" /> رمان اسپاکو پارت 73 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو پارت ۷۳

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

احساس کردم از یه بلندی پرت شدم پایین. صداش تو سرم تکرار شد “خیلی وقته به نبودنت عادت کردم”

ویهان داخل رفت اما من هنوز همچنان به جای خالیش خیره بودم. فرانک وارد تراس شد.

-خوبی اسپاکو؟

سری تکون دادم.

-بیا بریم پیش بقیه، خیلی وقته اینجا ایستادی.

-باشه بریم.

-چیزی شده؟

-نه هیچی.

-دوست دارم خنده تو ببینم … از وقتی که دوباره برگشتی خیلی تغییر کردی! میگم نکنه بخاطر ازدواج آریاست؟

-نه اصلاً! چون من هیچ علاقه ای به آریا نداشتم.

-خب خدا رو شکر.

همه تو حیاط جمع بودن. هاویر و فرانگیز داشتن میز و می چیدن.

لحظه ای توی ذهنم اومد هاویر چه کدبانویی شده!

آشو با سیخی کباب سمت هاویر رفت و تیکه ای گوشت با عشق تو دهن هاویر گذاشت.

از تمام حرکاتشون عشق معلوم بود. هاویر گونه ی آشو رو بوسید. دلم عشق خواست!

نگاه از هاویر و آشو گرفتم که با نگاه ویهان تلاقی کرد.

برای چند ثانیه هر دو به هم خیره شدیم. ویهان نگاه ازم گرفت و سمت کباب ها رفت. هاویر با دیدنم گفت:

-حالت چطوره؟

صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم.

-خوبم.

سیخی کباب اومد جلوی صورتم. نگاهم و بالا آوردم که ویهان و تو فاصله ی کمی از خودم دیدم. سؤالی نگاهش کردم.

-به چی نگاه می کنی؟ بگیر تا سرد نشده. گفتم تا داغه برای همتون بیارم.

دو سیخ دیگه رو سمت فرانک و فرانگیز گرفت. رو کرد به هاویر.

-تو هم که آقاتون حسابی بهت رسیده

نهار با شوخی و خنده به پایان رسید. قرار شد شب رو به کنار دریا بریم و آتیش روشن کنیم.

روی تخت دراز کشیده بودم و فرانگیز سرش تو گوشیش بود. نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم.

دلم عجیب گرفته بود. در اتاق بی هوا باز شد و هاویر سراسیمه وارد شد.

-الان بابا زنگ زده بود … مثل اینکه عمه خانوم حال نداره! ازمون خواست سریع برگردیم. پاشید وسایلاتونو جمع کنید.

به ناچار لباسهامو دوباره توی چمدون چیدم. شال و پالتوی نازکم رو برداشتم.

ویهان وارد اتاق شد. هنوز وسط اتاق ایستاده بودم.

-نمیخوای بری بیرون؟ میخوام لباس عوض کنم! البته برای من فرقی نمی کنه، می تونی بمونی.

-زیاد دیدم؛ نیازی نیست، میرم بیرون.

قدمی سمتم برداشت و رو به روم قرار گرفت.

-چیو زیاد دیدی؟

تازه متوجه حرفی که زده بودم شدم. حس کردم خون هجوم آورد سمت گونه هام. “احمق، احمق”

-نگفتی چیو زیاد دیدی؟

-هیچی، همینطوری گفتم.

یهو تیشرتش و از تنش درآورد. عضلات بهم پیچیده و قویش جلوی چشمهام خودنمائی کرد.

قدمی به عقب برداشتم و اون قدمی به سمتم برداشت.

-باور کنم چنین هیکلی رو بارها دیدی؟

هول کرده بودم و نگاهم به هر جائی بود جز ویهان. بهم پشت کرد.

-البته شاید هم دیده باشی؛ مثلاً هیکل اون پسرعموی عزیزت، آرشام

-اما دیگه چیزی از اون هیکل گنده نمیمونه … خصلت زندانه!

این چی داشت برای خودش می گفت؟!

-منظورت چیه؟

تیشرت دیگه ای تنش کرد.

-یعنی تو متوجه منظور من نمیشی! مگه تو ما رو به اون نفروختی، ها؟ به کسایی که داشتن جونتو می گرفتن! حتماً این وسط احساسی بوده که تو خواستی ما رو بفروشی! من واقعاً برات متأسفم که به عشقت نرسیدی.

-داری برای خودت چرت می بافی … بین ما هیچ چیزی نبوده.

برگشت سمتم.

-پس اگه چیزی نبوده، چرا ما رو بهش فروختی؟

لبم و به دندون گرفتم.

-چون احساس می کردم تو و دائی قاتل مامانم هستین.

پوزخند صداداری زد.

-چرا صبر نکردی تا توضیح بدیم؟

-اون شب ازت خواستم توضیح بدی اما تو فقط سکوت کردی.

-توام از خدا خواسته گذاشتی و رفتی و فکر کردی منِ ویهان اونقدر پَپِه هستم که ندونم تو یه الف بچه کجائی! از لحظه به لحظه ی زندگیت خبر داشتم. حتی اون شب مهمونی مسخره با اون ماسک مسخره، فکر کردی تویی رو که خودم بزرگت کردم نمی شناسم؟ من تو رو از فرسخ ها فاصله می شناسمت اما تو همه چیز و خراب کردی … تو هیچ شناختی نسبت به من نداری!

دیگه اونجا نموندم و سریع از اتاق بیرون اومدم. قلبم بی امان تو سینه ام می کوبید.

بعد از مدت ها اولین بار بود اینهمه داشتیم با هم صحبت می کردیم.

پوزخندی زدم. البته صحبت که نه، مشاجره می کردیم.

-هاویر؟

-بله؟

-می تونم با شما بیام؟

-آره.

نوشته رمان اسپاکو پارت ۷۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا