" /> رمان اسپاکو یا دیازپام پارت 77 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۷

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

باورم نمی شد، آقای زرین خیلی از طرح هام خوشش اومده بود. سوار ماشین شدم. سر راه جعبه ای شیرینی خریدم.

بالاخره بعد از گذشتن از ترافیک سنگین سرشب، ساعت حول و حوش ۹ بود که به خونه ی هاویر رسیدم.

هنوز زنگ رو کامل نزده بودم که در خونه باز شد.

-شیری یا روباه؟

-سلام علیکم! وای که مردم از خستگی.

-به به، این شیرینی که میگه شیری!

با هم وارد سالن شدیم. نگاهم به آشو و ویهان افتاد.

آشو: جریان این شیرینی ها چیه؟

-سلام.

آشو: علیک سلام.

ویهان سری تکون داد.

آشو: خب، نگفتی جریان شیرینی چیه؟

هاویر پیش دستی کرد.

-اسپاکو قراره به زودی تو شرکت زرین بزرگ شروع به کار کنه.

نگاه ویهان روم سنگینی می کرد.

آشو: منظورت همین زرین بزرکی هست که آقای ساشا و پسراش اداره اش می کنن؟

-پ نه پ … همونه دیگه.

-خیلی عالی!

روی مبل رو به روی ویهان نشستم. هاویر شیرینی رو چرخوند.

-بردار ویهان.

-میل ندارم.

-نمک گیر نمیشی، بردار.

سرش و آورد بالا و نگاهش و مستقیم به چشمهام دوخت.

-من خیلی وقته نمک گیرم!

ته دلم یه جوری شد. حرفشدو پهلو بود اما با حرف بعدیش حالم گرفته شد.

-لازم بود بری سر کار؟

نگاهم بین آشو و هاویر چرخید و روی ویهان ثابت موند

-مهم دائی بود که خودش این شرکت و معرفی کرد.

هاویر کنار آشو نشست.

-حالا یکی یه کم راجع به این شرکت توضیح میده؟

ویهان پوزخندی زد.

-همچین چیز شاخی نیستن که دوست داری راجبشون اطلاعات داشته باشی زنداداش!

هاویر دستشو دور بازوی آشو حلقه کرد.

-آشو جوونم … گوگولی من، تو بگو.

از طرز تلفظ هاویر خنده ام گرفته بود.

-میگم هاویر، تو از کی انقدر عاشق آشوبودی که من نمی دونستم؟!

-راستشو بگم؟

آشو: اگه اعتراف کنی منم همه چی رو راجب این شرکت بهت میگم.

چشمهای هاویر برقی زد.

-یادته اون مهمونی خاصی که با شادی رفتیم؟

-همونی که مست کردی؟

هاویر چشم و ابروئی اومد.

-اولین بار این دو تا برادر رو اونجا دیدیم. از همونجا از این بشر خوشم اومد اما خب، بعد از مدتی فراموش کردم تا اینکه فهمیدم پسرعموی خودمه! می ترسیدم کسی تو زندگیش باشه؛ اینم که یه روی خوش به من نشون نمی داد! رفتن تو برای هر کی بد شد، برای من یکی خیلی خوب شد. باعث شد آشو اعتراف کنه دوستم داره.

آشو گازی از لپ هاویر گرفت که صدای جیغش بلند شد.

-میدونستم از همون اول واسم تله گذاشتی عمراً سمتت می اومدم.

هاویر کوبید رو بازوی آشو. دلم از اینهمه عشق و دوست داشتن لرزید.

خدا رو شکر کردم. نگاهم لحظه ای به ویهان افتاد. دید نگاهش می کنم سریع نگاهش و ازم گرفت

-خب حالا تعریف کن جناب آقای همسر.

-این شرکت مال مردی به اسم آقابزرگ بوده البته با این اسم می شناختنش. این آقابزرگ بعد از تصادفی که تک فرزندش به همراه عروسش در اون فوت می کنن، هر پنج پسر پسرش رو بزرگ می کنه.

ساشا نوه ی بزرگ آقابزرگ مثل اینکه بعد از فوت پدر و مادرش روحیه ی خوبی نداشته.

نوه ی دومی شاهو، دست راست آقابزرگ میشه. میشه گفت یکی از خانواده های سرشناس تهران هستن. بعد از فوت آقابزرگ کسی نمیدونه شاهو کجا یکدفعه غیبش میزنه.

مدیریت شرکت دست ساشا و همسرش می افته. بیشترین مانورشون روی مد و مدلینگه. البته چندین شعبه و پاساژ زنجیره ای هم دارن.

این آقای ساشا خان بعد از انقلاب با ثروتی که داشت خیلی کمک حال رژیم جدید بوده. اینطور که شنیدم قراره شرکت رو به پسر بزرگش واگذار کنه.

اون یکی پسرش خواننده است و کمتر به شرکت رسیدگی می کنه. گفته باشم اسپاکو، این جناب علی رام از اون گوشت تلخ های روزگاره؛ خیلی حواست باشه.

-اما من هنوز میگم نیازی نیست این خانوم سر کار بره! اونقدری هست که گشنه نمونه.

نگاهمو مستقیم به چشمهاش دوختم.

-مگه آدم فقط از سر گشنگی سر کار میره؟!

بلند شد.

-دوباره داری اذیت می کنی!

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا