" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۶

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

در باز کردم که با سهیل روبه رو شدم.
نفسم حرصی بیرون دادم و گفتم: میشه بگی دقیقا اینجا چی کار میکنی؟
خیلی خونسرد از جلوی در کنارم زد و من تازه چمدون توی دستش رو دیدم که گفت: معلوم نیست؟!!!
خواست جلو تر بره که بازوش رو گرفتم و گفتم: کجا؟
با چشمای ریز شده گفت: سها رو مخم نرو ها وگرنه ابرو نمیزارم واست…. گفتی خونه من نمیتونی بمونی اومد اینجا.
عصبی و با صدای اروم گفتم: اونوقت چرا فکر کردی باید این کار رو کنی اصلا چه لزومی داره؟
_چون دلم نمیخواد فک کنن بی سر و صاحبی.
دستم خودم نیست که جواب دادم: چه جوری حساب کردی که شدی سر و صاحب.
دستش از توی دستم کشید و همونجور که به سمت سالن میرفت گفت: اونجوری که من چند سال منتظرم اون سینان مزاحم از پیشت کنار بزنم و بهت ثابت کنم کیه…
با قطع شدن صداش متوجه میشم که بنفشه رو دیده.
_سلام…
بنفشه که هل کرده بود به سمت من چرخید و گفت: من مزاحم شدم انگار عزیزم بعدم….
به سمتش رفتم و گفتم: نه عزیزم تو همینجا بشین من الان می یام.
متعجب به سهیل نگاه میکرد که من سهیل رو با خودم به داخل اتاق بردم و گفتم: چرا سهیل دردسر درست میکنی برام ها؟!!!!
چقرا ازارم میدی از این کار چه سودی میبری.
خونسرد چرخی تو اتاق زد و گفت: اینجا اتاق توئه …
با کنایه ادامه داد: چه تخت خوبی هم داره…. دونفره….
اجازه ندادم که ادامه بده و با توپ پر گفتم: سهیل برو خونتون برو تا دیونه نشدم.
_ من قرار نیست جایی برم پس زور بیخودی نزن حالا هم بگو اون زن کیه از تو چی میخواد؟!!! اصلا چه لزومی داره این وقت شب اینجا باشه؟
کلافه روی تخت نشستم که کنارم نشست و گفت: ارمان کجاست.
با چشمای خسته نگاهش کردم که در جوابم گفت: پاشو برو بندازش بیرون اون طن رو خودتگ بیا بگو من باید کجا وسایلم بزارم.
از زور عصبانیت داشتم به گریه می افتادم که صدای زنگ در واحد اومد.

از کناره بنفشه که هنوزم اصرار داشت اگه شوهرش بود من حرفی نزنم گذشتم وبه سمت در قدم برداشتم که پشت سرم اومد.
در رو خودش باز کرد و اجازه دخالت به من رو نداد که من با دیدن اقای همسایه لبخند مصنوعی زدگ و گفتم:سلام….
سهیل خیلی ناغافل دستش دور پهلوم گرد کرد و همونجور که من به خودش میچسبوند گفت: سلام مشکلی پیش اومده؟
مرد همسایه که متعجب شده بعد از سلام گفت: راستش من اومدم درمورد همسرم بپرسم … فکر کردم شاید اومده باشه اینجا اما انگار….
سهیل بهش اجازه صحبت نداد و دری که نیم باز بود رو کامل باز کرد و گفت: بله درست فکر کردین خانم شما اینجاست.
مرد چشمش به بنفشه خورد و مشخص بود عصبانیه ولی نمیخواد جلوی ما حرفی بزنه گفت: ممنون از لطفتون….
بعد رو به بنفشه ادامه داد: عزیزم نمیخوای بیای؟!
عزیزمش اونقدر تلخ بود که تن من رو لرزوند چه برسه به بنفشه که با غم من رو توی بغل سهیل نگاه میکرد.
با تقلایی پنهان خواستم از حصار دستش بیرون بیام که متوجه شد و دستش سفت تر دور تنم پیچید و رو به اون دونفر که حالا بیرون از واحد وایستاده بودن گفت: تشریف داشتین.
مرد تشکری کرد ولی بنفشه فقط به من خجالت زده نگاه کرد.
با رفتنشون و بسته شدن در که نمیدونستم چه جوری بود به خودم اومدم و با کینه و نفرت به سهیلی که داشت به سمت سالن میرفت حمله کردم.
_ تو چی از جون من میخوای اخه عوضی….
چون حرکتم خیلی غیر منتظرانه بود بی کنترل از جلو تلو تلویی خورد و با شوک به سمتم چرخید که با همون عصبانیت دوباره به سمت یورش بردم ولی این بار چون متوجه شده بود دوتا مچ هام روی هوا گرفت و گقت: چته …؟! چرا رم کردی؟
جیغ زدم که ارمان با ترس اومد از اتاق بیرون و گفت: ابجی؟!!!!

با صدای ترسیده ارمان هردو کنار کشیدیم و من گفتم: بیا عزیز دلم….
ارمان با احتیاط به سمتم اومد که سهیل کلافه دستش تکونی داد و به همون اتاقی که اول ورودش رفته بود رفت.
ارمان تو بغلم گرفتم که گفت: ابجی چرا داشتی با عمو سهیل دعوا میکردی؟!
_ نه دعوا نمیکردیم… میدونی من عصبانی شدم به خاطر یه کاری از عمو سهیل …
با تعجب گفت: ولی تو زدیش….
اوف خودمم نمیدونستم داشتم چه چرت و پرتی میگفتم، فقط چندتا دلیل مسخره اوردم تا ارمان دست از سرم برداره و بعد با گفتن اینکه قرار شام پیتزا براش سفارش بدم سرش رو گرم کردم و ذهنش رو منحرف.
بدون در زدن وارد اتاق شدم که دیدم سهیل لپ تاپ روی پاهاش گذاشته و با بالا تنه لخت داشت کارش انجام میداد.
_ این چه وضعیه…
خونسرد نگاهم کرد و گفت: در بزنی بد نیستا….
پرویی نثارش کردم و گفتم: چرا باید تو خونه تودم در بزنم..؟! یالا پاشو ببینم، پاشو بند و بساطتو جمع کن من حوصله ام نمیکشه دیگه … بخوام حرفام یه بار دیگه برات تکرار کنم.
شونه ای بالا انداخت و گفت: مشکل خودته… الان یه شامی چیزی درسو کن بخوریم من خیلی گشنمه….
دیگه خارج از کنترلم شده بود تحمل کردنش که در بستم و خواستم به سمت خودش و وسایلش هجوم ببرم که دستم خوند و زودتر از من از تخت پایین اومد و دستام قفل کرد.
_ولم کن….. بهت میگم ولم کن، تا بهت بگم کی باید غدا درست کنه.
با صدایی که موج خنده توش داشت گفت: مشکلت الان با غداس؟!!! تو که اینقدر خسیس نبودی… بودی؟!!
صدام بالاتر بردم و گفتم: ولم کن سهیل…. خیلی بیشخصیتی، ولم کن از خونه من برو بیرون.
بیتوجه به تقلا کردنم من روی تخت نشوند و گفت: خودتم میدونی که عمرا تو رو تنها تو این اپارتمانی که هر کی از ننه باباش قهر میکنه پاشو میزاره توش بزارم.

دموی آهنگ زیبا و شاد و جدید راغب در صورت پسندیدن برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا