" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۵

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

بدون نگاه به چهره ارایش کرده ام و موهای شینیون شده ام که توی اون هم خودم نظری نداشتم، از روی صندلی بلند شدم که ، خانم ارایشگر با تعجب نگاهم کرد.
_عزیزم خیلی قشنگ شدی.
کاش زشت ترین بودم ولی حالم خوب بود، بچه که بودم همیشه خودم رو پرنسس میدونستم و بابا هم میگفت سها پرنسس باباشه، اخ بابا کجایی ببینی پرنسست به چه روز و حالی افتاده.
_اقا دوماد اومدن.
سری به دو طرف تکون دادم که دختری با دوربین دستش به سمتم اومد و گفت: عروس خانم، شما که نگفتی چه مدلی دوست داری اینجا رو واست فیلم بگیریم به خاطر همین ما این مدلی قراره بگیریم.
اصلا حرفاش برام مفهومی نداشت چون بی توجه به جلز و ولز کردناش شنلم رو برداشتم که متعجب نگاهم کرد.
_مگه میخوای شنل…..
ادامه حرفش رو نشنیدم چون فیلم بردار مرد که دم در بود صداش زد و ازش خواست زودتر….
کاش اینقدر همه چی زود اتفاق نمی افتاد کاش من اینقدر خودم رو از خانواده ام دور نمیکردم.
اخ حسرت خوردن تلخ ترین کاری هست که یه ادم میتونه انجام بده و من توی این چند مدت بارها انجامش دادم و هر بار بیشتر توی دریای غم شناور شدم.
پشت به من رو به فیلم بردار بود.
پوزخندم ستم خودم نبود که راه به راه به شکل تلخ خند و زهر خند روی لبام شکل میگرفت.
با خودش چی فکر کرده بود که این مسخره بازی رو راه انداخته بود؟!
فکر میکرد من بعد از اون روزی که به اجبارش زیر سند ازدواج رو امضا کردم دیگه شوقی توی وجودم هست ؟! که بخوام این لوس بازی ها رو تاب بیارم.
حرفی نزدم که دختره دستاش رو تکون داد برم جلو.
ولی من حرکتی نکردم که فیلمبردار مرد ابرویی بالا انداخت.
بزار هر جور که میخوان فکر کنن…. بزار فکر کنن من دیوانه ام، اصلا من عصبانیت احتیاج دارم… دلم میخواست این جشن مزخرف که کمتر از مراسم ختم نیست همین جا بهم بخوره.

_عروس خانم….
صدای دختر خط مینداخت روی اعصاب ضعیفم کاش میشد ، حال این یکی رو بگیرم.
با همون صورت گرفته چند قدم جلو رفتم که فیلم بردار گفت: دستتم رو اروم روی شونه دوماد بزنید تا برگردن.
نه این کاری نبود که من میخواستم بکنم، من دلم میخواست اون لبخندی که ندیده میدونستم روی لباش هست به طرز بدی خرابش کنم پس اروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم: خیلی زود انتقام این روزها رو ازت میگیرم.
طوری با این حرفم به سمتم چرخید، که صدای حرکت ناگهانی استخوناش رو شنیدم
بهت نه… ولی خشم توی چشمام موج میزد، اخ چقدر این لذت بخش بود که تونستم زهرمارش کنم…. چرا باید به اون خوش بگذره و من اینقدر حالم بد باشه.
فیلمبردار ازش خواست دوباره انجامش بده، ولی اون با حال بد با حرفایی مسخره پیچوندشون و منی که برام سخت بود راه رفتن با اون دامن زیاد بلند و دنباله دار دستم رو با حرص گرفت و پشت سر خودش کشید.
با نشستنم توی ماشین که نمیدونستم مال کی هست که اینقدر باکلاسه چون خودش همچین ماشینی نداشت، در روی صورتم کوبید و خودش با سرعت ماشین رو دور از درست کنار دستم پشت فرمون نشست.
_خیلی خیلی احمقی که میخوای من رو عصبانی کنی، ولی میخواستم بگم قابل توجه تو این شب همونجور که من میخوام به خوبی تموم میشه ولی به محض اینکه برسیم خونه واسه تک تک کارهای مزخرفت حالت رو میگیرم، مطمئن باش.
ماشین روی اسفالت زمین رونده نمیشد بلکه پرواز میکرد، سهیل حتی به چراغ زدن و بوق های راننده فیلمبردار که سعی داشت توی این جاده زیبا سرعتش رو کمتر کنه تا از فضای قشنگ اطرافمون که مشخصا داشت به سمت باغ میرفت با دوربین فیلمبرداری بشه.

با رسیدنمون به باغ که تالار عروسیمون هم بود و قرار بود مهمون ها از ورودی دیگه بیان، سهیل ماشین رو پارک کرد و گفت: منو نگاه….
نگاهش نکردم، ولی اون با حرص دستش زیر چونم گذاشت و به سمت خودش برگردوند و گفت: سها به مقدسات قسم این ریختی پیش ببری افسار دستمو میدم به اون قسمت روانی بودم تا بدونه با تو کله شق چه شکلی تا کنه ها…. بزار اروم باش، سگم نکن.
_هستی….
سیلی برق اساش جوری زد که خیسی خون روی لبم حس کردم.
_چرا لال نمیشی تو هان؟!!! میخوای چی ثابت کنی به بقیه؟
سرم که کج شده بود رو به سمت خودش دوباره چرخوند و با دستمال پاکش کرد.
مثل مجسمه فقط به چشماش نگاه کردم که بدون دره ای توجه از ماشین پیاده شد و در سمت من رو باز کرد.
تمام صحنه هایی که ازمون فیلم گرفته میشد یا عکس هایی که با ژستای مختلف بود به زور تهدید هاش و چنگ زدناش به دستام و پهلو هام گرفته شد.
_خوب با یه دو سه من قدم زنون به سمت ورودی تالار برید.
دستم مثل زندانی ها توی دستش قفل کرده بود دختر عکاس با چشمای پر از حسرت داشت نگاهمون میکرد.
اونجا بود که تازه فهمیدم چقدر ادمایی مثل خودم زیاد هست، اونایی که از ردی سادگی فقط به خاطر چندتا رفتار که همش ظاهر سازی هست گول میخورن و گاهی هم حسرت داشتنش رو.
با رسیدنمون به تالار از زیاد بودن جمعیت توی دلم خندیدم… از اینکه برخلاف عقد که فقط پدرش و با عمه اش بود الان همه هستن.
صدای جیغ و تبریکا حتی خوش و بش کردن ها زیر صداهایی که توی مغزم شنیده میشد دفن شدن و من توی اون لحظه چه ها که نشنیدم و چه تصمیمایی که نگرفتم.

نگین پارسا دختری که باعث ممنوع الکار شدن خواننده معروف شد+(عکس و فیلم)

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا