" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 78 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۸

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-خب حالا تعریف کن جناب آقای همسر.

-این شرکت مال مردی به اسم آقابزرگ بوده البته با این اسم می شناختنش. این آقابزرگ بعد از تصادفی که تک فرزندش به همراه عروسش در اون فوت می کنن، هر پنج پسر پسرش رو بزرگ می کنه.

ساشا نوه ی بزرگ آقابزرگ مثل اینکه بعد از فوت پدر و مادرش روحیه ی خوبی نداشته.

نوه ی دومی شاهو، دست راست آقابزرگ میشه. میشه گفت یکی از خانواده های سرشناس تهران هستن. بعد از فوت آقابزرگ کسی نمیدونه شاهو کجا یکدفعه غیبش میزنه.

مدیریت شرکت دست ساشا و همسرش می افته. بیشترین مانورشون روی مد و مدلینگه. البته چندین شعبه و پاساژ زنجیره ای هم دارن.

این آقای ساشا خان بعد از انقلاب با ثروتی که داشت خیلی کمک حال رژیم جدید بوده. اینطور که شنیدم قراره شرکت رو به پسر بزرگش واگذار کنه.

اون یکی پسرش خواننده است و کمتر به شرکت رسیدگی می کنه. گفته باشم اسپاکو، این جناب علی رام از اون گوشت تلخ های روزگاره؛ خیلی حواست باشه.

-اما من هنوز میگم نیازی نیست این خانوم سر کار بره! اونقدری هست که گشنه نمونه.

نگاهمو مستقیم به چشمهاش دوختم.

-مگه آدم فقط از سر گشنگی سر کار میره؟!

بلند شد.

-دوباره داری اذیت می کنی!

-واضح نبود؟ کاری که میخواستم شد، عقد رو فسخ کردیم.

دروغه اگه بگم نه اما این دل لعنتی خوشحال شد و آروم گرفت.

هاویر: اسپاکو، چرا خوابت برد؟ چائیا یخ کرد!

سینی رو روی میز گذاشتم.

آشو: کار خوبی کردی … از اول باید همونی که بهت گفته بودم و انجام میدادی. طرف یا می خواستت یا می گفت نه؛ اما تو نرفتی جلو!

تمام خوشحالیم به یکباره پر کشید. منظور آشو به کی بود؟ یعنی ویهان عاشق کسی هست؟

تمام حال خوبم پرید. ویهان بلند شد.

-دیروقته، پاشو.

-با منی؟

-نکنه میخوای شب و اینجا بمونی؟! دارم میرم تو رو هم سر راهم می رسونم.

-ماشین هست.

-بله میدونم، اما خوب نیست پاسی از شب گذشته یه زن تنها پشت فرمون بشینه!

هاویر لبخندی زد. آشو پیش قدم شد.

-آره، فردا هاویر ماشین و میاره.

دلم رفتن با ویهان و می خواست حتی به قیمت سرد بودنش. همین که تو فاصله ی کمی از من نفس می کشید و میدونستم هست برام کافی بود.

میدونستم علاقم دیوونگیه اما من این دیوونگی رو دوست دارم. حوالی من باشه، عیب نداره اگر مال من نیست.

با هاویر و آشو خداحافظی کردیم. کنار ویهان رو صندلی جلو جا گرفتم. ماشین و کنار خونه نگهداشت.

-ممنونم.

-مسیرم بود. فردا چه ساعتی میری؟

-۸ صبح.

-آماده باش میام دنبالت.

-نمیخوام مزاحم باشم.

دانلود فول آهنگ آرون افشار

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا