سربلند کردم نگاهم به ویهان افتاد.

دستش رو اسم مامان کشید.

-اولین بار که دیدمش فکر نمی کردم این زنی که چنان جسورانه خدمت می کنه عمه ی من باشه. از روزی که فهمیدم، یعنی خودش خودش رو معرفی کرد، شناختمش

-همیشه اسم تو ورد زبونش بود اونقدری که از تو تعریف می کرد. گاهی از دستت شاکی می شد که به حرفش گوش نمی کنی و اصرار داشتی وارد اون عمارت بشی.

توی سکوت نگاهمو بهش دوختم.

-من از عمه خواستم تا اجازه بده تو وارد خونه ی خان بشی. بهش قول دادم تا مراقبت باشم. شاید نباید اون کار و انجام می دادم اما عمه آرزوش پیروزی تو این عملیات بود.

روزی که از دوبی برگشتیم عمه فهمید جون هردوتون در خطره و ازم خواست تا تو رو دور نگهدارم. دلش نمی خواست پای تو توی این ماجرا باز بشه. از عمه خواستم تا برگردین پیش آقاجون، تنها جایی که همه میدونستیم برای هر دوی شما امنه اما اون روز بیرون رفتنتون همه چیز و خراب کرد!

ما می خواستیم صحنه سازی کنیم و طوری نشون بدیم که تو مردی اما همه چیز برعکس شد. اون موتوری که بمب رو به ماشین چسبوند و هجوم مردم ، شهید شدن اسطوره ی زندگیم. اون روز بدترین روز برای من بود.

بارها وقتی با نفرت از انتقام راجب اون آدمی که باعث مرگ مادرت شد صحبت می کردی نمی تونستم بهت بگم که منم مقصر بودم. می ترسیدم؛ فکر می کردم همین که مراقبت باشم از عذاب وجدانم کم میشه اما نشد. سکوتم همه چیز رو خراب کرد!

بلند شد.

-شاید به اندازه ی تو نه، اما کمتر از توام نسوختم. درد از دست دادن بهترین فرد زندگیم و عذاب وجدانی که طی این چند سال یک شب خواب آروم رو ازم دریغ کرد

-امیدوارم هیچ کینه ای از من توی قلبت نسبت به مرگ عمه نداشته باشی. تو ماشین منتظرتم.

آروم زیر لب زمزمه کردم:

-چطور می تونم از تویی که بیشتر از جانم دوستت دارم کینه به دل بگیرم؟ تویی که تو سخت ترین شرایط همیشه کنارم بودی.

خم شدم و اسم مامان رو بوسیدم. کنار ویهان تو ماشین نشستم و توی سکوت سمت رستوران حرکت کردیم.

مهمان ها بعد از پذیرایی و تسلیت کم کم عازم رفتن شدن. پیرمرد بلند شد.

-امشب همه بیاین ویلا.

نگاهش و مستقیم تو چشمهام دوخت.

-وقتی میگم همه، شامل تو هم میشه اسپاکو!

اولین بار بود اسمم رو به زبون می آورد. نگفت دخترجون؛ اسمم رو صدا کرد.

-من میرم خونه کمی استراحت کنم. ویهان همراه من بیا.

ویهان به همراه پیرمرد رفت. هاویر اومد سمتم.

-دیدی اسمتو صدا کرد؟

-وای، قلب آسمون تپید! یه اسم به زبون آورده.

-نه دیگه، این شروع اتفاقات خوبه. من میدونم از این به بعد زندگی به کامت شیرین میشه.

آهی کشیدم.

-ولی مامان و بر نمی گردونه …

-خودت میدونی جای عمه خوبه. میدونم حواسش بهت هست.

سری تکون دادم.

-حالام پاشو بریم.

همه با هم سمت خونه ی پیرمرد به راه افتادیم. ماشین وارد حیاط شد. چند ماهی می شد به این خونه نیومده بودم.

آمنه، سرخدمتکار، با سینی چائی وارد سالن شد. با دخترها کنار هم نشستیم.

فرانک: خانواده ی نریمان می خوان زودتر مراسم بگیریم

-میدونی که عمه خانوم تازه فوت کرده.

-آره اما چهل عمه رد شده، شاید کسی ناراحت نشه.

فرانک: نمیدونم.

دستمو دور شونه اش حلقه کردم.

-ناراحت نباش، درست میشه.

-بیا اتاقم.

با صدای پر صلابت پیرمرد سر بلند کردم.

-من؟

-منتظرتم.

بلند شدم و دنبالش راه افتادم.

-در و پشت سرت ببند.

منتظر کنار در ایستادم. رفت و روی کاناپه اتاق کارش نشست.

-چرا اونجا ایستادی؟ بیا جلو.

قدمی به سمتش برداشتم. سرش بالا اومد و نگاهش و مستقیم تو چشمهام دوخت.

-پدرت دخترم رو ازم گرفت. تمام این سالها حسرت کشیدم اما نداشتمش.

-خودتون نخواستین.

بلند شد سمت پنجره ی سراسری اتاق رفت.

-میدونستی زبان تلخی داری اما با تمام تلخیش واقعیته! تمام سالهای خوب زندگیم رو، لحظاتی که دخترم می تونست کنارم باشه از دست دادم تنها بخاطر اینکه از پدرت متنفر بودم.

-پس به همین دلیل من و هم دوست ندارین؟

چرخید و پوزخندی گوشه ی لبش جا خوش کرد.

-اشتباه می کنی دختر جان … نمیگم از اول تو رو مثل بقیه نوه هام دوست داشتم؛ نه نداشتم اما این مدت فهمیدم تو تنها یادگار دخترمی. عمری از من گذشته و مادرت دیگه بر نمی گرده. دیدار من و اون برای من پیرمرد میشه حسرت! میدونم تو از من خوشت نمیاد، منم برای تو پدربزرگ خوبی نبودم

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیرکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید امین کاظمی با نام تصویر دور

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۸۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا