" /> رمان اسپاکو پارت 70 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو پارت ۷۰

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۶۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-چند سال پیش تونستیم پدرت رو در حین جابجائی مواد دستگیر کنیم اما اعتراف نکرد که همدست داره. متأسفانه ما از عموت غافل شدیم.

اون روز بعد از اومدن تو و ویهان، تو به همراه مادرت بیرون رفتین. ما فکرش و نمی کردیم که تو اون ماشین بمی کار گذاشته شده باشه. بمب های ساعتی کوچیک که به راحتی میشه تو چند ثانیه به بدنه ی ماشین چسبوند.

اونا فکر می کردن تو توی ماشینی و ما فکر می کردیم مادرت به همراه تو وارد اون بستنی فروشی شده. هیچ کس نمی دونست ویهان پلیس مخفیه؛ یه جوری ما هر سه پلیس مخفی بودیم!

فقط میخوام بدونی ویهان تو مرگ مامانت بی تقصیر بود. اون نمی دونست مامانت تو ماشینه و از اون روز تا به الان خودشو مقصر مرگش میدونه.

نمیدونم پدرت تو اون زندان بهت چی گفت اما بدون اگر امروز پدرت تقاص کارهاش رو پس داد، باعث مرگش نه من و مادرت و نه ویهان هستیم، بلکه خودش مقصر بود.

جوون هایی که هر روز داره به اعتیادشون اضافه میشه و دخترهایی که معلوم نیست اون ور آب چه بلائی سرشون میاد …

اگر اینا رو بهت گفتم خواستم بدونی تو مرگ پدرت و مادرت هیچ کدوم از ما دست نداشتیم اما اینو بدون که مادرت شهید شد.

مطمئن باش بعد از تموم شدن این عملیات چندین ساله یادبودی که در شأنش هست براش گرفته میشه.

-چرا همه ی اینا رو قبل از اون اتفاقا بهم نگفتین؟

-ما نمی دونستیم پسر بزرگ اتابک اونور آ عامل اصلی این دسته است. فکر می کردیم با مرگ اتابک و دستگیری پدرت همه چی تموم شده اما متأسفانه وقتی فهمیدم تو رفتی زندان دیدن پدرت و به راحتی تو چنگ آرشاویر هستی، ترسیدیم اقدامی بکنیم و تو رو هم از دست بدیم. صبر کردیم تا موقعه اش برسه.

ما حتی نمی دونستیم تو اون ماشین بمب جاساز شده تا اینکه یکی از بچه های خودمون که تو باند آرشاویر بود اطلاع داد. تو اون وقت کم ما تنها تونستیم از ماشین بیایم بیرون اما دو تا از دوستامون شهید شدن.

ما می دونستیم آرشاویر دنبال ماشینه پس باید وانمود می کردیم که مردیم.

باورم نمی شد تمام این سالها دائی و مامان پلیس بودن بدون اینکه ما متوجه بشیم.

-الان تونستین کاری بکنین؟

دائی از روی تخت بلند شد.

-همه رو دستگیر کردیم. تنها کسی که معلوم نیست کجاست بردینه. بعد از اون شبی که نیروها به روستا حمله کردن و اتابک مرد، بردین غیبش زد. البته فکر نمی کنم کاری بتونه بکنه.

-یعنی گرشا و آرشاویر رو گرفتین؟

-خوشبختانه تمام باندشون رو بعد از چندین سال شکست، موفق شدیم و متلاشیشون کردیم.

-چه بلائی قراره سرشون بیاد؟

-هر دو اعدام میشن؛ پرونده شون خیلی سنگینه.

-چرا بابا حقیقت و بهم نگفت؟

-چون فکر می کرد با مرگ من و ویهان میتونه از زندان نجات پیدا کنه

نوشته رمان اسپاکو پارت ۷۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا