" /> رمان اسپاکو (دیازپام) پارت 65 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان اسپاکو (دیازپام) پارت ۶۵

رمان دیازپام پارت ۶۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

همه تو اتاق هاویر جمع شدیم. زنگ آپارتمان به صدا دراومد. همه بهم نگاهی انداختیم.

-هاویر، پاشو در و باز کن.

-من خیلی خستم.

-مام.

-خوب؟

هاویر: خوب نداره، تو اصلاً این مدت نبودی و درست حسابی کمک نکردی … برو در و باز کن.

سری تکون دادم. موهای بلندم و با کلیپس بالای سرم جمع کردم. تیشرت مشکی با شلوار جین سورمه ای تنم بود.

از چشمی در نگاهی انداختم. آشو پشت در بود. در و باز کردم. هنوز باهام سرسنگین بود.

-سلام.

سری تکون داد و وارد خونه شد. خواستم در و ببندم که چیزی مانع شد.

برگشتم ببینم چیه اما با دیدن ویهان تو چهارچوب در ته دلم خالی شد.

انگار زمان ایستاد. مات نگاهش کردم. هول شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. نگاهش مثل اون روزها گرم نبود.

اصلاً مگه نگاهم می کرد که نگاهش گرم باشه؟صداش باعث شد به خودم بیام.

-نمیخوای از جلوی در بری کنار؟

از در فاصله گرفتم. وارد راهرو شد و از کنارم رد شد. عطرش مشامم رو پر کرد. ناخواسته نفس عمیق کشیدم.

دستم و روی قلبم گذاشتم که داشت بی امان به سینه ام می کوبید. هاویر اومد سمتم.

-خوبی؟

سری تکون دادم.

-اما فکر نمی کنم، انگار جن دیدی دختر؛ بیا بریم تو.

همراه هاویر وارد سالن شدیم. ویهان روی مبل تکی نشسته بود و گوشیش توی دستش بود. نگاهم بی اختیار سمتش کشیده می شد

شلوار لی به همراه تیشرت سبز تیره تنش بود و مثل همیشه موهاش یه طرف سرش سشوار شده بود.

فرانک: چه عجب، ما شما رو دیدیم ویهان خان! ستاره ی سهیل شدیا …

-این روزها کمی سرم شلوغه … چیزی نمونده تا خلوت بشه.

نگاهش به همه بود جز من. انگار اصلاً وجود نداشتم. بعد از یکساعت همه بلند شدیم تا برگردیم خونه.

از ماشین پیاده شدم. بچه ها شب بخیر گفتن. ویهان ماشین و پارک کرد و خواست بره سمت خونه.

-میشه حرف بزنیم؟

برگشت سمتم.

-راجب چی؟

لبم و به دندون کشیدم.

-همه چیز.

گوشه ی لبش کمی بالا رفت.

-فکر نکنم چیزی بین ما باشه که بخوایم شفاف سازیش کنیم!

-اما …

-دلم نمی خواد با برگشتت آرامشم رو ازم بگیری. شب بخیر.

پشت بهم سمت ساختمون راه افتاد. مات ایستادم. نگاهم به رفتن مردی بود که هیچ وقت این روش رو ندیده بودم.

لحظه ای دلم برای اون ویهانی که تمام توجهش برای من بود تنگ شد.

عصبی دستی به پیشونیم کشیدم. بهش حق می دادم.

با قدمهای سنگین وارد خونه شدم. تمام شب پلک روی هم نذاشتم.

گذشته و آینده ی نامعلومم لحظه ای از جلوی چشمهام کنار نمی رفتن. با طلوع آفتاب چشمهام گرم شدن.

نوشته رمان اسپاکو (دیازپام) پارت ۶۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا