" /> رمان اسپاکو پارت 69 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو پارت ۶۹

رمان اسپاکو پارت ۶۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

سکوت کردم. مگه حرفی هم برای زدن بود؟ خودش گفت نه با میل خودش بلکه از روی اجبار اومده و روی صندلی کناری من نشسته.

از اول مجلس منتظر اومدن آرین بودم اما انگار اصلاًنبود و هیچ کس هم راجبش صحبتی نمی کرد.

نگاهم به دست چپ ویهان کشیده شد. جای حلقه توی دستش خالی بود.

بالاخره بعد از پاسی از شب هاویر و آشو سوار ماشین گل زده ای شدن.

سوار ماشین دائی شدم. عروس و داماد رو تا خونشون همراهی کردیم.

زندائی اشک می ریخت از اینکه تنها دخترش حالا صاحب خونه و زندگی جدید شده بود.

به خونه برگشتیم. با دیدن جای خالی هاویر بغض کردم. تنهاتر از همیشه شده بودم.

صبح فردای عروسی ویهان دوباره غیبش زد.

یک هفته از عروسی هاویر می گذشت و این مدت هاویر هر روز می اومد تا مثلاً ما احساس تنهائی نکنیم.

منتظر بودم تا دائی راجب گذشته حرف بزنه. مبهم بودن گذشته عذابم می داد. آخر شب هاویر به همراه آشو رفتن.

روی تخت نشسته بودم که چند ضربه به در خورد و دائی وارد اتاق شد.

-بیداری؟

-بله.

-پس یکم حرف بزنیم؟

-حتماً.

دائی اومد و کنارم روی تخت نشست.

-میدونم این مدت خیلی اذیت شدی و سختی کشیدی.

-من فقط میخوام راجب گذشته بیشتر بدونم.

-میدونستی مامانت یه سروان بود؟

-چی؟!! یعنی مامان من پلیس بود؟ آخه چطوری؟

-قصه اش خیلی طولانیه. من و مامانت هر دو دوست داشتیم پلیس بشیم

-اما آقا بزرگ مخالف بود. می ترسید از اینکه ما رو از دست بده. اما هر طوری بود ما درسش رو خوندیم.

بخاطر فاصله ی سنی کمی که با هم داشتیم همه فکر می کردن ما دوقلو هستیم. همه جا با هم بودیم.

عموت عاشق مامانت بود و میدونستم مامانت هم بی میل نیست اما با باز شدن پای زن عموت تو زندگیمون، جدائی مادرت از عموت و ازدواج اجباری که با پدرت داشت همه چیز تغییر کرد.

تو همین کشمکش ما فهمیدیم که متأسفانه عموت و پدرت تو یه باند بزرگ که همه مدل قاچاقی انجام میدن، فعالیت دارن.

مادرت وقتی از این موضوع آگاه شد وانمود کرد که از شغلش استعفا داده و به همراه پدرت به اون روستا رفتن.

مامانت و زن عموت هم رشته بودن به همین دلیل من باهاش نامزد کردم اما متأسفانه اومدن و درس خوندن زن عموت فقط بخاطر نفوذ تو ارگان دولتی بود تا بتونه راحت تر کارش رو انجام بده که خوشبختانه نتونست.

من هیچ وقت دوست نداشتم تا تو بدون پدر بزرگ بشی اما پدرت به خاطر حرص و طمع دنیا رفت اونور آب تا بتونه کارهای اونور رو سر و سامون بده.

مادرت پاش وسط این ماجرا بود و باید مدارک لازم رو جمع می کرد. تمام جوانیش رو پای این کار گذاشت.

مدارک جمع کردن علیه باندی که خیلی قوی بود و هزاران سرشاخه داشت سخت بود.

همه فکر می کردن پدرت مرده اما اون زنده بود و تو قاچاق انسان و اسلحه و مواد دست داشم

نوشته رمان اسپاکو پارت ۶۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا