" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۴

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

کنج اتاق مچاله شده بودم تا اینکه در اتاق رو باز کرد.
با نفرت برندازش کردم و گفتم: خیلی اشغالی… من رو زندانی میکنی و میری؟
خونسرد جواب میده: تقصیر خودته، من هیچ وقت دلم نخواست باهات بدرفتاری کنم اونی که هر بار روی مغزم رژه رفت خود تو بوده.
کنارش زدم و گفتم: برو کنار … حالم ازت بهم میخوره.
خودم به دستشویی رسوندم و بعد از انجام دادن کارم تازه متوجه نبودن ارمان شدم.
_کجاست؟!
با بدخلقی گفت: صداتو بیار پایین… تو اتاقش خوابه.
به سمت در اتاق رفتم و با باز کردن در ارمان رو دیدم که با ارامش زیر پتو خوابش برده.
اروم در اتاقش رو بستم که گفت: کاش یه ذره از عقل اون بچه رو تو هم داشتی.
با دستم بروبابایی نثارش کردم و خواستم برم تو اتاقم که گفت: کجا؟!
جوازی بهش ندادم تا شاید اینجوری بیشتر بسوزه ولی اون کوتاه نیومد که از توی همون اشپزخونه گفت: بیا غداتو بخور.
_من کوفت بخورم بهتر از اینکه از پیش تو بخوام بخورم….
حرفم براش سنگین اومد که بلند اسمم اختیار گونه صدا زد.
_چیه؟! بهت برخورد؟!!! اصلا واسم مهم نیست چون دلم میخواد تو هم احساسم به خودت درک کنی.
از اشپزخونه بیرون اومد و گفت: دقیقا اشتباهت تو همینه که خودت هی با من مقایسه میکنی… ولی نمیدونی من اینجام تا بهت بفهمونم این حقیقت نداره، اونی که من بخوام اتفاق می افته.
داشت با این حرفاش خوردم میکردم ولی من این اجازه رو نمیدادم که با جرات چند قدم فاصله رو پر کروم و گفتم: اگه بمیرمم نمیزارم تو شوهرم بشی.
پوزخند حرص در بیاری رو ضمیمه اش کردم و گفتم: در ضمن هر چقدر که میخوای عمرت رو بیهوده بگذرونه مطمئن باش من حتما یه راهی واسه خلاصی از تو روانی توی ذهنم دارم که به موقع انجامش میدم.

دستش که به سمتم دراز شد عقب کشیدم و ادامه دادم: دیگه دستت بهم نخوره که قلمش میکنم.
اینبار اون پوزخند زد و با تمسخر دور چرخید و چرخید…. اره اون هم بلد بود از روشای کثیفی استفاده کنه تا من احساس زرنگی خالص نکنم.
_سها ، بزار راحتت کنم این قبری که داری بالا سرش گریه میکنی قبری توش نیست، میدونی چرا؟! چون من ادم پا پس کشیدن نیستم.
خواستم جوابی بدم، ولی حرفی واسه گفتن نداشتم… چی میگفتم وقتی اون خوب بلد بود من رو با ناامیدی توی خودم حل کنه.
هدفم چی بود و حالا به چی گرفتار شده بودم، چقدر تنها بودم که نمیتونستم از کسی کمک بخوام تا من رو با برادر کوچیکم از شر این غول بیابونی نجات بده.
نمیخواستم منزوی بشم ولی اون عوضی اینکار با ظرافت تمام در حقم انجام داد طوری که با گذشت چند هفته کمتر حتی ارمان رو میدیم، البته تو این یکی مقصر خودم بودم یا بهتره بگم دلم نمیخواست بیشتر از این روحیه ارمان خراب کنم.
توی خونه چرخ میدم گهگاهی وی تخت…. بیشتر وقتم حموم بودم، وسواس فکریم باعث وسواسم به تمییزی شده بود.
_نمیخوای در بیای؟! ارمان دیگه بهونه نبودنت رو میگیره، من نمیتونم از پسش بربیام.
به وان حموم لم داده بودم چون واسم مهم نبود چی کار میکنه ، و میدونستم این هم یکی از نقشه هاش هست تا هر جور که شده من رو تحت فشار قرار بده.
دستگیره در که تکون خورد فهمیدم مثل هر بار که تو حموم میرم فوبیای خودکشی کردنم رو داره با وجود اینکه میدونست هیچ چیزی تو حموم نیست.
_از کنار در برو تا یکاری نکردم تموم عمر به ریخت بی موت نگاه کنی.

با صدا خندید و گفت: بیا انجام بده ببینم…. من که منتظرم تو بهم نزدیک بشی فقط.
کنایه میزد کار هر روزش همین بود تا شاید من رو به همون سها تبدیل کگه ولی من عهد کرده بودم تا زمانی که وقتش نشده خودم رو مسخره دستش نکنم.
_چیه؟! ترسیدی یا نکنه خجالت کشیدی زیباترین دختر.
دلم میخواست بالا بیارم برای اینکه صداش به گوشم نرسه یا لااقل کمتر برسه خودم زیر دوش اب سپردم و با خودم زمزمه کردم که اهنگ مورد علاقه ام رو.
ساعت از دستم در رفته بود ولی این رو میدونستم دارم ته مونده مقاومتش رو میشکنم که به هر صرب و زوری بود دلش میخواست بهم نزدیک یشه حتی توی خوردن غذا ولی من دست به اشغالایی که درستشون میکرد و ادعا داشت واسه من پخته لب نمیزدم.
_چرا اینقدر بیرحمی؟!
توخالی نگاهش کردم و گفتم: من یا تو؟!
_چرا هر کاری واست انجام میدم نمیبینی؟
خونسرد جواب دادم: چون هیچ شیری تو قفس از نگهبان باغ وحشت تشکر نمیکنه.
سری به دو طرف تکون داد و گفت: نمیدونم چقدر میگذره تا تو به این باور برسی که اونی که تو رو فقط و فقط واسه خودت میخواد منم.
_شتر در خواب…. اگه میخوای اون یه ذره غروری که داری سرجاش بمونه راحتم بزار.
_سها این خواسته رو با خودت به قبر میبری.
حرفش من رو توی فکر برد جوری که با خودم گفتم: نکنه حقیقت داشته باشه و مک هیچ وقت نتونم برم….
به حتم من طاقت نمی یاوردم دیگه، این همه فشار رو که از روی صندلی بلند شدم ولی همون لحظه احساس سردردی سراغم اومد، جوری که چشمام سیاهی رفت.
_سهااااا…
صدای داد سهیل توی سرم اکو شد و من از حال رفتم و وقتی به هوش اومدم که فهمیدم فشارم خیلی خیلی افت کرده و سهیل در نهایت بی انصافی هیچ کس رو نه پیشم اورده نه من رو جایی برده.
نگاهش وقتی به چشمای بازم خورد گفت: بالاخره بیدار شدی؟!
یعنی میخواست بگه خواب بودم و هیچ اتفاق خواستی نیوفتاده…. عصبی بودم، اونقدر که اگه میشد با دستام خفه اش میکردم.
دیگه هیچ کنترلی رو خودم نداشتم یه حسی بهم میگفت خیلی زود این توهم کشتن به حقیقت میرسه.
_هر چقدر با من لجبازی کنی، اونی که ضربه میخوره خودتی.
با کلافگی تنهام گذاشت و من یه دل سیر اشک ریختم، کاش قبل از اینکه اینقدر زود تصمیم میگرفتم با کسی مشورت میکردم.
هدف؟! هدف من چی بود؟!!!….. زندگی چرا برای من روی نقطه شروع استپ زده بود؟! مگه من چندسال داشتم که اینطوری گرفتار شم….
دیگه امیدی نداشتم شاید من محکومم … محکومم که به خاطر تصمیمم تن به این ازدواج بدم.
ولی این انصاف نبود اینکه من با یه بار اشتباه اینقدر تاوان بدم…. اخ سینان …. اخ از تو که من رو به خاطر هیچ کنار گذاشتی ولی همونجور هم خودت کنار گذاشته شدی، کاش عشق رو توی چشمام میدیدی تا یه عمر خوشبختی رو بهت هدیه بدم، کاش من رو اسیر این دیو نمیکردی.
دلتنگی بد دردی بود بد…. دلتنگ شدن برای چیزی که زیادی باهات فاصله داره.
با پاهایی که دیگه جونی نداشت از اتاق بیرون رفتم که سهیل متوجه من شد.
_چرا بلند شدی باز؟! برو استراحت کن.
_قبوله.
سخت واسه یه دختر وقتی نه تنها علاقه ای به طرف مقابلش نداره بلکه یه نفرتی هم توی وجودش جونه زده با کسی ازدواج کنه.
عذاب بود خوشحالی چشماش و ضعف من….. عذاب بود فهمیدن اینکه دیگه میدونستی به اخر خط رسیدی و هیچ راه نجاتی نیست.
نفخمیدم کی توی بغلش گرفتم فقط وقتی به خودم اومدم که زیر گوشم گفت: خوشبختت میکنم عزیز دلم، خوشبخت ترین زن دنیا.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.ricadonewsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید ریکادو : https://xip.li/RRIXCl

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا