" /> رمان اسپاکو (دیازپام )پارت 66 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو (دیازپام )پارت ۶۶

رمان اسپاکو پارت ۶۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-باید یه چیزی بهت بگم اسپاکو.

-هوم؟

-آریا …

-خب؟

-چیزه … آریا … مامان دنیل و آورده.

اخم تو هم کردم.

-مامان دنیل کیه؟

-پسر آریا دیگه!

-آها … خب، مبارکه.

-آخه شما هنوز …

از روی مبل بلند شدم.

-چیزی بین ما نبوده و نیست.

-یعنی چی؟

شونه ای بالا دادم.

-دخترها نمیاین نهار؟

با صدای زندائی حرفمون نصفه موند و سمت سالن رفتیم. همه دور میز نهار نشسته بودن و مثل همیشه پیرمرد تو صدر مجلس بود.

دلیل اینهمه نفرتش رو نمیدونستم. نیم نگاهی به ویهان انداختم که خونسرد کنار پیرمرد نشسته بود.

نهار توی سکوت صرف شد. از پشت میز بلند شدم.

-وایستا کارت دارم.

نگاهی به بقیه و در آخر به پیرمرد انداختم.

-حتماً شنیدی آریا مادر پسرش رو آورده اما این موضوع باعث نمیشه که تو نخوای باهاش زندگی کنی! بهتره بعد از عروسی آشو وسایلت رو جمع کنی و به خونه ی آریا بری.

عصبی دستمو مشت کردم.

-جهت اطلاعتون قبل از رفتن اون صیغه نامه بین من و آریا فسخ شد و الان ما هیچ نسبتی با هم نداریم.

-تو با اجازه ی کی همچین کاری کردی؟

-فکر می کنم انقدر بزرگ شده باشم که خودم برای خودم تصمیم بگیرم!

صدای قهقهه اش کل سالن رو برداشت.

-تو هنوز یه دختر بچه ی کودن بیشتر نیستی و اگر دائیت و ویهان نبودن معلوم نبود الان کجا بودی!

لحظه ای نگاهمو به چشمهای ویهان دوختم. پوزخند تلخی روی لبهاش نشست

-شما و بقیه نیازی نیست نگران این دختربچه ی کودن باشید … بعد از عروسی هاویر جل و پلاسم رو جمع می کنم و از اینجا میرم.

پا تند کردم سمت خروجی سالن. با خوردن هوای آزاد نفس حبس شده ام رو بیرون دادم.

روی تاب توی حیاط نشستم. با نشستن دائی کنارم سرم و روی شونه اش گذاشتم.

-از وقتی چشم باز کردم شما رو جای پدر کنارم دیدم. میدونم همیشه براتون دردسر درست کردم … لغزیدم … اشتباه کردم … اما جز شما کسی رو نداشتم. بعد از رفتن مامان انگار زندگی منم تموم شد و شدم سربار دیگران. ناخواسته و ندونسته پا تو جایی گذاشتم که نمی خواستم. با تمام این اتفاقات علت نفرت باباتونو نسبت به خودم نفهمیدم.

دائی آروم زد روی شونه ام.

-میشه پدربزرگت!

-آره اما رفتارش میگه چقدر از من متنفره.

-مهم دوست داشتن منه که یادگار خواهرمو یه دنیا دوست دارم. بعد از عروسی هاویر با هم از این خونه میریم. دیگه نشنوم خودت رو بی کس و کار بدونی؛ ما همه با هم یه خانواده هستیم.

-دائی؟

-جونم؟

-نمی خواین راجب گذشته چیزی بگین؟ البته حقیقت رو!

-میگم دخترم البته باید زودتر از اینها می گفتم تا اینهمه اتفاق پیش نمی اومد.

-اما من هنوز شرمنده ی شمام

نوشته رمان اسپاکو (دیازپام )پارت ۶۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا