" /> رمان اسپاکو پارت 68 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو پارت ۶۸

رمان اسپاکو پارت ۶۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

نگاهش از پایین تا بالا اومد و روی چشمهام متوقف شد. از آخرین باری که دیده بودمش هیچ تغییری نکرده بود.

-باورم نمیشه خودتی اسپاکو!

سری تکون دادم.

-سلام.

قدمی جلو اومد. حالا کامل به فاصله ی یک کف دست رو به روی هم قرار داشتیم.

سرم و کمی بالا گرفتم تا صورتش رو بهتر ببینم.

-خوشحالم که برگشتی اما دیدنت بیشتر دلتنگم می کنه و پشیمون از اینکه اون صیغه نامه رو فسخ کردم!

نمیدونستم چی بگم. بیشتر از اینکه نمی تونستم کاری کنم ناراحت بودم.

خانومی با موهای بلوند و چشمهای رنگی اومد سمتمون و دستش و دور بازوی آریا حلقه کرد.

-اینجائی عزیزم؟

نگاهش به من افتاد.

-سلام. من لنام، همسر آریا و شما؟

لبخندی زدم و دستم و سمتش دراز کردم.

-خوشبختم، منم اسپاکو هستم.

-پس اسپاکو شما هستی؟

نگاهم بین لنا و آریا چرخید.

-چطور؟

-آخه آریا …

آریا نذاشت ادامه بده.

-عزیزم، فکر کنم دنیل تنها باشه.

لنا لبخندی زد.

-دوباره می بینمت.

-حتماً!

سمت دیگه ی باغ رفتن. مهمون ها کم کم اومدن و باغ شلوغ شد.

نگاهی تو جمعیت انداختم. ویهان کنار چند نفر ایستاده بود و صحبت می کرد.

هاویر به همراه آشو وارد شدن. صدای جیغ و کل بلند شد.

هاویر تو اون لباس سفید و چشمهایی که از خوشحالی برق می زد از همیشه زیباتر به نظر می رسید.

از ته دلم برای هر دوشون دعا کردم تا طعم خوشبختی رو کنار هم بچشن.

فرانک به همراه فرانگیز رفتن وسط. سمت جایگاه عروس و دوماد رفتم. هاویر با دیدنم لبخندی زد.

-چقدر خوشگل شدی!

-از عروس که خوشگل تر نشدم!

-نبایدم می شدی … ناسلامتی عروس باید بدرخشه.

چشمکی زدم.

-تو رو که بدون آرایش نمیشه تحمل کرد. خدا خیر همین بزک دوزک ها رو بده …

-من و تو که تنها میشیم اسپاکو!

-نچ، از این به بعد آشو مثل چسب بهت چسبیده.

با اومدن ویهان سمتمون ضربان قلبم بالا رفت. توی اون کت و شلوار نوک مدادی و پیراهن سفید خیلی جذاب شده بود. هاویر به پهلوم زد.

-قورتش دادی!

-چی؟

-نگاهتو بگیر.

تازه متوجه شدم که خیره ی ویهانم. نگاهمو ازش گرفتم.

با هاویر و آشو دست داد. عطرش از این فاصله هم مشامم رو پر کرد.

من چقدر دلتنگ این عطر بودم. بدون اینکه بهم توجه کنه با آشو شروع به صحبت کرد. دلم گرفت از اینهمه دیده نشدن.

ازشون فاصله گرفتم و روی صندلی های خالی دور میزی نشستم.

-اجازه هست؟

نگاهم به لنا افتاد.

-البته.

روی صندلی کناریم نشست.

-آریا همیشه ازت تعریف می کنه. خیلی مشتاق بودم تا از نزدیک ببینمت. میدونی، من عاشق آریام اما میدونم اون شما رو خیلی دوست داره حتی شاید بیشتر از خیلی! دروغ گفتم اگه بگم مهم نیست

-برای یه زن عاشق خیلی مهمه که مردش جز اون به کس دیگه ای فکر نکنه اما من راضیم به همین بودن آریا.

بعد از اینکه آریا ترکم کرد افسرده شدم و خیلی زمان برد تا تونستم خوب بشم. روزی که اومد دنبالم انگار دوباره متولد شدم. هر چقدر هم اون منو دوست نداشته باشه اما من به اندازه ی هر دوتامون دوسش دارم.

مکثی کرد.

-نمیخوام دوباره از دستش بدم.

-قرار نیست از دستش بدی. اون با میل خودش اومده دنبال تو، پس مطمئن باش دوست داره. قلب تو انقدر پاک هست که آریا دوباره عاشقت بشه.

لبخندی زد. دعا کردم آریا واقعاً عاشقش بشه. میدونستم لنا گذشته ی خوبی نداشته و حقشه آینده ی خوبی داشته باشه. بلند شد.

-تو خیلی دوست داشتنی هستی … شاید من اولین نفری باشم که عشق شوهرش رو می بینه و هیچ حس بدی نسبت بهش نداره. شبت بخیر.

از کنارم رد شد. نگاهمو به هاویر و آشو دادم که وسط در حال رقص بودن.

صندلی کناریم دوباره پر شد و اون عطر آشنای لعنتی تا عمق وجودم رفت.

نگاهش کردم. نگاهم کرد. بعد از مدت ها به چشمهام نگاه کرد.

قلبم مثل قلب گنجشکی که اسیر صیاد شده باشه تو سینه ام می کوبید.

گونه هام داغ شدن. من چه مرگم شده بود؟ با صدای آرومش به خودم اومدم.

-متأسفانه تنها صندلی که به جایگاه عروس و داماد نزدیک بود همین صندلی بود! مجبور شدم اینجا بشینم.#پارت_۴۴۸

-برای یه زن عاشق خیلی مهمه که مردش جز اون به کس دیگه ای فکر نکنه اما من راضیم به همین بودن آریا.

بعد از اینکه آریا ترکم کرد افسرده شدم و خیلی زمان برد تا تونستم خوب بشم. روزی که اومد دنبالم انگار دوباره متولد شدم. هر چقدر هم اون منو دوست نداشته باشه اما من به اندازه ی هر دوتامون دوسش دارم.

مکثی کرد.

-نمیخوام دوباره از دستش بدم.

-قرار نیست از دستش بدی. اون با میل خودش اومده دنبال تو، پس مطمئن باش دوست داره. قلب تو انقدر پاک هست که آریا دوباره عاشقت بشه.

لبخندی زد. دعا کردم آریا واقعاً عاشقش بشه. میدونستم لنا گذشته ی خوبی نداشته و حقشه آینده ی خوبی داشته باشه. بلند شد.

-تو خیلی دوست داشتنی هستی … شاید من اولین نفری باشم که عشق شوهرش رو می بینه و هیچ حس بدی نسبت بهش نداره. شبت بخیر.

از کنارم رد شد. نگاهمو به هاویر و آشو دادم که وسط در حال رقص بودن.

صندلی کناریم دوباره پر شد و اون عطر آشنای لعنتی تا عمق وجودم رفت.

نگاهش کردم. نگاهم کرد. بعد از مدت ها به چشمهام نگاه کرد.

قلبم مثل قلب گنجشکی که اسیر صیاد شده باشه تو سینه ام می کوبید.

گونه هام داغ شدن. من چه مرگم شده بود؟ با صدای آرومش به خودم اومدم.

-متأسفانه تنها صندلی که به جایگاه عروس و داماد نزدیک بود همین صندلی بود! مجبور شدم اینجا بشینم.

نوشته رمان اسپاکو پارت ۶۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا