" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۹

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

حرفی نمیزنه که ادامه میدم : نگفتی تو کی باشی که بخوای اجازه ندی ها؟!!!!
اونقدر خونسرد نگاهم کرد که لجم در اومد و گفتم: من هر کاری دلم بخواد میکنم حالا اینجو ی شد از فردا دقیقا تو همون شر‌کت کار م…
جوری به سمتم اومد که صدام توی خودم خفه شد.
_ داشتی میگفتی، چی کار میخوای بکنی فردا؟!
نمیخواستم غرورم به بازی بگیره و فکر کنه ازش ترسیدم پس با جسارت توی چشماش زل زدم و گفتم: هر کاری…. هر کاری که عشقم بکشه، حتی رفتن خونه خا….
سیلی برق اساش چشمام تار کرد جوری که دیگه نتونستم سر جام بیاستم و روی زمین اوار شدم.
اون عوضی با من چی کار کرد؟!
دوباره اونم برای چندمین بار دستم روی من بلند کرد تا خواستم از خودم دفاع کنم و چندتا درشت بارش کنم با صدای نکرش از بیحالی من استفاده کرد و گفت: گور خودتووو کندی سهاااااا….. اون سگ هاری که دلم نمیخواست هیچ وقت ازادش ککم و قلادش خودت شکوندی، حالا که دلت وحشی بازی میخواد بهت نشون میدم.
همین رو گفت و با سرعت از اتاق بیرون رفت فقط فرقش این بود که در اتاق روم قفل کرد و من هنوز هنگ حرفاش و چشمای از حدقه بیرون زدش بودم.
با چشمایی که هنوز دو دو میزد به سمت در رفتم و دسنگیر رو به امید باز شدن در تکون دادم.
ولی نامرد قفل کرده بود.
_ بازش کن…. سهیل بیشعور با توام بازکن این در وووو…
بیشتر از این نمیتونستم سر و صدا کنم چون ارمان از خواب میپرید.
خودم و زبونم لعنت کردم که چرا چند دیقه دندون رو جیگر نزاشتم تا واسه همیشه بره… اون که گفت فردا بار و بندیلش جمع میکنه و میره.
اونقدر عصبی بودم از دست خودم و اون سهیل بی پدر که هر چی فوش بود رو بهش دادم و از خستگی پشت در نشستم و توی همون فکر و خیال خوابم برد.
ولی حتی توی خواب هم اروم قرار نداشتم از بس که تمام فکرم رو رهایی از شر سهیل فرا گرفته بود.

با درد کمرم پشمام باز کردم که صدایی رو از پشت در شنیدم.
_ باز کن این بی صحاب رو….
گیج نگاهی به دور و برم کردم و با دیدن خودم که زیر در دراز کشده بودم خشکم زد.
اخه من اینجا چی کار میکنم؟! ولی با یکم فکر کردن و چند بار هل دادن کمرم بالاخره به خودم اومدم و فهمیدم چی شده ‌ه هیجان زده از پشت در بلند شدم و سهیل با همون چشمای عجیب غریب دیشبش وارد اتاق شد.
_ دو ساعت پشت در داری چه غلطی میکنی؟
بازهم زبون بدون فکر توی دهنم چرخید و گفت: غلط که تو کردی…
چشمش رنگ گرفت و گفت: سها نزار مثل دیشب بزنم که تا یه روز نفهمی دور و برت چی میگذره مثل ادم جوابمو بده.
دستام به سمتش بردم و با داد گفتم: حیون خودتی کثافت…. چی از جونم میخوای؟!!!
سهیل که انگار مثل من به سیم اخر زده بود توی صورتم داد زد: خودتووووو…..فهمیدی؟! من تو رو میخوام و حاصر نیستم به هیچ قیمتی از دستت بدم حتی اگه مجبور باشم زورت کنم که باهام ازدواج کنی نمیزارم از دستم بری.
با وحشت دروکیم بهش فوش میدادم و میگفتم که هیچ غلطی نمیتونه بکنه ولی انگار فکر همه جاش رو کرده بود و من چقدر ساده بودم به خاطر قولی که بهم داده بود باور کردم پذیرفته نمیتونیم با هم زندگی کنیم.
اونقدر داد و ریداد کرده بودیم که نفهمیدیم کی ارمان بد چشمای خواب الودش جلوی در اتاق وایستاده و به ما نگاه میکنه.
_ ابجی….
با صدا زدنش دستم که روی لباس سهیل چنگ شده بر داشتم و هول کرده گفتم: جانم؟! چی شده قربونت برم….
_ شما چرا همش با هم دعوا میکنید؟!
سهیل از کنارم با یه تنه رد شد که ارمان صدا زدم بیاد توی بغلم…. کاش ارمان ززرگتر از من بود، کاش اون مرد خونه بود تا به این سهیل عوضی بفهمونه من زی سر و صاحب نیستم.

کنار هم مشغول خوردن صبحونه هستیم البته به ظاهر چون در اصل فقط ارمان که داشت با اشتها کامل از تیکه های شکلات بیسکویت غرق شده توی کاسه شیرش لذت میبرد.
با صدای زنگ گوشی سهیل هر دومون از خلسه بیرون اومدیم که سهیل با نگاه به صفحه گوشیش چیزی زیر لب گفت و از روی صندلی بلند شد.
با رفتنش عوضی نثارش کردم و از خودم بدم اومد که اینقدر جلوش ضعیفم.
_ابجی دیگه نمیخورم بریم مهد؟
نگاهی به ساعت کردم با دیدن ۹ صبح لبخندی به این همه هوشش زدم و گفتم: اره داداشی برو اماده شو کیعو بردار بریم.
_کجا؟
با صدای نحسش درست از بالای سرم به یه چشم بهم زدن لبخندم جمع شد که ارمان با همون ذوقش گفت: میخوام برم مهد با ابجی سها….
در کمال پرویی گفت:نه عمو جان…. ابجیت هنوز حالش خوب نشده ، من میبرمت.
تو دلم گفتم: اونی که مریض تویی…
ارمان طفلک که حرفش باور کرده بود گفت:اره ابجی تو مریضی هنوز؟!! پس چرا خوب نشدی.
تا خواستم حرفی بزنم سهیل دست ارمان گرفت و گفت: من قول میدم خوبش کنم عزیز عمو تو برو لباسات بپوش.
با رفتن ارمان با غیض نگاهش کردم که در کمال خونسردی توی صورتم زل زد و گفت:تا اومدنم وقت داری به پیشنهادم فکر کنی چون بعد از اون چه بخوای چه نخوای من با عاقد می یام.
_تو نم….
_اگه میخوای باز اشک خودت و ارمان رو دربیارم حرف بزن.
_خیلی عوضی برو به جهنم….
پوزخند زشتی زد و گقت: فعلا سها خانم.
دست ارمان که با دوق اماده شده و جلوی در وایستاده رو گرفت و تو همون حال گفت: خداحافظی کن با ابجی…
_خداحافظ ابجی سها.
بوسی از راه دور براش فرستادم و گفتم: خداحافظ عزیزم مراقب خودت باش.
با رفتن شون به سمت در رفتم ولی با قفل شدن در روبه رو شدم.
_سهیل عوضی…..

🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%20%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF%20%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید علی یاسینی لینک دانلود: https://b2n.ir/668517

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا