" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۳۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۳۱

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با اومدن یه پرستار ازش خواهش کردم ارمان روی دوتا صندلی کنارم دراز کنه که اونم بعد از کلی نه اوردن بالاخره راضی شد.
تا خواستم من هم چشمام رو ببندم یادم افتاد که تمام پولام و کیف و وسایلم توی ماشین اون مرد بود…. ای وااای من چقدر ساده رفتار کرده بودم.
باز هم پرستار رو صدا زدم که این بار به سمتم اومد و من ازش سوال کردم که اون مرد کیف و کوله ای بهشون داد که اون هم رد کرد این قضیه رو گفت هیچ چیزی تحویل نگرفتن.
احساس کردم با این خبر درد زیر دلم بیشتر شد که صورتم جمع شد و اخی زیر لب با خودم تکرار کردم.
_خوبی؟!
تا لبام از هم باز کردم گفتم: اییییی….
پرستار رفت و با امپول برگشت و مواد داخلش که مطمئنا چیزی جز مسکن نمیتونست باشه توی سرمم خالی کرد.
_عجب مردایی پیدا میشنا… شب اول رابطه زنش با یه بچه میزاره تو بیمارستان و میره.
این اخرین چیزی بود که شنیدم و چشمام بسته شد و به عالم خواب رفتم.
****
این بار که چشمام باز کردم نور کامل افتاب رو حس میکردم که از پنجره به روی تخت افتاده.
چشم گردوندم برای دیدن ارمان ولی ندیدمش.
ترسیده و نگرانش شدم تا خواستم زنگ کناریم رو فشار بدم ارمان همراه یه زن چادری تپل که سنی ازش گذشته بود اومد.
_سلام…
زن با دیدن چشمای باز من مشبایی که توش خوراکی بود به دست ارمان داد و گفت: سلام دخترم…
وقتی قیافه متعجب من رو دید گفت: وقتی اومدم خواب بودی ، پسرم گفت که دیروز تو ماشینش حالت بد شده و توی این شهر غریب هستی.
لحن صداش اونقدر با ارمش بود که خیلی ناخوداگاه بدون هیچ حرفی منتطر بودم ادامه بده.
روی صندلی اضافه کنار ارمان نشست و کمکش کرد کیک توی دستش باز کنه.
_وقتی گفت دیگه نفهمیدم چه جوری خودم رسوندم…. اخه قربونش برم اقا عاشق غریبه هایی که وارد شهرش میشن.

_کلی دعواش کردم که چرا این طفل معصوم گداشته بیمارستان اومده…..
و بعد به ارمانی که همراه با کیک شیر کاکائو میخورد اشاره کرد.
_ممنون… راضی به زحمتتون نبودم.
_خواهش میکنم دخترم، راستی وسایلتون خونه هستش، چون محمد بچه ام میره اژانس نمیتونست تو ماشین نگهشون داره.
با این حرفش از فکرهای زشتی که مغزم رو پر کرده بود پیش وجدانم خجالت کشیدم، چقدر اخلاقم عوض شده بود …. زود قضاوت میکردم کاری که کمتر زمانی پیش می اومد انجامش بدم ولی حالا ….
_ابجیم چی پس؟!!!
_اونم میبریم… بزار دکترش بیاد.
با حرفاشون به خودم اومد و با زهم تشکر کردم که زن گفت: ای بابا جانم من که ‌کار خاصی نکردم… صبح تا شب تو خونه تنهام الان اینجا با شما دو نفر… دو تا زائر خوبه امام رضا.
لبخندی زدم که ازم پرسید چیزی لازم دارم سرم تکون دادم که این بار رفت و به همراه پرستار و دکتری که اول دیده بودم برگشت.
از اینکه بخواد دکتر بازم اون حرفا رو تکرار کنه کلی استرس داشتم ولی بعد از اینکه گفت میتونم ترخیص شم حرفی نزد و رفت… و من چقدر ممنونش بودم.
با پوشیدن لباسام اونم با کمک زن که هنوز اسمش رو هم نمیدونستم همراه هم از اونجا خارم شدیم.
با رسیدن به در نگهبانی تازه یادم افتاد که من هزینه‌ی بیمارستان رو پرداخت نکردم…
_ببخشید یه لحظه وایستین.
زن به سمتم برگشت و گفت: چیه مادر؟! بازم درد داری…. برگردیم.
_نه درد ندارم ولی ما که هزینه بیمارستان رو پرداخت نکردیم تا….
زن خیلی زود متوجه شد و با لبخند گفت: بیا مادر بیا بریم، پرداخت شده.
_یعنی چی… من که…؟!!!
اینبار بازوم گرفت و به ارمان گفت: اهای مرد کوچک از دست ابجیت بگیر که بریم تا اون غذای خوشمزه ای که گفتم براتون درست کنم.
ارمان هم سریع ذوق زده اخ جونی گفت و از بازوم گرفت و من رو با حال نامشخصی به حرکت دراورد.

با رسیدن به همون ماشین همون مرد دیشبی شرمنده سرم پایین بردم که مادرش دست روی کمرم گذاشت و گفت: بشین دختر… بشین خوب نیست سرپا وایستی این همه.
_اخه ما میخوایم بریم ترمینال، زحمت نمیدیم بیشتر از این….
زن تا خواست حرفی بزند، مرد گفت: باسه ولی قبلش باید امانتی هاتون که پیش ماست رو بگیرید یا نه؟!
حق با او بود پس بر روی صندلی عقب ماشین در ‌کنار ارمان نشستم.
مسافت تقریبا زیادی طی شد و ما به ساختمانی نما اجری در کوچه ای تقریبا ساکت رسیدیم.
با پیاده شدن انها ما نیز پیاده شدیم.
_بفرمایید دخترم….
با وجود اینکه اصلا دلم بیشتر از این رضا نبود برای اذیت کردنشان ولی عجیب احساس گرسنگی و ضعف میکردم، پس وارد خانه سه طبقه ساده در عین حال مرتبشان شدم.
در طبقه دوم را باز کرد و بعد از وارد شدنش من را نیز به داخل راهنمایی کرد.
داخل خانه همانند بیرونش از تمییزی برق میزد.
_بیا دخترم… بیا این اتاق تا تو یه استراحت کوچیک بکنی منم ناهار بار بزارم که الاناس صدای محمد بلند بشه.
از اینکه اینطور بدون سوال پرسیدن زیاد و کنجکاوی رفتار میکرد دلم را برای گوش دادن به حرف هایش راضی میکرد.
وارد اتاقی که فقط تک تختی به همراه میز تحریری در ان بود با قدم های کوتاه به یمت تخت رفتم.
در باز شد و من به خیال اینکه حتما ان زن هست به خود تکانی دادم ولی با دیدن ارمان که ذوق کرده به سمتم امد من دستام رو برای بغل گرفتش از هم دیگه بازشون ‌کردم.
_بیا عشق ابجی.
سفت لباسم چسبید و گفت: ابجی ما اینجا میمونیم؟!
_نه عزیزم… فقط اومدیم وسایلمون بگیریم و بریم.
_ولی من عمو محمد رو دوست دارم بهم قول داده ببرم زمین فوتبال.
از اینکه اینقدر با مردهای جوان خوب ارتباط میگرفت لجم گرفت و گفتم: خوب نیست ادم با همه اینقدر زود صمیمی بشه.

با حرفم توی خودش جمع شد که یکم از خودم فاصله دادمش اما با حرفی که زد شوکه شده تکون نخوردم.
_پس به خاطر همین از پیش عمو سهیل رفتیم؟!
با اوردن اسمش تمام بدنم لرزید یاد تمام اون ساعتایی افتادم که من با چشمای اشکی نظارگر وحشگریاش بودم.
_اون عموی تو نیست…. اون هیچی تو نیست، دیگه نشنونم این حرف رو زدی فهمیدی ارمان؟!
با ترس سرش تکون داد که تقه به در خورد و من گفتم: بفرمایید.
زن همراه یه سینی شربت و میوه های خوش رنگ نزدیک شد و گفت: بفرمایید ….
تشکری کردم و ارمان هم همینطور که زن بعد از دادن لیوان به دستم گفت: اسمم اشرفه… اسم تو چی دخترم؟!
_سها.
لبخند زد و گفت: چه اسم قشنگی….
_ممنون.
_بخور سها جان جون بگیری دخترم… منم برم یه سر به غذا بزنم.
باز هم تعارفات معمولی رد و بدل شد که اون رفت و ارمان با قیافه ای تو هم به میوه ها زل زد.
_چرا من نباید با کسی صمیمی بشم.
توضیح دادن سخت بود… و واقعا توی این شرایط برای منی که از هر لحاظ توی فشار بودم غیر ممکن…پس سعی کردم با چندتا جمله قانعش کنم هرچند که ارمان بچه باهاوشی بود و وقتی دید من برای حرف زدن تعلل میکنم گفت: ابجی زرم کارتون ببینم؟!
سرم تکون دادم و خودم چشمام بستم و خوابیدم.
اینبار وقتی چشمام باز کردم بین سرمای استخون سوزی بودم.
دور و برم توب نگاه کردم تا اثر و نشونه ای از ادمی پیدا کنم ولی کسی نبود تا اینکه دستی روی شونه ام نشست.
با وحشت به سمتش چرخیدم و توی دلم خدا رو صدا زدم که مقابلم بابام رو دیدم… باورم نمیشد اخه چه طور ممکن بود توی این کوهستان بابا باشه.
زیر لب اسمش صدا زدم که اخماش توی هم رفت.
_بد کردی… خیلی خیلی…. بد کردی، چطور ممکن تو سهای من باشی؟!

http://dl.neginmusic.com/2020/05/Amir%20AH%20-%20Baghalam%20Kon%20%20(128).mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید امیر ای اچ پی : https://xip.li/oFfylQ

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۳۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا