" /> رمان اسپاکو پارت 72 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو پارت ۷۲

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

هوا کمی ابری بود. شنلم و روی شونه هام انداختم. در سالن رو بستم و پله ها رو پایین رفتم.

درخت های پرتقال پر از میوه بودن. یاد روزهایی که انگار تمام حواس ویهان بهم بود افتادم.

همون موقع هم بخاطر مامان بهم توجه می کرد.

روی تاب نشستم. پام رو به زمین زدم و تاب آروم شروع به حرکت کرد.

در باز شد و ماشین آشو وارد حیاط شد.هاویر با دیدنم اومد سمتم.

-تو اینجائی؟

-پس کجا باشم؟

-ویهان کجاست؟

-داخل.

-بیا بریم؛ کلی وسایل خریدیم باید جابجاشون کنیم. عصر رو میریم دریا، شب رو کنار دریاییم، فردام میریم جنگل گردی.

-چه برای خودشون هم برنامه چیده!

-پس چی؟ بدو …

با هم وارد سالن شدیم. ویهان هنوز سرش توی لب تاپش بود. آشو سمت ویهان رفت.

-تو که هنوز سرت تو اون بی صاحابه!

-میگی چیکار کنم؟

-پاشو جمعش کن بساط کباب رو آماده کنیم که خیلی گرسنمه.

با هاویر وارد آشپزخونه شدیم.

-اسپاکو، می تونی گوشتها رو برای کباب تیکه کنی؟

-اوهوم.

-فرانک، تو هم بیا اینا رو بذاریم تو یخچال.

فرانگیز یه سینی چائی ریخت. گوشت ها رو تیکه تیکه کردم.

ویهان وارد آشپزخونه شد. لحظه ای نفهمیدم چی شد و کارد دستم رو برید.

جیغی کشیدم و انگشتم و توی اون یکی دستم گرفتم. هاویر اومد سمتم.

نگاهم به ویهان بود که تو چهارچوب آشپزخونه ایستاده بود

آشو سریع وارد آشپزخونه شد.

-چی شده؟

هاویر با استرس رو کرد به آشو.

-انگار انگشتشو بریده.

-برو اونور ببینم.

شاید توقع داشتم ویهان بیاد جلو مثل تمام وقتهایی که اولین نفر حاضر می شد.

-اسپاکو، ول کن انگشتتو.

آروم دستمو از روی انگشتم برداشتم.

-هاویر، اون جعبه کمک های اولیه رو از تو اون کابینت بده بهم.

هاویر با جعبه اومد سمتمون. ویهان از آشپزخونه بیرون رفت.

بغض به گلوم چنگ زد. چقدر دل نازک شده بودم!

-خدا رو شکر خیلی عمیق نیست … حواست کجا بود؟! … پاشو برو تو سالن، بقیشو خودم آماده می کنم.

-خوبی اسپاکو؟

لبخندی کم رنگ رو به هاویر زدم.

-خوبم.

از آشپزخونه بیرون اومدم. دخترا رفتن کمک هاویر و آشو.

نریمان رفت تا ذغال آماده کنه. سمت در نیمه باز تراس رفتم.

ویهان گوشه ی تراس رو به باغ به نرده ها تکیه داده بود. دلم برای صمیمیت قبلمون تنگ شده بود.

بهش حق میدادم اما تحمل اینهمه سردی رو هم نداشتم. با فاصله کنارش لبه ی تراس ایستادم. انگار وجودم رو حس کرد.

نیم نگاهی بهم انداخت و نگاهش پایین اومد و روی انگشت باندپیچی شده ام لحظه ای ثابت موند.

-مثل اینکه مشکل حادی نبوده!

سری تکون دادم. خواست بره سمت سالن.

-مزاحم شدم؟

-نه، می خواستم برم داخل چون خیلی وقته به نبودنت عادت کردم

نوشته رمان اسپاکو پارت ۷۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا