" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۵

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با استرس به مدیر بخش زنگ میزنم که بعد از دو بوق جواب میده:سلام بله؟!
_سلام خانم یوسفی من سعیدی هستم… راستش من یک ساعت قرار بود مرخصی داشته باشم ولی توی مهد برای برادرم اتفاقی افتاد مجبور شدم تا جایی برم ، شرمنده که….
_خانم سعیدی سعی کنید دیگه این مورد پیش نیاد و اگه اومد حتما قبلش خبر بدید.
_حتما…
بعد از قطع کردن تلفن به ارمان سر زدم ‌و بعد از مطمئن بودن از اینکه هنوز خواب هست با تنها شماره ای که از خانواده ی پدریم دارم زنگ میزنم و با شنیدن صدای سینان نفسم توی خودم حبس کردم چقدر تلخ و سخت بود که ما این قدر از هم دور بودیم و من چقدر دلم میخواست که الان اینجا بود تا جلوی زورگویی سهیل رو بگیره.
_الو…. چرا جواب نمیدی ، الو…….
باز هم نمیتونم حرفی بزنم که با شکسته شدن شیشه هراسون گوشی رو قطع میکنم و به سالن خونه میرم که متوجه میشم صدا از خونه بغلی بوده.
ارمان که از صدای بلندش از خواب بیدار شده ترسیده به سمتم می یاد و من با گفتن چیزی نیست ارمش میکنم.
اول میخوام به سمت در برم تا ببینم چه اتفاقی افتاده اما بعد با صدای جیغ و فریادی که فقط و فقط میتونست برای همون اقا و خانم دعوایی باشه منصرف میشم اما بعد با نزدیک تر شدن صدا و بسته شدن در و بالافاصله زنگ خوردن در واحد ما مجبور میشم که به سمت در برم.
با باز شدن در همون خانم جوون رو میبینم که با صورت قرمز و اشفته بازهم با همون حال که هیچ چیز ازش مشخص نبود جلوم ایستاده.
_سلام …بله؟!!!!
_میشه بیام تو….
چشمام از این درخواست یهویش گرد میشه که چشمای بیش از اندازه منتظر و اسکیش اجازه بیشتری واسه معطلی نمیده.
_بفرمایید.

با همون حالی که اصلا تعریفی نداشت روی کاناپه نشست من هم بعد از راضی کردن ارمان به رفتن تو اتاق و نقاشی کشیدنش به سمتش رفتم.
_ میدونم با خودت فکر میکنی من دیگه چه جور ادمی هستم که بدون مقدمه وارد خونتون میشم.
اشکش رو با عصبانیت پاک کرد و گفت: ولی من جایی رو الان این موقع از شب ندارم… البته چون میدونم خانم تنهایی اومدم، اگه مزاحمم…
جلوی ادامه صحبتش رو گرفتم و گفتم: اصلا احتیاجی به این حرفا نیست ولی فکر کنم ترک کردن خونه کار درستی نیست.
کسی از درون قضیه تو که لالایی بلدی رو گفت و من چقدر شرمنده شدم از اینکه فقط و فقط توصیه هام برای دیگران و خودم رو ازش مستثنی میدونم.
_ وقتی همه چیز بهت فشار میاره دیگه چاره ای نیست….
این بار تصمیم گرفتم بی حرف باشم تا هر چقدر که دوست داره حرف بزنه که گفت: اگه مشکلی نداری من امشب رو اینجا بمونم و فردا صبح وسایلم از اونجا برمیدارم و برای همیشه میرم.
تا خواستم جوابی برای حرفاش بدم زنگ واحد به صدا دراومد که من برای باز کردنش بلند شدم که تو حالت نیم خیز جلوم رو گرفت.
_لطفا …. نمیخوام ببینمش.
با تعجب و شوکه زده گفتم: اخه اینجوری که نمیشه، اون هم نگرانت….
_ دیگه نگران نمیشه، اگه میخواست همون موقع که بی ساک از خونه بیرون زدم باید جلوم رو میگرفت.
_اون لحظه هر دوتون عصبی بودین.
_ببخشید من اسمتون نمیدونم شما؟
لحظه ای خندم گرفت از اینکه من هم اسمش رو نمیدونستم ولی داشتم بهش دلداری میدادم.
_من سها هستم و شما؟
_اسمم بنفشه است ولی خانواده ام سحر صدام میزنم البته به جز این اقای پشت در که میگفت اسم تو شناسنامه ات خیلی قشنگ تر هست.
لبخندی در جوابش زدم و گفتم: خب چرا به خاطر همین احساس قشنگ مهلتی بهش نمیدی و اینقدر زود تصمیم میگیری؟!
پوزخندی تلخ زد که دوباره و دوباره زنگ به صدا در اومد و من گفتم: اینجوری نمیشه من باید جواب بدم.
نا امید نگاهم کرد که گفتم: باسه اگه نمیخوای ببینیش بهش حرفی نمیزنم.

دانلود فول آهنگ آرون افشار

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۱۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا