" /> رمان اسپاکو پارت 71 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو پارت ۷۱

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-پس مهر پدر و فرزندی چی؟

دائی چرخید سمتم و هر دو بازوم رو توی دستهاش گرفت.

-اون اگر می خواست پدر باشه، دست از کارهاش بر می داشت و کنار تو و مادرت می موند. از روزی که به دنیا اومدی تا به امروز با هاویر هیچ فرقی برام نداشتی و نداری؛ تو دختر منی.

سرم و روی سینه ی مردونه اش گذاشتم. ضربان قلبش بهم آرامش می داد.

پدر یعنی کسی که حامی آدم باشه و دایی دقیقاً همین بود؛ حامی من از قبل تا الان.

گاهی بعضی آدمها اسم مقدس پدر رو به لجن می کشن.

-الان همه چی رو میدونی … درسته مادرت رو از دست دادی اما اینو بدون مادرت با ارزش از دنیا رفت. تا لحظه ای که بود از وطن و ناموسش دفاع کرد. این باید برای تو باعث افتخار باشه که چنین مادری داشتی. خسته ای، بهتره استراحت کنی.

-دائی؟

-جانم؟

-خیلی دوستتون دارم.

-من بیشتر عزیز دلم … شبت بخیر.

با رفتن دائی روی تخت دراز کشیدم و نگاهمو به سقف بالای سرم دوختم. قلبم سبک شده بود.

انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته بودن.

خدا رو بابت لطفی که در حقم کرد و عامل مرگ دو مرد عزیز زندگیم نشدم شکر کردم اما دلم تنگ مامان بود.

تنگ مهربونی و فداکاریش که از زندگی و جوونیش گذشت. هرگز فکر نمی کردم یه روزی متوجه بشم که دائی و مامان هر دو پلیس باشن.

چشمهام رو بستم و چهره ی خندون مامان جلوی چشمهام جون گرفتن

-هاویر، عزیزم، گفتن ماه عسل نگفتن که یه ایل و با خودت برداری ببری!

-آره اما من و آشو دوست داریم با شماها بریم، مشکلیه؟

چشمهام رو براش لوچ کردم.

-تو واقعاً زبون نفهمیا … بابا برید خوش بگذرونید.

-ببین اسپاکو، خیلی رو مخی! همه راضی شدن بیان جز تو! پاشو وسایلتو جمع کن شب راه بیوفتیم.

زندائی وارد اتاق شد.

-پاشو دیگه اسپاکو، دخترم رو اذیت نکن!

-آخه قربون قیافه ی خوشگلت بشم زندائی، من فقط دارم میگم دوتائی با هم برن تا براشون خاطره بشه.

-اینطوری هم براشون خاطره میشه. پاشو عزیزم.

-چشم، رو حرف شما که نمیشه حرف زد!

هاویر دهن کجی برام کرد.

-خدا خیرت بده مامان کاش زودتر اومده بودی.

زندائی لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. همراه هاویر چمدون کوچیکی بستیم.

قرار بود آشو و هاویر با ماشین خودشون بیان و بقیه با ماشین ویهان.

هم خوشحال بودم که ویهان میاد هم از اینکه قرار بود بی محلی ازش ببینم دلم می گرفت.

اما همین که کنارم بود هر چند مال من نبود، باز هم خوب بود.

از همه خداحافظی کردیم. کنار دخترها رو صندلی عقب نشستم.

هر دو ماشین از در ویلا خارج شدن. نگاهی به نیمرخ ویهان انداختم.

داشت با نریمان صحبت می کرد. قرار شده بود به ویلای پیرمرد تو گیلان بریم.

میدونستم رابطه ام با هر کی خوب بشه با پیرمرد نمیشه

هوا تاریک شده بود که به ویلا رسیدیم. هر دو ماشین پشت سر هم وارد ویلا شدن.

شب شده بود و حیاط با چند لامپ پایه بلند روشن. اوایل مهر بود و هوا سرد و کمی شرجی.

چمدون کوچیکم رو برداشتم و وارد ویلا شدم. ویلا سه خوابه بود و قرار شد یکی از اونها مال من و فرانگیز و وسایل ویهان باشه.

به اصرار ویهان یکی از اتاق ها رو هم فرانک و نریمان گرفتن و یکی هم آشو و هاویر.

خسته روی تخت دراز کشیدم. فرانگیز رفت تا مسواک بزنه.

چشمهام کم کم گرم خواب شدن و دیگه متوجه اطرافم نشدم. با باز و بسته شدن در اتاق چشمهام رو باز کردم.

کسی توی اتاق نبود. خمیازه ای کشیدم و از تخت پایین اومدم. نیاز به یه دوش داشتم.

همینطور که سمت حموم می رفتم دست بردم و تیشرتم رو از تنم درآوردم.

یهو در حموم باز شد و ویهان با موهای نم دار و ست تو خونه ای طوسی بیرون اومد.

هول کردم و سریع تیشرت رو جلوم گرفتم. نیم نگاهی بهم انداخت و سمت آینه ی دراور رفت.

-قبل رفتن تو اتاق یه دختر در میزنن نه که مستقیم برن حموم!

-اگه اون دختر خوابش سبک باشه متوجه در زدن من میشه!

-اما …

نذاشت ادامه بدم.

-فکر می کنم لباس مناسبی نداری، بری حموم بهتره. منم سشوارمو میکشم و میرم بیرون.

لعنتی ای توی دلم به حواس پرتیم گفتم و وارد حموم شدم

حموم انگار بوی ویهان رو می داد. دلم براش تنگ شده بود؛ برای ذره ای توجه. هوا رو با ولع بلعیدم.

لباسامو درآوردم و زیر دوش ایستادم. بعد از چند دقیقه آروم در حموم رو باز کردم.

کسی تو اتاق نبود. موهامو سشوار کشیدم. شومیز کوتاهی همراه با شلوار لی پوشیدم.

موهامو بالای سرم جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم.ویهان کنار شومینه نشسته بود.

ماگ بزرگی به همراه لب تاپش کنارش بود.

-بقیه نیستن؟

-می بینی که نیستن!

-کجا رفتن؟

-رفتن کمی بازارگردی و خرید.

-اوم، تو چرا باهاشون نرفتی؟

سرش و از توی لب تاپش بالا آورد و نگاهی بهم انداخت.

-فکر نمی کنم لازم باشه به همه ی سوالات جواب بدم!

لبم و به دندون گرفتم.

-سعی کن حواسمو پرت نکنی، کار دارم.

-اون وقت چیکار کنم تا حواست پرت نشه؟

پوزخندی زد.

-لطف کن تو سالن نباش.

حس کردم قلبم لحظه ای از زدن ایستاد. بی هیچ حرفی راهمو سمت آشپزخونه کج کردم.

زیر کتری روشن بود. برای خودم چائی ریختم و روی صندلی نشستم.

چند قلپ چائی به همراه قند خوردم و از آشپزخونه بیرون اومدم.

ویهان سرش تو لب تاپش بود. در سالن رو باز کردم و نگاهی به حیاط پر از درخت رو به روم انداختم.

تا اومدن دخترها سرگرم میشدم

نوشته رمان اسپاکو پارت ۷۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا