" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۷

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

دست دور کمرم انداخت و بدنم رو به خودش چسبوند ومن رو با ریتم اهنگ تکون داد.
هر از گاهی هم با دستش پهلوم چنگ زد تا شاید من رو اونجور که میخواد به بقیا نشون بدا اما من مثل مجسمه ای که چیزی واسش مهم نیست رفتار کردم و اون هر بار با این مدل ری اکشن من حرص خورد و چشماش رو گشاد کرد طوری که فیلم بردار اصرار میکرد لبخند بزنیم.
لبخند اون هم به این ادم که فکر میکرد باید اونجوری همه چیز پیش بره که میخواد غیر ممکن بود….
با اخرین دور شاباش ها با مقدار زیاد روی سرمون ریخته شد و بعد همونجور که دستم توی دستاش بود به سن برگشتیم.
همه دوباره به شادی کردن خودشون برگشتن که فیلمبردار خواست ازمون حرف بزنیم و ژست بگیریم تا اگه شد به فیلم اضافه اش بکنیم.
کلافه سرم تکون دادم و گفتم: من خسته شدم.
_به جهنم… کاری که گفتن انجام بده تا بیشتر از این اعصابم خط خطی نکردی.
لجباز به سمتش چرخیدم و گفتم: میخوای چیکار کنی جلوی این همه ادم بزنی تو دهنم؟!
_خفه شو سها…
_نمیشم.
بازوم که زیر دستش بود رو نیشگون ریزی ازش گرفت و گفت: لال میشی یا به روش خودم لالت کنم.
بغض کردم ولی اجازه گریه رو به خودم ندادم یعنی نباید میدادم.
فیلمبردار باز هم ژست داد و من همونجور که غد سرطانی مثل بغض توی گلوم تلنبار شده بود اون کارهایی رو که میخواست رو انجام دادم و هر باری که از تقاضای لبخند میشد بزور دهنم باز میکردم تا لبخندی بشه ولی فایده نداشت چون زود فراموشش میکردم.
بعد از اون ما رو راهنمایی کردن به اتاقی برای صرف شام عروسی…. اونجا چند ثانیه به درخواست فیلمبردار پیش رفتیم و بعد از اون بود که فیلمبردار رفت و به محض بسته شدن در، درد عجیبی روی لبام حس کردم.
بازپ دست روم بلند کرده بود چی از جونم میخواست من نمیدونستم فقط این ر میفهمیدم که با هر بار کتک خوردن این بهم یاداوری میشه که ببخششی در کار نیست فقط باید انتقام گرفت و کینه جمع کرد تا وقتش برسه.

_اخخخخ…
_این رو زدم تا بفهمی از این به بعد که مثل ادم رفتار نکنی همینه.
با وجود اینکه اون عصبانی بود ولی من از اون بیشتر به نفس نفس افتاده بودم که با فشار نفسم رو بیرون میدادم.
قاشق سمتم گرفت که زیر لب و هیستریک وار گفتم: انتقام امروزم ازت میگیرم…. میگیرمممم….
_چی داری میگی؟! قاشق بگیر بخور.
خوبه که صدام رو نشنید پس قاشق رو از دستش گرفتم و با حالی که انگار زهرمار جلوم گذاشتن قاشقم رو پر میکردم و بدون اینکه به مزه غذا فکر کنم قورتشون میدادم.
با کشیدن بشقابی که هنوز یک چهارم یعنی چندتا قاشق ازش کم نشده بود به عقب… نگاهش بهم جلب میشه.
_چرا نمیخوری… من امشب باهات کلی کار دارم.
لبم زیر تو اونقدر محکم گاز گرفتم تا حرفی که به پشت لب ها رسیده بود رو توی صورتش نکوبم ولی به جاش شوری خون توی دهنم پیچید.
_با توئم میگم چرا نمیخوری؟!
_میل ندارم.
به جوجه توی دیس چنگالی زد و مقابل صورتم گرفت.
_از دست من حتما میلت میکشه.
برزخ نگاهش کردم که چشماش ریز کرد و گفت: چت تو چرا نمیفهمی که دیگه من شوهرتم….دوست دارم دیوونه.
رک و بدون ترس گفتم: ولی من دوست ندارم، یعنی هیچ وقت نداشتم.
خونسرد جوابم رو داد: مهم نیست، مهم منم که علاقه دارم بهت تو هم رفته رفته علاقا مند میشی نترس.
دامن توی دستم مشت میکنم که دوباره جوجه رو جلوم تکون میده ولی من به خاطر طعم خون توی دهنم میلم به چززی نمیره که در جوابش گفتم: نمیخورم.
شونه هاش بالا انداخت و گفت: باشه شکم خودته من اخطارم بهت قبلا دادم.
بعد از اینکه کامل خودش رو از غذاها سیر کرد دستم رو گرفت از اتاق بیرون برد که همه با دیدنمون صدای دست و جیغشون بلند شد و بعد از خداحافظی با مهمونای غریبه به سمت ماشین حرکت کردیم.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Rezabaharestan.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای رامین بهارستانی به نام دل نگرون لینک دانلود: https://xip.li/eKBoaX

دانلود جدید ترین آهنگ های پاپ , غمگین , شاد و … در سایت نگین موزیک حمایت از سایت ما یادتون نره دوستان

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا